منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر

۱۹ مطلب با موضوع «امام جواد (علیه السلام)» ثبت شده است

قرآن و عترت، دو ظهور از یک حقیقت
علی مهدوی


قرآن کریم و امام معصوم (ع)، دو چهره‌ی یک واقعیت و دو ظهور یک حقیقتند که تفکیک و جدایی آنها از هم، فرض صحیحی ندارد. انسان کامل، قرآن ممثّل است و قرآن کریم، انسان کامل مدوَّن. امام معصوم، قرآنِ ناطق است و قرآن، امامِ صامت. نه قرآن بدون امام، قرآن حقیقی است و نه امام بدون قرآن، امام واقعی است. اتحاد و یگانگی میان قرآن کریم و امام معصوم، که مستفاد از حدیث معروف ثقلین «إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی... لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض» است، بدین معناست که تمام مردم تا روز قیامت، نیازمند رهبری و رهنمود قرآن و عترت پیامبر هستند. این اتحاد و یگانگی، مستلزم وجود یک سلسله صفات مشترک میان آن دو می‌باشد. در آستانه ولادت حضرت جوادالائمه امام محمد 
تقی (ع)، با نیم نگاهی به زیارتنامه آن حضرت، به برخی از این اوصاف و ویژگی‌های مشترک اشاره می‌نماییم. 
1- نور:

سه روایت شهادت حضرت جواد علیه السلام

در تـاریـخ شهادت نهمین امام شیعه حضرت جوادالائمه علیه السلام روایات گوناکونی وارد شده است، چنانکه مسعودى، روز شهادت حضرت را در پنجم ذى الحجه سال 219 ه.ق می داند،اما طبق مشهورترین روایات، عروج ملکوتی ایشان در آخر ماه ذى القعده سال 220 هجرى قمری بوده است، و در آن هنگام از سن شریفش تنها 25 سال و چند ماه گذشته بود.
کیفیت شهادت آن امام مـظلوم به اختلاف نقل شده است که مشهورترین آنها در پی می آید:
نقل اول
ابن شهر آشوب در کتاب " مناقب آل ابیطالب " نقل می کند:

گلچین احادیث آموزنده از امام جواد (سلام الله علیه)

قالَ الإمام الجواد - علیه السلام - : ثَلاثُ خِصال تَجْتَلِبُ بِهِنَّ الْمَحَبَّةُ: الاْنْصافُ فِی الْمُعاشَرَةِ، وَ الْمُواساةُ فِی الشِّدِّةِ، وَ الاْنْطِواعُ وَ الرُّجُوعُ إلی قَلْب سَلیم.
«کشف الغمّه، ج 2، ص 349»
امام جواد - علیه السلام - فرمود: سه خصلت جلب محبّت می کند: انصاف در معاشرت با مردم، همدردی در مشکلات آن ها، همراه و همدم شدن با معنویات.

14 معجزه از حضرت جوادالائمه علیه السلام

1- شهادت عصا بر امامت :

قاضى یحیى بن اکثم که از دشمنان سرسخت اهل بیت و از گرفتاران در دام عجب علم و حریصان بر مقام و مال دنیا بود مى گوید:
روزى داخل شدم که قبر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله وسلم را زیارت کنم ، امام جواد علیه السلام را دیدم که با او راجع به مسائل گوناگونى مناظره کردم ، همه را پاسخ داد. به او گفتم : میخواهم چیزى از شما بپرسم ولى شرم دارم ، امام فرمود: من پاسخ آنرا بدون آنکه سؤ الت را بر زبان آورى مى گویم ، تو مى خواهى سؤ ال کنى ، امام کیست ؟
گفتم : آرى به خدا سوگند سؤ الم همین است .
فرمود: منم
گفتم : نشانه یى بر این مدعا دارى ؟
در این هنگام عصایى که در دست آن حضرت بود به سخن درآمد و گفت :
ان مؤلائى امام هذا الزمان و هو الحجة .
همانا مولاى من حجت خدا و امام این زمان است(1).

ارتباط حضرت جواد الائمه (علیه السلام) با ایرانیان

در منابع اسلامی درباره تعداد یاران امام جواد(ع) نام بیش از 270 نفر به عنوان اصحاب آن حضرت آورده شده است.

در این زمینه می توان از ابن سکیت یعقوب بن اسحاق اهوازی، علی بن مهزیار اهوازی، خیران خادم قراطیسی، احمدبن اسحاق اشعری قمی، اسحاق بن اسماعیل نیشابوری، احمد بن محمد بن ابی نصر بُزَنطی، ابراهیم بن محمد هَمْدانى و زکریا بن آدم یاد کرد که همگی اصالتی ایرانی داشته و از جمله یاران امام رضا و امام جواد علیهما السلام بحساب می آیند.

در منابع تاریخی آمده است که بـسـیـارى از شـیعیان نیز در مناطق مختلف ایران چون :

 خراسان ، سیستان ، رى ، قم ، طبرستان ، طـالقـان و اهـواز زندگى مى کردند. شیعیانى از این مناطق به حضور امام جواد(ع ) مى رسیدند.

میلاد حضرت امام محمدتقی  جوادالائمه (علیه السلام )

تولّد

حضرت امام محمدتقی علیه السلام میوه دل ثامن الحجج علیه السلام در دهم رجب 195 ق در مدینه منوّره زاده شد و بر شاخسار امامت شکوفا گشت. پدر بزرگوارش حضرت امام رضا علیه السلام و مادرش بانوی گرامی و بافضیلتی به نام «سبیکه» است که امام رضا علیه السلام او را «خیزران» نامید. حضرت همواره از ایشان به نیکی یاد کرده او را با تعابیری چون بانویی پاک دامن و بانوی بافضیلت نام می بردند.

دوران امامت

از ماه رمضان سال 202 یا آخر ماه صفر 203 ه ، که امام رضا علیه السلام در توس به شهادت رسید، فرزند آن حضرت، امام محمدتقی علیه السلام به مقام امامت و پیشوایی امت مسلمان رسید.

حضرت جواد الائمه علیه السلام در زمان دوران معتصم
پنجشنبه هفدهم رجب یا شعبان 218 ه. ق. با مرگ مامون، برادرش معتصم، تاج خلافت را بر سر گذاشت.(1) و پس از ثبات نسبی حکومتش سراغ امام جواد را گرفت. وی به محمد بن عبدالملک زیات - که وزیر معتصم در مدینه بود. - نوشت: ابوجعفر را همراه ام فضل از جانب من دعوت کن و با احترام به بغداد بفرست. او نیز نامه را به علی بن یقطین داد و او را مامور تجهیز امام علیه السلام ساخت (2) و به این ترتیب امام علیه السلام آخرین سفر خویش را پیش روی دید.

اسماعیل بن مهران می گوید:

امام جواد علیه السلام در یک نگاه ( 1 )
حضرت امام محمد تقی، امام نهم شیعیان، کنیه اش «ابوجعفر» و لقب دیگر او «جواد» می باشد. در نیمه ماه رجب 195 ه. ق، در حالی که سخت پدرش چشم انتظار فرزندی چون او بود، در مدینه منوره دیده به جهان گشود، و شهر مدینه و عالم را با نور خویش روشن نمود.
پدر بزرگوارش حضرت رضا علیه السلام و مادر ارجمندش بانوی مصری تباری به نام «سبیکه» است که از خاندان «ماریه قبطیه»، همسر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، به شمار می رود؛ بانویی که از نظر فضائل اخلاقی، در درجه والایی از انسانیت قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود؛ به طوری که امام رضا علیه السلام از او به عنوان بانویی منزه و پاکدامن و با فضیلت یاد می کرد. «ریحانه» و «خیزران» از دیگر نامهای مادر امام جواد علیه السلام است.
حضرت در مجموع دوران امامت خود با دو خلیفه عباسی، یعنی مأمون (193 ـ 218) و معتصم (218 ـ 227) معاصر بوده است. ( 2 )

پیشوای نهم،(منبر 5 دقیقه ای) 

صدوق می فرماید: «سُمِّیَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الثَّانِی التَّقِیَّ لِأَنَّهُ اتَّقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَقَاهُ شَرَّ الْمَأْمُونِ لَمَّا دَخَلَ عَلَیْهِ بِاللَّیْلِ سَکْرَانَ فَضَرَبَهُ بِسَیْفِهِ حَتَّى ظَنَّ أَنَّهُ قَدْ قَتَلَهُ فَوَقَاهُ اللَّهُ شَرَّهُ؛ (1) حضرت محمد بن علی علیه السلام را تقی خواندند؛ زیرا نسبت به حقّ عزّ و جلّ تقوی اختیار نمود، پس خداوند نیز شرّ مأمون را از او برطرف کرد، و آن هنگامی بود که مأمون شب، در حالی که مست بود بر آن حضرت وارد شد و با شمشیر ضربتی به جنابش زد تا اطمینان پیدا کرد آن حضرت را کشته است؛ ولی خدا آن حضرت را از آن ضربت محفوظ داشت.»

حضرت جواد الائمه علیه السلام

امام نهم که نامش "محمد" و کنیه ‏اش "ابو جعفر" و لقب او "تقى" و "جواد" است، در ماه رمضان سال 195 ه. ق در شهر "مدینه" دیده به جهان گشود.(1)

مادر او "سبیکه" که از خاندان "ماریه قبطیه" همسر پیامبر اسلام به شمار مى‏رود(2)، از نظر فضائل اخلاقى در درجه ی والایى قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود(3)، به طورى که امام رضا - علیه السلام از او به عنوان بانویى منزه و پاکدامن و با فضیلت یاد مى‏کرد(4).

روزى که پدر بزرگوار امام جواد - علیه السلام - در گذشت، او حدود هشت سال داشت و در سن بیست و پنج سالگى به شهادت رسید(5) و در قبرستان قریش در بغداد در کنار قبر جدّش، موسى بن جعفر - علیه السلام - به خاک سپرده شد.

سه حکایت از جواد الائمه علیه السلام

1- صحنه‌ای شگفت‌آور از امام جواد (ع)

حکیمه - دختر حضرت موسى بن جعفر و خواهر امام رضا علیهم السلام – حکایت می کند:
وقتی زمان ولادت حضرت جواد الائمّه علیه السلام نزدیک شد، حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام مرا به همراه همسرش، خیزران - مادر حضرت جواد علیه السلام - با یک نفر قابله (ماما) داخل یک اتاق قرار داد و درب اطاق را بست. وقتى نیمه شب فرا رسید، ناگهان چراغ خاموش شد و اتاق تاریک گشت ؛ و ما ناراحت و متحیّر شدیم که در آن تاریکى، در چنین موقعیّتى حسّاس چه کنیم؟

پای روضه ی ابن الرضا علیه السلام

در تـاریـخ شهادت نهمین امام شیعه حضرت جوادالائمه علیه السلام روایات گوناکونی وارد شده است، چنانکه مسعودى، روز شهادت حضرت را در پنجم ذى الحجه سال 219 ه.ق می داند، (1) اما طبق مشهورترین روایات، عروج ملکوتی ایشان در آخر ماه ذى القعده سال 220 هجرى قمری بوده است، و در آن هنگام از سن شریفش تنها 25 سال و چند ماه گذشته بود.

کیفیت شهادت آن امام مـظلوم به اختلاف نقل شده است که مشهورترین آنها در پی می آید:

نقل اول

ابن شهر آشوب در کتاب " مناقب آل ابیطالب " نقل می کند:

پس از آن که مردم با معتصم بیعت کردند، به عبدالملک که والى مدینه بود نامه ای نوشت تا آن حضرت را همراه "ام فضل" روانه بغداد کند، هنگامی که حضرت وارد بغداد شد به ظاهر مورد احترام قرار گرفت، سپس معتصم به وسیله غلام خود "اشناس" شربتى براى امام فرستاد،

شاید معتصم در یک روز سه بار به مسموم ساختن امام علیه السلام اقدام کرده است تا مطمئن شود به هدف خود مى رسد

وقتی اشناس شربت را به خدمت آن حضرت آورد، عرض کرد: این شربتى است که خلیفه براى خود ساخته است و پیش از شما خود و گروهى از بزرگان از آن نوشیده اند و امر کرده است شما هم آن را با یخ بنوشید. سپس یخ آورد و براى حضرت شربت آماده کرد. امام فرمود: در شب آن را مى نوشم . اشناس گفت : باید خنک نوشیده شود وگرنه یخ آن آب مى شود. هرقدر آن امام غریب مظلوم از آشامیدن امتناع نمود آن ملعون اصرار کرد و امام علیه السلام با علم به عمل آنان، آن شربت زهرآلود را نوشید. (2)

استاد علامه سید جفر مرتضی عاملی می گوید: « شاید معتصم در یک روز سه بار به مسموم ساختن امام علیه السلام اقدام کرده است تا مطمئن شود به هدف خود مى رسد، چنانچه در روایت اشناس نیامده است که امام علیه السلام با نوشیدن آن شربت به شهادت رسید.» (3)

نقل دوم

علامه محمد تقی مجلسی (ره) در کتاب " جلاء العیون " نقل می کند:

معتصم یکى از نویسندگان خود را مامور کرد تا ابوجعفر علیه السلام را به منزل خود دعوت کند و زهرى در غذای آن حضرت بریزد. آن ملعون نیز چنین کرد ولى امام علیه السلام نپذیرفت و فرمود : تو مى دانى که من در مجالس شما حاضر نمى شوم . آن شخص ‍ گفت : غرض إطعام شما است و متبرک شدن خانه ما به مقدم شریف شما، یکى از وزارء خلیفه نیز آرزوى ملاقات شما را دارد. پس آن امام مظلوم به اجبار آن شخص به منزل او رفت.

شیعیان، اطراف خانه امام مظلوم خویش جمع شدند و چون معتصم درصدد بر آمده بود آنان را از تشییع جنازه آن حضرت باز دارد، شمشیرهایشان را آویخته، براى ایستادگى تا پاى مرگ، هم پیمان شده بودند...

هنگامی که غذا تناول فرمود، اثر زهر را در گلوى خود احساس نمود. برخاست و اسب خود را طلبید. صاحب خانه از او خواست نرود، امام علیه السلام فرمود: بیرون رفتن من از خانه تو براى تو بهتر است! وقتی حضرت بـه مـنـزل رسـیـد اثـر زهـر در بدن شریفش ظاهر شد و در تمام آن روز و شب منقلب بود تا آنکه مرغ روح مقدسش بـه بال شهادت به اعلی درجات بهشت پرکشید. (4)

نقل سوم

علامه محمد حسین مظفر (ره) در کتاب " تاریخ الشیعه " نقل می کند:

‍ معتصم که از امام جواد علیه السلام حقد و کینه ای عمیق داشت، امام علیه السلام را به زندان افکند، اما سرانجام چاره ای ندید جز آنکه حضرت را از میان بردارد. به همین منظور امام علیه السلام را از زندان بیرون آورد و به همسر ایشان، "ام فضل" (دختر مامون) که انحرافش از آن حضرت برای معتصم آشکار بود، زهرى داد و از او خواست آن زهر را به خورد امام علیه السلام بدهد. همسر امام خواسته او را اجابت کرد و امام علیه السلام با زهر معتصم مسموم گردید... (5)

شیخ عباس قمی (ره) در کتاب شریف "منتهی الآمال" به نقل از " عیون المعجزات" می گوید:

ام الفضل انگور رازقى را زهرآلود کرد و به نزد آن امام مظلوم آورد. وقتی حضرت از آن انگور مسموم تـنـاول نـمـود، اثر زهر در بدن مبارکش ظاهر شد. در این هنگام آن ملعونه از کار خود پشیمان شد و گریه و زارى کرد، حضرت فرمود: اکنون که مرا کشتى گریه مى کنى، به خدا سوگند که به بلایى مبتلا خواهى شد که درمان نشود...، و همان شد که امام علیه السلام فرموده بود و با مرضی هلاک شد که درمان پذیر نبود و درنهایت زیانکار دنیا وآخرت گردید.(6) مسعودى در " اثبات الوصیة" می گوید: معتصم و جعفر بن ماءمون هر دو ام فـضـل را واداشتند بر کشتن آن حضرت و جعفر بن مأمون به سزاى این امر در حال مستى به چاه افتاد و او را مرده از چاه بیرون آوردند.(7)

آن نونهـال جویبار امامت در اول سن جوانى در حالی که تنها بیست وپنج بهار از عمر شریفش گذشته بود، از آتـش کینه دشمنان از پا درآمد.شیعیان، اطراف خانه امام مظلوم خویش جمع شدند و چون معتصم درصدد بر آمده بود آنان را از تشییع جنازه آن حضرت باز دارد، شمشیرهایشان را آویخته، براى ایستادگى تا پاى مرگ، هم پیمان شده بودند...

پیکر مطهر آن امام غریب را بعد از غسل و کفن آوردند و در مقابر قریش در پشت سر جد بزرگـوارش حضرت موسی بن جعفر علیه السلام دفن نمودند، و به حسب ظاهر"واثق باللّه" بر آن حضرت نماز خواند ولی در واقع حضرت امام على النقى علیه السلام از مدینه به طى الا رض آمد و متصدى غسل و کفن و نماز و دفن پدر بزرگوارش شد.

پی نوشتها:

1. مسعودى، أبو الحسن على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج3، ص464.

2. ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 384.

3. عاملی، جعفر مرتضی، الحیاة السیاسیة للإمام الجواد علیه السلام، ص101.

4. مجلسی، محمد تقی، جلاء العیون، ص 968.

5. مظفر، محمد حسین، تاریخ الشیعه، ص56.

6. قمی، عباس، منتهی الآمال، باب یازدهم، فصل پنجم.

7. مسعودى، أبو الحسن على بن الحسین، إثبات الوصیة، ص 227.

در شهادت حضرت امام محمّد تقى علیه السلام است

مـکشوف باد که چون ماءمون حضرت جواد علیه السلام را بعد از فوت پدر بزرگوارش به بغداد طلبید و دختر خوب را تزویج آن حضرت نمود، آن جناب چندى که در بغداد بود از سوء معاشرت ماءمون منزجر گردید از ماءمون رخصت طلبید و متوجه حج بیت اللّه الحرام شـد و از آنـجـا به مدینه جد خود معاودت فرمود و در مدینه توقف فرمود و بود تا ماءمون وفـات کـرد و مـعـتـصـم بـرادر او غـصـب خـلافـت کـرد و ایـن در هـفـدهـم رجـب سال دویست و هیجده هجرى بوده.
و چون معتصم خلیفه شد از وفور استماع فضایل و کمالات آن معدن سعادت و خیرات نائره حـسـد در کانون سینه اش اشتعال یافت و در صدد دفع آن حضرت برآمد و آن جناب را به بـغـداد طـلبـیـد آن حـضـرت چـون اراده بـغداد نمود حضرت امام على النقى علیه السلام را خـلیـفـه و جـانـشین خود گردانید در حضور اکابر شیعه و ثقات اصحاب خود نص صریح بر امامت آن حضرت نمود و کتب علوم الهى و اسلحه و آثار حضرت رسالت پناهى و سایر پـیـغـمـبـران را بـه دو فـرزنـد خـود تـسـلیـم فـرمـود و دل بـر شـهـادت نـهـاده و فـرزنـد گـرامـى خـود را وداع کـرد و بـا دل خـونـیـن مـفـارقـت تربت جد خود اختیار نموده روانه بغداد گردید و در روز بیست و هشتم مـحـرم سـال دویـسـت و بـیـسـتـم هـجـرى داخـل بـغـداد شـد و مـعـتـصـم در اواخـر هـمـیـن سال آن حضرت را به زهر شهید کرد.

========================================

کیفیت شهادت حضرت جواد الائمه علیه السلام

و کـیـفـیـت شـهـادت آن مـظـلوم بـه اخـتـلاف نـقـل شـده، اشـهـر آن اسـت کـه زوجـه اش ‍ ام الفـضـل دخـتـر مـاءمـون بـه تـحـریـک عـمـویـش مـعـتصم آن حضرت را مسموم کرد؛ چه آنکه امـّالفـضـل از آن حـضـرت مـنـحـرف بـود بـه سـبـب آنـکـه آن جـنـاب مـیـل بـه کـنیزان و زنان دیگر خود مى فرمود و مادر امام على النقى علیه السلام را بر او تـرجـیـح مى داد به این سبب ام الفضل همیشه از آن حضرت در تشکى بود و در زمان حیات پدرش ‍ مکرر به نزد او شکایت مى کرد و ماءمون گوش به سخن او نمى داد به سبب آنچه بـا امـام رضـا علیه السلام نموده بود دیگر تعرض و اذیت کردن اهلبیت رسالت را مناسب دولت خـود نـدانـست مگر یک شب که امّالفضل رفت نزد پدر و شکایت کرد که حضرت جواد عـلیـه السلام زنى از اولاد عمر یاسر گرفته و بدگویى براى آن حضرت کرد ماءمون چـون مـسـت شـراب بـود در غـضـب شـد و شـمشیر برداشت و آمد به بالین آن حضرت و چند شـمـشـیر بر بدن آن جناب زد که حاضرین گمان کردند که بدن آن جناب پاره پاره شد چـون صـبـح شـد دیـدنـد آن حـضـرت سـالم اسـت و اثـر زخـمـى در بـدن نـدارد چنانکه در فصل سوم آن خبر تحریر یافت.

============================================

اقدام معتصم عباسی:

و بـالجـمـله: از (کـتـاب عـیـون المـعـجـزات) نـقـل شـده کـه چـون حـضـرت جـواد عـلیـه السـلام وارد بـغـداد شـد و مـعـتـصـم انـحـراف ام الفـضـل را از آن حـضـرت دانـسـت او را طـلبـیـد و بـه قـتـل آن حـضـرت راضـى کـرده زهـرى بـراى او فـرسـتـاد کـه در طـعـام آن جـنـاب داخل کند ام الفضل انگور رازقى را زهرآلود کرده به نزد آن امام مظلوم آورد و چون حضرت از آن تـنـاول نـمـود اثـر زهـر در بـدن مـبـارکـش ظـاهـر شـد و ام الفضل از کرده خود پشیمان شد و چاره اى نمى توانست کرد گریه و زارى کرد، حضرت فرمود: الحال که مرا کشتى گریه مى کنى، به خدا سوگند که به بلایى مبتلا خواهى شـد کـه مـرهـم پـذیـر نـبـاشـد چـون آن نـونـهـال جـویـبـار امـامـت در اول سـن جـوانـى از آتـش زهـر دشـمـنـان از پـا درآمـد مـعـتـصـم ام الفـضـل را به حرم خود طلبید و در همان زودى ناسورى در فرج او به هم رسید و هر چه اطـبـاء مـعـالجـه کـردنـد مـفـیـد نـیـفـتـاد تـا آنـکـه از حـرم معتصم بیرون آمد و آنچه داشت از مـال دنـیـا صـرف مـداواى آن مـرض کـرد و چـنـان پـریـشـان شـد کـه از مـردم سـؤ ال مـى کرد و با بدترین احوال هلاک شد و زیانکار دنیا و آخرت گردید.(1) و مـسـعـودى در (اثـبـات الوصـیـة) نـیـز قـریـب بـه هـمـیـن نـقـل کـرده الا آنـکـه گـفـتـه: مـعـتـصـم و جـعـفـر بـن مـاءمـون هـر دو ام الفـضـل را واداشـتـنـد بـر کـشـتـن آن حـضـرت و جـعـفـر بـن مـاءمـون بـه سزاى این امر در حال مستى به چاه افتاد او را مرده از چاه بیرون آوردند.(2)

============================================

نقل علامه مجلسی ره

و عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در (جـلاءالعـیـون) نـقـل کـرده کـه چـون مـردم بـا مـعـتـصـم بـیـعـت کـردنـد مـتـفـقـد احـوال حـضـرت امام محمّد تقى علیه السلام شد و به عبدالملک زیات که والى مدینه بود نـامـه نـوشـت کـه آن حـضـرت را بـا ام الفـضـل روانـه بـغـداد کـنـد. چـون حـضـرت داخـل بـغـداد شـد بـه ظـاهـر اعـزاز و اکـرام نـمـود و تـحـفـه هـا بـراى آن حـضـرت و ام الفـضـل فـرستاد پس شربت حماضى براى آن حضرت فرستاد با غلام خود استناس [یا (اشناس)] نام و سر آن ظرف را مهر کرده بود چون شربت را به خدمت آن حضرت آورد گـفـت: این شربتى است که خلیفه براى خود ساخته و خود با جماعت مخصوصان خود تـنـاول نـمـوده و ایـن حـصـه را بـراى شـمـا فـرسـتـاده اسـت کـه بـا بـرف سـرد کـنید و تناول نمایید و برف با خود آورده بود و براى حضرت شربت ساخت. حضرت فرمود که باشد در وقت افطار تناول نمایم، گفت: برف آب مى شود و این شربت را سرد کرده مى بـایـد تـنـاول نـمود، و هرچند آن امام غریب مظلوم از آشامیدن امتناع نمود آن ملعون مبالغه را زیـاده کـرد تـا آنـکـه آن شـربـت زهرآلود را دانسته به ناکام نوشید و دست از حیات کثیر البرکات خود کشید.

==========================================

و شیخ عیاشى روایت کرده از زرقان صدیق و ملازم ابن ابى داود قاضى که گفت: روزى ابـن ابـى داود از مـجـلس مـعـتـصـم غـمـگـیـن بـه خـانـه آمـد از سـبـب انـدوه او سـؤ ال کـردم گـفـت: امـروز از جـهـت ابـى جعفر محمّد بن على چندان بر من سخت گذشت که آرزو کـردم کـاش بـیست سال قبل از این فوت شده بودم. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: در مجلس خـلیـفـه بـودیـم که دزدى را آوردند که اقرار به دزدى خود کرده بود و خلیفه خواست حد بـر او جـارى کند، پس علما و فقها را در مجلس خود جمع کرد و محمّد بن على را نیز حاضر کرد. پس پرسید از ما که دست دزد را از کجا باید قطع کرد؟ من گفتم: باید از بند دست قـطـع کـرد. گـفـت: بـه چـه دلیـل؟ گـفتم: به جهت آیه تیمم (فَامْسَحُوا بِوُجوُهِکُمْ وَ اَیْدِیَکُمْ)؛(3) چه آنکه خداوند در این آیه دست را بر کف اطلاق فرموده و جـمعى از اهل مجلس نیز با من موافقت کردند و بعضى دیگر از فقها گفتند: باید دست را از مـرفـق قـطـع کـرد و آنها استدلال کردند به آیه وضو و گفتند که خداوند فرموده (وَ اَیـْدِیـَکـُمْ اِلَى الْمـَرافِق)،(4) پس دست تا مرفق است. پس معتصم متوجه امـام مـحـمـّد تـقى علیه السلام شد و گفت: شما چه مى گویید؟ فرمود: حاضرین گفتند و تـو شـنـیـدى. گـفـت: مـرا بـا گـفـتـه ایشان کارى نیست آنچه تو مى دانى بگو. حضرت فـرمـود: مـرا از ایـن سـؤ ال مـعـاف دار. خلیفه او را سوگند داد که البته باید بگویى.

حـضـرت فرمود: الحال که مرا سوگند دادى پس مى گویم که حاضرین تمام خطا کردند در مـسـاءله بلکه حد دزد آن است که چهار انگشت او را قطع کنند و کف او را بگذارند. گفت: بـه چـه دلیـل؟ فـرمود: به جهت آنکه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم فرموده در سـجـود هفت موضع باید به زمین برسد که از جمله دو کف دست است پس هرگاه دست دزد از بـنـد یـا مـرفـق بـریـده شود کفى براى او نمى ماند که در عبادت خدا به آن سجده کند و مـواضـع سـجـده حـق خـدا اسـت و کـسـى را بـر آن حقى نیست که قطع کند چنانکه حق تعالى فرموده: (وَ اِنَّ الْمَساجِدَ للّهِ).(5) معتصم کلام آن حضرت را پسندید و امـر کـرد کـه دست دزد را از همانجا که حضرت فرموده بود قطع کردند این هنگام بر من حـالتـى گـذشـت کـه گویا من برپا شد و آرزو کردم که کاش مرده بودم و چنین روزى را نمى دیدم.

زرقـان گـفـت: بـعـد از سه روز دیگر ابن ابى داود نزد خلیفه رفت و در پنهانى با وى گـفـت کـه خـیـرخـواهـى خـلیـفـه بـر مـن لازم اسـت و امـرى کـه چـنـد روز قـبـل از ایـن واقـع شـد مناسب دولت خلیفه نبود؛ زیرا که خلیفه در مساءله اى که براى او مـشـکـل شده بود علماى عصر را طلبید و در حضور وزراء و مستوفیان و امراء و لشکریان و سـایـر اکـابـر و اشراف از ایشان سؤ ال کرد و ایشان به نحوى جواب دادند پس در چنین مـجـلسـى از کـسـى کـه نصف اهل عالم او را امام و خلفه مى دانند و خلیفه را غاصب حق او مى شـمـارنـد سـؤ ال کـرد و او بـر خلاف جمیع علماء فتوى داد و خلیفه ترک گفته همه علماء کـرده بـه گـفـتـه او عـمـل کـرد این خبر در میان مردم منتشر شد و حجتى شد براى شیعیان و مـوالیـان او، مـعـتـصـم چـون ایـن سـخـنـان را بشنید رنگ شومش متغیر شد و تنبهى براى او حـاصـل گـردیـد و گـفـت خـدا تـو را جـزاى خـیـر دهـد کـه مـرا آگـاه کـردى بـر امـرى کـه غافل از آن بودم.

پس روز دیگر یکى از نویسندگان خود را طلبید و امر کرد آن حضرت را به ضیافت خود دعـوت نـماید و زهرى در طعام آن جناب داخل نماید آن بدبخت حضرت را به ضیافت طلبید آن جـنـاب عـذر خـواست و فرمود مى دانید که من به مجلس شما حاضر نمى شوم، آن ملعون مبالغه کرد که غرض اطعام شما است و متبرک شدن خانه ما به مقدم شریف شما و هم یکى از وزارء خـلیـفـه آرزوى مـلاقـات شـما را دارد و مى خواهد که به صحب شما مشرف شود. پس چـنـدان مـبـالغـه کـرد تا آن امام مظلوم به خانه او تشریف برد چون طعام آوردند و حضرت تناول فرمود اثر زهر در گلوى خود یافت و برخاست و اسب خود را طلبید که سوار شد، صـاحـب مـنـزل بـر سـر راه آمد و تکلیف ماندن کرد، حضرت فرمود: آنچه تو با من نمودى اگـر در خـانـه تـو نـبـاشـم از بـراى تـو بـهـتر خواهد بود و به زودى سوار شد و به مـنـزل خـود مـراجـعـت کـرد چـون بـه مـنـزل رسـیـد اثـر آن زهـر قـاتـل در بدن شریفش ظاهر شد و در تمام آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنکه مرغ روح مـقـدسـش بـه بـال شـهادت به درجات بهشت پرواز کرد. صلوات اللّه علیه. انتهى.(6)

پـس جـنـازه آن جـنـاب را بـعـد از غـسـل و کـفـن آوردنـد در مـقـابـر قـریـش در پـشـت سـر جـد بـزرگـوارش امـام مـوسـى علیه السلام دفن نمودند، و به حسب ظاهر واثق باللّه بر آن حـضـرت نماز خواند و لکن در واقع حضرت امام على النقى علیه السلام از مدینه به طى الا رض آمد و متصدى غسل و کفن و نماز و دفن پدر بزرگوارش ‍ شد.(7)

=================================

و در (کتاب بصائرالدرجات) روایت کرده از مردى که همیشه با حضرت امام محمّد تقى علیه السلام بود گفت: در آن وقتى که حضرت در بغداد بود روزى در خدمت حضرت امـام عـلى النـقى علیه السلام در مدینه نشسته بودیم و آن حضرت کودک بود و لوحى در پـیـش داشـت مـى خـوانـد نـاگـاه تـغـیـیـر در حـال آن حـضـرت ظـاهـر شـد پـس بـرخـاسـت و داخل خانه شد ناگاه صداى شیون شنیدیم که از خانه آن حضرت بلند شد بعد از ساعتى حـضـرت بـیرون آمد از سبب آن احوال پرسیدیم، فرمود که در این ساعت پدر بزرگوارم وفـات فـرمـود! گـفـتـم: از کـجـا مـعـلوم شـمـا شـده؟ فـرمـود کـه از اجـلال و تعظیم حق تعالى مرا حالتى عارض شد که پیش از این در خود چنین حالتى نمى یـافـتـم از ایـن حـالت دانـسـتـم کـه پـدرم وفـات کـرده و امـامـت بـه مـن مـنـتـقـل شـده اسـت. پـس بـعـد از مدتى خبر رسید که حضرت در همان ساعت به رحمت الهى واصـل شـده اسـت.(8) و در تـاریـخ وفات حضرت جواد علیه السلام اختلاف اسـت، اشـهر آن است که در آخر ماه ذى قعده سال دویست و بیستم هجرى شهید شد و بعضى شـشـم ذى حـجـه گـفـتـه انـد و ایـن بعد از دو سال و نیم فوت ماءمون بود چنانچه خود آن حـضرت مى فرمود: (اَلْفَرَجُ بَعْدَ الْمَاءْمُونِ بِثَلاثینَ شَهرا). و مسعودى وفات آن حضرت را در پنجم ذى حجه سال دویست و نوزده ذکر نموده و در وقت وفات از سن شریفش بیست و پنج سال و چند ماهى گذشته بود.(9)

===============================================

پی نوشتها
1-(عیون المعجزات) ص 132، چاپ اءعلمى، بیروت.
2-(اثبات الوصیة) ص 227، چاپ انصاریان، قم.
3-سوره مائده (5)، آیه 6.
4-سوره مائده (5)، آیه 6.
5-سوره جن (72)، آیه 18.

6-(جلاءالعیون) ص 968 ـ 970.
7-(جلاءالعیون) ص 970.
8-(بصائرالدرجات) ص 467، جزء9، باب 21.
9-(مروج الذهب) 3/464.
منبع: کتاب منتهی‌الآمال مرحوم شیخ عباس قمی

 

نگاهی به زندگانی امام جواد علیه السلام

آگاهی های تاریخی درباره زندگی امام جواد علیه السلام چندان گسترده نیست؛ زیرا افزون بر آن که محدودیتهای سیاسی همواره مانع از انتشار اخبار مربوط به امامان معصوم علیه السلام می گردید، تقیه و شیوه های پنهانی مبارزه که برای " حفظ امام و شیعیان از فشار حاکمیت" بود، عامل مؤثری در عدم نقل اخبار در منابع تاریخی است. افزون بر آن، زندگی امام جواد علیه السلام چندان طولانی نبوده است که اخبار فراوانی هم از آن در دسترس ما قرار گیرد

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین...
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
========================
نمونه از فضائل امام جواد علیه السلام 2
 

دوران امامت:

«امام جواد ـ علیه السّلام ـ پیشوای نهم شیعیان در سال 203 ه‍ .ق پس از شهادت پدر بزرگوارش امام رضا ـ علیه السّلام ـ در سن هشت سالگی، به تصریح پیشوایان گذشته و با تعیین امام رضا ـ علیه السّلام ـ عهده دار امامت شد.

بیشتر عمر 25 ساله حضرت یعنی 17 سال دوران امامت او با زمامداری مأمون (218- 203) و معتصم (220- 218) مصادف بود».

از آنجا که امام جواد ـ علیه السّلام ـ در سن کودکی به امامت رسید بعضی از شیعیان، در امامت آن جناب تأملی داشتند تا آنکه علماء و افاضل و اشراف شیعه از اطراف عالم متوجه حج گردیدند و بعد از مناسک حج به خدمت آن حضرت شرفیاب شده و از مشاهده فضائل و معجزات و کرامات ایشان اقرار به امامت آن منبع سعادات نمودند و رنگ شبهه از آیینه خاطرات خود زدودند، در اینجا به برخی از فضائل و کرامات آن حضرت اشاره می کنیم.

فضائل امام جواد ـ علیه السّلام ـ را می توان به دو دسته تقسیم کرد:

1. فضائل علمی

2. فضائل اخلاقی


بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین ...
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن ...

======================

نمونه هایى از فضایل و سیره فردى امام محمد بن على الجواد(ع)

از ‏جانب مادرم فاطمه (س) طواف کنید

1- موسى بن قاسم گوید: به أبى جعفر ثانى (امام جواد) (ع) گفتم: خواستم به عوض شما و پدرتان طواف کنم، ولى مى‏گویند از طرف اوصیاء، طواف صحیح نیست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانى طواف کن، این کار جایز است.
بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم که از جانب شما و پدرتان طواف کنم، اجازه فرمودى، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف کردم، بعد چیز دیگرى به نظرم آمد و به آن عمل کردم؟ امام فرمود: آن چیست ؟

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

==========================

هر چند غرق مشکلیم اما به زودی

می آید آن حلال مشکل ها به زودی

پیداست پشت ابر غیبت روی خورشید

پس می شود روشن دو چشم ما به زودی

صبح ظهورش می رسد از سمت مکه

دنیا گلستان می شود یکجا به زودی

صوت دل انگیز اذانش پخش گردد

مثل اذان اکبر لیلا به زودی

با اشهد انّ علیاً حجة الله

خوشحال گردد مادرش زهرا به زودی

شهر مدینه غرق در زوّار گردد

مثل خراسان می شود آن جا به زودی

شاعر : محمد فردوسی

===========================

اسماعیل نسّاجى زواره‏‏

مبارزات فرهنگى امام جواد(علیه السلام)

امام جواد(ع) در دوره‏ اى امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسى و اجتماعى جامعه گرفتار چالش‏هاى عمیق عقیدتى و درگیرى‏هاى مختلف شده بود.
دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفاى ستم پیشه عباسى (مأمون و معتصم) مقارن بود.
مأمون به دلیل این که با قتل امام رضا(ع) دچار بدنامى و تزلزل شده بود، صلاح نمى‏دید که بیش از آن به آزار امام جواد(ع) بپردازد. هم چنین به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار تمام سعى خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف مى‏داشت، لذا به منظور دست‏یابى به چنین هدفى ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش على بن موسى الرضا(ع) تحمل کند.

جواد الائمه (ع) با گذاشتن شروطى مبنى بر دخالت نکردن در امور عملاً ناچار شدن خود را به پذیرش ولایتعهدى به نمایش گذاشت و نقشه خلیفه را که با این هدف در صدد کسب مشروعیت بود، ناکام گذاشت.مسأله مخاطره ‏آمیزى که در این مقطع حسّاس شیعیان را تهدید مى‏کرد، قدرت گرفتن و پیشرفت «مذهب معتزله» بود. مکتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسیارى گرفته بود و حکومت وقت از طرفداران آن بسیار حمایت مى‏کرد. آنان دستورات و مطالب دینى را به عقل خویش عرضه مى‏نمودند و آن چه را عقلشان صریحاً تأیید مى‏کرد، مى‏پذیرفتند و بقیّه را انکار مى‏کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالى با عقل ظاهر بین آنان سازگار نبود، پرسش‏هاى دشوار و پیچیده ‏اى را مطرح مى‏کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(ع) را در میدان «رقابت علمى» شکست دهند. امّا آن امام با پاسخ‏هاى قاطع و استدلال‏ هاى قوى از این مناظره‏ ها سربلند بیرون آمد و هرگونه تردید در مورد امامت خویش را از بین برد و اصل امامت را تثبیت نمود و نشان داد که برخوردارى از منصب الهى در خردسالى هیچ مشکلى ندارد.
از دیگر مسائل مطرح در این عصر، تهاجم عقیدتى و نیرنگ بازى‏هاى دو خلیفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) با مردم بود.

به گواهى تاریخ مأمون مکّارترین و منافق‏ترین خلیفه عباسى بود که براى کسب پیروزى نهایى و قطعى بر اندیشه شیعه، بسیار کوشید و هدف نهایى وى از تشکیل مجالس مناظره با امامان شیعه شکست ایشان و در نهایت سقوط مذهب تشیّع بود، زیرا او مى‏خواست براى همیشه ستاره تشیّع افول کند و بزرگ‏ترین مانع در برابر حاکمان غاصب و ستمگر از میان برداشته شود، امّا در چنین عصرى امام جواد(ع) قاطعانه و با اقتدار الهى تمام در برابر انحرافات، مسامحه ‏ها، توهین‏ ها و دیگر مکرهاى خلفاى باطل ایستاد و از حقانیّت دین اسلام و شیعیان دفاع کرد.(1)

============================

مبارزه با انحرافات اعتقادى‏
خطر انحراف فکرى همیشه تهدید کننده جوامع است، به ویژه اگر در مسائل اعتقادى باشد. به همین جهت پیامبر اکرم(ص) هنگام رحلت، کتاب و عترت را میزان و ملاک عقیده صحیح معرفى کرد. امّا متأسفانه همیشه در بین مسلمانان و شیعیان عدّه‏ اى گرفتار افراط و عدّه ‏اى دیگر درگیر تفریط بوده و هستند.

«محمد بن سنان» از جمله کسانى است که در محبّت اهل بیت(ع) زیاده روى مى‏کرد، بدین جهت برخى از علماى رجال او را به «غلو» متهم مى‏کنند. وى مى‏گوید: روزى محضر امام جواد(ع) نشسته بودم و مسائلى از جمله اختلافات شیعیان را مطرح مى‏کردم. امام فرمود: اى محمّد! خداوند قبل از هر چیز نور پیامبر(ص)، على و فاطمه(ع) را خلق کرد. سپس اشیاء و موجودات دیگر را آفرید و طاعت اهل بیت(ع) را بر آنان واجب کرد و امور آن‏ها را در اختیار اهل بیت(ع) قرار داد، بنابراین فقط آنان حق دارند چیزى را حلال و چیزى را حرام کنند و حلال و حرام ایشان نیز به اذن و اراده خداوند است.

اى محمد! دین همین است: کسانى که جلوتر بروند (افراط نمایند) منحرف شده ‏اند و کسانى که عقب بمانند (تفریط کنند) پایمال و ضایع خواهند شد. تنها راه نجات همراهى با اهل بیت(ع) است و تو نیز باید همین راه را طى کنى(2)

===========================

در برابر خلیفه‏
امام جواد(ع) به رغم محدودیت‏هاى موجود از سوى دستگاه خلافت، از طریق نصب  وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ مى‏کرد.در سراسر قلمرو حکومت دو خلیفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) حضرت کارگزارانى را اعزام مى‏کرد و با فعالیّت‏هاى سیاسى گسترده از تجزیه نیروهاى شیعه جلوگیرى مى‏نمود. از جمله: آن امام به وکلاى خود اجازه داد که به درون دستگاه خلافت نفوذ کرده و مناصب حسّاس حکومتى را در دست بگیرند. هم چنین برخى از کارگزاران امام نیز به عنوان حاکم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.(3)

============================

برخورد با فرقه‏ هاى منحرف‏
امامان معصوم(ع) هر یک کم و بیش در زمان امامت خویش با انحرافات فکرى و عقیدتى درگیر بودند. در دوران امامت امام نهم بعضى از انحرافات عقیدتى مطرح بود که ریشه در دوران‏هاى قبل داشت، ولى آن بزرگوار به مناسبت‏هایى با این انحرافات برخورد مى‏کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و درست را بیان مى‏نمود و مردم را از باورهاى ناصحیح و غلط باز مى‏داشت.
امام جواد(ع) در برابر فرقه‏ هایى که در آن دوران وجود داشتند، شیعیان را راهنمایى مى‏کرد. یکى از این فرقه‏ ها همان طورى که گفته شد، «اهل حدیث» بود که مجسّمى مذهب بوده و خدا را جسم مى‏پنداشتند. امام درباره آن‏ها به شیعیان مى‏فرمود: شما اجازه ندارید پشت سر هر کسى که خدا را جسم مى‏داند، نماز بگذارید و به او زکات بدهید.(4)
«واقفیه» یکى دیگر از فرقه‏ هاى موجود انشعابى از شیعه بود که به صورت معضلى بزرگ در مقابل شیعیان مطرح شده بود، آنان کسانى بودند که پس از شهادت امام کاظم(ع) بر آن حضرت توقف کرده و امامت فرزندش على بن موسى الرضا(ع) را نپذیرفتند. «زیدیه» نیز فرقه‏اى بود منشعب از شیعه که طعن آن‏ها بر امامان معصوم(ع)، سبب موضع‏ گیرى تند ائمه(ع) در برابر آنان شد، چنان که در روایتى از امام جواد(ع) واقفیّه و زیدیّه مصداق آیه «وجوه یومئذٍ خاشعةٌ عاملةٌ ناصبة»(5) خوانده شدند و در ردیف ناصبى‏ها قرار گرفتند.(6)

============================

مناظره‏ هاى علمى و اعتقادى‏
دولت عباسى به منظور درهم شکستن چهره علمى امامان(ع) و زیر سؤال بردن دانش و حتى امامت آنان، جلسات مناظره و گفت و گوى علمى تشکیل مى‏داد. البته با این کار آنان نه تنها به مقصود خویش نمى‏رسیدند، بلکه موجب رسوایى و فضاحت خویش مى‏شدند.
از آن جا که امام جواد(ع) نخستین امامى بود که در خردسالى به‏ منصب امامت رسید، حضرت مناظرات و گفت و گوهایى داشته است که برخى از آن‏ها بسیار مهم و مفید بوده است.
راز وجودى آن مناظرات این بود که از یک طرف امامت او به خاطر کمى سن براى بسیارى از شیعیان کاملاً ثابت نشده بود،از این رو براى اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى‏کردند. از طرف دیگر مکتب و اعتزال و افراطى‏ گرى در بهره ورى از عقل رونق یافته بود و حکومت وقت نیز از آنان پشتیبانى مى‏کرد، لذا این گروه سؤالات عقلى دشوارى مطرح مى‏کردند تا به پندار خامشان آن حضرت را در میدان رقابت علمى شکست دهند، ولى در همه این مناظرات علمى، امام جواد(ع) با علم امامت که ناشى از علم خداوندى است با پاسخ‏هاى قاطع، هرگونه شک و تردید را در مورد امامت خود از بین برد. به همین جهت است که بعد از او در دوران امامت امام هادى(ع) که در کودکى به امامت رسید، مشکلى ایجاد نشد و براى همه روشن شده بود که خردسالى مانع منصب امامت نمى‏شود.
مناظره او با «یحیى بن اکثم» و اثبات حقانیّت آن بزرگوار و ناتوانى یحیى و مناظره او با «ابن ابى داود» و غلبه بر وى از این نمونه مناظرات است.(7)

=========================

قاطعیّت در طرد ناصالحان‏
یکى از خطراتى که همیشه بزرگان و رهبران یک مذهب یا یک کشور را تهدید مى‏کند، وجود اطرافیان ناصالح است که به خاطر اغراض انحرافى، مادى و یا اعتقادى پیرامون بزرگان را گرفته و بین آنان و مردم فاصله ایجاد مى‏کنند و معمولاً راه‏هاى ارتباطى آن رهبران را با مردم قطع مى‏کنند.
اگر بزرگان مواظب این گونه افراد نباشند، چه بسا زیان‏هاى جبران ناپذیرى جامعه را تهدید نموده و مشکلات بسیارى را به بار مى‏آورد.
در زمان امامت امام جواد(ع) نیز این گونه افراد با سوء استفاده از کمى سن امام به خیال خود فکر مى‏کردند که مى‏توانند بر امور جامعه مسلّط شوند و هر طور که خواستند، عمل کنند.
آن حضرت این خطر را احساس کرد و بدون هیچ اغماضى آن را طرد نمود.«ابو عمر جعفر بن وافد» و«هاشم بن ابى هاشم» در زمره این افراد جاى داشتند. امام محمد تقى(ع) درباره آنان فرمود: «خداوند آنان را لعنت کند، زیرا به اسم ما از مردم اخّاذى مى‏کنند و ما را وسیله دنیاى خود قرار داده ‏اند.»(8)

============================

مبارزه با حدیث‏ سازان‏
پس از آن که مأمون دخترش را به ازدواج امام جواد(ع) درآورد، در مجلسى که وى (مأمون) و بسیارى دیگر از جمله فقهاى دربارى مانند: «یحیى بن اکثم» حضور داشتند، یحیى به امام جواد(ع) گفت: روایت شده که جبرئیل به حضور پیامبر رسید و گفت: یا محمد! خدا به شما سلام مى‏رساند و میگوید: من از ابوبکر راضى هستم! از او بپرس که آیا او از من راضى است؟
امام فرمود: کسى که این خبر را نقل مى‏کند باید خبر دیگرى را که رسول خدا(ص) در حجةالوداع بیان کرد، نادیده نگیرد.
پیامبر فرمود: کسانى که بر من دروغ مى‏بندند، بسیار هستند و بعد از این نیز بسیار خواهند شد. هر کس عمداً بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حدیثى از من براى شما نقل شد، آن را به کتاب خدا و سنّت من عرضه کنید، آن چه با کتاب خدا و سنّت من موافق بود، بگیرید و آن چه مخالف با کتاب خدا و سنّت بود، رها کنید. روایت مذکور با کتاب خدا سازگارى ندارد، زیرا خداوند فرموده:

«ولقد خلقنا الانسان و نعلم ماتوسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید؛(9)

ما انسان را آفریدیم و مى‏دانیم در دلش چه چیزى مى‏گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیک‏تر هستیم.»
آیا خشنودى و ناخشنودى ابوبکر بر خدا پوشیده بود تا از پیامبر(ص) بپرسد!؟(10)
یحیى روایت دیگرى را مطرح کرد و امام جواد(ع) به هر یک جداگانه پاسخ داد.

=============================

مبارزه با تفسیرهاى نابجا
امام محمد تقى(ع) به عنوان پاسدار حریم وحى از تفسیرهاى نابجا و غیر عقلانى آیات قرآن جلوگیرى کرده و علماو دانشمندان را به سوى فهم صحیح آیات راهنمایى مى‏کرد.
روزى در مجلس معتصم برخى از دانشمندان به آیه‏ اى استناد کرده و یک حکم شرعى صادر نمودند. امام جواد(ع) که در آن جلسه حضور داشت، خطاى آنان را گوشزد نمود و تفسیر صحیح را براى حاضرین ارائه نمود. «محمد بن مسعود عیاشى سمرقندى» در تفسیر خود ماجراى آن مجلس را چنین آورده است: در زمان معتصم عباسى عوامل خلیفه، عدّه‏ اى دزد را دستگیر کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگى مجازات آنان خواستار دستور بودند.

خلیفه در مورد این حادثه حسّاس مجلس مشورتى تشکیل داد و از دانشمندان عصر، کیفیّت اجراى حدّ شرعى را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در این مورد بهترین راه کار است، آن جا که مى‏فرماید: «انّما جزاء الذین یحاربون اللّه و رسوله و یسعون فى‏الارض فساداً ان یقتّلوا او یصلّبوا او تقطّع ایدیهم و ارجلهم من خلافٍ اوینفوا من الارض؛(11) کیفر کسانى که با خدا و پیامبرش به جنگ برمى‏خیزند و در روى زمین در اشاعه فساد تلاش مى‏کنند، این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پاى آنان به عکس یکدیگر قطع شود و یا ابن که از سرزمین خود تبعید گردند.»

آنان به خلیفه پیشنهاد کردند طبق این آیه یکى از کیفرهاى فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند. معتصم عباسى در همان جلسه از امام نیز نظر خواست. آن حضرت اول از اظهار نظر خوددارى کرد، امّا وقتى که با اصرار خلیفه مواجه شد، نظر خود را چنین اعلام کرد: اینان در استدلال به آیه خطا کردند. استنباط حکم شرعى از این آیه دقّت بیشترى مى‏طلبد و باید تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرم‏هاى مختلف کیفرها فرق مى‏کند، زیرا این مسأله صورت‏هاى مختلف و احکام جداگانه دارد:
1- اگر این راهزنان فقط راه را نا امن کرده ‏اند، نه کس را کشته و نه مال دیگرى را به غارت برده‏اند، مجازات آنان فقط حبس است و این همان معنى «نفى ارض» است.
2- اگر راه را ناامن کرده و افراد بى گناهى را کشته‏ اند، اما به مال دیگران تجاوز نکرده ‏اند، مجازات آنان اعدام است.
3- اگر امنیت را از راه‏هاى عمومى سلب کرده، انسان‏هاى بى‏گناه را کشته و مال مردم را نیز به غارت برده ‏اند، کیفر آنان باید سخت‏ تر باشد، یعنى اول دست و پایشان را به عکس هم دیگر قطع مى‏کنند، سپس به دار مجازات آویخته مى‏شود. معتصم این نظریه را پسندید و به عامل خود دستور داد طبق نظر امام جواد(ع) عمل کند.(12)

=============================

سلام ما به رخ انور امام جواد
درود ما، به تن اطهر امام جواد
غریب بود و غریبانه جان سپرد و نبود
کسى به وادى غم، یاور امام جواد
ز آتش ستم خصم، آب شد تن او
به خاک حجره بود، بستر امام جواد
کسى نبود، به بالین آن امام همام
به غیر همسر بد اختر امام جواد
چه ظلم‏ها که به حقش، نکرد ام الفضل
نگر، به دشمنى همسر امام جواد
به خشکى لب لعلش، نریخت آب کسى
به غیر دیده ‏ى او خون ‏تر امام جواد
به روى خاک، چو پروانه شد فدا و دریغ
چو شمع آب شده، پیکر امام جواد
فغان که آتش زهر ستم، به فصل شباب
شرر فکند، ز پا تا سر امام جواد
شاعر: محسن حافظى

امام جواد(ع) در طول دوران پربرکت امامت خویش هم چنان به مبارزه فرهنگى ادامه داد تا این که در آخر ذىقعده سال 220 ه.ق توسط همسرش ام الفضل (دختر مأمون) به دستور معتصم (هشتمین خلیفه عباسى) با انگور زهرآلود مسموم شد.(13) با مسموم شدن آن حضرت عقده ام الفضل خالى نشد، لذا در را از پشت به روى امام بست و به کنیزها دستور داد هیاهو کنند تا صداى امام جواد(ع) را کسى نشنود.(14) سرانجام بر اثر همان زهر، آن حضرت به شهادت رسید و پیکر مطهرش را در قبرستان قریش بغداد (کاظمین فعلى) در کنار قبر جدش، موسى بن جعفر(ع)، به خاک سپردند. امّا در همان حال ام الفضل از کرده خویش پشیمان شد و به گریه افتاد. حضرت به او فرمود: چرا گریه مى‏کنى؟ اکنون که مرا کشتى، گریه کردن سودى ندارد. این را بدان که به خاطر خیانتى که کردى، چنان به دردى مبتلا شوى که هرگز علاج ندارد و چنان به فقر و تنگ دستى مبتلا گردى که جبران ‏پذیر نباشد. بر اثر نفرین آن حضرت ام الفضل به بیمارى سختى مبتلا شد و همه اموالش را در راه معالجه آن صرف کرد و به فقر و بدبختى افتاد و به بدترین وضع از دنیا رفت.(15)

=========================
پى‏ نوشت‏ها:

1. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 50، ص 74.
2. اصول کافى، محمد بن یعقوب کلینى، ج 1، ص 44.
3. تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم(ع)، حسین جاسم، ترجمه سید محمد نقى آیت اللهى، ص 79 - 78.
4. التوحید، شیخ صدوق، ص 101.
5. سوره غاشیه، آیات 3 - 2.
6. حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه(ع)، رسول جعفریان، ص 490.
7. نک: همان، ص 486 - 482.
8. اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسى، ص 549.
9. سوره ق، آیه 16.
10. بحارالانوار، ج 50، ص 84.
11. سوره مائده، آیه 33.
12. تفسیر عیاشى، محمد بن مسعود عیاشى، ج 1، ص 315.
13. اصول کافى، ج 2، ص 492.
14. منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ج 2، ص 234 - 233.
15. سوگند نامه آل محمد، محمد محمدى اشتهاردى، ص 132.


منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ـ ش 312 - آذر 1386 ـ

عسگری اسلام پور کریمی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...
اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...
===========================
مکتب علمی امام جواد علیه السلام
شناسایى و جذب افراد مستعد و آماده و تربیت آنان بر اساس تربیتهاى اسلامى و مجهّز ساختن آنان به انواع علوم مورد نیاز جامعه، از رسالتهاى مهم ائمه اطهار(ع) بود و محدودیتهاى اعمال شده از سوى حکومتهاى مستبد و ظالم وقت، هر چند انجام این رسالت را در حدّ مطلوب با مشکلاتى مواجه مى‏ساخت و بسیارى از افراد را از دستیابى به این سر چشمه ‏هاى زلال دانش و معرفت و بهره ‏گیرى از آن محروم مى‏کرد، ولى موجب تعطیل شدن آن نگشت. تشنگان حقیقت و شیفتگان امامت تحت پوششهاى مختلف ،به محضر امامان(ع) مى‏رسیدند و در حدّ ظرفیّت و میزان معرفت خود از اقیانوس بیکران دانش الهى آن بزرگواران جرعه‏ اى مى‏نوشیدند.
اصحاب و یاران امام جواد(ع) بیش از تعدادى است که در این جلسه به آن اشاره مى‏شود. در برخى منابع اسلامى نام بیش از 270 نفر به عنوان اصحاب آن حضرت آورده شده است. در این بیان  مختصر از بعضى شاگردان آن حضرت، هر چند به طور اختصار یاد مى‏شود تا ضمن تجلیل از این سنگربانان علم و فرهنگ، بعد علمى و تلاش فرهنگى پیشواى نهم شناخته‏ تر گردد.
================================
1- ابن سکّیت یعقوب بن اسحاق اهوازى شیعى
ابن سکیت، نزد امام جواد و امام هادى(ع) از احترام زیادى برخوردار بود و از خصّیصین ایشان به شمار مى‏رفت. همچنین او از امام جواد (ع) روایات و مسائلى نقل کرده است.(1)
محل ولادت او «دورق اهواز» بود، دورق یکى از مراکز علمى و فرهنگى کهن ایران اسلامى است و علما، خطبا و شعراى شهیرى از این منطقه قد برافراشتند؛ چنان که امروزه کلمه «دورقى» را در پى نام بسیارى از علماى بزرگ مى‏بینیم.
البته برخى بغداد را محل ولادت این شخصیت بزرگ شیعى مى‏دانند.
نام او را «یعقوب» و کنیه‏ اش را «ابویوسف» نهادند.
پدرش «اسحاق» نام داشت. این مرد صالح و درستکار در فنون ادبیات عرب، به ویژه لغت و شعر، استاد شمرده مى‏شد، دوستدار دانشمندان بود، و از اصحاب کسائى، یکى از قراء سبعه، به شمار مى‏آمد.
اسحاق ادیبى فرزانه و شاعرى زبردست بود؛ ولى براساس آموزه‏ هاى اسلامى سکوت را بر سخن ترجیح مى‏داد. به تدریج در سایه افراط درسکوت، به «سکیت» (بسیار سکوت کننده) شهرت یافت. بدین سبب، فرزندش را «ابن سکیت» خوانده‏ اند.
ابن سکّیت بر اثر دعاى پدر و تلاشهاى مستمرش در علوم مختلف اسلامى صاحب نظر گردید. به طورى که وى از علماى برجسته ادبیات عرب بوده، که در علم فصاحت و بلاغت و اشعار عرب ید طولائى داشته است، و کتاب مشهور «تهذیب الالفاظ اصلاح منطق»، در ادبیات، اثر اوست.
ابن خلکان از یکى از علما چنین نقل مى‏کند: کتابى در لغت بهتر از «اصلاح المنطق» از جسر (پل) بغداد نگذشته است. بدون تردید این کتاب سودمند و جامع بوده و بسیارى از لغات را گردآورده است و در نوع خود با این حجم بى‏ نظیر است. گروهى به این کتاب پرداخته ‏اند. «وزیر مغربى» آن را مختصر نموده و «خطیب تبریزى» به تنقیح و تهذیب این کتاب دست بازیده است.
ابن خلکان به نقل از ابوالعباس المبرّد مى‏گوید: «کتابى بهتر از «اصلاح المنطق» ابن سکیت در میان مؤلفین بغداد ندیدم.»
و ثعلب مى‏گوید: اصحاب ما اتفاق نظر دارند که پس از ابن اعرابى، کسى آگاهتر از ابن سکیت در علم لغت یافت نشده است.(2)
سرانجام این یار وفادار و عالم بزرگ شیعى به دست متوکل ملعون به شهادت رسید و در این هیچ اختلافى وجود ندارد؛ اما در چگونگى شهادتش اختلاف است.
عبدالرحمان بن محمدبن انبارى در کتاب «نزهةالالباء» و محمد بن احمد ازهرى در کتاب «تهذیب اللغه» چنین آورده‏ اند:
علت خشم متوکل که باعث قتل ابن سکیت شد، این بود که روزى مردى قرشى و ابن سکیت و متوکل مشغول سخن گفتن بودند، خلیفه که درپى آزار مرد قرشى بود. ابن سکیت را فرمان داد تا وى را دشنام دهد.
ابن سکیت که این را خلاف اخلاق مى‏دانست، به امر خلیفه توجه نکرد و ناسزا نگفت؛ خلیفه این عمل ابن سکیت را ناپسند شمرده، به مرد قرشى گفت: همان کارى که ابن سکیت در باره تو انجام نداد، انجام ده.
مرد قرشى که از متوکل مى‏ترسید. به فرمانش عمل کرده و لب به یاوه‏گویى گشاد. ابن سکیت با مشاهده این بى‏ احترامى از کرده خود پشیمان شد و گفت: اى خلیفه! اینک به فرمانت عمل مى‏کنم و اورا ناسزا مى‏گویم.
متوکل گفت: آنچه اکنون مى‏گویى، انتقام است نه اطاعت امر من.
سپس به نوکران ترکش فرمان داد ابن سکیت را بزنند. آنها چنان لگد بر شکمش کوفتند که بیهوش گردید. سپس او را بر دوش گذاشته، به خانه‏ اش بردند. استاد دو روز بعد، به سبب صدمات و جراحات عمیق به شهادت رسید.
در باره شهادت این بزرگ مرد روایت مشهور دیگرى نیز وجود دارد که اکثر منابع نیز آن را تأیید مى‏کنند. روزى متوکل وارد کلاس فرزندانش شده، با ایشان گفتگو کرد و به ابن سکیت گفت: از تو مى‏خواهم آنچه در دلت پنهان کرده ‏اى آشکار کنى. بگو بدانم آیا فرزندان مرا بیشتر دوست دارى یا فرزندان على بن‏ابى‏طالب حسن و حسین را؟
ابن سکیت از این سخن گستاخانه سخت عصبانى شده، گفت: به خداى على اعلى سوگند، رتبه و مقام کمترین غلامان آن حضرت که قنبرحبشى است. از تو و فرزندانت بسى بالاتر و عظیم‏تر است. این عقیده با وجودم آمیخته و از من جدا نمى‏شود. متوکل که انتظار چنین صراحتى را نداشت. خشمگین شد و به غلامانش دستور داد زبان استاد را از پشت سرش بیرون آورند.
گروهى براین عقیده‏ اند که گردآورى اشعار «کمیت اسدى»، بزرگ شاعر شهید شیعه، توسط «ابن سکیت» سبب شهادت او شد؛ این کار مذهب واقعى‏ اش را نمایان ساخت. متوکّل در پى بهانه‏ اى بود تا ابن سکیت را به اظهار عقیده ناگزیر سازد. بنابراین، به کلاس درس فرزندانش رفت و آن پرسش را مطرح کرد. افزون براین، گروهى سودجو و شیعه ستیز که چه بسا به مذهب واقعى ابن سکیت پى برده بودند. در پى تحریک متوکل علیه او بودند.
«ازهرى» در «تهذیب اللغه» مى‏گوید: پس از شهادت استاد بى‏درنگ ده هزار درهم دیه او را به خانواده ‏اش پرداخت کردند. این کردار نشان مى‏دهد که نقشه قتل ابن سکیت از پیش طراحى شده بود.
شهادت آن بزرگوار در دوشنبه پنجم رجب سال 243 - 244 یا 246 هجرى تحقق یافت.
===========================
2- على بن مهزیار اهوازى‏
کنیه وى «ابوالحسن»، اهل دورق اهواز بود.(3)برخى معتقدند که وى اهل «هندیجان فارس» است.(4) او در اهواز نشو و نما کرد و به مرتبه «فقاهت» رسید. على از بزرگان پرهیزگار و پاکدامن بود و راویان درباره او گفته‏ اند: «هنگام طلوع خورشید براى خدا به سجده مى‏افتاد و سرش را بلند نمى‏کرد تا این که هزار نفر از برادران دینى‏ اش را دعا مى‏کرد. ازاین‏رو، پیشانى وى در اثر سجده‏ هاى زیاد و طولانى، همانند زانوى شتر، پینه زده بود و این نبود مگر بخاطر عبادت بسیار و سجده در پیشگاه حق.»(5)
على از یاران نزدیک امام رضا(ع) و همچنین امام جواد و امام هادى علیهما السلام به شمار مى‏رفت و آن بزرگواران وى را به عنوان وکیل خویش منصوب کرده بودند، و توقیع (امضاء) آنها هنوز موجود است.
وى از مفسّران قرن سوم هجرى است و بیش از 30 کتاب و رساله در زمینه‏ هاى مختلف معارف اسلامى دارد. او تفسیرى دارد، و نیز کتابى به نام «حروف القرآن» در زمینه قرآن دارد.(6)
او آثارى در زندگینامه پیامبران، فقه و مقالاتى در اشربه، بازرگانى و پیشه ‏ورى نگاشته است.(7)
برخى از کتب على بن مهزیار از این قرار است: کتاب الوضوء، کتاب الصلاة، کتاب الزکاة، کتاب الصوم، کتاب الحج، کتاب الطلاق، کتاب الحدود، کتاب الدیات، کتاب التفسیر، کتاب الفضائل، کتاب العتق و التدبیر، کتاب التجارات و الاجارات، کتاب المکاسب، کتاب المثالب، کتاب الدعاء، کتاب التجمّل و المروة و کتاب المزار...(8)
على بن مهزیار در اسناد حدود 437 روایت واقع شده است و از امام رضا، امام جواد و امام هادى علیهم السلام و دیگران حدیث نقل کرده است.(9)
امام جواد (ع)، على بن مهزیار را با پیامها و نامه‏ هاى عطرآگینى ستود، از جمله حضرت در نامه ذیل او را چنین تحسین مى‏کند: «اى على! در پیروى کردن، انجام دستورات، خیرخواهى و پندگویى تو را آزمودم (و تو سرافراز از بوته آزمایش بیرون آمدى)، پس اگر بگویم کسى را مانند تو ندیده‏ ام، چه بسا راست گفته باشم، خداوند به تو بهشت برین و آن مقامات والایى که نمى‏دانى پاداش دهد، من مقام تو و خدمات شبانه روزى تو را در سرما و گرما از نظر دور نداشته‏ ام از خداوند مى‏خواهم در روز قیامت که همه را گرد مى‏آورد، آنچنان مخلوقات خود را شیفته و دوستدار تو کند که مایه رشک باشد، به درستى که خداوند شونده دعاهاست ...»(10)
این نامه تجلیل، تقدیر و بزرگداشت امام را نسبت به على به خوبى نشان مى‏دهد و مى‏بینیم که حضرت مى‏فرماید در میان اصحاب خود کسى را مانند ابن مهزیار در دانش، پرهیزگارى و ورع ندیده است.
با اندکى تأمل در این توقیعات امام جواد(ع) درباره على بن مهزیار، مى‏توان از جایگاه رفیع و ارزشمند او نزد اهل‏بیت(ع) آگاه شد؛ زیرا آن بزرگوران هیچ‏گاه اهل مبالغه و زیاده‏ روى نبوده‏ اند، ضمن این‏که همیشه پیرامون ائمه (ع) چنین شیعیان و اصحاب مخصوصى اگر چه به صورت معدود، حضور داشته‏ اند که توانسته ‏اند با توجه به ظرفیت بالاى معرفت لیاقت خود و البته در پرتو عنایت خاص اهل‏بیت (ع) به چنین عنایات و مراتبى دست پیدا کنند.
دیگر از خدمات این صحابى وفادار ائمه(ع) عبارتند از:
شناساندن امام هادى (ع) به مردم بعد از شهادت پدر بزرگوارش. تبیین مسائل فقهى و پاسخگویى به سؤالات فقهى مردم. رساندن نظرات فقهى امام به مردم. ترویج ولایت امام جواد (ع) در ایران زمین به ویژه اهواز. بر عهده گرفتن وکالت امام جواد و امام هادى (ع). برقرارى ارتباط مردم با امام، با وجود خفقان عباسى. منشأ آرامش و خیر بودن در اهواز.(11)
در پایان باید گفت که على بن مهزیار نه تنها خودش جزء اصحاب ویژه و مورد اطمینان اهل‏بیت (ع) به شمار آمده، بلکه خانواده‏ اش نیز از این الطاف و عنایات بى‏ بهره نبوده ‏اند، به عنوان مثال برادر او یعنى ابراهیم نیز از شیعیان برجسته و با اخلاص بوده، و روایت شده که یکى از سفراى امام زمان(عج) بوده و توانسته خدمت آن حضرت مشرّف شود و داستان این زیارت معنوى، مشهور است و در کتاب شریف «کمال الدین» ذکر شده است. همچنین محمد، پسر على بن مهزیار نیز از اصحاب و راویان ثقه حضرت هادى(ع) به شمار رفته است.
سال رحلت او مشخص نیست. به یقین او تا تاریخ 229 ق. زنده بوده است؛ زیرا به قول نجاشى در آن تاریخ از محمد بن على بن یحیى انصارى، معروف به «ابن اخى» زاده از او روایت کرده است.
شایان توجّه این که: على بن مهزیار که به خدمت حضرت ولىّ عصر علیه‏السلام تشرّف حاصل کرده است، على بن ابراهیم مهزیار، برادر زاده على بن مهزیار است.(12)
مزار شریف على بن مهزیار در شهر اهواز واقع شده است، و هم‏اکنون داراى بارگاه با شکوهى است و مورد توجّه مخصوص شیعیان و ارادتمندان به آستان اهل‏بیت (ع) قرار دارد.
=========================
3- ابراهیم بن مهزیار
شیخ طوسى(ره) او را از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) برمى‏شمارد(13) و نجاشى مى‏گوید: کتاب «البشارات» از اوست.(14) و کشّى به سند خود از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار نقل مى‏کند که گفت: «پدرم هنگام مرگ، اموالى به من سپرد و علامت و نشانه ‏اى که جز خداوند آن را نمى‏دانست به من داد و گفت: هر کس این نشانه را گفت اموال را به او واگذار کن، محمّد مى‏گوید: من نیز به بغداد رفتم و در کاروانسرایى منزل گرفتم، روز دوم پیرمردى آمده در را کوفت به غلامم گفتم: ببین چه کسى بر در است. او بیرون رفت و برگشت و گفت: پیرمردى بر در است، من هم به او اجازه دادم داخل شود و او داخل شد و گفت: من «عمرى» هستم، اموالى را که نزد خودت دارى به من بده و سپس مقدار اموال و نشانه را گفت من نیز اموال را به او پرداختم.»(15)این روایت دلیل آن است که ابراهیم بن مهزیار وکیل امام در گرفتن حقوق شرعیه بوده است و طبیعتاً کسى را امام وکیل قرار مى‏دهد که ثقه و امین و عادل باشد.
============================
4- خیران خادم قراطیسى‏
وى، خادم امام رضا (ع) و از شیعیان مخلص و مؤمنان به ولایت اهل‏بیت (ع) بوده و در کتب رجال، او را جزء اصحاب مخصوص و صاحب سرّ سه امام بزرگوار: امام رضا، امام جواد و امام هادى علیهم السلام برشمرده‏ اند.
از بعضى روایات برمى‏آید که او وکیل حضرت جواد(ع) نیز بوده است. مانند روایتى که حضرت در پایان آن به او فرموده‏اند:
«اعمل فى ذلک برأیک، فإنّ رأیک رأیى و من أطاعک اطاعنى»(16)(17)
در آن مسئله مطابق نظر خودت عمل کن، پس همانا که رأى تو رأى و نظر من است، و کسى که از تو پیروى کند از من پیروى نموده است.
از خیران روایات و مسائل فراوانى در موضوعات مختلف برجاى مانده، که آنها را از حضرت جواد و هادى(ع) روایت نموده است. یکى از آن روایات نص بر امامت حضرت هادى(ع) مى‏باشد و هنگامى بیان شده که خیران در خدمت و ملازم ان حضرت بوده، و امام جواد(ع) در بستر بیمارى قرار داشتند و اندکى بیشتر از عمر شریفشان باقى نبود.
در آن هنگام، شخصى از جانب امام نزد خیران مى‏آید و به او مى‏گوید: مولایت به تو سلام مى‏رساند و مى‏فرماید: همانا که من درمى‏گذرم و امر امامت به فرزندم على واگذار مى‏شود. امامت او بر شما واجب است بعد از من همان‏گونه که امامت من بر شما واجب بود بعد از پدرم تا برسد به رسول خدا(ص).
آرى، همان‏گونه که بیان شد، خیران از اصحاب نزدیک امام جواد و هادى(ع) بوده و ارادت و اخلاصش نسبت به این خاندان قابل توصیف نمى‏باشد.
نقل شده: زمانى خیران در راه سفر حج به مدینه رسید و در آن شهر توانست خدمت امام جواد (ع) مشرف شود. در آن هنگام حضرت (ع) بالاى ایوان و دکّه‏ اى نشسته بودند و خیران با دیدن هیبت و جلال ایشان، چنان دهشت و دلهره‏ اى در وجودش احساس کرد که متوجّه پلّه‏ هاى ایوان نشد تا این که حضرت(ع) اشاره نمود و او را متوجّه ساخت. بعد از آن که از پلّه‏ ها بالا رفت و سلام نمود دستان مبارک امام جواد(ع) را گرفت و پس از بوسیدن بر دیدگانش قرار داد و نشست و تا مدّتى بى‏ اختیار دستان حضرت را به جهت هیبت و دهشتى که از ایشان در دل احساس کرده بود، نگاه داشت تا این‏که دلش آرام گرفت و دست امام(ع) را رها نمود.(18)
============================
5 - احمدبن اسحاق اشعرى قمى‏
محدّثى عظیم الشّأن، عالمى بزرگوار و یکى از اصحاب ثقه و کاملاً مورد اطمینان اهل‏بیت (ع) بوده و مانند بسیارى از اصحاب خاص ائمه (ع) از شهر مقدس قم به خدمت آن بزرگواران شتافته است.
احمد بن اسحاق طى عمر شریفش توانست خدمت امام جواد و هادى (ع) برسد و جزء اصحاب مخصوص امام عسکرى (ع) قرار گیرد و پس از ان بزرگواران به شرف زیارت حضرت صاحب الزمان(عج) نائل گردد. یکى دیگر از افتخارات احمد بن اسحاق این است که توانسته جزء سفراى سفارش شده حضرت حجت(عج) قرار گیرد؛ زیرا حضرت مهدى(عج) در توقیع شریفى ایشان را مورد تأیید و عنایت قرار داده‏ اند. به همین سبب در کتاب «ربیع الشیعه»،احمد بن اسحاق از وکلاء و سفراء و ابواب معروف حضرت حجت (عج) معرفى شده است.
چنان که بعضى از دانشمندان علم رجال، از او به عنوان رابط بین قمی ها و امام و از جمله اصحاب خاص آن حضرت یاد کرده ‏اند.(19)اما دانشمندان دیگر، او را وکیل و نماینده امام دانسته ‏اند.(20)از روایتى در «بحارالانوار» استفاده مى‏شود که او نماینده امام در موقوفات قم بوده است.(21)
محمد بن جریر طبرى مى‏نویسد: احمد بن اسحاق قمى اشعرى، استاد شیخ صدوق، نماینده امام عسکرى (ع) بود. بعد از شهادت آن حضرت، وکالت حضرت صاحب الزمان(عج) را به عهده گرفت. از طرف حضرت نامه‏ هایى خطاب به او صادر مى‏شد، و او وجوه و حقوق مالى قم و اطراف آن را گردآورى نموده و به امام مى‏رساند.(22) احمد بن اسحاق صد و شصت کیسه طلا و نقره را که از شیعیان قم گرفته بود، به امام تسلیم کرد(23)و این، حجم چشمگیر وجوه جمع ‏آورى شده را نشان مى‏دهد.
سعد بن عبدالله در روایتى مى‏گوید: زمانى همراه احمد بن اسحاق، در سرّ من رأى خدمت امام عسکرى (ع) مشرف شدیم. هنگام خداحافظى احمد از امام حسن (ع) پارچه‏ اى درخواست نمود تا براى کفنش از آن استفاده نماید. پس از آن، حضرت سیزده درهم به او داد و فرمود: این پول را خرج مکن، مگر براى مخارج شخصى خودت و هر چه که بخواهى به تو خواهد رسید.
سعد بن عبدالله مى‏گوید: پس از آن که از نزد امام حسن (ع) مراجعت کردیم و به سه فرسخى حلوان (که اکنون به پل ذهاب معروف است) رسیدیم، ناگهان حال احمد بن اسحاق دگرگون شد و به شدت تب نمود، به گونه ‏اى که ما از سلامتى و زنده ماندن او قطع امید کردیم.
هنگامى که به حلوان رسیدیم و در کاروانسراى آن مستقر شدیم، احمد گفت: امشب مرا تنها بگذارید و به اطاق‏هاى خود بروید. و طبق خواسته احمد بن اسحاق، همه ما او را تنها گذاشتیم. هنگامى که صبح فراسید، به یاد احمد افتادم و سراسیمه از جاى خود بلند شدم، ناگهان کافور، خادم مخصوص امام حسن عسکرى (ع)، را دیدم که مى‏گفت: احسن اللّه بالخیر عزاکم و جبر بالمحبوب رزیتکم. پس از آن نیز گفت: غسل و کفن یار و همراه شما احمد را انجام دادیم، پس بلند شوید و به دفن او مشغول شوید. همانا که او عزیزترین شماست به جهت قرب به خداوند نزد آقاى شما. پس از آن سخنان ،ناگهان از چشم ما غایب شد. معلوم شد که او به امر و طى الارض امام حسن عسکرى (ع) به آنجا آمده بود تا آن شخص بزرگوار را با احترام و عزّت غسل و کفن نماید.
===============================
6- حضرت عبدالعظیم حسنى(ع)
حضرت عبدالعظیم حسنى معروف به «سیدالکریم» فرزند عبداللّه، فرزند على بن حسن، فرزند حسن بن زید، فرزند زید بن حسن (ع)، فرزند على ابن ابى‏طالب مى‏باشد که با چهار واسطه به امام حسن مجتبى (ع) و با پنج واسطه به حضرت على (ع) مى‏رسد.
پدر بزرگوارش عبدالله و مادرش گرامى‏اش فاطمه دختر «عقبة بن قیس» است. ولادت با سعادت حضرت عبدالعظیم(ع) در سال 173 هجرى قمرى در شهر مقدّس مدینه واقع شده است و مدّت 79 سال عمر با برکت او با دوران امامت چهار امام معصوم، یعنى امام موسى کاظم (ع)، امام رضا (ع)، امام محمّد تقى (ع) و امام علىّ النّقى (ع) مقارن بوده است؛ آن حضرت محضر مبارک امام رضا (ع)، امام محمّد تقى (ع) و امام هادى (ع) را درک کرده و احادیث فراوانى از آنان روایت کرده است.
زمینه‏ هاى مهاجرت حضرت عبدالعظیم(ع) از مدینه به رى و سکونت در غربت را باید در اوضاع سیاسى و اجتماعى آن عصر جستجو کرد؛ خلفاى عبّاسى نسبت به خاندان پیامبر اکرم (ص) و شیعیان ائمه(ع) بسیار سختگیرى مى‏کردند، یکى از بدرفتارترین این خلفاء متوکّل بود که خصومت شدیدى با اهل‏بیت علیهم السّلام داشت، و تنها در دوران او چندین بار مرقد مطهر حضرت امام حسین (ع) را در کربلا تخریب و با خاک یکسان ساختند و از زیارت آن بزرگوار جلوگیرى به عمل آوردند.
سادات و علویّون در زمان او در بدترین وضع به سر مى‏بردند. حضرت عبدالعظیم (ع) نیز از کینه و دشمنى خلفا در امان نبود و بارها تصمیم به قتل آن حضرت گرفتند و گزارشهاى دروغ سخن‏ چینان را بهانه این سختگیرى‏ها قرار مى‏دادند، در چینن دوران دشوار و سختى بود که حضرت عبدالعظیم (ع) به خدمت حضرت امام هادى(ع) رسید و عقاید دینى خود را بر آن حضرت عرضه کرد که این داستان معروف، خود به تنهایى بیانگر ایمان و تدّین والاى اوست.
عبدالعظیم حسنى در این‏ باره مى‏فرماید: زمانى خدمت سرورم، حضرت امام على النقى (ع) شرفیاب شدم، ایشان با دیدن من فرمودند: مرحبا به تو اى اباالقاسم! همانا که تو حقیقتاً پیرو و مطیع ما هستى.
خدمت آن جناب عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! مى‏خواهم دین خود را به شما عرضه کنم، تا اگر پسندیده و رضایت‏بخش است، بر آن ثابت قدم بمانم تا زمانى که خداوند عزّ و جلّ را ملاقات کنم.
حضرت فرمود: جناب ابوالقاسم! بفرما.
عرض کردم: من معتقدم که: خداوند تبارک و تعالى یگانه‏اى است که هیچ چیز همانندش نیست. و از حدّ ابطال و تشبیه بیرون است(یعنى معدوم نیست و شبیه به مخلوقات هم نیست)، او جسم و صورت و عرض و جوهر نیست، بلکه پدید آوردنده اجسام و صورت‏ها و خلق کننده عرض‏ها و جوهرها است. او پروردگار و مالک هر چیزى است و همه چیز را جعل و احداث کرده است.
و معتقدم که: محمد(ص) بنده و فرستاده او خاتم پیامبران است که پس از او تا روز قیام قیامت هیچ پیامبرى نخواهد آمد.
و معتقدم که: امام، جانشین و ولىّ امر پس از پیامبر(ص)، امیرمؤمنان، على بن ابى‏طالب (ع)، سپس حضرت امام حسن، سپس حضرت امام حسین، سپس حضرت على بن الحسین، سپس حضرت محمد بن على، سپس جعفر بن محمد، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمد بن على علیهم السلام سپس، (امام) تویى اى مولاى من!
حضرت فرمود: پس از من، فرزندم حسن (امام) است، و مردم در زمان بعد از او (امام حسن عسکرى) چگونه خواهند بود؟!
عرض کردم: اى مولاى من چگونه خواهند بود؟
فرمود: براى این‏که او دیده نمى‏شود و روا نیست نامش برده شود تا ظهور کند و زمین را پر از عدل و داد نماید، همان‏گونه که از ظلم و جور مملو شده باشد.
عرض کردم: قبول کردم.
و نیز معتقدم که: دوستدار آنان دوست خداست و دشمن ایشان دشمن خداست، و اطاعت ایشان اطاعت خداست، و معصیت ایشان معصیت خداست.
و معتقدم که: معراج حق است، سؤال در قبر حق است و بهشت و جهنم حق است و صراط و میزان حق است، و بى‏تردید قیامت بپا مى‏شود و خدا همه را از قبرها برمى ‏انگیزد.
و معتقدم که: تکالیف الهى پس از ولایت اهل بیت(ع)، نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منکر است.
پس از آن، حضرت امام على النقى (ع) فرمود: اى ابوالقاسم! سوگند به خدا! این همان دینى است که نزد خدا براى بندگانش پسندیده است. بر آن پایدار باش! خداوند تو را در زندگى دنیا و آخرت، با سخن استوار، ثابت بدارد.(24)
دیدار حضرت عبدالعظیم (ع) در سامرا با حضرت امام هادى (ع)، به خلیفه گزارش داده شد و دستور تعقیب و دستگیرى وى صادر گشت، او نیز براى مصون ماندن از خطر، خود را از چشم مأموران پنهان مى‏کرد و در شهرهاى مختلف به صورت ناشناس رفت و آمد مى‏کرد و شهر به شهر مى‏گشت تا به شهرستان «رى» رسید و آنجا را براى سکونت انتخاب کرد. علّت این انتخاب به شرایط دینى و اجتماعى رى در آن دوره برمى‏گردد که وقتى اسلام به شهرهاى مختلف کشور ما (ایران) وارد گشت و مسلمانان در شهرهاى مختلف ایران به اسلام گرویدند، از همان سالها رى یکى از مراکز مهمّ سکونت مسلمانان شد و اعتبار و موقعیّت خاصّى پیدا کرد؛ زیرا سرزمینى حاصلخیز و پرنعمت بود، عمرسعد نیز به طمع ریاست یافتن بر رى در حادثه جانسوز کربلا، حضرت امام حسین(ع) را به شهادت رساند. در رى هم اهل‏ سنّت و هم از پیروان اهل‏بیت (ع) زندگى مى‏کردند و قسمت جنوبى و جنوب غربى شهر رى بیشتر محلّ سکونت شیعیان بود.
حضرت عبدالعظیم (ع) به صورت یک مسافر ناشناس، وارد رى شد و در محلّه ساربانان در کوى «سکّة الموالى» به منزل یکى از شیعیان رفت، مدّتى به همین صورت گذشت. او در زیرزمین آن خانه به سرمى‏برد و کمتر خارج مى‏شد، روزها روزه مى‏گرفت و شب‏ها نیز به عبادت و راز و نیاز با پروردگار مشغول مى‏شد.
در شهرستان رى تعداد کمى از شیعیان آن حضرت را مى‏شناختند و از حضورش در رى خبر داشتند و مخفیانه به زیارتش مى‏شتافتند(25) امّا مى‏کوشیدند که این خبر فاش نشود و خطرى جانِ حضرت را تهدید نکند.
حضرت عبدالعظیم (ع) میان شیعیان شهررى بسیار ارجمند بود و پاسخگویى به مسایل شرعى و حلّ مشکلات مذهبى آنان را برعهده داشت؛ این تأکید، هم بیانگر مقام برجسته حضرت عبدالعظیم است و هم گویاى این است که وى از طرف حضرت امام هادى(ع) در آن منطقه، وکالت و نمایندگى داشته است؛ مردم سخن او را سخن امام مى‏دانستند و در مسایل دینى و دنیوى، وجود او محور تجمّع شیعیان و تمرکز هواداران اهل‏بیت (ع) بود.
از تألیفات حضرت عبدالعظیم حسنى (ع) کتاب‏هاى «خطب امیرالمؤمنین» و «روز و شب» را مى‏توان نام برد. آن حضرت، آگاه و آشنا به معارف دین و احکام قرآن و اسلام بود.
ستایش هایى که امامان معصوم(ع) از وى به عمل آورده ‏اند، نشان دهنده شخصیّت علمى و مورد اعتماد اوست؛ حضرت امام هادى(ع) گاهى اشخاصى را که سؤال و مشکلى داشتند، راهنمایى مى‏فرمودند که از حضرت عبدالعظیم حسنى (ع) بپرسند و او را از دوستان حقیقى خویش مى‏شمردند و معرّفى مى‏فرمودند.
ابوحماد رازى مى‏گوید: در سامرا بر امام هادى (ع) وارد شدم و درباره مسائلى از حلال و حرام از آن حضرت پرسیدم و حضرت پاسخ فرمود. زمانى که خواستم خداحافظى کنم، فرمود: «اى حماد! هرگاه در ناحیه ‏اى که زندگى مى‏کنى مشکلى در امر دینت برایت پیش آمد از عبدالعظیم حسنى (ع) بپرس و سلام مرا به او برسان.»(26)
در آثار علماى شیعه نیز، تعریف ها و ستایش هاى عظیمى درباره او به چشم مى‏خورد، آنان از او به عنوان عابد، زاهد، پرهیزکار، ثقه، داراى اعتقاد نیک و صفای باطن و به عنوان محدّثى عالى‏مقام و بزرگ یاد کرده‏ اند.
روزهاى پایانى عمر پربرکت حضرت عبدالعظیم (ع) با بیمارى او همراه بود، آن قامت بلند ایمان و تلاش، به بستر افتاده بود و پیروان اهل‏بیت در آستانه محرومیّت از وجود پربرکت این سیّد کریم قرارگرفته بودند، اندوه مصیبتهاى پیاپى مردم و روزگار تلخ شیعیان در عصر حاکمیت عبّاسیان برایش دردى جانکاه و مضاعف بود؛ در همان روزها یک رؤیاى صادقانه حوادث آینده را ترسیم کرد: یکى از شیعیان پاکدل رى، شبى در در عالم رؤیا، حضرت رسول(ص) را در خواب دید. پیامبر اکرم(ص) به او فرمود: فردا یکى از فرزندانم در محلّه «سکّة الموالى» چشم از جهان فرو مى‏بندد، شیعیان او را بر دوش گرفته به باغ عبدالجبّار مى‏برند و نزدیک درخت سیب به خاک مى‏سپارند.
آن شخص، سحرگاه به باغ رفت تا آن باغ را از صاحبش بخرد و افتخار دفن شدن یکى از فرزندان پیامبر(ص) را نصیب خویش سازد، عبدالجبّار که خود نیز خوابى همانند خوابِ او را دیده بود، به رمز و راز غیبى این دو خواب پى برد و براى این که در این افتخار، بهره ‏اى داشته باشد، محلّ آن درخت سیب و مجموعه باغ را وقف کرد تا بزرگان و شیعیان در آنجا دفن شوند. همان روز حضرت چشم از جهان فرو بست.(27) خبر درگذشت این نواده رسول اکرم(ص) دهان به دهان گشت و مردم با خبر شدند و جامه‏ هاى سیاه پوشیدند و بر در خانه حضرت عبدالعظیم حسنى(ع) گریان و مویه‏ کنان گرد آمدند؛ پیکر مطهّر او را غسل دادند، به نقل برخى مورّخان در هنگام غسل، در جیب پیراهن او کاغذى یافتند که نام و نسب خود را در آن نوشته بود؛ بر پیکر او نماز خواندند، تابوت او را بردوش گرفتند و با جمعیّت انبوه عزادار به سوى باغ عبدالجبّار تشییع کردند و پیکر مطهّرش را در کنار همان درخت سیب که رسول خدا(ص) به آن شخص اشاره کرده بود، دفن کردند. قبر شریف آن حضرت در شهر «رى»، معروف و مشهور است و هم اکنون بارگاه نورانى آن سلاله سادات و محدّث بزرگوار مورد توجّه و رفت و آمد خیل عظیم عاشقان مکتب اهل‏بیت (ع) قرار دارد.
در منابع روایى روایات متعدّدى براى زیارت حضرت عبدالعظیم (ع)، ثوابى همچون ثواب زیارت حضرت سیّدالشهدا، امام حسین (ع)، بیان شده است.
در حدیثى آمده که مردى از اهل رى خدمت امام هادى(ع) مشرف شد و حضرت از او پرسید کجا بودى؟ گفت: به زیارت امام حسین(ع) رفته بودم.
آن حضرت فرمود: آگاه باش! اگر قبر عبدالعظیم را که نزد شماست زیارت مى‏نمودى، هر آینه مثل کسى بودى که امام حسین (ع) را زیارت کرده باشد.(28)
===========================
7- ابوعلى حسن بن راشد
وى از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) شمرده شده و نزد آن دو بزرگوار از منزلت و مقام والایى برخوردار بوده است. شیخ مفید او را از زمره فقیهان برجسته و شخصیتهاى طراز اول دانسته که عالم به حلال و حرام الهى بوده، و راهى براى مذمت و طعن بر آنان وجود نداشت.(29)
شیخ طوسى نیز به هنگام بحث از سفرا و وکلاى ممدوح امامان (ع) از حسن بن راشد، به عنوان وکیل امام هادى(ع) نام برده و نامه‏ هاى آن حضرت را به او یاد آور شده است.(30)
شیخ طوسى(ره) با مدارک نقل مى‏کند که: امام هادى (ع) در سال 232 به على بن بلال نوشت:
به نام خداوند بخشنده مهربان‏
«در نزد شما خدا را ستایش مى‏کنم و او را بر بخشندگى و منّت دیرینش سپاس مى‏گویم و بر پیامبرش محمّد و آل او که صلوات و رحمت خدا بر ایشان باد درود مى‏فرستم. من، ابوعلى (راشد) را به جاى حسین عبدربّه نصب کردم و او را که فضل و ایمان بى‏ نظیرش را مى‏شناسم امین خود قرار دادم و مى‏دانم که تو بزرگ دیار خود هستى. دوست داشتم به تو احترام گذارم و در این‏ باره به تو نامه بنویسم. پس از او پیروى کن و همه حقوق پیش خود را به او بسپار و اصحاب مرا نیز بر آن ترغیب کن و ایشان را دراین‏ باره چنان آگاه کن که به یارى و کمکش برخیزند که این رعایت احترام کامل ما و محبوب پیش ما خواهد بود و در برابر آن، از جانب خدا اجر و پاداش خواهى داشت که خدا به رحمت خود، بهترین بخشش و پاداش خود را به هرکه خواهد مى‏دهد. در پناه خدا باشى! این نامه را با خط خود نوشتم و بسیار خدا را سپاسگزارم.»(31)
محمد بن فرج، مى‏گوید: «در نامه اى به امام هادى(ع) از ابوعلى و ... پرسیدم؟ امام (ع) در پاسخم نوشت: از ابن راشد که رحمت خدا بر او باد یاد کردى، او سعادتمندانه زندگى کرد و شهید از دنیا رفت...»(32)
=================================
8 - حسین‏ بن سعید بن‏ حمّاد اهوازى‏
از اصحاب ممتاز و یاران مخصوص اهل‏بیت (ع) و از راویان ثقه و مورد اطمینان، نزد محدّثین و علما مى‏باشد. اصالت او به کوفه باز مى‏گردد، ولى همراه برادرش حسن به اهواز نقل مکان نمود و پس از مدتى از آنجا به قم، شهر فقه و فقاهت هجرت نمود و به خدمت حسن بن ابان رسید و در همانجا بود تا این‏که بدرود حیات گفت.
حسین بن سعید، این شیعه راستین در طول عمر شریفش پیوسته محبّ و خدمتگذار آستان ولایت و امامت بود و توانست نزد سه امام بزرگوار رسیده و به کسب فیض بپردازد. امام رضا و حضرت جواد و حضرت هادى(ع) امامانى بودند که حسین بن سعید آنان را درک کرد و به روایت حدیث از آنان پرداخت.
در زمینه علمى نیز حسین بن سعید را باید از چهره‏ هاى ممتاز و شاخص به حساب آورد؛ زیرا او توانست در ابواب مختلف فقه سى جلد کتاب ارزشمند تألیف نماید. کتابهایى که در میان همه اصحاب و علما معروف و مشهور است، تا آنجا که سایرین را با ا و مثال مى‏زنند و مى‏گویند که فلانى کتبش مانند حسین بن سعید، سى مجلّد است. یکى دیگر از خدمات ارزشمند حسین بن سعید، هدایت برخى مسلمانان متعهّد و با استعداد به حریم و آستان اهل‏بیت (ع) مى‏باشد. آرى! حسین بن سعید، شخصیت‏هاى برجسته ‏اى مانند على بن مهزیار و اسحاق بن ابراهیم را شناسایى نمود و به خدمت امام رضا (ع) معرفى کرد و پس از آن على بن ریّان را نزد آن حضرت برد و با این عمل سبب هدایت آنان به مسیر حق و عدالت شد. همچنین روایات کتبش را براى آنان بیان، و آنان را با معارف و حقایق ناب اسلام آشنا نمود، و به همین سبب است که آن سه نفر به روایت حدیث از او مشهور شده‏ اند.
===========================
9- اسحاق‏ بن اسماعیل نیشابورى‏
اسحاق بن اسماعیل نیشابورى، از اصحاب امام جواد و امام هادى و امام حسن عسکرى (ع) و از ثقات روات شیعه مى‏باشد.
شیخ طوسى(ره) در کتاب خود اسحاق را از اصحاب امام حسن عسکرى(ع) شمرده و مى‏گوید: «وى، ثقه است.»(33) او پس از شهادت امام حسن عسکرى (ع) با سفراء امام دوازدهم (عج) (نوّاب اربعه) مکاتبت داشته است. نامه‏ اى از امام حسن عسکرى (ع) خطاب به وى در کتب رجال ثبت است که حضرت در آن نامه، وى را با ابراهیم بن عبده نیشابورى وکیل خود تعیین کرده و به اهل نیشابور سلام رسانیده است. این نامه در کتب روایى از جمله «تنقیح المقال»(34) آمده است.»(35)
ابواسحاق ابراهیم و محمد بن عبداللّه بن واسع، از وى روایت کرده اند.(36)
===========================
10- حسین بن عبداللّه نیشابورى‏
حسین بن عبداللّه نیشابورى، حاکم بُست و سیستان و از شیعیان و ارادتمندان امام جواد (ع) بود. او پنهانى به امام خمس مى‏داد و از شیعیان در منطقه حمایت مى‏کرد و به امور مالى و اقتصادى آنها رسیدگى مى‏نمود.(37)
عملکرد او در زمینه سیاسى، شبیه به عملکرد على بن یقطین در زمان امام موسى بن جعفر (ع) است. امام جواد (ع) به او اجازه داده بود که بر منصب سیاسى باقى بماند و به امور شیعیان رسیدگى و مشکلات مسلمانان را حل نماید.(38)
===========================
پى‏ نوشت‏ها:

1. تنقیح المقال، ج 3، ص 329.
2. الکنى و الالقاب، ج 1، ص 314.
3. رجال ابن داود، ص 142.
4. رجال نجاشى، ص 177 اختیار معرفةالرجال (فهرست طوسى)، ج 2، ص 825. در دوره ‏هاى گذشته «هندیجان» از شهرهاى دورق قدیم - جزء فارس - محسوب مى شد.
5. الکنى و الالقاب، ج 1، ص 432.
6. اعیان الشیعه، ص 226.
7. مجالس المؤمنین، ص 181.
8. رجال نجاشى.
9. معجم رجال الحدیث، ج 12،ص 194.
10. رجال نجاشى، ص 253.
11. التهذیب، ج 3،ص 294.
12. مفسران شیعى، شفیعى، ص 72.
13. رجال کشى.
14. رجال نجاشى.
15. رجال کشى. الارشاد، ص 351، اعلام الورى، ص 445.
16. رجال کشى 508.
17. اصول کافى، ج 1،ص 324.
18. منتهى المقال، ص 128؛ تنقیح المقال، ج 1،ص 405.
19. اختیار معرفةالرجال، ص 23.
20. محمد جواد طبسى، حیاة الامام العسکرى، ص 333.
21. بحارالانوار، ج 50،ص 323.
22. دلائل الامامة، ص 272.
23. احتجاج طبرسى، ص 257.
24. شیخ صدوق، التوحید، ص 81،ح 37 ر.ک: وسائل الشیعة، ج 1، ص 13 - 12امالى صدوق، ص 278،ح 24.
25. ر. ک: رجال نجاشى، ص 248 - 247؛ تنقیح المقال، ج‏2، ص 157.
26. معجم رجال الحدیث، ج 10،ص 49 - 48.
27. در سال 252 قمرى در سن 79.
28. کامل الزیارات، ص 537،ح 1.
29. معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 324.
30. الغیبه، ص 213 - 212.
31. اختیارالمعرفة الرجال، ج‏2 ،ص 799،ح 199.
32. رجال کشى، ج 6،ص 603، ردیف 1122.
33. فهرست، شیخ طوسى، ص 428.
34. تنقیح المقال، ج 1،ص 24،25 و 111.
35. لغتنامه دهخدا.
36. رجال طوسى، ص 428؛ رجال برقى، ص 61.
37. فروع کافى، ج 5،ص 111 و 112.
38. ر.ک: همان؛ تهذیب، ج 6، ص 336.


منبع: masjed.ir

حجت الاسلام عبدالکریم پاک نیا

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

==============================

بمناسبت شهادت حضرت جوادالائمه علیه السلام

امامت در خردسالی

حضرت امام محمد تقى (ع) نخستین رهبر الهى است که در میان امامان شیعه در خردسالى مسؤولیت مقام رفیع امامت را عهده‏ دار گردید. در سال 203 قمرى و در سن هفت سالگى بعد از شهادت پدر بزرگوارش این مسؤولیت را پذیرفته و عملاً به هدایت و ارشاد مردم پرداخت.
در آن هنگام برخى این سؤال را مطرح مى‏کردند که:

آیا مى‏توان رهبرى جامعه را به یک کودک هفت ساله سپرد؟

آیا یک کودک هفت ساله مدیریت، دوراندیشى و درایت یک مرد کامل را دارد؟

پاسخ:
از منظر باورهاى شیعه که موضوع امامت را یک موهبت الهى مى‏داند، پاسخ این پرسش روشن است، چرا که از این دیدگاه خداوند متعال هر کسى را که شایسته این مقام بداند، به منصب پیشوایى امت بر مى‏گزیند؛ حتى اگر در سنین کودکى باشد. مقیاس سن بالا، گرچه در میان مردم مقیاسى براى رسیدن به کمال محسوب مى‏شود، اما در بینش وحیانى قرآن ممکن است یک فرد در سن کودکى فضائل و کمالات و شرائط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتیازات ویژه‏ اى را که لازمه رهبرى و امامت و نبوت است در او موجود باشد و خداوند متعال موهبت رسالت و امامت را به او عنایت کند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند.

============================

نکته :

خداوند متعال از این طریق مى‏خواهد به مردم بفهماند که مقام نبوت و امامت، که تداوم راه نبوت است، همانند منصب‏ هاى معمولى نیست که با زمینه‏ ها و شرایط عادى انجام پذیرد، بلکه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق این مناصب بوده و زمینه‏ ها و شرایط ویژه‏ اى مى‏طلبد.
در عصرى که زمینه امامت پیشواى نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران کودکى این منصب آسمانى را عهده‏ دار گردید، از این دست سؤالات زیاد مطرح مى‏شد و پاسخهاى مناسب نیز ارائه مى‏گردید. به همین دلیل چون مسئله تقریباً در زمان امام جواد(ع) حل شده تلقى شده بود، دیگر در مورد امام هادى(ع) که در سن 8 سالگى و امام زمان (ع) که در 5 سالگى به امامت رسیدند، این پرسشها تکرار نگردید.

=================================

یک روایت:
روزى یکى از شیعیان در محضر امام رضا(ع) پرسید: مولاى من! اگر خداى ناکرده براى وجود مقدس شما حادثه ‏اى پیش آید، به چه کسى رجوع کنیم؟

امام رضا(ع) با کمال صراحت فرمودند: به پسرم ابوجعفر (امام جواد(ع)).

آن مرد از شنیدن این سخن تعجب کرد، چرا که امام نهم (ع) کودکى بیش نبود و آن مرد وى را کم سن و سال دید.

امام رضا(ع) از سیماى متعجب و نگاه‏هاى تردیدآمیز او، اندیشه ناباورانه ‏اش را دریافت و به او فرمود: اى مرد! خداى سبحان عیسى بن مریم (ع) را به عنوان پیامبر و فرستاده خود برگزید و او را صاحب شریعت معرفى کرد، در حالى که خیلى کوچکتر از فرزندم ابوجعفر بود.(1)

=================================

نحوه پاسخ به شبهات:

امام هشتم (ع) براى اثبات امامت حضرت جواد(ع) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آیات قرآن و دلایل تاریخى بهره مى‏گرفت و گاهى نیز از تفضلات الهى و تأییدات غیبى استفاده مى‏کرد.

در این رابطه حسن بن جهم مى‏گوید: در حضور امام هشتم(ع) نشسته بودم که فرزند خردسالش را صدا کرد. آن سلاله پاک نبوى نیز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پیوست. امام رضا(ع) لباس آن کودک را کنار زده و به من فرمود: میان دو شانه‏ اش را بنگر! چون به میان دو کتف او نگاه کردم، چشمم به یکى از شانه‏ هایش به مهر امامت افتاد که در میان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آیا این مهر امامت را مى‏بینى؟ شبیه همین در روى شانه پدرم نیز وجود داشت.(2)

===============================

نوجوانى در قلّه رفیع دانش
امام نهم(ع) در مقام رهبرى امت اسلام، به عنوان الگوى دانشمندان جوان چنان در عرصه علم و دانش درخشید که دوست و دشمن را به تعجب و شگفتى واداشت. گفتگوها، مناظرات،پاسخ به شبهات عصر، گفتارهاى حکیمانه و خطابه‏ هاى آن گرامى، گواه روشنى بر این مدعاست.

===================================

روایت:
على بن ابراهیم از پدرش نقل کرده است که: بعد از شهادت امام هشتم(ع) ما به زیارت خانه خدا مشرف شدیم و آنگاه به محضر امام جواد (ع) رفتیم. بسیارى از شیعیان نیز در آنجا گرد آمده بودند تا امام جواد(ع) را زیارت کنند. عبد اللّه بن موسى عموى حضرت جواد(ع) که پیرمرد بزرگوارى بود و در پیشانى ‏اش آثار عبادت دیده مى‏شد، به آنجا آمد و به امام (ع) احترام فراوانى کرده و وسط پیشانى حضرت را بوسید.

امام نهم برجایگاه خویش قرار گرفت. همه مردم به علت خردسال بودن حضرت با تعجب به همدیگر نگاه مى‏کردند که آیا این نوجوان مى‏تواند از عهده مشکلات دینى و اجتماعى مردم در جایگاه رهبرى و امامت آنان برآید؟! مردى از میان جمع بلند شده از عبداللّه بن موسى، عموى امام جواد(ع) پرسید: حکم مردى که با چهارپایى آمیزش نموده است چیست؟ و او پاسخ داد: بعد از قطع دست راست‏اش به او حد مى‏زنند.

امام جواد(ع) با شنیدن این پاسخ ناراحت شد و به عبداللّه بن موسى فرمود: عموجان از خدا بترس! از خدا بترس! خیلى کار سخت و بزرگى است که در روز قیامت در برابر خداوند متعال قرار بگیرى و پروردگار متعال بفرماید: چرا بدون اطلاع و آگاهى به مردم فتوا دادى؟ عمویش گفت: سرورم! آیا پدرت - که درود خدا بر او باد - این گونه پاسخ نداده است؟!
امام جواد(ع) فرمود: از پدرم پرسیدند: مردى قبر زنى را نبش کرده و با او درآمیخته است، حکم این مرد فاجر چیست؟ و پدرم در پاسخ فرمود: به خاطر نبش قبر دست راست او را قطع مى‏کنند و حد زنا بر او جارى مى‏گردد، چرا که حرمت مرده مسلمان همانند زنده اوست.
عبداللّه بن موسى گفت: راست گفتى سرورم! من استغفار مى‏کنم.
مردم حاضر، از این گفت و شنود علمى شگفت زده شدند و گفتند: اى آقاى ما! آیا اجازه مى‏فرمایى مسائل و مشکلات خودمان را از محضرتان بپرسیم؟
امام جواد(ع) فرمود: بلى. آنان سى‏ هزار مسئله پرسیدند و امام جواد(ع) بدون درنگ و اطمینان کامل همه را پاسخ گفت. این گفتگوى علمى در نه سالگى حضرت رخ داد.(3)
امام جواد(ع) در سنین نوجوانى عالم‏ترین و آگاه‏ترین دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزدیک به حضورش شتافته و پاسخ مشکلات علمى خود را از او دریافت مى‏کردند.

====================================

نظر برخى از دانشمندان مخالف و موافق در مورد حضرت جواد علیه السلام:

ابن حجر هیثمى در کتاب الصوائق المحرقه مى‏گوید:

مأمون او را به دامادى انتخاب کرد، زیرا با وجود کمى سن، از نظر علم و آگاهى و حلم بر همه دانشمندان برترى داشت.

شبلنجى در نورالابصار آورده است:

مأمون پیوسته شیفته او بود، زیرا با وجود سن اندک، فضل و علم و کمال خود را نشان داده و برهان عظمت خود را آشکار ساخت.

جاحظ معتزلى که از مخالفان خاندان على(ع) بود، به این حقیقت اعتراف کرده است که:

امام جواد(ع) در شمار ده تن از «طالبیان» است که هر یک از آنان عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده، پاک و پاک نهادند و هیچ یک از خاندانهاى عرب داراى نسب شریفى همانند امامان شیعه نیست.(4)

فتال نیشابورى نیز مى‏گوید:

مأمون شیفته او شد، چون مشاهده کرد که آن حضرت با سن کم خود، از نظر علم و حکمت و ادب و کمال عقلى، به چنان رتبه والایى رسیده که هیچ یک از بزرگان علمى آن روزگار بدان پایه نرسیده‏ اند.(5)

===============================

امام محمد تقى(ع) خود نیز گاهى به علم و دانشى که خداوند ارزانى‏ اش داشته بود، اشاره کرده و مى‏فرمود:

«منم محمد فرزند رضا! منم جواد! منم دانا به نسبهاى مردم در صلبها، من داناترین کس هستم که رازهاى ظاهرى و باطنى شما را مى‏دانم و از آنچه که به سوى‏اش روانه هستید آگاهم! این علمى است که خداوند متعال قبل از آفرینش تمامى مخلوقات جهان به ما خانواده عنایت کرده است. این دانش سرشار تا پایان جهان و بعد از فانى شدن آسمان‏ها و زمین‏ها نیز باقى خواهد ماند.
اگر غلبه اهل باطل و حکومت ناحق گمراهان و هجوم اهل شک و تردید نبود، هر آینه سخنى مى‏گفتم که همه اهل جهان از گذشتگان و آینده ‏گان ناباورانه انگشت حیرت به دهان مى‏گرفتند.»
سپس دست مبارک خود را بر دهان گذاشته و فرمود:

«یا محمّد اصمت کما صمت آباؤک من قبل؛

اى محمد خاموش باش! همچنانکه پدرانت قبل از تو سکوت را برگزیده ‏اند.»(6)

=================================

کاربرد علم از منظر حضرت جواد علیه السلام:

از منظر امام جواد(ع) شایسته است که:

یک جوان مسلمان به علم و دانش روى آورد

آن را به عنوان مونس و یار مناسب براى خود برگزیند،

دوستان خود را بر اساس بینش و دانش انتخاب کند

شخصیت اجتماعى خود را به وسیله دانش و علم مشخص سازد،

براى مجالس و دیدار دیگران علم هدیه برد

در تنهایى و غربت و سفر، علم و دانش را بهترین همسفر و مونس خود بداند،

چرا که علم و دانش، سرچشمه تمام کمالات و ریشه همه پیشرفتهاست.

پیشواى نهم، علم را دو قسمت کرده و مى‏فرمود:

علم و دانش دو نوع است: علمى که در وجود خود انسان ریشه دارد و علمى که از دیگران مى‏شنود و یاد مى‏گیرد. اگر علم اکتسابى با علم فطرى هماهنگ نباشد، سودى نخواهد داشت. هر کس لذت حکمت را بشناسد و طعم شیرین آن را بچشد، از پى‏گیرى آن آرام نخواهد نشست. زیبایى واقعى در زبان (و گفتار نیک) است و کمال راستین در داشتن عقل.»(7)

=============================

امام محمد تقى(ع) علم و دانش را یکى از مهمترین عوامل پیروزى و رسیدن به کمالات معرفى مى‏کرد و به انسان‏هاى کمال خواه و حقیقت طلب توصیه مى‏نمود که در راه رسیدن به آرزوهاى مشروع و موقعیت‏هاى عالى دنیوى و اخروى از این نیروى کارآمد بهره لازم را بگیرند. آن گرامى مى‏فرمود:

«أربع خصالٍ تعین المرء على العمل: الصّحة والغنى و العلم و التّوفیقٌ؛(8)

چهار عامل موجب دست یابى انسان به اعمال (صالح و نیک) است: سلامتى، توانگرى، دانش و توفیق(خداوندى)».

=================================

با توجه به سخنان آموزنده امام جواد(ع) در عرصه علم و دانش بر همگان و از جمله جوانان لازم است از فرصت جوانى بهره گرفته و خود را به این خصلت زیباى انسانى بیارایند و کسب معرفت و علم را سرلوحه برنامه‏ هاى زندگى خود قرار دهند.

علم بال است مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را بجاى جان باشد
سر بى علم بدگمان باشد
علم نور است و جهل تاریکى‏
علم، راهت برد به تاریکى
علم روى تو را به راه آرد
با چراغت به پیشگاه آرد
علم را دزد برد نتواند
به اجل نیز مرد نتواند
نه به میل زمان خراب شود
نه به سیل زمین درآب شود

==============================

دانشمند نوجوان

هنگامى که عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، مردم از اطراف و اکناف گروه گروه، براى عرض تبریک به مرکز خلافت آمده و به حضورش مى‏رسیدند. روزى جمعى از اهل حجاز به همین منظور بر او وارد شدند. خلیفه بعد از دیدار ابتدایى متوجه شد که پسر بچه‏ اى آماده است تا از میان آن جمع سخن بگوید.

خطاب به او گفت: بچه! برو کنار تا یکى بزرگتر از تو صحبت کند پسر نوجوان فوراً گفت: اى خلیفه! اگر بزرگسالى میزان است، پس چرا شما بر مسند خلافت قرار گرفته ‏اید؟ با اینکه بزرگتر از شما هم افرادى اینجا هستند؟!

عمر بن عبدالعزیز از تیزهوشى و حاضر جوابى او متعجب شده و گفت: راست مى‏گویى و حق با توست. اکنون حرف دلت را بزن! آن نوجوان هوشمند گفت: اى امیر! از راه دور آمده‏ ایم تا به شما تبریک بگوییم و منظورمان از این عمل، شکر الهى است که مثل شما خلیفه خوبى را به مردم عطا کرده است، وگرنه مجبور نبودیم به این سفر بیاییم، زیرا نه از تو مى‏ترسیم و نه طمعى داریم. امّا اینکه از تو نمى‏ترسیم براى این است که تو اهل ظلم و ستم بر مردم نیستى و علت اینکه طمع نداریم این است که ما از هر جهت در رفاه و نعمت هستیم.

وقتى سخن آن نوجوان تمام شد، خلیفه از او درخواست کرد که وى را موعظه کند.
او نیز گفت:

اى خلیفه! دو چیز زمامداران را مغرور مى‏کند:

اول، حلم خداوند و دوم، مدح و چاپلوسى اشخاص از آنها. خیلى مواظب باش که از آنان نباشى، زیرا که اگر از آن عده شدى، لغزش پیدا مى‏کنى و در زمره گروهى قرار مى‏گیرى که خداوند متعال در حق آنان فرمود:

«ولاتکونوا کالّذین قالوا سمعنا و هم لایسمعون؛(9)

از آن افراد نباشید که ادّعاى شنیدن مى‏کنند با اینکه نمى‏شنوند.»

در پایان: خلیفه از سن و سال او پرسید و معلوم شد که بیش از دوازده سال ندارد. آنگاه خلیفه او را تحسین کرده و در مورد وى و عظمت علم و دانش او شعرى خواند که:

تَعَلّم فَلَیسَ المَرءُ یولَدُ عالِماً
وَ لَیسَ أخو عِلمٍ کَمَن هُوَ جاهِلٌ‏
فَانَّ کَبیرَ القَومٍ لاعِلمَ عِندَه‏
صَغیرٌ اذا التَفَتَ عَلَیهِ المَحافِلُ

«دانش بیاموز، که آدمیزاد دانشمند به دنیا نمى‏آید و هیچ گاه دانا با نادان هم رتبه نیست. بزرگ قوم، هرگاه دانش نداشته باشد، در مجالس و محافل، کوچک و خوار دیده مى‏شود.»

=================================

پى‏ نوشتها:
1- کشف الغمه، على بن عیسى اربلى، مکتبه بنى هاشمى، تبریز، 1381، ج 2، ص 353.
2- ارشاد شیخ مفید، چاپ کنگره، قم، 1413 ق، ص 618.
3- بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1404 ق، ج 50، ص 85.
4- سیره پیشوایان، مهدى پیشوائى، مؤسسه امام صادق(ع)، قم، 1381 ش، ص 555.
5- روضة الواعظین، محمد فتال نیشابورى، نشر رضى، قم، ج 1، ص 237.
6- بحارالانوار، ج 50، ص 108.
7- کشف الغمه، ج 3، ص 193.
8- معدن الجواهر، ابوالفتح کراجکى، کتابخانه مرتضویه، تهران، 1394 ق، ص 41.
9- المستطرف، محمد بن احمد ابشیهى، ج 1، ص 107.

منبع : سایت تبیان