منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر

۹ مطلب با موضوع «امام هادی (علیه السلام)» ثبت شده است

امام هادی و شیعه‌نمای تفرقه‌افکن

امام هادیامام هادی(علیه‌السلام) برای حفظ اتحاد جامعه، تفرقه‌افکنان را طرد و آنان را که دارای اندیشه‌های منحرف بودند، به جامعه معرفی می‌کرد.

محمد بن عیسی می‌گوید: امام علی النقی(علیه‌السلام) در نامه‌ای به من نوشت: خدا علی حسکه قمی و قاسم یقطینی را لعنت کند! شیطان به نظر قاسم آمده و با القای سخنان فریبنده، او را مغرور کرده است.[1]

در این نامه امام هادی(علیه‌السلام) این دو عنصر تفرقه‌افکن را لعن و طرد کرد؛ زیرا آنها با ادعاهای غلوّ آمیز و سخنان گزافه، به دنبال ایجاد تفرقه در میان شیعیان بودند.

مبارزات سیاسی امام هادی (ع)

میلاد امام هادی

ابوالفضل هادی منش

چهره و عملکرد حکمرانان معاصر

امام هادی ـ علیه السلام ـ با شش تن از خلفای عباسی، معاصر بود که به ترتیب عبارتند از : معتصم (برادر مأمون)؛ واثق (پسر معتصم)؛ متوکل (برادر معتصم)؛ منتصر (پسر متوکل)؛ مستعین (پسر عموی منتصر) و معتز (پسر متوکل).

معتصم در سال 218 ه‍ ق با مرگ مأمون به خلافت رسید و تا سال 227 ه‍ ق حکمرانی کرد. محمد بن عبد الملک تا پایان عمر وزیر او بود.[1]

پس از درگذشت او، فرزندش، «الواثق بالله هارون بن ابی اسحاق» ـ که مادرش، کنیزی به نام «قراطین» بود ـ به خلافت دست یافت. او نیز در دوران خلافت خود به سان پدرش به ترکها اقتدار فراوان بخشید.[2]

گوشه اى از کرامت ها و شگفتى هاى امام هادى علیه السلام

امام هادی

امامان معصوم علیهم السلام به جهت مقام عصمت و امامت ، از ارتباط ویژه با خداى متعال و جهان غیب برخوردار بوده اند و مانند پیامبران الهى معجزات و کراماتى داشته اند که مؤیّد مقام امامت و ارتباط آنان با خدا مى بود. نمونه هایى از علم و قدرت الهى آن بزرگواران در موارد مناسب - باذن الله - بروز و ظهور مى کرد، و موجب پرورش و تربیت پیروان و اطمینان خاطر آنان مى شد و نیز حجت و دلیل آشکارى بر حقانیت آن گرامیان محسوب مى گردید.

از امام هادى علیه السلام نیز کرامات و معجزات بسیارى مشاهده شد که چند نمونه را ذکر مى کنیم .

همراه با امام دهم در پادگان سامرّاء

امام هادی

امام هادی علیه السلام هنگام شهادت امام جواد علیه السلام و بعد از آن در مدینه حضور داشتند تا اینکه متوکل عباسی آن حضرت را به سامراء منتقل کرد.

شیخ مفید(ره) سبب انتقال امام هادی علیه السلام به سامراء را اینگونه بیان می کند:

دلیل احضار حضرت ابوالحسن امام هادی علیه السلام به سامرا این بود: عبد اللَّه بن محمد که در مدینه منوره امور جنگى و امامت جماعت را بر عهده داشت از امام هادی علیه السلام به متوکل شکایت و از ایشان بدگویی کرد و منظورش هم از این کار رساندن آزارى به آن حضرت بود.

امام هادی علیه السلام از بدگویی او با خبر شده نامه ای به متوکل مرقوم فرمود به این مضمون:

خلاصه ای از زندگانی حضرت امام هادی علیه السلام

«امام ابوالحسن على النقى الهادى» - علیه السلام - پیشواى دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه سال 212 هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» به دنیا آمد(1). پدرش پیشواى نهم، امام جواد - علیه السلام - و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است که کنیزى با فضیلت و تقوا بود (2).

مشهورترین القاب امام دهم، «نقى» و «هادى» است، و به آن حضرت «ابوالحسن الثالث» نیز مى‏گویند (3).

امام هادى - علیه السلام - در سال 220 هجرى پس از شهادت پدر گرامیش برمسند امامت نشست و در این هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار 33 سال و عمر شریفش 41 سال و چند ماه بود و در سال 254 در شهر سامراء به شهادت رسید

نقش امام هادى (ع) در هدایت امت *

شرایط زمانی و مکانی هر امام معصومی یکی از القاب آنها را عینیت می‌بخشد؛ اگر چه همه آنها جامع تمام صفات کمال انسانی بوده‌اند.

از میان القاب فراوان امام دهم یک لقب از درخشش خاصی برخوردار بوده و آن هم لقب هادی است که به راستی او هادی امت، هادی گمراهان از ضلالت، و به گفته رسول خدا(ص)، هادی به سوی خدا بود[1]. حال باید به تاریخ حضور امام(ع) در مدینه برگردیم و علت اشتهار به این لقب را در آنجا ریشه‌یابی کنیم.
امام هادی(ع) دومین امامی است که در سن کودکی به امامت رسید. او در سال 212 در اطراف مدینه در محلی به نام صریا[2] چشم به جهان گشود و در پی شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام محمد تقی(ع) در سال 220 هجری[3] در هشت سالگی هدایت امت را بر عهده گرفت.
امامت آن حضرت بر دشمنان اهل بیت خاصه حاکمان عباسی بسیار سخت و گران آمد و بدین جهت، از همان روز‌های نخستین سعی در جدا سازی امام از امت داشتند.

امام و هدایت زندانبان

حاکمان بنی عباس چاره‌ای نداشتند، جز اینکه از دوران کودکی، امام هادی را در حصار آهنین قرار دهند و راه نفوذ در دل‌ها را از ایشان بگیرند. بدین جهت، از عالم‌ترین دانشمندان شهر مدینه کمک گرفتند تا به بهانه تعلیم و تربیت امام، او را در صریا زندانی کنند و مانع ارتباط مردم با او شوند، اما در اندک زمانی امام هادی آن چنان بر او اثر گذاشت که این عالم مدنی به نام عبدالله جنیدی، به عظمت او اعتراف کرد و در نهایت به امامت وی اعتقاد یافت.

مسعودی می‌نویسد: پس از رحلت امام جواد(ع)، عمر بن فرج رخّجی پس از ادای مناسک حج به مدینه آمده، عده‌ای از اهل مدینه و مخالفان و دشمنان اهل بیت رسول خدا(ص) را جمع کرده، به آنها گفت: فردی که اهل کمال و ادب و دانش قرآنی او فراوان و عالم باشد، به من معرفی کنید. ضمناً کسی باشد که ولایت اهل بیت را نیز نداشته باشد، تا این غلام را جهت تعلیم به او بسپرم و به این بهانه، تماس رافضه را با او قطع کنم.
آنان دانشمندی به نام عبدالله جنیدی را که در فضل و دانش بر اهل مدینه برتری خاصی داشت، به او معرفی کردند.
عمر بن الفرج او را احضار و حقوقی را از طرف سلطان برای او تعیین کرد و نیز به او فهماند که سلطان همانند او را برای چنین کاری انتخاب کرده است.
وی گوید: جنیدی پیوسته ملازم و همراه امام هادی(ع) در کاخی واقع در صریا بود و شب هنگام درب را به روی امام می‌بست و کلید‌های آن را همراه خود می‌برد؛ به گونه‌ای که پیروان حضرت از شنیدن سخنان او محروم شده بودند.
محمد بن سعید گوید: روز جمعه مرد جنیدی را دیدم. به او گفتم: آن غلام هاشمی که تربیتش را به عهده گرفته‌ای، چه می‌گوید؟
او نگاه تندی به من کرد و گفت: کودک می‌گویی و شیخ هاشمی نمی‌گویی؟! تو را به خدا سوگند می‌دهم، آیا داناتر از من در مدینه سراغ داری؟ گفتم: نه.
گفت: به خدا سوگند، گاه سخنی به او می‌گویم و به نظر خودم تلاش بسیاری کرده‌ام، امّا به گونه‌ای به من پاسخ می‌دهد که از او استفاده می‌کنم. مردم نیز گمان می‌کنند که من به او می‌آموزم، در حالی که به خدا سوگند، من از او بهره می‌برم.
محمد بن سعید گوید: سخن او را نشنیده گرفتم و در وقت دیگری او را ملاقات کردم و از حال آن حضرت پرسیدم و اظهار داشتم: حال آن جوان هاشمی چگونه است؟ در پاسخ به من گفت: از این سخن بگذر. سوگند به خدا که او بهترین فرد روی زمین است و او برترین کسی است که پروردگار آفریده است. او گوید: پس از گذشت چند روز بار دیگر جنیدی را در حالی ملاقات کردم که هدایت یافته و به امامت امام هادی(ع) اعتقاد پیدا کرده بود.[4]

اگر در تمام زندگی امام هادی(ع) جز همین مورد اتفاق نیفتاده بود، همین واقعه به خوبی نقش هدایتگرانه امام همام را روشن می‌کند.

هشت سال تلاش در مدینه

شاید بسیاری از ناآگاهان از تاریخ اسلام باور نکنند که امام هادی(ع) در سال‌هایی که در مدینه منوره حضور داشت، چه تأثیری بر مردم گذاشته بود که دوست و دشمن را به حیرت واداشت.

امام به گونه‌ای بر دل‌های مردم حکومت می‌کرد که حسد حسودان را بر می‌انگیخت. از جمله کسانی که بر مقام امام هادی حسد ورزیدند، عبدالله بن محمد امام جماعت مسجد پیامبر(ص) بود که از نفوذ مردمی امام هادی(ع) به شدت خشمگین شده بود. او برای تحریک حاکم وقت تلاش وسیع و مستمری کرد و نامه‌ای برای متوکل نوشت و در آن از هیچ تهمتی علیه امام خودداری نورزید. امام که از جریان نوشتن نامه او با خبر شد، بی‌درنگ به متوکل نامه نوشت و به دفاع از خود پرداخت، اما متوکل کینه‌توز که نمی‌توانست موقعیت اجتماعی امام را در مدینه تحمل کند، یحیی بن هرثمه را به همراه سیصد نفر برای احضار امام هادی به سامرا به مدینه فرستاد.
سبط ابن جوزی از ماجرای حضور یحیی بن هرثمه در مدینه چنین یاد می‌کند: یحیی می‌گوید: وقتی که به مدینه وارد شدم، مردم فریاد و ضجه‌ای زدند که هرگز مانند آن را تا آن روز کسی نشنیده بود و این فریاد و ضجّه چیزی جز برای ترس از جان امام هادی(ع) نبود. گویا آن روز قیامت بر پا شده بود.[5]

مهم‌ترین پیام این جریان

بی‌تردید این جریان امر ساده‌ای نیست و ‌باید دقت و تأمل بیشتری در آن بشود؛ چرا که متوکل عباسی با آن همه شرارتی که داشت، برای جدا کردن امام هادی(ع) از مردم مدینه بسیار محتاطانه و حیله‌گرانه عمل کرد؛ زیرا:

1.در پاسخ نامه امام هادی(ع)، نامه‌ای به امام می‌نویسد و با اعتراف به مقام والای آن حضرت از او می‌خواهد تا به شهر سامرا سفر کند؛ چرا که امیرمؤمنان به شدت مشتاق دیدارش است.
2. برای دلجویی امام(ع)، فوراً عبدالله بن محمد را که علیه امام هادی سعایت کرده بود، از منصب خویش بر کنار می‌کند.
3. به محمد به فضل که جایگزین عبدالله شده بود، دستور می‌دهد تا به اکرام و احترام امام پردازد و فرمانبر او باشد.[6]
4. فرستادن سیصد نفر به همراه یحیی بن هرثمه.

اگر امام این جایگاه را در مدینه نداشت، هرگز متوکل عباسی این اقدامات محتاطانه را انجام نمی‌داد و اگر ترس از درگیر شدن نیروهای طرف‌دار امام با نماینده اعزامی از سوی خلیفه نبود، هرگز سیصد نفر را به همراه یحیی نمی‌فرستاد و این هزینه سنگین را متحمل نمی‌شد. در غیر این صورت، رساندن نامه به دست امام این همه نیرو نیاز نداشت.
اینها نشانه نقش هدایت امام هادی و نفوذ او در دل مردم مدینه است؛ در حالی که در شانزده سالگی آن چنان مردم شیفته اخلاق او شده بودند که دشمن را به وحشت انداخته بود.

خورشید در زندان

امام هادی(ع) از روزی که به اجبار در سامرا اقامت گزید، هجده سال تحت نظارت و مراقبت شدید مزدوران حکومت عباسی‌ها قرار گرفت. با وجود این کنترل شدید، او هرگز دست از هدایت امت اسلامی به ویژه پیروان و شیعیان برنداشت و نقش هدایت خود را با شدت بیشتری ایفا کرد. او بدین منظور، اقداماتی را انجام داد که در ذیل آنها را بر می‌شماریم.

1. تعیین وکلا

کثرت و پراکندگی پیروان در شهر‌های دور و نزدیک و کثرت مراجعات و عدم دسترسی به امام به خاطر محدودیت‌ها و مراقبت‌ها علیه امام هادی(ع)، او را بر آن داشت تا در مراکز شیعه نمایندگان و وکلایی از طرف خود تعیین کند و مردم را از وجود چنیین وکلا و نمایندگانی با خبر سازد.

وکلایی که عمدتاً از چهره‌های محترم بودند، عبارت‌اند از: حسن بن راشد بغدادی[7]، ایوب بن نوح[8]، علی بن جعفر همانی[9]، جعفر بن سهیل[10]، عثمان بن سعید عمری[11]، علی بن حسین بن عبد ربّه[12]، علی بن مهزیار اهوازی[13] و علی بن ریّّان[14].
رجال نویسان و تراجم نگاران در وثاقت هر یک از وکلا سخنانی را یادآور شده‌اند که به گفته شیخ طوسی و کشی و دیگران، اینان یا وکیل امام قبل بوده‌اند و یا وکالت از امام دیگر داشته‌اند، ضمن اینکه برخی از آنها، از یاران یک یا دو امام نیز بوده‌اند؛ مثلاً درباره حسن بن راشد گفته‌اند که وی از یاران امام جواد و امام صادق(ع)[15] و نیز ایوب بن نوح که وکیل امام هادی و امام حسن عسکری بوده است[16]. درباره علی بن جعفر نیز چنین گفته‌اند[17] و درباره جعفر بن سهیل آورده‌اند که وکیل امام هادی و امام عسکری و امام زمان(ع)[18] و نیز عثمان بن سعید وکیل امام هادی و امام عسکری(ع) بوده‌اند.[19]

از مطالعه و دقت در احکام وکلا و نمایندگان امام هادی(ع) نکات زیر به دست می‌آید:

یک: از وکلا می‌خواست تا هر یک در محدوده منطقه خویش عمل و از گرفتن اخذ وجوه از دیگر مناطق خودداری کنند؛
دو: از برخی نمایندگان خواست تا رابطه‌شان را با دیگر وکلا کاهش دهند؛
سه: پرداخت وجوه به نمایندگان تعیین شده؛
چهار: مراجعه به وکلا برای انجام کارهای شرعی حضوراً یا به وسیله مکاتبه.[20]

2. تقویت پایگاه‌های علمی

از دیگر نقش‌های محوری امام هادی(ع) در هدایت جامعه شیعی، تقویت مراکز علمی بود که در حقیقت هدایت و سرپرستی غیرمستقیم آن حضرت برای پیروان اهل بیت بود. حضرت گاهی درباره مقدس بودن یک سرزمین و گاهی درباره مردم آن و گاهی هم درباره علما و دانشمندان و لزوم پیروی از آنها، سخنان ارزشمندی را بیان می‌فرمودند؛ مثلاً درباره قم چند روایت از امام هادی(ع) نقل شده که بیانگر این مدعا است؛ اگر چه غیر مستقیم حضرت به موارد یاد شده اشاره فرموده است.

مفید در اختصاص نقل کرده که از علی بن محمد عسکری(ع) از پدر از جدش امیرمؤمنان از رسول خدا(ص) نقل شده که فرمود: وقتی که مرا به آسمان چهارم می‌بردند، نگاهم به گنبدی از لؤلؤ افتاد که چهار گوشه داشت و چهار درب را دیدم که همه‌اش از استبرق سبز بود.
به جبرئیل گفتم: این گنبد چیست که در آسمان چهارم چیزی بهتر از آن نیافتم؟
گفت: حبیب من، ای محمد! این صورت و نقش شهری است که به آن قم گفته می‌شود و در آن بندگان مؤمن به خدا جمع شوند و منتظر شفاعت محمد(ص) در قیامت هستند و پیوسته همّ و غم و اندوه پی در پی بر آنها جاری می‌شود.
گوید: از علی بن محمد عسکری پرسیدم: چه هنگام اینان منتظر فرج خواهند بود؟
امام فرمود: زمانی که آب بر آن سرزمین جاری شود.[21]

در روایت دیگری از حضرت عبدالعظیم حسنی روایت شده: از علی بن محمد عسکری(ع) شنیدم که می‌فرمود: اهل قم و اهل آبه (آوه) آمرزیده شده هستند؛ زیرا به زیارت جدم علی بن موسی الرضا به طوس می‌روند.[22]

امام هادی(ع) همانند امامان گذشته، به این شهر مقدس و این پایگاه عظیم تشیع عنایت خاصی داشتند و همین عنایت ویژه سبب شد که این پایگاه عظیم، بسیار رشد کند و از عصر امام صادق به بعد، به عنوان پایگاه علمی شیعه در جهان اسلام مطرح شود. وجود وکلای معصومان در این شهر و نیز علمای بزرگی که پیوسته مورد نظر معصومان بودند، به بعد علمی این شهر کمک فراوانی کرد.[23]

3. تأیید فقها و ارجاع به آنها

امام هادی(ع) با احترام و تکریم و تعظیم صحابه امامان پیش از خود که مورد وثوق بودند، مردم را به آنها ارجاع می‌داد؛ مانند نمونه‌های زیر:
ابوحماد رازی می‌گوید خدمت امام علی النقی(ع) رسیدم و از او درباره برخی از مسائل حلال و حرام پرسیدم. هنگام وداع، آن حضرت به من فرمود: ای حماد! در ناحیه‌ای که هستی، اگر چیزی در امر دینت بر تو مشکل شد، از عبدالعظیم حسنی بپرس و سلام مرا هم به او برسان.[24]
شیخ عباس قمی می‌نویسد: از برخی روایات معلوم می‌شود که خیران خادم وکیل آن حضرت بوده و او به خیران فرموده: «اعمل فی ذلک برأیک فان رأیک رأیی و من أطاعک أطاعنی؛ به رأی خودت عمل کن؛ چرا که رأی تو رأی من است و هر که تو را اطاعت کند، گویا از من اطاعت و پیروی کرده است».[25]
همچنین درباره عثمان بن سعید عمری از امام هادی(ع) پرسیده شد که گاه نمی‌توانم به خدمتت برسیم؛ در این صورت گفته چه کسی را بپذیریم و از چه کسی اطاعت کنیم؟
امام (ع) در پاسخ آنها فرمود: ابوعمرو که ثقه و امین است، هر چه به شما بگوید، از طرف من به شما می‌گوید.[26]

4. ملاقات حضوری

اگر چه امام علی النقی(ع) به سبب محصور بودن، نمی‌توانست آزادانه با هر فرد یا گروه ملاقات کند، اما در این هجده سالی که امام در سامرا بود، افراد زیادی که از شهرهای دور و نزدیک به ملاقات امام می‌آمدند، به حضور پذیرفته می‌شدند و در ضمن ملاقات، امام با تفقد از حاضرین و مردم آن سامان، به بیان مسائل مذهبی، پاسخ به پرسش‌ها، دریافت حقوق شرعی، صدور دستور‌های لازم را صادر می‌فرمود.

5. ارتباط پنهانی با پیروان

گاهی این محاصره و کنترل علیه امام هادی آن قدر شدید بودکه او نمی‌توانست کسی را به حضور پذیرد و از سویی، برخی از کارها باید انجام می‌پذیرفت. در این موارد، امام گاهی از درون زندان با برخی از افراد تماس می‌گرفت و از خطری که در آینده نزدیک او را تهدید می‌کرد با خبر می‌ساخت[27] و گاهی هم با به کار بردن کلمات غیر عربی پیام خود را می‌رساند.
علی بن مهزیار گوید: غلام خودم را به خدمت امام هادی(ع) برای کاری فرستادم. وقتی که او برگشت، دیدم بسیار شگفت‌زده شده، علت را پرسیدم. گفت: چگونه تعجب نکنم، در حالی که پیوسته با من با زبان خودم سخن می‌گفت به طوری که گویا یکی از ماست.[28]
ابن شهر آشوب می‌گوید: علت آن، پنهان کردن گفته‌ها از دشمن بوده است.[29]
گاهی امام هادی برای حفظ جان افراد، پنهانی نماینده‌ای می‌فرستاد تا نیایند، چرا که زمان مناسب نبود، چنان که محمد بن داود قمی و محمد طلحی، مقدار زیادی خمس و نذورات و هدایا از شهر قم خدمت امام هادی(ع) می‌بردند. نزدیک شهر سامرا، امام با فرستادن نماینده خود آنها را برگرداند تا از طرف دولت عباسی و متوکل آسیبی به آنها نرسد.[30]

6. نامه نگاری

نامه نگاری امام و پاسخ به پرسش‌های فقهی و اعتقادی مردم از مهم‌ترین نقش هدایتی امام هادی(ع) بود و آن حضرت بسیاری از معارف الهی را از همین طریق به شیفتگان رساند.
این گونه نامه‌های مردم بسیار است که در کتاب‌های حدیثی و فقهی نام نویسنده، متن نامه و پاسخ امام آمده است. در این نوشتار کوتاه، نام برخی از نویسندگان و به موضوع نامه‌شان اشاره می‌کنیم:
ـ ابراهیم بن محمد بن عبدالرحمن همدانی، درباره وضو پس از غسل جمعه؛[31]
ـ سلمان بن حفص مروزی، درباره سجده شکر؛[32]
ـ علی بن محمد بن سلیمان، درباره قضای نماز شخص بیهوش؛[33]
ـ ایوب بن نوح، درباره همان مورد پیشین؛[34]
ـ حسین بن علی بن کسان، درباره سجده بر پنبه و کتان؛[35]

7.موضع‌گیری در برابر انحرافات

جامعه شیعی گاهی به انحرافاتی مبتلا می‌شد که ضرورت داشت امام قاطعانه وارد عمل شود و با پیام‌های ویژه برای برخی افراد از گسترش آن جلوگیری فرماید.
از باب نمونه، امام در برابر افراد منحرف همانند علی بن حسکه قمی که مکتب غلات را ترویج می‌کرد، به احمد بن محمد عیسی در پاسخ نامه‌اش می‌نویسد: اینها از دین نیست؛ از او فاصله بگیر.[36]

همچنین در پاسخ برخی فرموده: اینها را ترک کنید. خداوند لعنتشان کند و اگر یکی از اینها را در جای خلوتی پیدا کردید، سر او را با سنگ بشکنید.[37]
درباره محمد بن نصیر نمیری که از غلات و دارای فساد عقیدتی و اخلاقی بود، دستور لعن و طرد او را از جامعه شیعی صادر فرمود.[38]
همچنین دستور قتل فارس بن حاتم قزوینی را صادر فرمود.[39]
امام هادی درباره یکی از مباحث مربوط به قرآن که مسئله سیاسی روز و تبدیل به دستاویزی برای زندانی یا کشتن افراد شده بود، طی نامه به محمد بن عیسی بن عبید یقطینی، از او خواست تا پیروان و شیعیان از این فتنه فاصله بگیرند.[40]
امام درباره گروه صوفیه نیز موضع منفی داشت. از این رو، در مسجد پیامبر ضمن سخنان ارزشمندی به محمد بن الحسین بن ابی الخطاب فرمود: هرگز به این گروه فریب‌کار اعتنا نکنید؛ چرا که اینان جانشینان شیطان و خراب کننده پایه‌های دین هستند.[41]

محمد جواد طبسى


پى‏نوشت‏ها:
1 . الإنصاف، ص141.
2 . منتهی الامال، ج2، ص361.
3 . ارشاد، مفید، ص297.
4 . اثبات الوصیه، ص222.
5 . دلائل الامامة، ص313.
6 . همان.
7 . رجال شیخ طوسی، ص400.
8 . رجال کشی، ص502.
9 . غیبه شیخ طوسی، ص212.
10 . رجال شیخ طوسی، ص429.
11 . همان، ص420.
12 . رجال کشی، ص510.
13 . رجال نجاشی، ص177.
14 . رجال علامه حلی، ص99.
15 . رجال شیخ طوسی، ص400 و413.
16 . غیبه شیخ طوسی، ص212.
17 . رجال شیخ طوسی، ص418 و 432.
18 . جامع الرواة، ج1، ص152.
19 . معجم رجال الحدیث، ج11، ص120.
20 . ر. ک: حیاة الامام الهادی، ص141.
21 . الاختصاص، ص98.
22 . عیون الاخبار الرضا، ج2، ص260.
23 . برای اطلاع بیشتر درباره این پایگاه بزرگ شیعه به کتاب‌های مربوطه از جمله می‌توانید به کتاب قم عاصمة الحضارة الشیعیة مراجعه فرمایید.
24 . منهاج التحرک عند الامام الهادی، ص146.
25 . منتهی الامال، ج2، ص390.
26 . حیاة الامام الهادی، ص148.
27 . کافی، ج1، ص500.
28 . بحارالانوار، ج50، ص181.
29 . بصائر الدرجات، ص333.
30 . بحار الانوار، ج50، ص185.
31 . استبصار ، ج 1، ص126.
32 . کافی، ج3،ص315.
33 . تهذیب الاحکام، ج3،ص303.
34 . من لایحضره الفقیه، ج1، ص237.
35 . تهذیب الحکام، ج2، ص308.
36 . رجال کشی، ص517.
37 . همان، ص437.
38 . همان، ص520.
39 . همان، ص527.
40 . امالی صدوق، ص449.
41 . ذرایع البیان، ج2، ص37.

 

امام هادی ( علیه السلام)

پیشوای دهم شیعیان حضرت امام هادی علیه السلام در سال 212 ه.ق در شهر صریا (نزدیک مدینه) دیده به جهان گشود. پدر ایشان حضرت امام محمدتقی جوادالائمه علیه السلام و مادرشان بانویی فاضله و عفیفه به نام سمانه است. نام مبارک ایشان علی از القابشان نقی، هادی و نجیب؛ و کنیه شان ابوالحسن می باشد.

مدت امامت ایشان حدود 34 سال است یعنی از سال 220 ه.ق (سال شهادت امام جواد علیه السلام) تا سال 254 ه.ق که در شهر سامرا به شهادت رسیدند. پس از شهادت، امام حسن عسکری علیه السلام بر پیکر مطهر پدر خویش نماز گزارد و پس از تشییع جنازه، ایشان را در منزل خویش به خاک سپردند

تلاش‏ها و مبارزات فرهنگى امام هادى (ع) *

 

گذرى بر اوضاع فرهنگى جامعه‏

دوران امامت امام على النقى علیه‏السلام به دلیل گسترش فرهنگى در گرایش‏هاى اعتقادى و بحث‏هاى علمى که از برخورد میان مکتب‏هاى کلامى و تحولات فرهنگى مختلف ناشى شده بود از ویژگى خاصى برخوردار است. در این دوران، مکتب‏هاى عقیدتى گوناگونى چون «معتزله» و «اشاعره» گسترش یافته و پراکندگى آراى فراوانى در سطح فرهنگى جامعه پدید آمده بود. مباحثى کلان چون جبر و تفویض، ممکن یا ناممکن بودن رؤیت خداوند، تجسیم و مباحثى از این قبیل، افکار عمومى جامعه را دست‏خوش تاخت و تازهاى فکرى کرده بود. سرچشمه این تحولات فکرى، در رویکرد دولت عباسى به مسائل علمى و فرهنگى و نیز هجوم فلسفه و کلام دیگر ملل به سوى جامعه مسلمانان خلاصه مى‏شود. دستگاه حکومتى، کتاب‏هاى علمى دانشمندان ملل دیگر را به عربى ترجمه مى‏کرد و در اختیار مسلمانان مى‏گذاشت. این روند از زمان مأمون آغاز شد و به تدریج ادامه یافت و به اوج خود رسید. او تلاش فراوانى در ترجمه کتاب‏هاى دیگر ملل، به ویژه یونان داشت و بودجه بسیارى را در این راه هزینه کرد.

«جرجى زیدان» در این باره مى‏نویسد: «مأمون هم‏وزن کتاب‏هاى ترجمه شده طلا مى‏داد و به قدرى به ترجمه کتابها توجه داشت که روى هر کتابى که به نام او ترجمه مى‏شد، از خود علامتى مى‏گذاشت و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق مى‏کرد. با دانشمندان خلوت مى‏نمود و از معاشرت با آنان لذت مى‏برد».(1)

پس از آن، این روند تا آنجا ادامه یافت که ثروتمندان و بزرگان دوره عباسى نیز به این کار مبادرت ورزیدند و دانشمندان را گرامى داشتند. رفته رفته تعداد کتاب فروشان و کاغذ فروشان در بغداد فزونى مى‏یافت و انجمن‏هاى علمى و ادبى تشکیل مى‏شد و مردم بیش از هر کار به مباحثات علمى و مطالعه مى‏پرداختند. این رویه همچنان در دوره عباسى رو به رشد نهاد و کتاب‏هاى بسیارى از زبان‏هاى یونانى، سریانى، هندى، نبطى و لاتین ترجمه گردید.(2) عباسیان لحظه‏اى دانشمندان غیرمسلمان را از خود دور نمى‏کردند. متوکل و مهتدى، دانشمندان را بر تخت مى‏نشاندند و با آنان شراب مى‏نوشیدند و امیران و وزیران خود را در برابر آنها ایستاده نگه مى‏داشتند، به گونه‏اى که هیچ بزرگى در مقابل آنها حق نشستن نداشت.(3) نزدیکى بیش از حد خلفا با غیر مسلمانان و احترام بیش از اندازه به آنها، عقاید شوم و ضد اسلامى آنها را به روشنى بر ملا مى‏ساخت. به خوبى آشکار است که این احترام و صرف آن همه بودجه‏هاى هنگفت، صرفاً جهت دانش پرورى و علم دوستى نبوده است. آنان با جمع آورى کتاب‏هاى علمى گوناگون جایگاهى مناسب را در گسترش مناظره‏هاى علمى فراهم آوردند که اهداف مشخص و از پیش تعیین شده‏اى را در این موضوع دنبال مى‏کرد.

البته آنچه از بررسى زندگى علمى امام هادى علیه‏السلام در مناظره‏هاى علمى به دست مى‏آید، برترى مبانى اعتقادى شیعه را در این برهه از زمان آشکار مى‏سازد. گذشته از این مطالب، پیدایش این همه آرا و نظرات گوناگون، سبب آشفتگى در اوضاع فرهنگى و اجتماعى گردیده و حاصل این آشفتگى، در پیدایش گروه‏هاى گوناگونى چون: غلات، واقفیه، صوفیه، مجسّمه و... نمود یافت. حاکمیت نیز از این آشفتگى فرهنگى، براى دست‏یابى به اهداف خود بهره مى‏جست. عباسیان مى‏خواستند از این جریان‏ها به عنوان حربه‏اى براى تضعیف مبانى فکرى و اعتقادى مسلمانان بهره بردارى کنند.

در این میان، تیز بینى امام در شناخت خط توطئه و استحاله فرهنگى، نقشه‏هاى دین ستیزانه آنان را آشکار مى‏ساخت. اگر چه مراقبت شدید از ایشان، اندکى آنان را در رسیدن به هدف ننگین‏شان یارى مى‏داد و عدم دسترسى به امام، مشکلات جامعه اسلامى را افزون‏تر مى‏کرد، ولى امام با نهایت درایت، در خنثى کردن این توطئه‏هاى فرهنگى مى‏کوشید.

تلاش‏هاى گسترده امام در زمینه‏هاى فرهنگى‏

یکى از پر دامنه‏ترین تلاش‏هاى امام در دوران زندگى‏شان، فعالیت‏هاى ایشان در زمینه‏هاى فرهنگى بود که برخى از مهمترین آنها در قالب‏هاى ذیل انجام مى‏پذیرفت؛

1. مبارزه فرهنگى با گروه‏هاى منحرف عقیدتى

همان گونه که گفته شد، دوران امام هادى علیه‏السلام، اوج پیدایش مکتب‏هاى گوناگون عقیدتى بود که بستر آن با ایجاد فضاى فکرى از سوى حکومت عباسى فراهم شده بود. گردانندگان و نظریه پردازان این حرکت‏ها را نیز مشتى عناصر فریب خورده، فرصت طلب و سودجو تشکیل مى‏دادند. این گروه‏ها عبارت بودند از:

الف) غلات‏

«غلات»، انسان‏هایى تندرو، افراطى و بى‏منطق بودند که درباره امامت، مبالغه بیش از اندازه نموده و امام را تا سر حد الوهیت و پرستش بالا مى‏بردند و با بهره‏گیرى از عقاید انحرافى خویش، بسیارى از واجبات الهى را حرام و بسیارى از گناهان کبیره را بر خود حلال شمرده بودند.

گاه خود را از سوى امام، که خدا قلمداد شده بود، پیامبر معرفى کرده و بسیارى از موجبات بدنامى شیعه را در عصر گسترش فرهنگ‏ها فراهم مى‏آوردند. آنان سعى داشتند تا وجوهاتى را که مردم ساده و بى‏آلایش به امام مى‏پرداختند، به چنگ آورند و با تشریع بدعت‏هاى مختلف در دین، به امیال نفسانى خود رنگ شرعى و دینى بدهند اما امام به سختى با آنان مبارزه کرده، آنان را طرد مى‏کرد.

سران این فرقه عبارت بودند از: «على بن حسکه قمى»؛ «فارس بن حاتم»؛ «حسن بن محمد مشهور به ابن بابا قمى»؛ «قاسم یقطینى یا قاسم بن یقطین» و «محمد بن نصیر نمیرى یا فهرى».(4) که هر کدام از این افراد، به گونه‏اى در تشریعات این گروه سهیم بودند. به عنوان نمونه على بن حسکه قمى، امام هادى علیه‏السلام را پروردگار جهانیان مى‏دانست و خود را از سوى ایشان پیامبر هدایت انسانها معرفى کرده بود. او تمامى واجبات و فروع دینى، مانند زکات، حج، روزه و... را به شدت زیر سؤال برد. محمد بن نصیر نمیرى، بر بدعت‏هاى على بن حسکه، جواز ازدواج با محارم (مادر، خواهر، دختر)، حلّیت لواط و اعتقاد به تناسخ(5) را افزود.(6)

امام با موضعى صریح و جدى، ضمن برائت و دورى جستن از آنان، حتى دستور قتل یکى از آنان را صادر کرد. ایشان براى نمایاندن چهره کریه آنان، در پاسخ شیعیانى که از عقاید منحرف على بن حسکه پرسیده بودند، چنین نگاشت:

«ابن حسکه - که نفرین خدا بر او باد - دروغ‏گویى بیش نیست و من او را در شمار دوستان و شیعیان خود نمى‏پندارم. خدا او را لعنت کند. به خدا سوگند، پروردگار جهانیان، محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم و پیامبران پیشین او را مگر به آیین یکتا پرستى و دستور به بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات و انجام حج و دوستى و ولایت بر خلق نفرستاد. او نیز مردم را جز به سوى پرستش خداوند دعوت نکرده است. ما جانشینان پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و بندگان خدا هستیم که هرگز به او شرک نخواهیم ورزید. اگر اطاعتش کنیم، رحمت او شامل حالمان شده و اگر از فرمان او سرپیچى کنیم، گرفتار عذاب دردناک او خواهیم شد. ما نمى‏توانیم براى خدا نشانه‏اى بیاوریم، ولى خدا براى ما و همه آفریدگانش، نشانه و دلیل فرو فرستاده است. من از کسى که چنین سخنانى مى‏گوید، بیزارى مى‏جویم و از چنین گفته‏هایى به خدا پناه مى‏برم. شما نیز از آنان برائت و بیزارى جویید و آنان را در فشار قرار دهید.»

در ادامه، امام، دستور قتل آنان را صادر مى‏کند.(7) گفتنى است امام به قتل فارس بن حاتم که از سران غلات بود نیز فرمان داد.(8) که به محض صدور این فرمان یکى از شیعیان امام، او را از صحنه روزگار محو و دل امام را شاد کرد.

ب) صوفیه

از دیگر اندیشه‏هاى منحرفى که با رخنه در جامعه اسلامى، سبب بدنامى شیعه و تشویش افکار عمومى جامعه مسلمانان شده بود، «تصوف» بود. پیروان این مکتب، با نمایاندن چهره‏اى زاهد، عارف، خدا پرست، بى میل به دنیا و پاک و منزه از پستى‏ها و آلایش‏هاى دنیایى، مردم را گمراه مى‏کردند. آنها نیز چون غلات از همگى این عنوان‏ها در راستاى اهداف سود جویانه خود در زمینه‏هاى گونه گون بهره‏مند مى‏شدند. آنها در اماکن مقدسى چون مسجد پیامبر صلى‏اللّه علیه و آله و سلّم گرد هم مى‏آمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتى خاص مى‏پرداختند، به گونه‏اى که مردم با دیدن حالت آنها مى‏پنداشتند با پرهیزکارترین افراد رو به رو هستند و تحت تأثیر رفتارهاى عوام فریبانه آنان قرار مى‏گرفتند. امام هادى علیه‏السلام نیز با واکنش‏هایى سریع و به هنگام، این توطئه عقیدتى را کشف و خنثى ساخت. نگاشته‏اند روزى آن حضرت با گروهى از یاران صمیمى خود در مسجد مقدس پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودند. گروهى از صوفیه وارد مسجد النبى صلى اللّه علیه و آله و سلّم شده و گوشه‏اى از مسجد را برگزیده، دور هم حلقه مى‏زنند و با حالتى ویژه، مشغول تهلیل مى‏شوند. امام با دیدن اعمال فریب‏کارانه آنها، به یاران خود فرمود:

«به این جماعت حیله‏گر و دو رو توجهى نکنید. اینان هم‏نشینان شیاطین و ویران کنندگان پایه‏هاى استوار دینند. براى رسیدن به اهداف تن پرورانه و رفاه طلبانه خود، چهره‏اى زاهدانه از خود نشان مى‏دهند و براى به دام انداختن مردم ساده دل، شب زنده دارى مى‏کنند. به راستى که اینان مدتى را به گرسنگى سر مى‏کنند تا براى زین کردن، استرى بیابند. اینها لا اله الا اللّه نمى‏گویند، مگر این که مردم را گول بزنند و کم نمى‏خورند مگر این که بتوانند کاسه‏هاى بزرگ خود را پر سازند و دل‏هاى ابلهان را به سوى خود جذب کنند. با مردم از دیدگاه و سلیقه خود درباره دوستى خدا سخن مى‏گویند و آنان را رفته رفته و نهانى، در چاه گمراهى [که خود کنده‏اند] مى‏اندازند. همه این وردهایشان، سماع و کف زدنشان و ذکرهایى که مى‏خوانند، آوازه خوانى است و جز ابلهان و نابخردان، کسى از آنان پیروى نمى‏کند و به سوى آنان گرایش نمى‏یابد. هر کس به دیدار آنها برود، چه در زمان زندگانى او و چه پس از مرگ او، گویى به زیارت شیطان و همه بت پرستان رفته است و هر کس هم به آنان کمک کند، مانند این است که به پلیدانى چون یزید و معاویه و ابوسفیان یارى رسانده است».

وقتى سخنان امام به اینجا رسید، یکى از حاضران با انگیزه‏اى که امام از آن آگاهى داشت، پرسشى مطرح کرد که سبب ناراحتى ایشان شد. او پرسید: «آیا این گفته‏ها در حالى است که آنان به حقوق شما اقرار داشته باشند؟»

امام با تندى به او نگریست و فرمود:

«دست بردار از این پرسش! بدان که هر کس به حقوق ما اعتراف داشته باشد، هرگز این چنین مشمول نفرین و طعن و لعن ما نمى‏شود. [آنان که این اعمال را انجام مى‏دهند و به حقوق ما نیز اعتراف دارند ]پست‏ترین طایفه صوفیانند؛ چرا که تمامى صوفیان با ما مخالفند و راهشان نیز از ما جداست. آنها یهودیان و نصرانیان امت اسلامند. همین‏ها هستند که سعى در خاموش کردن نور الهى دارند، ولى خداوند نورش را بر همگان به طور کامل خواهد تاباند هر چند که کافران ناخشنود باشند.»(9)

ج) واقفیه

«واقفیه» از دیگر فرقه‏هاى دوران امامت امام هادى علیه‏السلام بودند که امامت على بن موسى الرضا علیه‏السلام را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامى ایشان، امام موسى بن جعفر علیه‏السلام، متوقف در ولایت پذیرى ائمه شده و در امامت و رهبرى جامعه دچار ایستایى شدند. آنان با انکار امامان پس از امام کاظم علیه‏السلام و موضع‏گیرى در مقابل امامان، حتى مردم را از پیروى ایشان منع کردند. امام هادى علیه‏السلام نیز براى اثبات جایگاه امامت و پیشوایى خود با آنان دست به رویارویى فرهنگى زد و آنان را نیز به سان غلات و صوفیان، مشمول لعن و نفرین خود کرد تا آنان را به مردم بشناساند. در این باره «ابراهیم بن عقبة» در نامه‏اى به امام هادى علیه‏السلام مى‏نویسد: «فدایت شوم! من مى‏دانم که ممطوره (واقفیه) از حق و حقیقت دورى مى‏کنند، آیا اجازه دارم در قنوت نمازهایم آنان را نفرین کنم؟» امام با صراحت تمام پاسخ مثبت داد(10) و این گونه بر اندیشه‏هاى گمراه کننده آنان خط بطلان کشیدند. سرکردگى این گروه را «على بن ابى حمزه بطائنى» بر عهده داشت که از زمان امامت على بن موسى الرضا علیه‏السلام از پرداخت مالیات‏هاى اسلامى به امام خوددارى کرده و به نشانه مخالفت و رد صلاحیت ایشان، به رفتارهایى از این قبیل دست مى‏زد. آنها رویّه خود را هم چنان تا عصر امام هادى علیه‏السلام ادامه دادند. روزى امام یکى از آنان، به نام «ابوالحسن بصرى» را دید و چون او را قابل هدایت و بیدارى یافت، به او رو کرد و فقط در یک جمله به او فرمود: «آیا زمان آن نرسیده که به خود آیى؟» سخن روح فزاى ایشان در وى اثرى ژرف بر جاى نهاد و سبب تغییر رویه و بیدارى او گردید.(11)

د) مجسّمیه

این گروه مى‏پنداشتند خداوند جسم است. آنان برداشت‏هایى بسیار سطحى و ابتدایى از دین داشتند و از درک مجرّدات و چیزهایى که از سیطره جسم و ماده خارج است، بسیار ناتوان بودند. از این رو، همواره بسیارى از حقایق هستى را که خارج از دایره ماده بود، انکار مى‏کردند یا آن را تا عالم مادّه پایین مى‏کشیدند. کم کم آنها و اندیشه‏هاى بدوى و یکسویه‏شان در بین شیعیان رسوخ کرد و عقاید آنان را نیز تحت تأثیر سطحى‏نگرى و کوته‏بینى خود قرار داد. خبر به امام هادى علیه‏السلام رسید و شیعیان از امام کسب تکلیف کردند. «ابراهیم بن همدانى» در نامه‏اى، عقاید منحرف آنان را به عرض امام رساند و از ایشان راهنمایى خواست. او به امام نوشت که در بین شیعیان و دوستداران اهل‏بیت علیهم‏السلام افرادى پیدا شده‏اند که تحت تأثیر این عقاید پوچ قرار گرفته‏اند و مى‏پندارند که خداوند جسم است. امام در پاسخ او براى روشن شدن پیام مکتب ناب اهل بیت علیهم السلام در این زمینه نگاشت: «پاک و منزه است آن خدایى که هیچ حد و مرزى ندارد! هرگز این گونه توصیف نمى‏شود، هیچ مثل و مانندى ندارد و او شنواى داناست».(12)

ه) باورمندان به رؤیت

اشاعره گروهى بودند که مى‏پنداشتند خداوند را در روز رستاخیز خواهند دید. حتى آنها بر این عقیده بودند که خداوند با همین چشم مادى قابل دیدن است. شیعیان درباره این گروه به امام نامه نوشته و توضیح خواستند. امام در پاسخ نوشت:

«پایبندى به این نظریه به هیچ وجه جایز نیست. مگر نه این است که باید بین چشم شما و شى‏ء انعکاسى صورت گیرد که حامل نور باشد و دیدن صورت پذیرد؟ حال اگر انعکاسى و نورى در میان نباشد و این ارتباط برقرار نشود، چگونه امکان دیدن آن شى‏ء وجود دارد؟ در این نظریه اشتباهى بزرگ وجود دارد؛ زیرا بیننده چیزى را مى‏تواند با چشم خود ببیند که در جسم بودن، با خود او مساوى باشد و در صورت دیده شدن، هر دو بسان هم [جسم ]خواهند بود و لازمه آن، جسم دانستن خداست؛ چرا که علت‏ها با معلول‏هاى خود رابطه‏اى جدایى‏ناپذیر دارند».(13)

بدین ترتیب، امام تفکر مخدوش و منحرف این گروه را نیز باطل اعلام کرد.

2. تحریر رساله کلامى

از جمله تلاش‏هاى علمى - فرهنگى امام على النقى علیه‏السلام در گستره اعتقادات، نوشتن رساله کلامى است که آن را به انگیزه پاسخ‏گویى به مشکلات اعتقادى اهالى اهواز نگاشته است. امام در این رساله، با ایراد بحث‏هاى مستدل درباره قرآن و عترت و معرفى ثقلین و لزوم تمسک به آن، مبحث جبر و تفویض را که از پیچیده‏ترین مسائل کلامى است، با بیانى بسیار روشن و شیوا مطرح و نقد کرده و نظر امامیه را با عنوان «الأمرُ بینَ الأمرینِ» به اثبات رسانیده است. در بخشى از این رساله آمده است:

«در این باره به گفتار امام صادق علیه‏السلام آغاز مى‏کنم که فرمود: نه جبر است و نه تفویض؛ بلکه مقامى است میان آن دو که عبارت است از: تندرستى، آزادى، مهلت کافى و توشه، مانند مرکب سوارى و وسیله تحریک فاعلى بر کار خود.

پس این پنج چیز است که امام صادق علیه‏السلام به عنوان اسباب جمع کننده فضل گرد آمده است. پس اگر بنده‏اى یکى از آنها را نداشته باشد، به لحاظ آن کاستى و کمبود، تکلیف از او ساقط است... همچنین روایت شده که فرمود: مردم در عقیده به سه دسته تقسیم مى‏شوند: دسته‏اى مى‏پندارند که کار به آنها وانهاده شده است که آنان خدا را در سلطه و قدرتش سست دانسته و خود را به هلاک انداخته‏اند. دسته‏اى دیگر مى‏پندارند که خداى عزوجل بندگان را به نافرمانى مجبور ساخته و آنان را به آنچه توان انجامش را ندارند، مکلف فرموده است. اینها نیز خداوند را ستمگر مى‏انگارند که سبب هلاک خود را با این اندیشه فراهم آورده‏اند. دسته‏اى دیگر معتقدند که خداوند بندگان را به اندازه توانشان مکلف فرموده و تکلیفى بیش از توان بر دوش آنها ننهاده است. آنها چون کار نیک انجام دهند، خدا را بستایند و چون بد کنند، از او آمرزش بخواهند که اینان به حق رسیدگانند. پس امام صادق علیه‏السلام خبر داده که هر کس پیرو جبر و تفویض است و به آنها اعتقاد دارد، بر خلاف حق است و من آن جبرى را که هر کس بدان معتقد باشد دچار خطاست، شرح دادم و بیان کردم که کسى که پیرو واگذارى است، دستخوش باطل است. پس نظر ما میان این دو نظریه است...»

سپس حضرت به بررسى بیشتر مسئله جبر و تفویض در قالب پنج مثال دیگر مى‏پردازد که در تفسیر تندرستى، گشوده بودن راه، سنت مهلت، توشه و انگیزه بیان مى‏دارند و با بهره‏گیرى از آیات قرآن و استدلال‏هاى عقلانى و با نهایت دقت و حوصله، آن را از زوایاى مختلف بررسى مى‏کنند؛ به گونه‏اى که مطالب با بیانى بسیار ساده، مستند و عقلانى مطرح مى‏شوند و در عین کامل و مبسوط بودن، جمله‏اى را تکرارى، بدون غرض و خالى از بار محتوایى لازم نمى‏یابیم.(14)

3. مناظره‏هاى علمى و اعتقادى

امامان معصوم علیهم السلام چشمه‏هاى جوشان معرفت و گنجینه‏هاى دانش الهى‏اند و چون چراغى پر فروغ و زوال ناپذیر، فراسوى علم را با پرتو افشانى خود روشن مى‏کنند. آنان با بیان شیوا و روشنگر خود، تاریکى نادانى را از بین برده و در هر زمان، امید نور ستیزان را نومید مى‏ساختند.

همان گونه که پیش‏تر نیز بدان اشاره شد، دولت عباسى، همواره به دنبال برپایى جلسه‏هاى مناظره و گفت‏وگوى علمى بود که برقرارى این گونه جلسه‏ها در زمان مأمون عباسى به اوج خود رسید و این روند تا دوران امامت امام هادى علیه‏السلام نیز ادامه یافت. برپایى این مجالس هدفدار براى در هم شکستن چهره علمى امامان و زیر سؤال بردن دانش و حتى امامت آنان تشکیل مى‏شد. البته با این کار، آنان نه تنها به مقصود خویش نمى‏رسیدند، بلکه موجب رسوایى و فضاحت آنان نیز مى‏شد؛ چرا که آن بزرگ پیشوایان دانش و معرفت، از این فرصت براى روشن کردن اذهان عمومى و نشر فرهنگ اصیل اسلامى بهره بردارى مى‏کردند. دولت عباسى مى‏کوشید تا با زیر نظر گرفتن امام و کنترل شدید ملاقات‏هاى ایشان با شیعیان، از روشن شدن افکار مردمى جلوگیرى کند و جلوى فیضان این سرچشمه بزرگ را بگیرد، ولى برپایى نشست‏هاى علمى در تناقض با این سیاست بر مى‏آمد و تمام تلاش‏هاى عباسیان را بیهوده مى‏ساخت. پى‏گیرى این سیاست متناقض از سوى سردمداران نفاق، حاکى از کوته‏فکرى، ناکارآمدى، نارسایى در چاره جویى و بن بست‏هاى فکرى آنان در برابر اهداف معین خود بود.

متوکل عباسى براى این منظور، دو تن از دانشمندان به نام‏هاى «یحیى بن اکثم» و «ابن سکّیت» را به خدمت خواند تا نشستى علمى با امام على النقى علیه‏السلام ترتیب دهند. در نشستى که به این منظور ترتیب داده شده بود، متوکل از ابن سکّیت خواست تا پرسش‏هاى خود را مطرح کند. او نیز پرسید: «چرا موسى با عصا بر انگیخته شد، عیسى علیه‏السلام با شفاى بیماران و زنده کردن مردگان و محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر؟»

امام در پاسخ فرمود: «موسى علیه‏السلام با عصا و ید بیضا در دوره‏اى بر انگیخته شد که مردم تحت تأثیر جادو قرار گرفته بودند. او نیز به همین منظور برایشان معجزه‏اى آورد که جادویشان را از بین ببرد و حجت را برایشان تمام سازد. عیسى علیه‏السلام با شفاى بیماران خاص و بدون درمان و با زنده کردن مردگان بر انگیخته شد، زیرا در آن زمان پزشکى و پیشرفت‏هاى آن، مردم را شگفت زده کرده بود و او به فرمان خدا، مردگان را زنده مى‏کرد و بیماران بى‏درمان را شفا مى‏داد. محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر در دوره‏اى بر انگیخته شد که شعر و شمشیر بر اندیشه مردم حکمرانى مى‏کرد. او نیز با قرآن تابنده و شمشیر برنده بر شعر و شمشیرشان چیره گشت و پیام خدا را به آنان رساند و حجت را بر آنها تمام فرمود».

پاسخ امام، بسیار روشن و قانع کننده بود. ابن سکیت از روى ناچارى پرسشى بى‏محتوا را بیان کرد و گفت: «اکنون حجت خدا چیست؟» امام نیز با کنایه، مهر خاموشى بر زبان دشمن زد و فرمود: «عقل که به خوبى در مى‏یابد آن که به خدا دروغ بندد، رسوا مى‏شود». شکست ابن سکیت در این گفت‏وگوى کوتاه و آن هم فقط با یک پرسش ساده، خشم یحیى بن اکثم را بر انگیخت. او با ناراحتى گفت: «ابن سکیت را به مناظره چه کار؟! او هم‏نشین نحو و شعر و لغت است». سپس کاغذى بیرون آورد که در آن پرسش‏هاى پراکنده‏اى را مطرح کرده بود و پاسخ را از امام به طور مکتوب خواست.(15) پرسش‏هاى او درباره تأویل و تفسیر برخى آیات قرآن، گواهى زن، احکام خنثى، دلیل بلند خواندن نماز صبح و مسائلى درباره عملکرد امیرمؤمنان على علیه‏السلام بود. امام با نهایت دقت، ظرافت و کمال به پرسش‏هاى وى پاسخ فرمود و افزون بر اثبات جایگاه علمى خود، سیزده پرسش پیچیده و مشکل را براى شیعیان پاسخ گفت و به صورت غیر مستقیم، معارف واقعى اسلام را در اختیار خواهندگان قرار داد. پاسخ‏هاى امام هادى علیه‏السلام آن چنان کوبنده و دقیق بود که یحیى بن اکثم در پایان این رویارویى به متوکل گفت: «پس از این جلسه و این پرسش‏ها دیگر سزاوار نیست که از او درباره مسئله دیگرى پرسش شود؛ زیرا هیچ مسئله‏اى پیچیده‏تر از اینها وجود ندارد [و او از عهده پاسخ‏گویى به همه آنها بر آمد ]و موجب آشکار شدن بیشتر مراتب علمى او، موجب تقویت شیعیان خواهد شد».(16)

4. رفع شبهه‏هاى دینى

افزون بر شبهه‏هاى خرد و کلانى که از سوى دانشمندان مزدور و فرقه‏هاى مرجع آن دوران در حوزه دین مطرح مى‏شد، کشمکش‏هاى بزرگ بر سر مسائل بنیادین و زیر بنایى اسلام، هر از چند گاهى رخ مى‏نمود که دامنه فتنه انگیزى آن، اندیشه قشر گسترده‏اى از مسلمانان و گاه شیعیان را در بر مى‏گرفت. یکى از بزرگ‏ترین این فتنه جویى‏ها، موضوع مخلوق بودن قرآن بود که مدت‏ها اندیشه مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسیار انسان‏هایى که به جهت عقیده به آن، جان خود را از دست دادند! خلفاى عباسى با مطرح ساختن این پرسش و نیافتن پاسخ دلخواه خود، مخالفان‏شان را به شدت سرکوب مى‏کردند. از این دسته «احمد بن نصر خزاعى» را مى‏توان نام برد که از مخالفان دولت عباسى بود و یک بار هم نقشه قتل واثق، خلیفه عباسى را کشید، ولى نافرجام ماند. خلیفه نیز براى از میان برداشتن او با طرح این پرسش که آیا قرآن مخلوق است یا نه، برنامه سرکوب او را آغاز کرد و پس از بیان پرسش‏هاى گوناگون در این زمینه و دیگر مسائل اعتقادى، بهانه‏اى براى قتل وى به چنگ آورد و او را از میان برداشت.(17) واثق، احمد بن نصر را که معتقد به خلق قرآن نبود، دست بسته از بغداد به سامرا آورد و از او درباره خلق قرآن پرسید. هنگامى که از عقیده او آگاهى یافت، گردن او را زد و دستور داد سرش را در بغداد و بدنش را در سامرا آویزان کنند و برگه‏اى به گوش او آویختند که بر آن نوشته شده بود: «این سر احمد بن نصر است که معتقد به خلق قرآن و نفى تشبیه خداوند نیست!»(18)

معتزله که گرایشى افراطى به عقل دارند، قرآن کریم را حادث و مخلوق مى‏دانستند و آن را از صفات بارى تعالى مى‏شمردند، ولى در برابر آنها، اشاعره به مخالفت برخاسته و قرآن را قدیم و غیرمخلوق دانستند. جرقه‏هاى این کشمکش که برخاسته از نظریه جبر یا تفویض بود، از اواخر حکومت امویان آغاز گردید و با پیدایش این دو مکتب کلامى در عصر عباسیان به اوج خود رسید. تا پیش از مأمون، حکمرانان عباسى گرایش شدید و تعصب بسیارى بر نظر اشاعره و جبرگرایى داشتند و معتزلیان را به شدت شکنجه و سرکوب مى‏کردند. با به حکومت رسیدن مأمون، ورق برگشت و مخالفان معتزله و نظریه خلق قرآن با حربه‏هاى گوناگون از صحنه روزگار پاک مى‏شدند! پس از مأمون نیز خلفاى عباسى از او پیروى کردند و کسانى را که به عقاید معتزله پایبند نبودند، شکنجه مى‏کردند یا از میان برمى‏داشتند.

هنگامى که متوکل به حکومت دست یافت، دوباره به عقاید اشاعره پیوست و این بار قربانیان این ماجرا، معتزلیان بودند! در گیر و دار این آشوب زدگى‏هاى اعتقادى، امام هادى علیه‏السلام پیشواى اندیشه اسلامى، وارد عرصه شد و با بدعت شمردن این بحث‏ها، خط سیر مکتب ناب اسلامى را براى پیروان خود ترسیم کرد. ایشان براى تنویر اذهان پیروان خود در بغداد نوشت:

«به نام خداوند بخشایشگر مهرورز. پروردگار ما را از فتنه‏هاى این روزگار در پناه دارد که در این صورت بزرگ‏ترین مرحمت را در برابر ما به انجام رسانیده است که در غیر آن، چیزى جز نابودى و بدبختى دستاورد کسى نخواهد شد. نظر من درباره جدالى که بر سر [مخلوق بودن یا نبودن‏] قرآن در گرفته، این است که آن بدعتى بیش نیست که در گناه این بدعت پرسش کننده و پاسخ دهنده، هر دو یکسانند؛ چرا که براى پرسش کننده سودى در بر نخواهد داشت [و به واقع آن دست نمى‏یابد] و براى پاسخ دهنده نیز جز رنجى ناشى از طرح موضوعى که از فهم و درک او خارج است، باقى نخواهد ماند. همانا خالقى جز خدا وجود ندارد و جز او، همه آفریدگانش هستند. قرآن نیز کلام خداوند بزرگ است. پس از پیش خودتان بر آن نامى قرار ندهید که از گمراهان خواهید بود و خداوند شما و ما را در شمار افراد این آیه قرار دهد که فرمود: آنان کسانى هستند که در نهان از خداى خویش مى‏ترسند و از روز جزا سخت در وحشتند».(19)

و این گونه شیعیان را از آشفتگى فکرى بیرون آوردند.(20) این پرسش پیش‏تر نیز از امامان پرسیده شده بود که از امام رضا علیه‏السلام پرسیدند و امام قاطعانه پاسخ داد: «قرآن کلام خداست، همین و بس!»(21) بدین ترتیب، امام با تبیین موضعى اصولى و روشنگرانه در این بحث، شیعیان را از کاوش در این گونه بحث و جدل‏هایى که ثمره‏اى در بر ندارد، بر حذر داشته و نظر خود را بیان کرده‏ اند.

*ابوالفضل هادى منش

---------------------------------------------------------------------------------------

پى‏ نوشت‏ها:
1) جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، تهران، مؤسسه مطبوعاتى امیرکبیر، 1333 ش، ج 3، ص 216.
2) همان.
3) همان، ص علیه‏السلام‏237.
4) باقر شریف قرشى، حیاة الامام على الهادى علیه‏السلام، بیروت، دار الاضواء، چاپ اول، 1408 ق، ص 468.
5) حلول ارواح مردگان در کالبدى غیر از بدن مادى خود فرد.
6) حیاةالامام على الهادى علیه‏السلام، ص 469؛ ابا جعفر محمد بن حسن الطوسى، رجال کشى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ش، ص 520.
7) محمد بن حسن حرّ عاملى، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، بى تا، ج 18، ص 555.
8) رجال کشى، ص 518.
9) شیخ عباس قمى، سفینة البحار، ج 2، ص 58.
10) رجال کشى، ص 460.
11) سید ابوالقاسم خویى، معجم رجال الحدیث فى طبقات الرواة، منشورات آیة الله الخویى، بیروت، چاپ سوم، 1403 ق، ج 1، ص 259.
12) شیخ صدوق، التوحید، تهران، مکتبة الصدوق، 1378 ه . ق، باب تجسیم و صورة، ص 100.
13) احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى، الاحتجاج، قم، انتشارات اسوه، چاپ دوم، 1416 ق، ج 2، ص 486.
14) ابن شعبة الحرّانى، تحف العقول، تهران، کتاب فروشى اسلامیة، 1384 ق، ص 496.
15) محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ق، ج 50، ص 164.
16) همان.
17) محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، بیروت، روائع التراث العربى، بى‏تا، ج 9، ص 134.
18) جلال الدین السیوطى، تاریخ الخلفاء، بیروت، دار القلم، چاپ اول، 1406 ق، ص 384؛ تاریخ طبرى، ج 9، ص‏134.
19) انبیاء، 49.
20) التوحید، ص 223.
21) همان

 

عوامل تبعید امام هادى علیه السلام*

 


امام هادی پس از سپری کردن سیزده سال از دوران امامت خویش، از سوی متوکل به سامرا احضار شد و به ناچار بیست سال[1] و به عقیده برخی یازده یا نوزده سال[2] در سامرا اقامت گزید. اینکه چه عواملی سبب شد تا او به سامرا تبعید شود، موضوعی است که در این مقاله آن را بررسی می‌کنیم.

نفوذ اجتماعی امام(ع)

امامان در دوران انزوا و فشار، بر قلب‌ها حکومت می‌کردند و این خود عاملی بود که خلفای ستمگر همواره پایه‌های حکومت خود را متزلزل بدانند. روزی هارون، پیشوای هفتم امام موسی بن جعفر(ع) را کنار کعبه دید، به او گفت: تویی که مردم پنهانی با تو بیعت می‌کنند و تو را به پیشوایی برمی‌گزینند؟
امام فرمود: «اَنا امام القلوب و انت امام الجسوم؛ من بر دل‌های مردم حکومت می‌کنم و تو بر بدن‌ها».[3]

جلوه‌هایی از نفوذ معنوی

صقر بن ابی دلف می‌گوید: هنگامی که امام هادی(ع) را به سامرا آوردند، تصمیم گرفتم به خدمت آن حضرت بروم و از حال او جویا شوم. آن حضرت در نزد رزّاقی، دربان متوکل عباسی، محبوس بود. چون رزّاقی مرا دید، دستور داد وارد شوم. پرسید: برای چه کار آمده‌ای؟ گفتم: خیر است. مرا نشاند، ولی هراسان شدم. با خود گفتم: اشتباه کردم، ممکن است مرا دستگیر کند. پس از آنکه رزاقی کار مردم را انجام داد و مجلس خلوت شد، گفت: گویا آمده‌ای که خبر از امام خود بگیری. گفتم: مولای من کیست؟ مولای من خلیفه است. گفت: ساکت شو، مولای تو برحقّ است. نترس که من نیز بر اعتقاد تو هستم و او را امام می‌دانم. خدا را حمد و سپاس گفتم. سپس گفت: آیا می‌خواهی نزد او بروی؟ گفتم: بلی. به غلامش گفت که این فرد را نزد مرد علوی که در زندان است، بگذار و برگرد. چون به خدمت امام(ع) رسیدم، حضرت را دیدم که روی حصیری نشسته و در برابرش قبری حفر شده است. سلام کردم. فرمود: بنشین. نشستم. امام پرسید: برای چه آمده‌ای؟ گفتم: آمده‌ام از احوالت خبری بگیرم. چون نظر من بر قبر افتاد، گریان شدم. حضرت فرمود: گریان مباش که در این روزها از ایشان آسیبی به من نمی‌رسد. گفتم: الحمدلله. آن گاه از معنای حدیث «لاتعادوا الایّام فتعادیکم» پرسیدم. امام(ع) جواب گفت سپس فرمود: وداع کن و بیرون رو که بیم آن است که اذیِتی به تو برسانند.[4]

یحیی بن هرثمه مأموریت داشت امام هادی(ع) را از مدینه به سامرا ببرد. وی می‌گوید: چون به مدینه وارد شدم، اهل مدینه بانگ و فریاد برداشتند؛ چنان که مانند آن را نشنیده بودم. برای آنان سوگند خوردم که من قصد صدمه زدن به حضرت ندارم و بدین طریق آنان را آرام کردم. از حضرت خواستم مقدمات حرکت به سامرا را آماده کنند. پس از آنکه به بغداد رسیدیم، در آغاز به دیدن اسحاق ابن ابراهیم طاطری رفتم. او والی بغداد بود. چون مرا دید، گفت: ای یحیی! این مرد (یعنی امام علی نقی(ع)) پسر پیامبر است. اگر متوکل را به کشتن او تحریک و ترغیب کنی، بدان که خونخواه و دشمن تو رسول خدا(ص) خواهد بود. در پاسخ گفتم: به خدا قسم، من جز نیکی و خوبی چیزی از او سراغ ندارم.

به سوی سامرا حرکت کردیم، پس از ورود به شهر سامرا جریان را برای وصیف ترکی، از درباریان با نفوذ متوکّل، نقل کردم. او نیز به من گفت: اگر یک مو از سر او کم شود، مسئول آن تو خواهی بود. از سخنان ابراهیم و وصیف ترکی تعجّب کردم. پس از ورود به دربار و دیدار با متوکل، گزارش سفر را به اطلاع او رساندم. دیدم متوکل نیز برای او احترام قائل است.[5]
این حدیث بیانگر پایگاه مردمی امام(ع) در مدینه است؛ چنان که حدیث پیشین نشانگر میزان محبوبیت امام(ع) حتی در میان درباریان است.

نفوذ معنوی امام(ع) گستره‌ای فراتر از مرزهای عراق و مدینه داشت و شعاع نورانیت امام(ع) در همه قلب‌های پاک و مشتاق حضور داشت. محمد بن داود قمی و محمد طلحی می‌گویند: اموالی از قم و اطراف آن که شامل خمس و نذورات و هدایا و جواهرات بود، برای امام ابوالحسن هادی(ع) حمل می‌کردیم. در راه پیک امام رسید و به ما خبر داد که بازگردیم؛ زیرا موقعیّت برای تحویل این اموال مناسب نیست. به قم بازگشتیم و آنچه نزدمان بود، نگه داشتیم؛ تا آنکه پس از چند روز امام دستور داد اموال را بر شترانی که فرستاده بود، بار کنیم و آنها را بدون ساربان به سوی او روانه کنیم. ما اموال را به همین کیفیت حمل کردیم و فرستادیم. بعد از مدتی که به حضور امام(ع) رسیدیم، فرمود: به اموالی که فرستاده‌اید بنگرید. دیدم در خانه امام، اموال به همان حال محفوظ است.[6]

گزارش کارگزاران متوکل

بریحه عباسی که مسئول نظارت بر اقامه نماز در حرم مدینه و مکه بود، در نامه‌ای به متوکل نوشت: اگر به مدینه و مکه نیاز داری، علی بن محمد را از آنجا بیرون ببر؛ زیرا او بیشتر مردم این ناحیه را مطیع فرمان خویش گردانیده است.[7]
عبدالله ابن محّمد فرماندار مدینه، دیگر فردی است که نامه‌های زیادی علیه آن حضرت به متوکل نوشت؛ به گونه‌ای که سبب خشم و غضب متوکل گشت. از این رو، امام هادی(ع) به متوکل نامه‌ای مرقوم داشت که فرماندار مدینه به من اذیّت و آزار می‌رساند و آنچه درباره من نوشته، دروغ محض است.[8]

آگاهی خلفا از جایگاه امامان

یکی از علل احضار امام به سامرا آگاهی خلفای بنی عباس از جایگاه ویژه امامان نزد شیعیان بود. آنان به خوبی می‌دانستند که طبق اعتقادات شیعه، امام نقش محوری دارد و نصّ امام قبلی و معجزات و احادیث رسیده از پیامبر(ص) این امر را اثبات و مشخص می‌سازد. همچنین آنان آگاه بودند که شیعیان، سخنان و مواضع امام را به جان و دل می‌خرند و چون آنان را به حکم تطهیر از هر گونه آلودگی مبرّا می‌دانند، خلافت کسانی جز معصومان را غاصبانه می‌دانند. بر این اساس، خلفا به جانشین امام قبل حسّاسیت خاصی داشتند. به عنوان مثال، ابن جوزی می‌گوید: نیمه شبی ابوجعفر دوانیقی مرا طلبید. چون رفتم، دیدم بر کرسی نشسته و شمعی در پیش او نهاده‌اند و نامه‌ای در دست دارد و می‌خواند. نامه را پیش من انداخت و گریست و گفت: این نامه محمد بن سلیمان است که خبر وفات امام جعفر صادق(ع) را نوشته است. سپس سه بار گفت: )انالله و انا الیه راجعون( و آن گاه ادامه داد که: مثل جعفر کجا پیدا خواهد شد!؟ سپس گفت: بنویس که اگر او فرد خاصی را وصیّ کرده است، او را بطلب و گردن بزن. بعد از چند روز جواب نامه رسید که چندین نفر را وصی کرده است: خلیفه، محمد بن سلیمان، والی مدینه و دو پسر خود عبدالله و موسی و حمیده مادر موسی را. چون منصور نامه را خواند، گفت: اینها را نمی‌توان کشت.[9]
بدین جهت بود که خلفای غاصب برای مقابله با امامان، روش‌های مختلفی را پی‌می‌گرفتند: یا آنان را به زندان می‌افکندند، یا مثل امام رضا(ع) او را به مرکز خلافت فرامی‌خواندند و حتی او را ولایتعهد خود قرار می‌دادند، یا همانند امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) آنان را به مرکز حکومت خود تبعید می‌کردند تا کاملاً تحت مراقبت قرار گیرند. در نهایت چون ناکام می‌ماندند، آنان را به شهادت می‌رساندند.

از این رو، متوکل در ترفندی مکرآمیز نامه‌ای به ظاهر محترمانه به حضرت می‌نویسد و می‌خواهد که آن بزرگوار راهی سامرّا شود. بخشی از نامه این چنین است:
«امیرالمؤمنین به منزلت شما آگاه است، حق مراتب و خویشاوندی شما را رعایت می‌کند، طبق دستور شما فرمانده سپاه و امام جمعه شهر، عبدالله ابن محمد، را که حق شما را پاس نداشته و گزارشی داده است که شما از آن مبرّا هستید، برکنار کردم... . اگر علاقه‌مند به دیدار خلیفه باشید، می‌توانید به اتقاق خانواده و دوستان حرکت کنید. برنامه سفر به اختیار خودتان است. اگر مایل باشید، یحیی بن هرثمه و مأمورین همراه وی در این سفر همراه شما باشند و آنان فرمان‌بردار شما خواهند بود».[10]

یحیی بن هرثمه در آغاز ورودش به مدینه منزل امام(ع) را تفتیش می‌کند و می‌گوید: جز قرآن و دعا و کتاب‌های علمی چیزی دیگری نیافتم. او سپس همراهی با امام(ع) را تا بغداد و از آنجا به سوی سامرا عهده‌دار می‌شود. البته امام با اکراه مدینه را ترک می‌کند؛ چنان که خود فرمود: «من با اکراه وارد سامرا شدم».[11] ملاقات یحیی بن هرثمه با والی بغداد و وصیف ترکی در همین سفر رخ داد که آن را نقل کردیم.

تا اینکه آن حضرت وارد سامرا می‌شوند و برای اهانت به او، ابتدا آن بزرگوار را در کاروان‌سرای گدایان و مستمندان معروف به «خان الصّعالیک» جای می‌دهند. صالح بن سعید می‌گوید: روزی داخل سامرا شدم و به خدمت امام هادی(ع) رسیدم. گفتم: این ستمکاران در همه امور سعی در خاموش ساختن نور تو دارند؛ به گونه‌ای که شما را در چنین جایی مسکن دادند. حضرت فرمود: ای پسر سعید! هنوز معرفت تو به منزلت ما در این پایه است؟! پس از آن، با دست مبارک خود به نقطه‌ای اشاره کرد. چون نظر کردم، بستان‌‌هایی دیدم آراسته به انواع ریاحین، و نهرها دیدم که در میان باغ‌ها جاری بود، و حوریان و غلمان بهشتی را مشاهده کردم و از این منظره حیران شدم. پس حضرت فرمود: اینها برای ماست و ما در کاروان‌سرای گدایان نیستیم.[12]
پس از آن امام(ع) خانه‌ای را از «دلیل بن یعقوب نصرانی» خرید و با خانواده خود در آنجا اقامت کرد و مدفن شریفش نیز همان‌جا است.[13]

*عباس کوثرى


پى‏نوشت‏ها:
1 . بحارالانوار، ج50، ص206.
2 . منتهی الامال، ص 384، ذکر شهادت امام هادی.
3 . الصواعق المحرقه، ص 204، ابن حجر هیتمی.
4 . بحارالانوار، ج50، ص194، نقل از معانی الاخبار، ص 123.
5 . همان، ج50، ص207 و 280؛ سیره پیشوایان، ص518.
6 . بحارالانوار، ج50، ص185؛ سیره پیشوایان، ص572.
7 . اثبات الوصیه، ص225؛ منتهی الامال ، ص 377، فصل پنجم، در حرکت امام هادی از مدینه تا سامرا.
8 . الارشاد، ص313 و314؛ بحارالانوار، ج50، ص200.
9 . الکافی، ج1، ص310، باب الاشاره و النّص علی ابی الحسن موسی، ح13.
10 . همان، ج1، ص501؛ بحارالانوار، ج50، ص200 و201.
11 . همان، ج50، ص129.
12 . همان، ج50، ص203.
13 . حیاة الامام علیّ الهادی، ص239.