منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر

۵۶ مطلب با موضوع «ماه محرم :: محرم93» ثبت شده است

نمونه اى از شجاعت و معجزات امام حسین (علیه السلام)

فصل اول : شجاعت امام حسین علیه السلام


شجاعت امام حسین علیه السلام از رسول خدا صلى الله علیه و آله به ارث رسیده
در روایتى آمده است که فاطمه علیه السلام دو فرزند خود حسن و حسین علیه السلام را نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آورد - در آن بیمارى که آن حضرت رحلت فرمود - و عرض کرد: یا رسول الله ، این دو فرزند تو هستند، چیزى از خود به آنها میراث ده . حضرت فرمود: حسن راهیبت و بزرگوارى دادم و حسین علیه السلام را بخشش و شجاعت . (1)
این منبر پدر من است .

 
على علیه السلام فرمود: هنگامى که ابوبکر خلافت را ربود، روز جمعه براى خطبه نماز جمعه بالاى منبر رفت . حسنین علیهماالسلام هم آماده نماز بودند، حسین علیه السلام جلو منبر رفت و فرمود:

موضوع: داستانهایی از کتاب طوبای کربلا

1-سلطنت امام حسین سلام الله علیه در عالم دیگر

آقای سید محمد تقی گلستانی نقل می کند:
در اوایل جوانی، چند نفر هم سال، هم دل و یک جهت بودیم. دوره ای داشتیم، هر شب در منزل یکی از دوستان می رفتیم و با هم بودیم. یکی از آنان پدرش حسینی بود؛ یعنی به حضرت سید الشهدا علیه السلام سخت علاقه مند بود تا جایی که شبی که نوبت میهمانی پسرش بود می گفت: من راضی نیستم به منزل من بیایید، مگر این که روضه خوانی هم بیاید و ذکری از حضرت سیدالشهدا علیه السلام خوانده شود؛ از این رو هر شب که نوبت آن رفیق بود، مجلس ما به روضه و تعزیه تمام می شد.
پس از چندی، آن پیرمرد محترم مرحوم شد و مرگش همه ما را سخت ناراحت کرد تا اینکه شبی او را در عالم رؤیا دیدم و می دانستم که مرده است و هر کس انگشت ابهام (شست) مرده را بگیرد هر چه از او بپرسد جواب می گوید؛
از این رو انگشت ابهام او را گرفتم و گفتم: تو را رها نمی کنم تا حالات خود را برایم نقل کنی.
ترس و لرز شدیدی به او دست داد و گفت: نپرس که گفتنی نیست.
وقتی از گفتن حالاتش مأیوس شدم گفتم: پس چیزی را که در این عالم فهمیدی برایم بگو تا من هم بدانم. گفت: ما با اینکه امام حسین علیه السلام را در دنیا یاد می کردیم نشناختیم، اینجا که آمدم مقام و سلطنت و عزت او را مشاهده کردم، که آن را هم نمی توانم به تو بفهمانم جز این که خودت بیایی و ببینی.

=====================================

2-قبر امام حسین سلام الله علیه قبله حقیقی:

حاج عبدالعلی معمار نقل می کند:
روزی در صحن مقدس امام حسین علیه السلام نشسته بودم، یک نفر هم نزدیک من نشسته بود.
اسم او را پرسیدم، گفت: فلان خراسانی.
از شغل او پرسیدم، گفت: بنا هستم.
دیدم با من هم شغل است. پرسیدم: زوار هستی یا مجاور؟
گفت: سالهاست که در این مکان شریف سرگرم بنایی هستم.
گفتم: در این مدت اگر چیز عجیبی دیده ای برای من نقل کن.
گفت: متصل به صحن شریف سمت قبله، قبری است مشهودر به قبر «دده» و چون نزدیک بود خراب شود چند نفر حاضر شدند آن را تعمیر کنند و به من مراجعه کردند.
من اقدام کردم و برای محکم شدن شالوده به کارگرها دستور دادم اطراف قبر را بکنند. قسمتی که نزدیک قبر بود هنگام کندن، فرو ریخت و جسد آشکار شد.
به من خبر دادند. وقتی مشاهده کردم دیدم جسد تازه است؛ اما به سمت چپ خوابیده است؛ یعنی صورتش به طرف قبر مطهر حضرت سیدالشهدا علیه السلام و پشتش به طرف قبله است. من هم به همان حالت قبر را تعمیر کردم.

================================

3- ادب نسبت به امام حسین سلام الله علیه:

حاج میرزا حسین نوری اعلی الله مقامه در کتاب دارالسلام چنین نقل کرده است که :
استاد ما علامه بزرگوار شیخ عبدالحسین تهرانی - ره برای توسعه سمت غربی صحن مطهر حضرت سیدالشهدا علیه السلام خانه هایی خرید و به صحن شریف متصل کرد.
نزدیک به شصت سرداب برای دفن اموات د رهمان قسمت قراردارد و روی آنها را طاق زدند و مردم مردگان خود را در آن سرداب ها دفن می کردند.
چون مدتی گذشت دیدند که طاق سرداب ها بر اثر زیاد شدن عبور مردم، ممکن است فرو ریزد و سبب زحمت و هلاکت شود؛ از این رو شیخ امر فرمود که طاق را بردارند و از نو، با استحکام بیشتری بنا کنند و چون جماعت بسیاری در سرداب ها دفن شده بودند امر فرمود سردابی را خراب و بنا کنند و هر سردابی را خراب می کردند یک نفر پایین میرفت و خاک بر جسد مرده می ریخت، به مقداری که کشف نشود و هتک حرمت اموات نشود.
پس مشغول شدند تا رسیدند به سردابی که مقابل ضریح مقدس بود. وقتی برای پوشاندن جسدها پایین رفتند دیدند؛ تمام جسدها سرشان به جای پای شان رو به قبر شریف قرار گرفته و پاها به سمت غرب است.
مردم خبر شدند جماعت بی شماری می آمدند و این منظره عجیب را مشاهده می کردند.
یکی از آنها، جسد آقا میرزا اسماعیل اصفهانی نقاش بود که در صحن مقدس نقاشی می کرد.
وقتی پسرش جسد پدر را می بیند گواهی می دهند که من هنگام دفن پدرم حاضر بودم و بدن پدرم را که دفن کردم پاهایش رو به ضریح مقدس بود.
خلاصه بر مردم آشکار شد که این تغییر وضع جسد، تأدیبی از طرف خداوند است که راه ادب و طریقه معاشرت با ائمه علیه السلام را بشناسند.

=================================

4-تنگی قبر:

مرحوم نوری نقل میکند ،استاد ما برایمان نقل کرد:

فاضل صالح مقتضی حاج ملا ابوالحسن مازندرانی برای من نقل کرد:
مدتی پیش از ظهور این معجزه خوابی دیدم که در تعبیر آن حیران بودم و امروز تعبیرش برایم آشکار شد و آن خواب این بود: وقتی تقیه صالحه، خاله فرزندم فوت شد او را در همین قسمت از صحن شریف دفن کردم.
شبی او را در خواب دیدم و از آنچه برایش پیش آمده بود پرسیدم. گفت: خوب و سلامت هستم غیر از این که تو مرا در مکان تنگی دفن کردی که نمی توانم پایم را دراز کنم و همیشه باید سرم را به زانو گذارم.
وقتی بیدار شدم جهت آن را ندانستم تا این که الان دانستم دراز کردن پا به سمت قبر مطهر، بی ادبی به ساحت مقدس امام علیه السلام است. این معجزه در ماه صفر 1276 هجری قمری رخ داده است.

===================================

5-آیت الله مرعشی و عنایت امام حسین سلام الله علیه:

مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل می کنند:
در سال 1339 هجری قمری (یک سال پس از در گذشت پدرشان) در مدرسه قوام نجف اشرف طلبه بودم.
درآن هنگام کتاب حاشیه ملا عبدالله یزدی را تدریس می کردم. زندگی ام به سختی و مشقت اداره می شد و هیچ راه فراری از دست فقر و تنگدستی نداشتم.
هجوم ناراحتی ها و رنج ها بر قلبم سنگینی می کرد؛ از جمله: اخلاق ناپسد برخی از روحانیان و کم شدن بینایی چشم هایم.
احساس نوعی بیماری روحی دایمی می کردم؛ از طرفی از خداوند می خواستم که دوستی دنیا را از قلب و جان من دور سازد، همچنین امید داشتم که خداوند سفر بیت الله الحرام را نصیبم کند، به شرط آن که در مکه یا مدینه بمیرم و در یکی از آن دو شهر دفن شوم و نیز از خداوند؛ توفیق علم و عمل صالح را با همه گستره اش درخواست می کردم.
این مشکلات و آرزو ها لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت؛ از این رو به فکر توسل به سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام افتادم و به کربلا رفتم، در حالی که فقط یک روپیه بیشتر نداشتم که آن را هم بابت خرید دو قرص نان و کوزه ای آب خرج کردم و بعد از غسل کردن به حرم مشرف شدم.
پس از زیارت و دعا، نزدیک غروب بود که به غرفه خادم حرم سید عبدالحسین که از دوستان پدرم بود رفتم،؛ از او اجازه خواستم که یک شب در حجره او بمانم در حالی که ممنوع بود؛ اما ایشان موافقت کرد و من آن شب را در حرم ماندم.
پس از تجدید وضو به حرم مشرف شدم و فکر کردم که در کدام قسمت از حرم شریف بنشینم. معمول بود که مردم در طرف بالای سر می نشستند؛ ولی من فکر کردم که امام در حیات ظاهری خود متوجه فرزند خود علی اکبر علیه السلام بوده است و به طور قطع پس از شهادت نیز به سوی فرزند خود نظر دارد؛ از این رو در قسمت پایین پای آن حضرت در کنار قبر علی اکبر علیه السلام نشستم.

اندکی نگذشته بود که صدای حزین قرائت قرآن را از پشت روضه مقدسه شنیدم، به آن طرف متوجه شدم، در آن هنگام پدرم را دیدم که نشسته بود و سیزده رحل قرآن نیز کنار وی بود.
در جلوی او نیز رحلی بود که قرآنی روی آن بود و قرائت می کرد.
نزد وی رفتم و دست ایشان را بوسیدم.
پرسیدم: در اینجا چه می کنید؟ جواب داد: ما چهارده نفر هستیم که در اینجا قرآن مجید تلاوت می کنیم. پرسیدم: آنها کجا هستند؟
فرمود: به خارح حرم رفته اند، سپس با اشاره به رحل ها، آن سیزده نفر را معرفی کرد که عبارت بودند از:
علامه میرزا محمد تقی شیرازی، علامه زین العابدین مرندی، علامه زین العابدین مازندرانی و اسامی دیگر را گفت که به خاطرم نمانده است .
سپس پدرم از من پرسید: در حالی که ایام درس است برای چه کاری به اینجا آمده ای؟
علت آمدنم را برایش شرح دادم، پس به من امر کرد که بروم و حاجتم را با امام خویش در میان بگذارم. پرسیدم: امام کجا است؟
گفت: بالای ضریح است تعجیل کن؛ زیرا قصد عیادت زائری را دارد که بین راه بیمار شده است.
بلند شدم و به طرف ضریح رفتم و آن حضرت را دیدم؛ اما برایم ممکن نبود که به صورت ایشان نگاه کنم؛ زیرا چهره مبارک آن حضرت در هاله ای از نور پنهان شده بود.
به حضرت سلام کردم، جوابم را داد و فرمود: بیا بالای ضریح؛ عرض کردم: من شایستگی ندارم که نزد شما بیایم. بار دیگر امر کرد؛ اما بار دیگر شرم و حیا مانع شد که نزد آن حضرت بروم. پس به من اجازه فرمود در مکانی که ایستاده بودم بمانم.
بار دیگر به آن حضرت نگاه کردم، در این هنگام تبسم زیبایی بر لبهای ایشان نقش بست و از من پرسید: چه می خواهی؟ من این شعر فارسی را خواندم:
آن را که عیان است / چه حاجت به بیان است

آن حضرت قطعه ای نبات به من عنایت کرد و فرمود: تو مهمان مایی، سپس فرمود: چه چیز از بندگان خدا دیده ای که به آنها سوء ظن پیدا کرده ای؟
با این سؤال یک دگرگونی در من پیدا شد؛ احساس کردم به کسی سوءظن ندارم و با همه مردم ارتباط و نزدیکی دارم.
صبح موقع نماز به مرد ظاهر الصلاحی که نماز می خواند اقتدا کردم و هیچ ناراحتی و بد گمانی در من نبود.
حضرت فرمود: به درس خود بپرداز؛ زیرا آن که مانع تو می شد دیگر نمی تواند کاری کند.

وقتی به نجف اشرف بازگشتم همان شخصی که از نزدیکانم بود و مانع درس من می شد خودش به دیدنم آمد و گفت: من فکر کردم که تو جز تدریس راه دیگری نداری،
همچنین حضرت مرا شفا داد و بینایی ام قوی تر شد؛ سپس قلمی به من بخشید و فرمود: این قلم را بگیر و با سرعت بنویس. پس از آن نارحتی قلبم بر طرف شد و برایم دعا کرد که در عقیده ام ثابت قدم بمانم. دیگر حاجتم نیز بر آوده شد ، غیر از مسئله حج که اصلا معترض آن نشد.
با آن حضرت وداع کردم و نزد پدرم بازگشتم. از پدرم پرسیدم: آیا با من امری داری یا خیر؟ گفت: برای تحصیل علوم اجداد خود بیشتر کوشش کن و نسبت به برادر و خواهرانت مهربان باش و دین اندکی را که به عبدالرضا بقال بهبانی دارم پرداخت کن. پس از آن به نجف بازگشتم، در حالی که همه آن ناراحتی ها و سوء ظن ها از بین رفته بود.

================================

6-حضرت قمر بنی هاشم سلام الله علیه:

مرحوم کربلایی احمد طهرانی می فرماید:
در همان مدتی که در کربلا زندگی می کردم، چندین موقعیت گناه برایم فراهم شد؛ ولی من از آنها سر باز زدم؛ زیرا مطمئن بودم که اینها امتحان و فتنه های الهی است و هر گونه لغزشی در آنها کار آدم را می سازد.
در یکی از آن روزها چند بار شرایط معصیت فراهم شد؛ ولی هر بار از آنها رو بر گرداندم.
دیگر از خود بی خود شده بودم، به حرم قمر بنی هاشم علیه السلام پناه بردم.
در آنجا به حضرت عرض کردم: بنده به خاطر تقرب به شما، از لذت معصیت چشم پوشی کردم. حضرت در جواب فرمودند: گمان نکن که تو با دست خود کاری انجام داده ای! ما تو را نگه داشته ایم و به تو اراده دوری از گناه را داده ایم؛ و گرنه تو به خودی خود، هیچ نیستی.
ایشان در تکمیل این موضوع فرمود: دست ولایت است که ورشکسته هایی مثل ما را نگه داشته است. اگر ما را به خودمان واگذارند، عاقبت، همه ما طلحه و زبیر از کار در می آییم.

====================================

7- پناهنده به امام حسین سلام الله علیه:

از پدر شیخ بهایی نقل می کنند که فرمود:
شبی به حرم سیدالشهدا علیه السلام مشرف شدم. وقت سحر شد،؛ دیدم دو نفر به صورت های مهیب و عجیبی آمدند، در حالی که زنجیری از آتش به دست آنها بود، سپس سر قبری رفتند که صاحبش را در همان روز دفن کرده بودند، نعشی را از آن قبر بیرون آوردند و آن زنجیر آتشین را به گردنش انداختند و گفتند: ای بدبخت! تو لیاقت این زمین را نداری.
خواستند او را بیرون ببرند که رو کرد به قبر حضرت سید الشهدا علیه السلام و عرض کرد: «آقا! من مهمان تو هستم، به تو پناه آورده ام.»
ناگهان دیدم در ضریح باز شد و آقا سید الشهدا علیه السلام بیرون آمدند وبه آن دو نفر فرمودند:
« او را رها کنید؛ زیرا به من پناه آورده است»؛ پس غل زنجیر آتشین را از گردنش برداشتند و رفتند.

======================================

8-توسل به حضرت سید الشهدا سلام الله علیه:

آیت الله نجابت شیرازی می فرماید:

طلبه ای که دوره ی سطح را در مشهد مقدس به پایان رسانیده بود عازم نجف اشرف شد تا در جوار مرقد مطهر مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام تحصیلات عالیه خویش را ادامه دهد.
پس از مدتی یک روز به درس یکی از اساتید مشهور حوزه علمیه نجف اشرف حاضر شد و چون به روش درسی آن استاد آشنا نبود از همان ابتدا شروع کرد به پرسیدن سؤال و طرح اشکال، استاد که اشکالات او را ناوارد می دید اول با توضیحات مختصری سعی کرد او را مجاب کند؛ اما پس از اینکه متوجه شد او درس را نفهمیده و بدون جهت سؤال می کند به اون گفت: دیگر سر درس من حاضر نشو.

طلبه که از این جریان بسیار ناراحت شده بود در سر خود نقشه ای کشید تا تلافی کند و در صدد بود که این اهانت را جبران کند.
شب هنگام که استاد راهی منزل خویش بود او جلو رفت و استاد را مورد عقاب قرار داد که چرا شما در سر درس به من اهانت کردید؟
استاد او را به خانه خویش دعوت کرد و گفت: اگر به منزل من بیایی علت این امر را برایت بازگو می کنم.
آن طلبه با وجودی که از قبول کردن دعوت استاد اکراه داشت، اما چون میخواست علت این اهانت را بداند دعوت او را پذیرفت.
استد پس از آوردن چای و میوه و پذیرایی از میهمان خویش گفت:
چندین سال پیش یک سید طلبه ای که او نیز تازه به درس من آمده بود مثل تو شروع کرد به سؤال پرسیدن و اشکال گرفتن، به طوری که من در پایان عصبانی شدم و او را از جلسه درس خویش بیرون کردم؛ اما آنروز پس از پایان درس، ناراحت بودم و خویش را سرزنش می کردم که چرا این سید اولاد پیغمبر را از درس خویش بیرون کردم.
مدت ها در صدد بودم که او را ببینم و از او معذرت بخواهم و به او بگویم که دوباره به کلاس درس بیاید؛ اما او را نمی دیدم تا اینکه پس از گذشت حدود شش ماه که دیگر من همه چیز را فراموش کرده بودم روزی او را در حرم مطهر حضرت دیدم.
بسیار خوشحال شدم و پس از معذرت خواهی از او خواستم که دوباره به درس من بیاید. اونیز پذیرفت و روز بعد سر درس من حاضر شد.
این بار نیز همچون بار قبل چیزی از درس نگذشته بود که شروع کرد به ایراد گرفتن وسؤال پرسیدن؛ اما این دفعه اشکالات او کاملا درست و بجا بود و به طوری که نتوانستم جواب برخی ازسؤالات او را بدهم.
در پایان درس به شاگردان خود گفتم: مثل اینکه من دیشب خوب مطالعه نکرده ام. ان شاء الله همین درس را در جلسه فردا به صورت شسته رفته برایتان بازگو خواهم کرد.
آن گاه سید را صدا زدم و گفتم: لطفا شما بمانید، من با شما قدری کار دارم. پس از اینکه همه طلبه ها شبهه ها و اشکلات خویش را پرسیدند و رفتند من رو کردم به آن آقا سید طلبه و گفتم:
شما پس از درس من سر درس چه کسی رفته اید که این قدر مسلط شده اید و من نتوانستم شبهات شما را پاسخ بدهم؟
سید گفت: استاد! پس از آن جریان به کربلای معلی رفتم و به جدم حضرت سید الشهدا علیه السلام متوسل شدم و از او خواستم که شما را به سزای عمل خویش برساند؛ اما در همان شب اول امام را در خواب دیدم،
ایشان به من فرمودند: فرزندم! درست نیست که در صدد انتقام باشی، این تقاضای غلطی است؛ بهتر است چیزی از من بخواهی تا دعایت را به اجابت برسانم، چیزی که که نزد تو از همه چیز با ارزش تر باشد.
من که قبلاً شنیده بودم علوم پیامبران و اوصیای آنها از طرف خداوند متعال است و به اصطلاح علم آنها لدنی است، به حضرت سیدالشهدا علیه السلام عرض کردم: من علم لدنی می خواهم، حضرت فرمودند: علم لدنی مخصوص انبیاء و اولیای خاص خدا است، چیز دیگری بخواه.
از خواب بیدار شدم و از دیدن این خواب بسیار در سرور و شعف بودم و تا پایان روز با خود فکر می کردم که چه بخواهم و از این لطف و عنایتی که حضرت به من فرموده اند چگونه استفاده کنم.
شب بعد دوباره حضرت را در خواب دیدم و اصرار کردم که من همان علم لدنی را می خواهم. حضرت باز همان مطلب شب پیش را تکرار فرمودند؛ اما من باز هم قانع نشدم تا اینکه در شب سوم، حضرت در خواب به من فرمودند: فرزندم علم لدنی نمی شود؛ اما من به تو چیز با ارزشی می دهم که برای همیشه از آن بهره ببری.
حضرت با اینکه در خواب به من نفرمودند آن چیز چیست، اما پس از آن خواب، تمام چیزهایی را که از کوچکی یاد گرفته بودم به یاد آوردم و نسبت به هر مطلبی که می خواستم بفهمم با اولین بار که می خواندم یا می شنیدم، آن را می فهمیدم و حفظ می شدم و هیچ گاه دچار نیسان نشدم و خلاصه حضور ذهن عجیبی نسبت همه دانستنی هایم پیدا کردم.
استاد رو کرد به آن طلبه جوان و گفتم: اگر من در جلسه درس به تو پرخاش کردم هدفم این بود که تو هم منتبه شوی، فکر نمیکردم که در صدد تلافی برآیی.
آن طلبه که از عمل خویش شرمنده و خجل شده بود ایستاد، عذرخواهی کرد ورفت.

======================================

9-عنایت امام حسین سلام الله علیه به مرحوم حاج اسماعیل دولابی

آیت الله مبشر کاشانی در مورد علم اهل بیت علیه السلام فرمودند:
ائمه طاهرین، صاحبان علم هستند و هر فردی که قصد عالم شدن و بهره گرفتن از دانشی را دارد، تنها از طریق آنها است که به او عنایت می شود و اگر می بینید آیات قرآن در مورد نعمات الهی و بهشت سخن می گویند، مقصود همان معارف الهی هستند که در آنجا نصیب مؤمنان می شود.
ایشان در ادامه همین بحث از باب نمونه فرمودند: جناب آقای حاج اسماعیل دولابی که برداشت های زیبا و خوبی از آیات و روایات داشتنه اند به این دلیل بوده است که وقتی در ایام جوانی به زیارت عتبات عالیات در کشور عراق می روند و به محضر مبارک امام حسین علیه السلام در کربلا مشرف می شوند، کنار ضریح مقدس، از آن حضرت طلب علم و معرفت می کنند. ایشان در آن حال که بسیار منقلب هستند، ناگهان مکاشفه ای برایشن پیش می آید و می بینند دست مبارکی از ضریح مقدس خارج شد و سیبی را داخل سینه ایشان قرار داد.
آن گاه متوجه می شوند که امام علیه السلام به ایشان عنایت فرموده اند و آن معارفی را که بیان می کردند از حضرت سید الشهدا علیه السلام داشتند و آن سیب هم معنی اش همان معارف و علوم بود.

====================================

10-شعر عنایتی

آیت الله سید عبدالکریم کشمیری، شاعری را نام می برند و می فرمودند :
اشعار ایشان بوی اشعار عمان سامانی را می دهد. بعداً متوجه شدیم که آن شخص به امام حسین علیه السلام متوسل شده بود تا آن حضرت ذوق و استعداد عمان را به او بدهد.

=====================================

11-آیت الله مجاهدی و عنایت حضرت ابا عبدالله سلام الله علیه:

مؤلف کتاب در محضر لاهوتیان می نویسد:
مرحوم پدرم در روزهای پایانی عمر پربرکت خود، حالات روحانی عجیبی داشند و طوری که اغلب کادر پزشکی بیمارستان، جذب ایشان شده بودند و روزی یک ساعت در اتاق پدرم جمع می شدند و از مطالب نصیحت آمیزشان بهره می بردند.
من و آشنایان بعد از ظهر هر روز اجازه داشتیم از ایشان عیادت کنیم و مادرم شب ها در بیمارستان می ماندند.
روزی از روزها که به بیمارستان رفتم، دیدم مادرم بسیار متألم و ناراحت هستند و برای پدرم اظهار نگرانی می کنند.
وقتی عت را جویا شدم گفتند: دیشب طبق معمول، پرستار آمد و شیشه خون را به یک دست و سرم غذا را به دست دیگر آقا وصل کرد و رفت.
معمولاً سه ساعت طول میکشید تا خون و سرم تزریقی تمام شود، حدود یک ساعت گذشت و من مشغول تلاوت قرآن بودم، ناگهان تغییر حال عجیبی در آقا پیدا شد، به سرعت از جا برخاستند و در حالی که از دست ایشان خون جاری بود به نقطه ای از اتاق خیره شدند و به پهنای صورت اشک می ریختند و می گفتند: «السلام علیک یا ابا عبدالله! بابی انت و امی یا سیدی و مولای!»
من که از دیدن این وضع شوکه شده بودم و نگران حال آقا بودم پیش رفتم و سعی کردم ایشان را روی تخت بخوابانم؛ ولی ایشان با دست ایشاره کردند که کاری به کار ایشان نداشته باشم و من به ناچار رفتم و پرستار را صدا کردم تا بیاید و جلوی خونریزی را بگیرد.
ساعتی گذشت و حال ایشان به حال عادی برگشت و به من گفتند: دیگر در این مواقع مزاحم حال من نشوید! وقتی حضرت سیدالشهدا روحی و ارواح العالمین له الفدا برای عیادت من قدم رنجه می کنند من که نمی توانم مراتب ادب را به جا نیاورم.
این حالات اختیاری نیست و ممکن است از این به بعد هم تکرار شود، سعی کنید از این پس آرامش خود را حفظ کنید و نگران حال من نباشید.
روزی من و جمعی از بستگان، اطرفا تخت مرحوم آقا حلقه زده بودیم. ایشان آن روز مرتب حمد و سوره می خواندند و به سمت خاصی می دمیدند و می فرمودند: بیش از این مزاحت ایجاد نکنید، از دست من برای شما کاری ساخته نیست، رهایم کنید! ؟

پرسیدم آقا! چه کسانی مزاحم شما هستند؟ فرمودند: من سه دایی داشتم که از مالکان مقتدر منطقه در آذربایجان بودند، مادرم پیش از فوت خودش شش دانگ منطقه زراعی وسیعی را که متعلق به او بود طی دست نوشته ای به من بخشید؛ ولی بعد از درگذشت مادرم، سه برادر او که در دستگاه حکومتی آن روز نفوذ داشتند، آن منطقه زارعی را به ناحق تصاحب کردند و حق مسلم مرا نادیده گرفتند و این شد که من یک عمر با فقر و فاقه دست و پنجه نرم کنم، حالا که می بینند روزهای پایانی عمر من است ارواح آنان با حضور در این اتاق از من می خواهند که آنها را ببخشم و من هر چه برای آنان حمد و سوره می خوانم و طلب مغفرت می کنم می گویند که اینها برای ما فایده ای ندارد و شما باید قلباً از ما راضی باشید و رضایت قلبی من از آنان بعد از چهل سال خون جگر خوردن و ساختن وسوختن امکان پذیر نیست و آن حالی که لازم این رضایت است در من پیدا نمیشود.

=======================================

12-گریه بر حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه:

عالم ربانی سید حسین یعقوبی نقل می کند:

برای دیدن یکی از دوستانم به نام آقای مصطفوی به یکی از روستاهای قائن رفته بودم. بعد از ورود به خانه ایشان، متوجه شدم که صاحب خانه خواب بوده و به خاطر من، او را بیدار کرده اند.
وقتی آمد، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: چرا مرا از خواب بیدار کردید؟!
الان در عالم رویا مولایم امام حسین علیه السلام را با بدنی پر از زخم و جراحت دیدم، وقتی چشمم به آن حضرت افتاد، گریه ام گرفت و هر چه بیشتر گریه می کردم، زخمهای بدن آن بزرگوار التیام پیدا می کرد؛ از این رو گریه ام را ادامه دادم.
با تعجب متوجه شدم دو زخم همچنان به حال خود باقی است و گریه من در بهبود آن تأثیر نمی کند. در این وقت به من گفته شد: هر اندازه هم گریه کنی انی دو زحم التیام پیدا نمی کند.
عرض کردم: آقا جان! مگر این دو زخم چه خصوصیتی دارد؟
فرمودند: یکی از این زخم ها داغ برادرم عباس علیه السلام و دیگری داغ شهادت فرزندم علی اکبر علیه السلام است.

==================================

13-بوی سیب سرخ

یکی از دوستان شیخ رجبعلی خیاط نقل می کند:
همراه ایشان به کاشان رفتیم. عادت شیخ این بود که هر جا وراد می شد به زیارت اهل قبور می رفت. هنگامی که وارد قبرستان کاشان شدیم شیخ گفت: «السلام علیک یا اباعبدالله علیه السلام»
چند قدم جلوتر رفتیم، فرمودند: «بویی به مشامتان نمی رسد؟»
گفتیم: چه بویی؟ فرمود: «بوی سیب سرخ استشمام نمی کنید؟»
قدری جلوتر آمدیم، به مسئول قبرستان رسیدیم، شیخ از او پرسید: امروز کسی را این جا دفن کرده اند؟
او پاسخ داد: پیش پای شما فردی را دفن کرده اند. آن گاه ما را سر قبر آن مرد برد و ما در آن جا بوی سیب سرخ را استشمام کردیم.
پرسیدیم: این چه بویی است؟
شیخ فرمود:
وقتی این بنده خدا را در این جا دفن کردند، وجود مقدس سیدالشهدا علیه السلام به اینجا تشریف آوردند و به واسطه این شخص، عذاب از اهل قبرستان برداشته شد.

=================================

14-مخارج عزاداری امام حسین سلام الله علیه:

استاد شیخ عبدالحسین تهرانی نقل می کرد:
وقتی میرزاخان – که یکی از نزدیکان محمد شاه قاجار بود- وفات کرد (او در حیاتش به فسق و فجور در ظاهر معروف بود)، شبی در خواب دیدم که گویا در باغ ها و عمارتهای بهشتی گردش میکنم و کسی نیز همراه من است که منازل و قصرها را میشناسد، پس به جایی رسیدیم، آن شخص گفت:
اینجا منزل نبی خان است و اگر میخواهی خودش را ببینی آنجا نشسته، سپس به جایی اشاره کرد.
من متوجه آنجا شدم، دیدم میرزا نبی خان در تالاری نشسته است. وقتی او مرا دید اشاره کرد که بیا بالا. نزد او رفتم، برخاست و سلام کرد و مرا در صدر مجلس نشانید و خودش به همان عادتی که در دنیا داشت نشست.
او به من نگاه کرد و گفت: ای شیخ! گویا از مقام من تعجب می کنی؛ زیرا اعمال من در دنیا خوب نبود و نتیجه ای جز عذاب دردناک نداشتم؛ البته این طور هم بود، اما من در طالقان، معدن نمکی داشتم و هر سال در آمد آن را به نجف اشرف می فرستادم تا صرف برگزاری مراسم عزاداری حضرت سیدالشهدا علیه السلام شود. خداوند این مکان و باغ را در عوض آن به من عطا کرد.

شیخ عبدالحسین تهرانی می گوید: من از خواب بیدار شدم، در حالتی که متعب بودم. فردای آن روز این رویا را در مجلسی بازگو کردم.
یکی از فرزندان ملا مطیع طالقانی گفت: این رویای صادقه است. او در طالقان معدن نمکی داشت و هر سال درآمد آن را که نزدیک به صد تومان بود به نجف می فرستاد و پدر من نیز مسئول خرج آن پول در راه عزاداری امام حسین علیه السلام بود.
شیخ تهران فرمود: من تا آن وقت نمی دانستم که او در طالقان، ملک دارد و هر سال در نجف، مراسم عزاداری بر پا میکند.

=========================================

15-من روضه خوان آقا حسینم

دو نفر از بزرگان اهل منبر یزد با یکدیگر عهد می کنند که هر کدام از آنها زودتر از دنیا رفت به خواب دیگری بیاد ووضع خود را خبر دهد.
یکی از آنها می میرد و دو شب بعد از فوتش به خواب دیگران می آید و در باغ مصفایی قدم زنان دوست خود را ملاقات میکند، آن گاه از او می پرسد: با تو چه کردند؟
گفت: وقتی مرا دفن کردند آن دو ملک برای سوال و جواب وارد قبر شدند و هر چه از من سوال کردند زبانم بند آمده بود و نمی توانستم جواب بدهم، فقط یک کلمه بر زبانم آمد وگفتم: «من روضه خوان آقا حسینم»، آنها تا این حرف را شنیدند ساکت شدند و چیزی نگفتند و مرا به حال خودم به این حال که می بینید رها کردند و رفتند.

================================

16-از برکات آقا سیدالشهدا سلام الله علیه حال همه ما خوب است:

آقای حاج مهدی حائری طهرانی (امام جماعت مسجد ارک و مسجد الغدیر) نقل می کند:
شبی در خواب دیدم در حسینیه جواهری تهرانی مرحوم سید جواد سه دهی (مدفون در حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام) بالای منبر روضه می خواند و شور و انقلاب عجیبیب ایجاد کرده و همه شنوندگان را تحت تأثیر روضه خود قرارداده است و مردم بر سر و صورت خود می زنند و گریه می کنند. وقتی منبرش تمام شد و پایین آمد و مردم با او دست دادند، من متوجه شدم که او از دنیا رفته است، گفتم: حاج آقا! حال شما چطور است؟
گفت: الحمد الله از برکات سیدالشهدا علیه السلام حال ما خوب است و از روزی که آقای سلطان الواعظین شیرازی آمده اند به هر یک از ما روضه خوان ها یک درجه داده اند! در این موقع از خواب بیدار شدم.

===============================

17-محبت امام حسین سلام الله علیه:

حاج مرزوق، یکی از سوختان وادی سیدالشهدا علیه السلام بود که عمری را در مقامات عالیه توسل و گریه به سر برده و مس گونه هایش به مدد کیمیای سرشک حسینی به طلای ناب مبدل گشته بود.
کربلایی احمد در خصوص برزخ ایشان می فرمود:
حاج مرزوق را در جوار آقا بزرگ تهرانی دفن کردند.
یکی از مؤمنان در عالم رویا آقا بزرگ را مشاهده می کند و به وی می گوید: چقدر خوب است که حاجی مرزوق را نزد شما دفن کرده اند!
آقا بزرگ در پاسخ می فرماید: این گونه هم که فکر می کنی، نیست. به محض آنکه حاج مرزوق را اینجا دفن کردند، آقا امام حسین علیه السلام او را برداشتند و با خود بردند.
حتی جناب شیخ رجبعلی خیاط زمانی که به برزخ حاج مرزوق توجهی داشتند او را در جوار سیدالشهدا علیه السلام و در حالی که واله و شیدای امام حسین علیه السلام بود مشاهده کردند.
زمانی شخصی می خواست با روح حاجی ارتباط برقرار کند و از او سوالاتی بپرسد، جناب شیخ هم تدارکاتی دیدند و روح حاجی را احضار کردند، وقتی حاج مرزوق برای پاسخگویی حاضر شد، مشاهده کردند که فریاد می زند: چه کسی است که یک لحظه مرا از محبوبم جدا کرده است؟

===================================

18-چاره بلا

آیت الله حاج شیخ عبدالکریم یزدی حائری می فرمود :
در اوقاتی که در سامرا مشغول تحصیل علوم دینی بودم، اهالی سامرا به بیماری وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده ای می مردند.
روزی جمعی از اهل علم در منزل استاد سید محمد فشارکی جمع بودند، ناگاه آقا میرزا محمد تقی شیرازی - ره که در مقام علمی مانند سید محمد فشارکی بودند نتشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد که همه در معرض خطر مرگ هستند.
ایشان فرمود: اگر من حکمی بکنم آیا لازم است انجام شود یا نه؟ همه اهل مجلس تصدیق کردند.
ایشان فرمود: من حکم می کنم که شیعیان ساکن سامرا از امروز تا ده روز مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را به روح شریف نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجه بن الحسن علیه السلام هدیه کنند تا این بلا از آنان دور شود.
اهل مجلس این حکم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول زیارت عاشورا شدند. از فردای آن روز، تلف شدن شیعیان متوقف شد و همه روزه عده ای از سنی ها می مردند به طوری که بر همه آشکار گردید. برخی از سنی ها از آشنایان شان که شیعه بودند سبب آن را پرسیدند، وقتی از موضوع آگاه شدند، آنها هم مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند و بلا از آنها هم برطرف شد.

===================================

19- برکت زیارت عاشورا

جناب شیخ حسن فرید از شاگردان آیت الله حائری می گوید:
روزی گرفتاری سختی برایم پیش آمد، از روز اول محرم مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم و روز هشتم به طور خارق العاده ای برایم گشایشی حاصل شد.
شکی نیست که مقام میرزای شیرازی از این بالاتر است که از پیش خود چیزی بگوید و چون این توسل؛ یعنی خواندن زیارت عاشورا تا ده روز در روایتی از معصوم نرسیده است، شاید آن بزرگوار به وسیله رویای صادقه یا مکاشفه یا مشاهده امام علیه السلام چنین دستوری داده بود و مؤثر هم واقع شده است.
حاج شیخ محمد باقر شیخ السلام نقل کرد: مرحوم میرزای شیرازی ایام عاشورا در کربلا در خانه اش روضه خوانی بر پا بود و روز عاشورا به اتفاق طلاب و علما به حرم حضرت سیدالشهدا علیه السلام و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام می رفتند و عزاداری می کردند.
عادت میرزا این بود که هر روز در اتاق خود زیارت عاشورا می خواند، سپس پایین می آمد و در مجلس عزا شرکت می کرد. روزی خودم حاضر بودم که ناگاه میرزا با حالت غیر عادی، پریشان و نالان از پله های اتاق پایین آمد و داخل مجلس شد و فرمود: امروز باید از مصیبت عطش حضرت سید الشهدا علیه السلام بگویید و عزاداری کنید.
تمام اهل مجلس منقلب شدند، سپس با همان حالت و به اتفاق میرزا به صحن شریف و حرم مقدس مشرف شدیم. گویا میرزا مأمور به تذکر شده بود؛ خلاصه اینکه هر کس زیارت عاشورا را یک یا ده یا چهل روز به قصد توسل به حضرت سیدالشهدا علیه السلام بخواند، البته صحیح و مؤثر خواهد بود.
اشخاص بی شماری به این وسیله به مقاصد مهم خود رسیده اند. میرزا محمد تقی شیرازی در سال 1338 هجری قمری دار فانی را در کربلا وداع گفت و در جنوب شرقی صحن شریف مدفون گردید.

=================================

20-عنایت آقا ابا عبدالله الحسین سلام الله علیه به مرحوم کافی:

حجة الاسلام حاج محسن کافی (آقازاده مرحوم حاج شیخ احمد کافی) نقل می کند:
یک روز با دوستان به دیدار مرحوم کافی می رفتیم.
در راه یکی از دوستان پرسید: حاج آقا! آقای کافی که مجتهد نیست، چطور شده همه مردم او را دوست دارند و پای منبر او می آیند؟
گفتم: الان به دیدارش می رویم و از او می پرسیم. مرحوم کافی بعد از منبر داخل اتاقی می نشستند وعلما به دیدار ایشان می آمدند. بعد از احوال پرسی گفتم: حاج آقا کافی! مردم می گویند شما که مجتهد و عالم نیستید، پس چرا این قدر معروف هستید؟
مرحوم کافی فرمود: آری! همین طور است.
روزی رژیم شاه ملعون مرا به کرمانشاه تبعید کرد. یک شب مرا در خرابه ای گذاشتند و من از وحشت، قلبم درد گرفت. بعد از چند روز به تهران آمدم، آقای فلسفی را دیدم، ایشان حال بنده را پرسیدند، گفتم: قلبم درد می کند.
گفت: اگر می خواهی شناسنامه ات را بده تا رفقا برایت ویزا بگیرند، برو خارج عمل کن تا قلبت خوب شود.
گفتم: اگر می خواهی ویزای خارج بگیری و مرا بفرستی زیر دست یک مشت دکترهای بی دین و یهودی و کافر و بعد هم معلوم نیست خوب شوم، بیا یک ویزا بگیر و برویم کربلا پیش طبیب اصلی و ارباب کل آقا سید الشهدا ابا عبدالله الحسین علیه السلام تا شفایم را از آقا و ولی نعمتم بگیرم.

ویزا گرفته شد، در کربلا پیش کلیددار حرم آقا امام حسین علیه السلام رفتم و گفتم: آقا جان! حرم را در چه روزی می شویید؟ گفتم: در فلان شب. گفتم: آقا جان! عطر یا گلابی نیاز هست که با خود بیاورم؟ گفت: نه! نیاز نیست.
من رفتم و آن شب بر گشتم، وارد حرم شدم و همان طوری که داشتم حرم را می شستم منقلب شدم و فهمیدم آقا میخواهد به بنده عنایت و لطفی کنند. فهمیدم یک چیزهایی میخواهند به من بدهند، پریدم ضریح را گرفتم ودادند آنچه را که میخواستند بدهند و از آن شب به بعد معروف شدم.

=================================

21-فقط زیارت ابا عبدالله الحسین سلام الله علیه:

دکتر محمد هادی امینی (فرزند علامه امینی) می نویسد: پس از گذشت چهارسال از فوت پدرم در شب جمعه ای قبل از اذان صبح، پدرم را در خواب دیدم.
او بسیار شاداب و خرسند بود، جلو رفتم و پس از سلام و دست بوسی گفتم: پدر جان! در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟ پدرم گفت: چه می گویی؟
دوباره عرض کردم: آقا جان! در آنجا که اقامت دارید کدام یک از اعمال تان موجب نجات شما شد؟ کتاب الغدیر یا سایر تألیفات شما یا تأسیس بنیاد و کتابخانه امیرالمؤمنین علیه السلام؟
پدرم پاسخ داد: نمی دانم چه می گویی؟ قدری روشن تر بگو.
گفتم: آقا جان! شما اکون از میان ما رخت بربسته ای و به جهان دیگر منتقل شده اید، آنجا کدامین عمل باعث نجات شما گردید؟
مرحوم علامه امینی تأملی نمود، سپس فرمود: فقط زیارت ابا عبدالحسین علیه السلام.
عرض کردم: شما می دانید اکنون روابط ایران و عراق تیره شده و راه کربلا بسته است، برای زیارت چه کنیم؟
فرمود: در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین علیه السلام بر پا می شود شرکت کنید تا ثواب زیارت امام حسین علیه السلام را به شما بدهند.
سپس فرمود: پسر جان! در گذشته بارها به تو یادآور شدم و اکنون نیز توصیه میکنم که زیارت عاشورا به هیچ عنوان ترک مکن.
زیارت عاشورا بخوان و آن را وظیفه خودت بدان. این زیارت دارای آثار، برکات و فواید بسیاری است که موجب نجات و سعادتمندی تو در دنیا و آخرت می شود.
فرزند مرحوم علامه امینی ادامه می دهد: علامه امینی با کثرت مشاغل و تألیفات و مطالعات، بر این کار مواظبت کامل داشت و به خواندن زیارت عاشورا سفارش می نمود، به همین دلیل خود من سی سال است که توفیق خواندن زیارت عاشورا را دارم.

====================================

22-امام حسین سلام الله علیه و نوکرش:

حجه الاسلام اعتمادیان نقل می کند: مرحوم حسام الواعظین از مداحان معروف اهل بیت علیه السلام بیماری داشت که باید برای درمان آن هر روز دارویی را مصرف می کرد، اتفاقاً یکی – دو روز آن دارو به دستش نرسید، پس به حضرت سیدالشهدا علیه السلام توسل پیدا کرد؛ ولی اثری ندید.
یک شب که فشار ناشی از بیماری او را سخت عصبانی می کند به حرم سیدالشهدا علیه السلام رو می کند و چنین گستاخانه می گوید: تو که نمی توانی نوکر نگه داری، پس چرا نوکر قبول می کنی؟!
اتفاقاً در همان شب حاج شیخ محمدعلی که خود از بزرگان روزگار است، حضرت سیدالشهدا علیه السلام را می بیند، حضرت به او می گوید: برو نزد حسام و ما را با او آشتی بده.
او با هیجان از خواب بلند می شود. وقتی به ساعت نگاه می کند می بیند دیر وقت است، دوباره به خواب می رود، باز همان خواب را می بیند و بیدار می شود، اما به علت دیر وقت بودن می خوابد. برای بار سوم حضرت به او تندی می کند که باید هر چه زودتر نزد حسام بروی.
به ناچار از بستر بلند می شود و به سرعت به سوی منزل حسام می رود.
در راه یکی از دوستانش را می بیند که به او می گوید: اگر حسام را دیدی این پاکت را به او بده. او که از بیماری حسام خبری نداشته، آن پاکت را می گیرد و به خانه حسام می آورد و با عذرخواهی فراوان پیام حضرت سیدالشهدا علیه السلام را به او ابلاغ می کند.
ناگهان حسام سخت منقلب می شود. در همان هنگام پاکت آن فرد را به دست حسام می دهد. وقتی پاکت را باز می کند می بیند داروی دردش در همان پاکت است، پس به گریه می افتد.
او از آن مقدار داروی فرستاده شده تا پایان عمر استفاده کرد به صوری که دیگر از خریدن آن دارو بی نیاز شد.

===================================

23-دستور رفع عذاب از قبرستان

حاج محمدعلی یزدی که مرد فاضل و صالحی بود نقل می کند:
همسایه ای بود که از کودکی با هم بزرگ شده بودند و نزد یک معلم می رفتند تا آنکه او بزرگ شد و به شغل شاعری مشغول شد و پس از آنکه از دنیا رفت در همان مقبره ای که شب ها در آن بیتوته می کرد دفن شد.
چند روز پس از فوتش او را در خواب می بیند که در ظاهری نیکو است و جایگاهش خوب است، پس نزد او رفته، می گوید: من از کارهای تو در دنیا خبر داشتم و احتمال نمی دادم که این مقام تو باشد، زیرا مقتضای شغل تو جز عذاب نبود. بگو با کدام عمل به این درجه و مقام رسیدی؟
گفت: همین طور است که تو می گویی، من از روزی که از دنیا رفتم به بدترین نوع عذاب گرفتار بودم تا این که دیروز همسر استاد اشرف حداد را در این مکان دفن کردند.
امام حسین علیه السلام در شب وفات او سه مرتبه او را زیارت کرد و در مرتبه سوم امر فرمود که عذاب را از این قبرستان بردارند، آن گاه حال ما نیکو شد و در وسعت و نعمت الهی افتادیم.
از خواب بیدار شدم و به جست و جوی حداد پرداختم. او را در بازار آهنگران یافتم و از او پرسیدم: تو همسری داشتی؟ گفت: بله! دیروز وفات کرد و او را در فلان مکان دفن کردم.
گفتم: او به کربلا رفته بود؟ گفت: نه! گفتم: مصائب آن حضرت را ذکر می کرد؟ گفت: نه!
گفتم: مجلس تعزیه داری داشت؟ گفت: نه!
آن گاه پرسید: دنبال چه هستی؟ خوابم را برایش بازگو کردم، گفت: آن زن، بسیار زیارت عاشورا می خواند.

===================================

24-مداومت بر زیارت عاشورا

یکی از بزرگان می فرماید:
آیت الله حاج آقا حسین خادمی و حاج شیخ عباس قمی و حاج شیخ عبدالجواد مداحیان را در خواب دیدم که در اتاقی از اتاق های بهشت نشسته بودند.
از آیت الله خادمی احوال پرسی کردم و گفتم: با هم بودن شما یک آیت الله، یک محدث و یک روضه خوان امام حسین علیه السلام چه مناسبتی دارد ؟
جواب داد: ما همگی بر زیارت عاشورا مداومت داشتیم و در تعداد خواندن زیارت عاشورا مثل هم بودیدم.

===============================

25-ای کاش هر روز زیارت عاشورا می خواندم

شیخ عبدالهادی حائری مازندرانی از پدر خود حاج ملاابوالحسن نقل می کند:
من حاج میرزا علی نقی طباطبائی را بعد از رحلتش در خواب دیدم و به او گفتم: آرزویی هم در آنجا داری؟
گفت: هیچ آرزویی ندارم جز این که چرا در دنیا هر روز زیارت عاشورای امام حسین علیه السلام را نخواندم.
رسم سید این بود که دهه محرم زیارت عاشورا می خواند نه در تمام سال؛ از این رو افسوس می خورد که چرا تمام سال نمی خواندم.

=====================================

26-عمل نافع

شیخ محمدحسین انصاری برادرزاده و داماد خاتم الفقهاء شیخ مرتضی انصاری دارای فرزندان بسیاری بود.
سومین فرزند ایشان شیخ مرتضی معروف به آقا شیخ بزرگ بود که در سن 33 سالگی در دزفول به سبب مار گزیدگی از دنیا رحلت نمود.
ایشان به خواندن زیارت عاشورا در هر صبح و عصر مقید بود. بعد از وفاتش او را در خواب دیدند از او پرسیدند: چه عملی بیشتر در آنجا نافع است؟
ایشان در جواب فرمود: عاشورا، عاشورا، عاشورا ...

ذکر مصیبت امام سجاد علیه السلام

امام سجاد طفل صغیر می دید گریه می کرد ، آب می آوردند وضو بگیرد گریه می کرد ، اگر اسیری می دید احترامش می کرد ، اگر می دید گوسفندی را ذبح می کنند گریه می کرد ، می فرمود : آبش دادید یا نه ؟ آری آقا ، ما مسلمانیم با گریه می فرمود :عده ای هم در کربلا می گفتند ما مسلمانیم ولی بابای من لب تشنه کشتند .

هر وقت یاد شهر شام می افتاد گریه می کرد . آقا چرا اینقدر گریه می کنی ؟ ( آقا شرح می داد ) می فرمود : اول صبح بود وارد شهر شام شدیم ما را عصر رساندند به مجلس یزید ، آقا خیلی راه نیست چرا اینطور ؟

فرمود : ما را سر هر کوچه و بازار نگ می داشتند تا این مردم ما را نظاره کنند ما را از محله یهودیان بردند آن ها به ما سنگ می زدند عزیزان پیغمبر را وارد مجلس نا محرم کردند ، ما را خرابه های شام جای دادند

بسم الله الرحمن الرحیم
دفن شهدای کربلا علیهم السلام
عمر بن سعد ملعون، پس از شهادت امام حسین(ع) و یاران بزرگوارش دستور داد جسدهای پلید لشکریانش را دفن کنند؛ اما پیکرهای پاک، مطهر، بی­سر، برهنه و چاک چاک امام(ع) و یاران باوفایش بر زمین بماند. اما مدتی نگذشت که اجساد بی­ سر و مطهر شهدا با حضور امام سجاد(ع) و با کمک مردم بنی­اسد شناسایی و به خاک سپرده شدند.
===========================
روز دفن شهدا
مورخان در مورد روزی که اجساد مطهر شهدا دفن شده­ اند اختلاف نظر دارند عده­ ای روز یازدهم[1] و برخی دیگر هم روز سیزدهم محرم[2] را زمان دفن شهدای کربلا بیان کرده­ اند. علما و مورخان اهل سنت، بالاتفاق بر این باورند که مراسم تدفین امام حسین(ع) و یارانش در روز یازدهم محرم سال شصت و یک هجری صورت گرفته است.[3]

بسم الله الرحمن الرحیم

دفن شهدای کربلا:

مورخین دربارة چگونگی دفن شهدای کربلا اختلاف دارند.

نظر اول:

برخی باور دارند که اجساد شهدا را بنی اسد دفن کردند.
شیخ مفید می‌نویسد:
«... گروهی از بنی اسد که در غاضریه بودند، نزد اجساد مطهر امام حسین(ع) و یارانش آمده و بر آنان نماز گذارده و آنان را دفن کردند، بدین ترتیب که حسین(ع) در همین جایی است که اکنون قبر شریف اوست و فرزندش علی‌اصغر کنار پای حضرت است. برای شهیدان (از خاندان و یاران آن بزرگوار که اطرافش به زمین افتاده بودند) گودالی در پایین پای حسین(ع) کنده و همگی را گردآورده و در آنجا دفن کردند، و عباس بن علی(ع) را در همان‌جا که کشته شده بود، سر راه غاضریه (جایی که اکنون قبر اوست) دفن نمودند».(1)

بسم الله الرحمن الرحیم

نحوه‌ به اسارت گرفتن خاندان اهل بیت(ع) بسیار سخت و غم انگیز بود، برای درک بهتر این مطلب به روایتی اشاره می‌کنم،
در یکی از جنگ‌ها مسلمان‌ها پیروز شدند، مرد فاسدی را کشتند. این مرد همسری داشت. مرد که کشته شد، هسرش را اسیر گرفتند. او را نزد پیغمبر بردند که یا رسول الله! شوهرش کشته شد و همسرش هم اسیر است. منتهی آن کسی که می‌خواست این خانم را بیاورد، صاف او را نزد پیغمبر نبرد. مسیر این خانم را کج کرد. از یک راهی او را برد که بدن برادر یا شوهرش را ببیند جیغ بزند.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

========================

فاجعه اسارت اهل بیت علیهم السلام:

یکی از بزرگترین فجایع بشری در 10 محرم سال 61 هـ ق در سرزمین کربلا توسط امویان به وقوع پیوست هنوز نیم قرنی از رحلت پیامبر اسلام سپری نشده بود که فرزند دختر آن بزرگوار را امت خودش به دستور پلیدترین فرد امویان به شهادت رساندند و فجایع عظیم دیگری از جمله بریدن سر کشته‌ها و غارت اموال و به اسارت گرفتن اهل‌بیت ـ علیهم‌السلام ـ مبادرت ورزیدند.
وقایعی که بعد از شهادت امام حسین ـ علیه‌السلام ـ از کربلا تا مدینه برای اهل‌بیت ـ علیهم‌السلام ـ اتفاق افتاد خیلی بیشتر از آنست که بتوان آنها بطور مختصر بیان نمود.

فضائل حضرت زینب سلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

==============================

زینب علیهاالسلام دختر على و زهرا علیهماالسلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود، در پنج ‏سالگى مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفولیت ‏با مصیبت آشنا گردید. در دوران عمر با برکت ‏خویش، مشکلات و رنج‏هاى زیادى را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخى چون اسارت و... را تحمل کرد. این سختى‏ها از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. (1)

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

=========================

موضوع بحث:اباعبدالله مظهر فضائل

قال الله تبارک و تعالی

«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أوْ أنثی وَهُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً».[1]

مقدمه

روایتی از امام صادق علیه السلام عرض می کنم و می خواهم از این روایت دربارة وجود مقدس اباعبدالله و صفات و ویژگی های آن حضرت نتیجه بگیرم.

همه می دانید که قلب و روح انسان تحت تأثیر عوامل بیرونی است؛ بعضی از آدم ها شیطان روی قلبشان نفوذ دارند و بعضی ها فرشته ها و ملائکه روی قلبشان نفوذ دارد، این ها را، قرآن می‌فرماید:

«هَلْ أنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلَ الشَّیاطین»[2]؛

می خواهید به شما بگویم شیطان بر که نازل می شود؟

«تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أفّاکٍ أثیمٍ»[3]؛

آدم هایی که دروغگو هستند.«أفّاک»؛یعنی کذب، اهل صداقت نیستند؛و «أثیم» یعنی گنه کارند، شیطان بر این ها نازل می شود.

البته شیطان در سه مرحله سراغ این آدم ها می آید؛

مرحلة اول او را وسوسه می کند، کنترل از راه دور دارد؛

«إنَّ الشَّیاطینَ لَیْوحْونَ إلی أوْلیائِهِمْ»[4]

از راه دور کنترل می کند و وسوسه می کند اگر دید با او راه می آید و حرف پذیری دارد بر او فرود می آید، می فرماید:

تَنَزَّلُ الشَّیاطین،

یعنی بر او نازل می شوند و در قلبش فرود می آیند، قرآن می فرماید:

«فَهُوَ لَهُ قَرینٌ»[5]؛

همراهش می شود و هیچ جا او را تنها نمی گذارد. نقطة مقابل آن فرشته ها هستند،

خدا در قرآن می فرماید:

فرشته هم همین سه حالت را دارد:

یا درود می فرستد و به قلب مؤمن الهام می کند؛

یا به او نازل می شود؛

«إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ».[6]

فرشته بر مؤمنین و آدم های صالح و متدین نازل می‌شود قرآن می فرماید:

قلب انسان یا فرودگاه فرشته است:

تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ

یا فرودگاه شیطان، می فرماید:

«هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَى مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِین»،

«تَنَزَّلُ عَلَى کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیم»؛

یا شیطان وسوسه می کند

یا فرشته الهام می‌کند.

یا شیطان فرود می آید

یا فرشته فرود می آید.

========================

زندگی شیطانی و رحمانی

کسی که در زندگی اش فکر بد، وسوسه، خواب های ناروا و خیانت باشد این شیطانی است. و کسی که در زندگی اش نورانیت، خواب خوب، فکر پاکیزه باشد این رحمانی است. پس انسان نمی تواند بی تفاوت باشد، انسان یک خواطری دارد، یک خیالات و اوهاماتی دارد؛ مثلاً یک جایی نشسته ای اما فکرت جای دیگری می رود، شب خوابیدی خواب می بینی، و یا ناگهان به قلبت چیزی القا می شود. این ها دست خود انسان نیست بستگی دارد چه کسی به ما خط دهد. قرآن می گوید بعضی ها را شیطان خط می دهد:

تَنَزَّلُ الشَّیَاطِین[7]

و بعضی ها را فرشته ها و ملائکه:

«تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ.»

حال آیا این موارد پارتی بازی است؟ آیا یک عده ای را به شیطان و یک عده ای را به فرشته می سپارند؟ خیر چنین نیست این بستگی به این فرودگاه دارد اگر قلب سلیم باشد مال فرشته است، و اگر قلب مریض باشد مال شیطان است. آنهایی که

«فی قلوبهم مَرَضٌ[8]،

تَنَزَّلُ الشَّیاطین»[9]

و آن هایی که قلبشان

« لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُون. إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیم[10]

آنها

تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ. »

این بستگی به خود انسان دارد،

«وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ» ،

جایی که شما درختی کاشتی اگر خاکش خوب باشد باران که می خورد، خوب رشد می کند و گل می دهد.

«وَالَّذِی خَبُثَ»[11]

اما جایی که شوره زار است اگر درخت بکاری هر چه آب بدهی خشک می شود و چیزی عمل نمی آید. تنها فاعلیت فاعل کافی نیست بلکه قابلیت هم لازم است. باران یکی است ولی این بذر قابلیت دارد درخت می شود، این یکی قابلیت ندارد شوره می زند. قلب یک قلب یک قلب است، یکی:

«تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ»،

و دیگری

«تَنَزَّلُ الشَّیاطین».

یکی

«إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَى أَوْلِیَآئِهِمْ»[12]

و دیگری ملائکه

«یصلی علیه»؛

ملائکه بر آن درود می فرستند. این مقدمه را گفتم که بدانید انسان نمی‌تواند نسبت به وسوسه ها و الهام ها بی تفاوت باشد بلکه تحت تأثیر آنها قرار می گیرد. حال حدیث امام صادق را بیان کنم که چه کنیم مصداق

«تَنَزَّلُ الشَّیاطین»

نشویم، بلکه مصداق

«تنزیل الملائکه»

شویم.

=========================

فضایل

امام صادق علیه السلام فرمود:شیطان می گوید

قال ابلیس؛

«:خَمْسَهُ أشیاءَ لَیْسَ لِی فِیهِنَّ حُیلَهٌ وَ سائِرُ النَّاسِ فی قَبْضَتی»؛

پنج گروه هستند که من در آنها راهی ندارم، فرودگاهشان به روی من بسته است، من نمی توانم آن جا بال و پر بیندازم، حریف آنها نمی توانم بشوم، ولی بقیه پیرو من هستند. یک وقت می گویند این فرودگاه به روی فلان پرواز بسته است، برج مراقبت اجازه نمی دهد بنشیند، الان پروازهای اسرائیلی در کشور ما حق ندارند بنشینند، این فرودگاه است که تعیین نمی کند کدام پرواز بنشیند. فرودگاه قلب ما می‌گوید اگر این صفات را داشتی شیطان نمی تواند فرود بیاید. حال این صفات چیست؟ این حدیث خیلی زیباست.

1. نیت صادق و توکل بر خدا

یک:

«مَنِ اعتَصَم باللهِ عَن نیه صادقه وَاتّکلَ علَیه فِی جَمیعِ أمورهِ»؛

کسی که نیتش صادق باشد و توکلش به خدا باشد و در نیتش دروغ و کذب و ریا نباشد. روایت است از امام صادق پرسیدند: آقا، کم عقل ترین آدم چه کسی است؟ - من و شما به کسی که ورشکست شود و نتواند خوب کار کند و ضرر کند کم عقل می گوییم-

امام صادق علیه السلام فرمود: کم عقل کسی است که عبادت بکند اما ریا باشد، مثلاً نماز بخواند اما برای مردم بخواند، صدقه می دهد اما برای مردم می دهد. حج می رود اما به خاطر مردم. حضرت فرمود: این خیلی کم عقل است، چرا؟ چون این کسی است که به خاطر او عبادت کردی نمی تواند به تو اجر بدهد، این هم مثل خودت قیامت گرفتار است، این کم عقلی است که شما کار را برای کسی انجام بدهید که نمی تواند به شما نمره بدهد. کار را برای کسی انجام بدهید که نمی تواند به تو امتیاز بدهد.

لذا در روایت است که روز قیامت به انسان مراعی و ریاکار می گویند ای خاسر، ای کافر[13]، ای زیانکار، ای کسی که کفر ورزیدی، اعمالت را از بین بردی. من یک حدیث زیبایی از امام رضاعلیه السلام دیدم، فرمود: هر انسانی که صبح از خانه بیرون می آید هم شیطان به سراغش می آید و هم فرشته، هر دو با هم می آیند که ببینند انسان آمادگی چه چیزی را دارد. مثل بچه ای که هم رفیق خوب به سراغش می آید و هم رفیق بد. مثل اینترنت که هم سایت بد دارد و هم سایت خوب. مثل کسی که هم می تواند نوار قرآن گوش دهد و هم موسیقی. بعد فرمود: اگر انسان وقتی از خانه اش بیرون می آید بگوید:

«بِسْم اللهِ آمَنتُ بِاللهِ تَوَکَّلتُ عَلَی الله مَا شاء اللهُ لَا حُولَ وَلا قُوّه إلّا بِالله»،

این کلمات را بگوید، فرشته رو به شیطان می کند، می گوید: برو این آدم مال من است با این کار نداشته باش، چون هم اسم خدا را برد گفت:

بِسْم اللهِ،

و هم گفت: به خدا ایمان دارم؛

آمَنتُ بِاللهِ

و هم گفت: به خدا توکل می کنم؛

«تَوَکَّلتُ عَلَی الله،

و هم گفت:

مَا شاء اللهُ لَا حُولَ وَلا قُوّه إلّا بِالله»[14]

هیچ قدرتی غیر از خدا به درد نمی خورد فقط خداست که قدرتش اصلی است هر قدرتی که ما داریم از خداست. به تعبیر یکی از اساتید ما می فرمود: وقتی می خواهند گوسفند را سر ببرند، قرآن می‌گوید اگر «بسم الله»

هر دو یک کارد و چاقو دارند، هر دو برادرند، مانند هم دو گوسفند را دارند ذبح می کنند حال اگر یکی بگوید:

«بسم الله الرحمن الرحیم»

این گوشت حلال است، اما اگر یکی عمدی بگوید من «بسم الله را نمی‌گویم» قرآن می گوید این میته است، مردار است آن را باید بیرون انداخت. بنابراین حیوانی که بر آن بسم الله نگویید مردار است. حال آدمی که نام خدا در زندگی اش نیست آیا مردار نیست؟ چرا مشرک نجس است؟ او حمام رفته، خودش را تمیز شسته الان از حمام با لباس تمیز و نظیف بیرون آمده، اما قرآن می گوید حق ندارد به مسجدالحرام بیاید:

«إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ»[15]

نمی تواند وارد مسجدالحرام شود. کجای مشرک نجس است؟ مشرک که تمیز و پاکیزه است. قرآن اهل کتاب، یهود و مسیحی را نجس نمی گوید فقط مشرک و بت پرست را می گوید. چگونه یک گوسفند بدون بسم الله میته می شود، آدمی که خدا او را آفریده به او شعور و درک داده حال جلوی بت خم می شود! این نجس است، این فطرتش را زیر پا گذاشته، این مردار و میته است. این ظاهرش انسان است، میت الاحیاست. پس اگر کسی که صبح از خانه اش بیرون می آید بگوید:

«بِسْم اللهِ آمَنتُ بِاللهِ تَوَکَّلتُ عَلَی الله مَا شاء اللهُ لَا حُولَ وَلا قُوّه إلّا بِالله»،

شیطان به سراغش نمی آید.شخصی آمد خدمت پیامبر اکرم گفت: یا رسول الله، می خواهم رزقم زیاد شود، فرمود:

«دُمْ عَلَی الطَّهارَه»[16]؛

دائماً با وضو باش. اگر پاکیزه بودی رزقت هم زیاد می شود. این طهارت فقط وضوی ظاهری نیست، خدا می فرماید: من انسان پاکیزه را دوست دارم؛

فِیهِ رِجَالٌ «یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِین».[17]

انسان پاکیزه کسی است که هم وضوی ظاهری دارد و هم وضوی باطنی. هم نگاهش به نامحرم و حرام نیست و هم لقمة حرام در زندگی اش نیست. خداوند می فرماید من این را دوست دارم چون پاکیزه است و آلودگی ندارد. پس اگر امام صادق علیه السلام فرمود شیطان می‌گوید من حریف پنج گروه نمی شوم، 1- کسی است که نیتش پاک باشد و نام خدا در زندگی اش باشد.

=========================

2. ذکر زیاد

«من کَثُرَ تسبیحُهُ فی لیلَه و نهاره»؛

کسی که زیاد تسبیح بگوید یک نوع تسبیح، تسبیحات حضرت زهراست که بعد از نماز گفته می شود، غیر نماز هم جایز است. کسی خدمت امام صادق علیه السلام آمد و گفت: آقا! شنوایی ام کم است. حضرت فرمود: برو تسبیحات مادرم زهرا را بگو. تسبیحات حضرت زهرا فقط مال نماز نیست اگر کسی صبح وقتی از خانه بیرون می آید آن را بگوید در وسعت رزق اثر دارد. یک تسبیح یعنی

«سُبحانَ اللهِ وَالحَمدُللهِ وَلاإله إلا اللهُ وَاللهُ أکبَر»

.روایت داریم وقتی ملائکه طواف می کنند این تسبیح را می گویند. همچنین روایت داریم شبی که موسی به میقات رفت خدا این ذکر را به او یاد داد:

«سُبحانَ اللهِ وَالحَمدُللهِ وَلاإله إلا اللهُ وَاللهُ أکبَر».

یک نوع تسبیح، تسبیحی است که در رکوع گفته می شود:

«سُبْحانَ رَبّی العَظیمِ وَبِحَمدِه، سبحانَ رَبّی الاعلی وَبِحَمدِه».

تسبیح یعنی چه؟ یعنی خدایا تو منزّهی، هیچ اشکال و عیب و نقصی در تو نیست. امام صادق علیه السلام فرمود: کسی که در زندگی اش تسبیح باشد شیطان حریفش نمی شود. حضرت عیسی وقتی آمد که مردم را به سوی خدا دعوت کند، شیطان سراغش آمد و گفت: عیسی، تو خودت خدایی، چرا مردم را به خدا دعوت می کنی؟ تو اگر خدا نیستی پس پدرت کیست؟ پدر همه مردم معلوم است، تو پدرت معلوم نیست پس خودت خدایی؛ لااقل پسر خدایی. عیسی تو که مرده را زنده می کنی، تو که کور شفا می دهی، تو که معجزه می کنی. هر گونه عیسی از دست او فرار می کرد او به سراغش می آمد، می خواست اعتقاد عیسی را خراب کند. هر چه کرد دید نمی رود، گفت:

سبحان الله، سبحان الله.

چند مرتبه سبحان الله گفت، شیطان دور شد. شیطان گفت: جایی که این کلمه باشد من نمی آیم چون دارید خدا را منزه می شمارید. قرآن کریم می فرماید: اگر می خواهی شیطان به سراغ شما نیاید:

«فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیم».[18]

=========================

3. صبر بر مصیبت

«وَمَنْ لَمْ یَجْزَع عَلَی المُصیبَهِ حینَ تُصیبُهُ».

شیطان از راه مصیبت می تواند وارد شود کسی که مصیبت دیده ممکن است عنانش را از کف بدهد، خدایی نکرده کفر بگوید، خدایی نکرده به خدا بدبین شود، لذا فرمود: کسی که در مصیبت فریاد و جزع نکند شیطان می گوید من راهم بسته شد، حریف این نمی شوم. حضرت ایوب زمان دارایی اش، می گفت: «خدا». زمانی هم که نداشت می گفت: «خدا»، وقتی سالم بود می گفت: «خدا»، مریض بود می گفت: خدا». بعضی ها حالتشان در مریضی و سلامتی با هم فرق می کند. همین که خدا یک امتحان در زندگی شان می گذارد، رفوزه و مردود می شوند. در حالی که مؤمن در مصیبت چنین نیست. شما اباعبدالله را ببینید، این همه مصیبت دید اما گفت: الهی راضی ام به رضای تو.[19]من در تاریخ ندیده ام کسی در این فرصت کوتاه این همه مصیبت برایش جمع شده باشد، ما دیده ایم که کسی داغ فرزند دیده، داغ پدر دیده، داغ برادر دیده؛ ولی کسی نبوده که در یک روز داغ برادر، داغ پسر، داغ شیرخوار؛ داغ پسر برادر، اسارت، تشنگی، و جان دادن، همه را با هم دیده باشد. پس برای هیچ کسی در تاریخ، همة این ها در یک نصف روز هم زمان جمع نشده است، اما با وجود همة این ها دائم می گوید خدا، همه اش دعا و رضا؛ این ارزش است.

حضرت فرمود سومین صفتی که موجب می شود شیطان سراغ انسان نیاید این است که انسان در مصیبت جزع و فزع نکند. ابوذر یک جوانی داشت مُرد. اصولاً بیشتر بچه های او در زمان حیات خودش از دنیا رفتند. کسی آمد زخم زبان بزند. به او گفت: اباذر، خدا هر چه به تو اولاد می دهد می میرند، این پسرت هم که مرد. ابوذر نگاهی کرد و گفت:

«الحمدلله الذی یأخُذُهُم من دارِ الفَناء، و یُدَخِّرُهُم فی دارِ البقاء».[20]–

اگر کسی مستأجر باشد وقتی خانه ای بخرد مردم به او تبریک می گویند: الحمدلله که خانه دار شدید تا حالا مستأجر بودید و حالا صاحب خانه شدید –گفت: خدا را شکر بچة من مستأجر بود، این دنیا خانة استیجاری است و انسان در آن نمی ماند، و حالا فرزندم به خانة اصلی اش رفت، خدا را شکر که بچه ام از دار فنا به دار بقاء رفت. در این دنیا اگر شما مستأجر باشید وقتی سند خانه را بخواهید آن را به شما نمی دهند، می گویند مستأجر این خانه هستید باید همة اموال دنیا را بگذاری و وارد قبر شوی. اما آنجا دار بقاست. کسی که نگاهش به دنیا نگاه به خانة مستأجری است و نگاهش به آخرت نگاه خانة ملکی است این فرد هیچ وقت به این دنیا دل نمی بندد. هیچ وقت غصه نمی خورد. فرزند جوان آقا امام صادق علیه السلام مریض بود، داشت جان می داد و در حال احتضار بود، آقا بالای سرش نشسته بود، گفتند: آقا بچه دارد جان می دهد؛ ولی سخت جان می دهد. حضرت فرمود: سورة صافات بخوانید تا راحت جان بدهد. شروع به خواندن سورة صافات کردند، به آیة یازدهم رسیدند بچه جلوی چشم پدر جان داد. امام فرمود:

«إنّاأهْلَ البَیْتِ إنَّما نَجْزَعُ قَبْلَ المُصیبَهِ فإذا وَقَعَ أمرُ اللهِ»؛

ما اهل بیت قبل از مصیبت ناراحتیم، دلمان می‌خواهد پیش نیاید –کسی هم از مصیبت خوشش نمی آید، اما دنیا بی مصیبت نیست- اما وقتی پیش آمد،

«رَضِینَا بِقَضائِهِ وَسَلَّمنا لِأمرِهِ»[21]؛

صبر می کنیم. شب عاشورا حضرت زینب کمی غم دلش را فرا گرفت، بدنش لرزید و صدای گریه اش بلند شد، امام حسین فرمود: خواهرم مواظب باش شیطان حلم تو را نبرد، خودت را نبازی، شیطان از همین جا نفوذ می کند. زینب سلام الله علیهابلافاصله عرض کرد:

«سَتَجِدُنی کَما تُحِب»؛

برادر هر گونه تو می خواهی من همان گونه خواهم بود. واقعاً هم همین گونه بود، اگر فرشته ها از صبر امام حسین تعجب کردند، جا داشته از صبر زینب هم تعجب کنند. در بعضی جاها نقل دارد: برادر، صبر را به عجز در می آورم، کاری می کنم صبر خسته شود، ولی من خسته نشوم

========================

4. هر چه را برای خود می پسندد برای دیگران هم بپسندد

«وَمَنْ رَضی لِاخیه الْمؤمن ما یَرضاهُ لِنّفسه».

یکی از راه هایی که شیطان نفوذ می کند آبروی مردم، غیبت، تهمت و پشت سر مردم حرف زدن است، فرمود: کسی که هر چه برای خودش می پسندد و هر چه برای خودش نمی پسندد برای مردم نیز نپسندد –برای خودت لباس نوی می پسندی اما به مردم لباس کهنه می دهی این که درست نیست. برای خودت غذای خوب می پسندی و برای مردم ته ماندة غذا را می پسندی. امام رضا گُل غذا را به فقیر می داد، قبل از این که شروع به خوردن کند برای فقیر غذا کنار می گذاشت.

«وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ»[22]؛

از بهترین و از خوب آن بدهید. چطور شما برای مردم می پسندی که دروغ بگویی اما برای خودت نمی پسندی که به تو دروغ بگویند. چرا دروغ می گویی؟ وقتی نمی پسندی سرت کلاه بگذارند، چرا سر مردم کلاه می گذاری؟ وقتی نمی پسندی پشت سرت سخن چینی کنند چرا پشت سر مردم سخن چینی می کنی؟ - فرمود: کسی که شیطان روی او نفوذ ندارد چیزی که برای خودش نی پسندد برای مردم هم نمی پسندد

=========================

5. راضی به رضای خداوند

«وَمَنْ رَضِیَ بِما قَسَمَ اللهُ لَهُ وَلَمْ یَهْتَمَّ لِرِزْقِهِ»[23]؛

کسی که راضی باشد به رزق الهی و به قضا و قدر الهی و غصة رزق و روزی را نخورد. ما اختیار داریم ولی خداوند برای ما قضا و قدر قرار داده، تقسیمی در زندگی قرار داده. خوب است انسان بگوید خدا من تلاش می کنم ولی راضی ام به آن چیزی که تو پسندیدی. خدا به یکی دختر می دهد، به یکی پسر می دهد، و یکی هم اولاد ندارد، خلاصه هر کسی در زندگی اش مشکلاتی دارد و توفیقاتی. همة توفیقات برای یک نفر نیست، همه مشکلات هم برای یک نفر نیست. اصلاً دار دنیا این گونه است. گاهی می بینید یک نفر توفیقاتی دارد در کنارش مشکلاتی هم دارد، مهم این است که راضی باشد به این تقسیم الهی. البته انسان می تواند از خدا بخواهد مشکلاتش رفع شود، می تواند از خدا بخواهد تو فیقاتش زیاد شود. خدا هم میدان را باز گذاشته ما قائل به «بداء» هستیم؛ یعنی خداوند رزق کم را زیاد می کند، عمر کم را طولانی می کند، عمر طولانی را کوتاه می کند؛ روایت داریم و قرآن هم می فرماید:

«یَمْحُو اللّهُ مَا یَشَاء وَیُثْبِتُ»[24]

خدا چیزهایی را پاک می کند و چیزهایی را جایگزین می کند. انسان باید دعا بکند و از خدا تغییر را بخواهد، اما هیچ گاه از آن چیزی که خدا پسندیده شکوه نکند. حضرت فرمود: اگر کسی این پنج صفت را داشت شیطان روی او نفوذ ندارد. شما ببینید اصحاب و یاران و فرزندان و خود اباعبدلله هیچ کدام بر مصیبت جزع نکردند، اباعبدالله هیچ گاه در زندگی اش اعلام عدم رضایت به تقسیم الهی نکرد. در همه جا اتکایش به خدا بود، همه جا تسبیح بود. با دعا شروع کرد و با دعا تمام کرد، هیچ گاه بر مصیبت جزع نکرد، حتی وقتی طفل شش ماهه اش روی دستش جان داد عرضه داشت:

«الهی هَوَّنَ لیَ الامرِ لِأنّهُ بِعَینک»؛

خدایا من راضی ام به این مصیبت چون در مقابل توست چون تو راضی هستی. اگر کسی این پنج صفتی که عرض کردم داشت قلبش فرودگاه شیطان نمی شود.

خدایا به عظمت ابا عبدالله قلب های همة ما را سلیم، منیب و فرودگاه فرشته و الهام ملائکه ات قرار بده.
خدایا هوای نفس شیطان و وسوسه های او را از زندگی ما دور بگردان

والسلام علیکم و رحمةالله

حجةالاسلام والمسلمین دکتر رفیعی

=========================

پی نوشتها:

[1] نحل، 97.

[2] شعراء، 221.

[3] شعراء، 222.

[4] انعام، 121.

[5] زخرف، 36.

[6] فصلت، 30.

[7] شعراء، 221.

[8] بقره، 10.

[9] شعراء، 221.

[10] شعراء 88- 89.

[11] اعراف، 58.

[12] انعام، 121.

[13] بحارالانوار، ج 69، ص 295؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص 255؛ امالی الصدوق، ص 528.

[14] الکافی، ج 2، ص 543؛ من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 272.

[15] توبه، 28.

[16] کنز العمال، ح 44154.

[17] توبه، 108.

[18] نحل، 98.

[19] بحارالانوار، ج 44، ص 366؛ کشف الغمه، ج 2، ص 29؛ مثیر الاحزان، ص 41.

[20] مسکن الفؤاد، ص 55؛ ارام بخش دل داغدیدگان، ص 144.

[21] الکافی، ج 3، ص 225؛ وسائل الشیعه، ج 3، ص 275؛ بحارالانوار، ج 74، ص 49.

[22] انسان، 8.

[23] بحارالانوار، ج 60، ص 248؛ الخصال، ج 1، ص 285؛ مواعظ العددیه، ص 400.

[24] رعد، 39.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...

==========================

نکات جالب برای مجلس قمر بنی هاشم سلام الله علیه:

تاریخ میگوید وقتی عبدالمطلب برای بیرون آوردن حجرالاسود از زیر خاک یا از درون چاه تنها ماند نذر کرد که اگر خدا پسرانی به او عطا کند یکی را در مسجدالحرام ذبح کند و قربانی کند خدا به او فرزندانی عطا فرمود . روزی نذر خود را به یاد آورد و برنامه ریزی کرد که در مسجدالحرام نذر خود را ادا کند جمعیت زیادی در مسجدالحرام جمع شدند آنجا برای قربانی کردن بین فرزندان خود قرعه انداخت قرعه بنام عبدالله افتاد

عبدالله در میان فرزندان او خیلی زیبا بود به طوری که به قمر معروف بود همه تقاضا کردند عبدالله هم زیبا است و هم سنگین و متین و مؤدب است دوباره قرعه بینداز

دوباره قرعه انداخت باز بنام عبدالله افتاد باز مردم تقاضا کردند برای مرتبه بعد قرعه بینداز . برای مرتبه سوم هم قرعه بنام عبدالله افتاد

همین که مصمم شد عبدالله را قربانی کند ابوطالب جلو آمد و گفت نمیگذارم عبدالله را بکشی مرا به جای او قربانی کن

اینجا ابوطالب خواست جانش را فدای عبدالله که پدر بزرگوار رسول اکرم است کند

فرزند ابوطالب یعنی علی  علیه السلام نیز در لیلةالمبیت خواست جانش را فدای فرزند عبدالله یعنی پیامبر اکرم کند

نوه ابوطالب یعنی عباس علیه السلام در عاشورا جانش را فدای حسین علیه السلام نتیجه عبدالله علیه السلام کرد

امام فرق عباس علیه السلام با آندو این است که نه ابوطالب در عمل فدا شد زیرا به پیشنهاد مردم قرعه بین عبدالله و شتران انداخته شد و آنروز یکصد شتر قربانی شد

نه علی علی علیه السلام در لیلةالمبیت به شهادت رسید اما عباس علیه السلام  روز عاشورا جانش را در عمل فدای حسین علیه السلام کرد

============================

جعفر و عباس علیهماالسلام از شهدای ابوطالب

الف: شباهتها:

1- هردو در جبهه جنگ شهید شدند جعفر در رکاب پیامبر اکرم و عباس علیه السلام دررکاب پسر پیامبر

2- هر دو برادر امام بودند

3- دست هردو از بدن جدا شد

4- به بدن هر دو نیزه زدند

5- برای هردو زهرا علیهاالسلام گریه کرد برای جعفر فرمود:

فعلی مثل جعفر فلیبک الباکیة

کنار نهر علقمه هم زهرا آمد و برای عباس علیه السلام گریه کرد

===========================

ب: تفاوتها:

1- جعفر برای جنگ رفته بود عباس علیه السلام  برای جنگ نرفته بود برای آوردن آب رفته بود

2- جعفر سرش را از بدن جدا نکردند اما سر عباس علیه السلام  را از بدن جدا کردند

3- سر جعفر بالای نیزه نرفت اما سر عباس علیه السلام  بالای نیزه رفت

4- بدن جعفر 90 زخم خورده بود اما بدن عباس علیه السلام را پاره پاره کردند

5- زهرا علیهاالسلام برای جعفر میگفت واعماه

اما برای عباس علیه السلام میفرمود ولدی . خیلی تفاوت دارد پسرم گفتن زهرا علیهاالسلام

============================

شجاعت عباس

عمر سعدلعنةالله علیه نامه مینوشت و از عبیدالله لعنت الله علیه میخواست که نیرو بفرست مرتب نامه میفرستاد و نیرو میامد یک بار عبیدالله نامه را جواب داد مگرچند نفر در کربلا است چه خبر است هی نیرو میخواهی؟

در جواب نوشت 72 نفرند

اما و فیهم عباس

مگر دلاوری او را در صفین ندیدی .

وقتی میخواهد کنار شریعه بیاد همه فرار میکنند

تازه میاد آب ببره فرار مکنن اگه بخواد بجنگد من چه کنم؟

============================

رگ شجاعت:

رگی بود در پیشانی امیرالمؤمنین علیه السلام، وقتی غضب میکرد این رگ پر میشد و درد میگرفت برای همین آن دستمال زرد را روی پیشانی میبست

دستمال زرد را که میبست دشمن میفهمید علی غضب کرده و دیگر کسی نمیتواند مقابل او بایستد همه فرار میکردند

دستمال زرد چون بستی به سر

دشمنت فریاد زد أین المَفَرّ

عین همین رگ در پیشانی عباس بود یک وقت امام حسین علیه السلام دید عباس دارد میاید و در پیشانی او رگ پر از خون شده چشمان عباس پر از خون شده صورت برافروخته شده بدن به تلاطم آمده است گفت برادر بگذار به میدان بروم

حضرت فرمود

اذا مضیت تفرق عسکری

اگر بروی و شهید بشوی لشکر من شکست خورده است

آنقدر شجاع بود که امام حسین او را یک لشکر حساب میکرد زیرا دیگر بعد از عباس دو نفر مانده بودند یکی علی اصغر یکی هم عبدالله ابن حسن

این یک عباس برای حسین علیهماالسلام یک لشکر بود

===========================

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

=============================

نکات بسیار زیبا  از عباس علیه السلام جهت شب و روز تاسوعا

لقب باب الحوائج کی به عباس داده شد:

در زمان امام مجتبی که صلح صورت گرفت و حضرت به مدینه برگشت عباس در کنار برادرش و تحت امر حضرت به دستگیری از نیازمندان مدینه پرداخت

هدایای کریمانه امام مجتبی را به نیازمندان میرساند نیازمندان نیز هرچه میخواستند به عباس علیه السلام میگفتند و عباس علیه السلام میرفت و تأمین مینمود و به آنها میرساند از آن دوره لقب باب الحوائج گرفت در این کاروان هم از مدینه تا کربلا تا آخرین نفس هرکس هرچه میخواست به عباس میگفت

حتی حسین علیه السلام از عباس میخواست که:

1- برو مهلت بگیر

2- برو آب بیاور

=========================

باب الحسین

علامه طباطبائی میفرماید:

استاد ما آسید علی آقا قاضی طباطبائی فرمودند

در وقت کاشفه برای من کشف صورت گرفت در عالم مکاشفه دیدم که حسین علیه السلام مظهر رحمت کلیه الهیه است وعباس باب این رحمت است

پیامبر مدینه علم است علی علیه السلام باب این مدینه است علی علیه السلام باب النبی است حسین علیه السلام هم مظهر رحمت است عباس علیه السلام با الحسین است

لذا چقدر ظریف نوشته اند که حسین علیه السلام  به حروف ابجد میشود 133

عباس علیه السلام نیز به حروف ابجد میشود 133

==========================

عباس علیه السلام مقام عصمت دارد:

دلائل:

1-زیارت نامه معصوم توسط معصوم بیان میشود زیارت نامه عباس علیه السلام توسط امام معصوم بیان شده است

==========================

2- امام زمان علیه السلام با مضامین عالی که در شأن معصوم است او را خطاب میکند

=============================

3- دفن عباس علیه السلام فقط خود امام سجاد علیه السلام انجام داد

وقتی امام سجاد با بنی اسد برای دفن شهدا وارد کربلا شد تمام شهدا را با کمک بین اسد انجام دادند اما دو شهید را حضرت خودش به تنهایی دفن کردند یکی خود سیدالشهدا بود یکی هم عباس علیه السلام بود

========================

4- شرکت جبرئیل در دفن عباس علیه السلام :

در وقت دفن سید الشهداء امام سجاد  به بنی اسد فرمود

نَحّوُا عَنّی فان معی من یُعیننی

از من فاصله بگیرید کسی هست که در دفن مرا کمک کند یعنی جبرئیل

در دفن قمر منیر بنی هاشم  حضرت این جمله را تکرار فرمود  و اجازه دخالت بنی اسد را در دفن عباس علیه السلام نداد

============================

5- شهادت دادن امام صادق در زیارت قمر بنی هاشم دلیل بر عصمت او دارد

فرمود: شهادت میدهم حق نصیحت را به جا آوردی و تلاش کردی

شهادت میدهم سستی نکردی و عقب ننشستی و با بصیرت پیش رفتی

=========================

6-باز بود چشم عباس سلام الله علیه هنگام غسل امیرالمؤمنین علیه السلام

وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام بدن پیامبر را غسل میداد فضل ابن عباس آب میاورد میداد دست امیرالمؤمنین.

آقا یک دستمال به چشمان فضل ابن عباس بسته بود که چشم فضل نبیند چون غیر معصوم نباید بدن عریان معصوم را ببیند

امام وقتی امام حسن علیه السلام بدن امیرالمؤمنین را غسل میدادند عباس علیه السلام آب میاورد دیگر کسی چشمان عباس را نبست یعنی تو هم مثل مایی

=========================

7-امام حسین علیه السلام فرمود

الان انکسر ظهری

با مرگ غیر معصوم که کمر معصوم نمیشکند

=========================

8- امام حسین علیه السلام به او فرمود:

بنفسی انت یا أخا

امام معصوم میفرماید بنفسی انت. این جمله در عالم نظیر ندارد

امام معصوم اگر در کسی شایستگی نبیند چنین تعبیری بکار نمیبرد امام معصوم اهل غلو نیست اهل زیاده گویی نیست

ما ینطق عن الهوی

انفسنا- بنفسی

تعدادی از علماء آمدند محضر حضرت رضا  علیه السلام ، سئوال کردند بزرگترین فضیلت علی چیست؟ حضرت فرمودند : آیه مباهله

چون خدا علی را نفس پیامبر معرفی میکند

امام حسین علیه السلام نفس پیامبر است چون خودش فرمود حسین منی و أنا منی حسین

عباس هم نفس سید الشهداء است چون حضرت فرمود بنفسی انت یا أخا

در نتیجه عباس نفس پیامبر است

==========================

نکات جالب:

نکته اول:

علی علیه السلام هارون پیامبر است

انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی

عباس علیه السلام هم هارون ابی عبدالله است الا انه لیس بامام

========================

نکته دوم:

پیامبر به علی علیه السلام فرمود

أنت أخی فی الدنیا والأخرة

لازمه این أخوت تبعیت روح و جسم او از پیامبر اکرم است

عباس علیه السلام هم اخ است لازمه این اخوت تبعیت کامل از امام  حسین است

لذا چون تبعیت کامل را امام در وجود عباس میدید فرمود یاأخا

==========================

نکته سوم:

پیامبر به علی علیه السلام فرمود

انت صاحب لوائی فی الدنیا والاخره

عباس هم در کربلا صاحب لواء امام حسین علیهما السلام بود

==========================

نکته چهارم:

علی علیه السلام ساقی حوض کوثر است عباس هم ملقب به سقا است

سقایت منصب اجدادی اوست

===========================

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

======================

تمجید امام صادق علیه السلام از عباس علیه السلام:

نافذ البصیره

تیز بینی : کسی که نکته سنج ، باریک بین و دقیق بین است تیز بینی چند چیز میخواهد

1- تفکر عمیق

2- تبعیت از خدا و پیامبر و امام زمان خود

3- با کرامت زندگی کردن

4-رعایت ارزشهای انسانی

5- تواضع

=======================

صلب الایمان:

به کوه میگویند صلب. یعنی ایمان او مانند کوه بود

کسی که ایمان او کوه است دو ویژگی دارد

1- همیشه جلب رضایت خدا میکند

یکی از مقامات عرفانی منزل اخلاص است

اخلاص دارای سه درجه است که هر سه مقام را عباس علیه السلام داشت

اول: انجام خالصانه عمل بدون چشم داشت پاداش:در قبال جان دادن چیزی جز رضایت امام حسین علیه السلام نمیخواهد

دوم:کافی ندانستن سعی و عمل خود: کان العباس متحیرا یعنی وقتی دست ندارد آب در مشک ندارد سعی خود را برای برگشتن به خیمه کافی نمیداند لذا متحیرا دارد

لذا چون نتوانست آب به خیمه بیاورد از اطفال امام حسین علیه السلام خجالت میکشید و از امام خواست که تا زنده ام مرا به خیمه ها نبر.فقط درخواست میکند خون چشمهایش را پاک کند تا یکبار دیگر جمال ابی عبدالله را ببیند

سوم:عمل خود را در مسیر حق چیزی نمیداند

2- هیچگاه انگیزه مادی ندارد

===========================

طریحی در منتخب خود تعریفی میکند از عباس علیه السلام که:

کالجبل العظیم

شباهت خوبی ذکر میکند اما وجوه شباهت:

کوه بزرگ بود نه تپه خاکی و یک سنگ کوچک یا بزرگ

1- کوه با بادهای کوهستانی نمیلرزد عباس با بادهای صفین و نهروان و جمل و کربلا نلرزید

2-کوه محل پرورش داروهای شفابخش است عباس خود شفابخش است و در درون خود داروهای شفابخشش صفات اوست

3-همه موجودات در خطرات به کوه پناه میبرند در جنگها هم همه در خطرات به عباس پناه میبردند

4-کسانی که ساکن کوه شده اند از همه نعمات ارزشمند و طبیعی کوهستانی استفاده میکنند هر کس به عباس پناه ببرد از همه کرامات و نعمات عباسیه استفاده مینماند

5-کسی که به قله کوه پناه میبرد به اوج بلندیها میرسد کسی که به عباس پناه ببرد به اوج بلندی میرسد

6-دل کوه پناهگاه بی خانمانان و بی پناهان میباشد عباس هم پناهگاه بی پناهان است

=========================

قلبه کالطور الجسیم

طریحی میگوید قلب عباس مانند طور جسیم میباشد

واژه طور ده مرتبه در قرآن کریم آمده است در هر دو جا به سینین و سینا اضافه شده است

اولا:نام کوهی که موسی در آنجا مناجات کرده است و خدا با او سخن گفته است

کوهی که محل مناجات موسی است طور است قلب عباس هم محل مناجات عباس است

دوما: در کوه طور خدا با موسی سخن گفته است در قلب عباس ، عباس علیه السلام با خدا سخن گفته است و هم خدا در آن نورافشانی کرده است

سوما: طور در لغت نهایت و حد آخر چیزی است یعنی قلبش دربزرگی در نهایت بود چون وصل به بی نهایت بود که آن بی نهایت حسین علیه السلام بود

=========================

جمله بعد امام صادق میفرماید:

جاهد مع ابی عبدالله

جهادگر بود

کسی که اهل جهاد باشد را جهاگر گویند

طریحی میگوید:

کان جسورا علی الطعین و الضرب فی میدان الکافر و الحروب

طعن یک معنا زدن با نیزه است که مینویسند

عباس درنیزه زندن نمونه نداشت در جنگ صفین ابولشعثاء و 7 فرزندش را با نیزه از زمین بلند میکند و به زمین میزند خود ابوالشعثاء را با نیزه از زمین بلند کرد و دوباره به زمین زد لذا در مجروح کردن با نیزه جسور بود

تاریخ میگوید پدر بزرگ مادری عباس علیه السلام شجاع بوده است یکی از خصوصیات او این بوده که در میدان جنگ کسی حریف نیزه او نمیشده و هیچکس نیز از نیزه او نجات پیدا نمیکرد با نیزه بازی میکرد به میگفتند

ملاعب الاسنه

یعنی کسی که با نیزه بازی میکرد باز کننده با نیزه

عباس علیه السلام نیز در صفین و کربلا از این شیوه استفاده میکرد و دشمن هم از این شیوه بسیار هراسناک بود.

=========================

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

=========================

پرچمداری 2

پرچم داران امیرالمؤمنین علیه السلام
1. محمد بن حنفیه:

در جنگ جمل که بین عایشه و امیرالمؤمنین علیه السلام در گرفت، لشکر امام پرچمهای گوناگونی داشت، اما بزرگ ترین آنها را که پرچمی به رنگ سفید بود، به دست فرزندش «محمد بن حنفیه» داد که آن را به سر نیزه ای بزرگ بسته بود.(26) امام صفوف لشکریان خود را منظم کرد و وقتی که همه در جای خویش قرار گرفتند، محمد بن حنفیه را فرا خواند و پرچم را ضمن دعا و تقویت روحیه به او داد. او در آن جنگ نوزده سال بیشتر نداشت. امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود:

«وَ اَمّا هذِهِ الرّایَةُ اِنّی واضِعُهَا الْیَومَ فی أَهْلِها؛

و اما در مورد این پرچم [باید بگویم [که من امروز آن را به اهلش سپرده ام.» سپس امام حسن علیه السلام را بر مَیْمنه (سمت راست) لشکر و امام حسین علیه السلام را بر مَیْسره (سمت چپ) لشکر گمارد و به محمد بن حنفیه فرمود:

«تَقَدَّمْ بِالرّایَةِ وَاعْلَمْ اَنَّ الرّایَةَ اَمامَ اَصْحابِکَ فَکُنْ مُتَقَدِّما یَلْحَقَکَ مِنْ خَلْفِکَ؛

با پرچم پیش بتاز و بدان که پرچم باید پیش روی یاران تو باشد. پس پیشرو باش تا از پشت سرت به تو ملحق شوند.»

===========================

2-حُصَین بن مُنذِر:

او در جنگ صفین در حالی که نوزده سال داشت، به سمت پرچم داری سپاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام گماشته شد و پرچمی به رنگ سرخ را از امیرالمؤمنین علیه السلام تحویل گرفت و بر دوش نهاد. امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف او و پرچمش سرود:

«لِمَنْ رایَةٌ حَمْراءُ یَخْفِقُ ظِلُّها اِذا قیلَ قَدِّمْها حُصَیْنُ تَقَدَّما...؛

پرچم سرخی که سایه اش به اهتراز در آمده، از آن کیست که چون گفته شود آن را پیش ببر! حصین آن را پیش می برد... .»
امام هنگامی که پرچم را به او داد، فرمود: «بر صف مقابل حمله کن و مهلت به آنها مده.» او پرچم را برداشت و با شعار: «مرگ بهتر از فرار است» پیش تاخت.
خود او می گوید: «امام علی علیه السلام پرچم را به من سپرد و فرمود: ای حصین! به نام خدا پیش رو و بدان که هرگز پرچمی چنین [گران قدر] بر سر تو به اهتراز در نیاید؛ زیرا این همان پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله است؛

سِر عَلَی اسْمِ اللّهِ یا حُصَیْنُ وَ اعْلَمْ اِنَّهُ لا یَخْفِقُ عَلی رَأْسِکَ رایَةٌ اَبَدا مِثْلُها اِنَّها رایَةُ رَسُولِ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمْ.»

نگاشته اند که در این جنگ بیشتر پرچمهای سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام تیره رنگ بود و به رنگهای سیاه، سرخ، خاکستری، و مُعَصفر (سرخ مایل به زرد) بوده است و سپاهیان امام، پارچه سفید پشمینی را بر سر و دوش خود افکنده بودند.

===========================

پرچم داران معاویه:

سپاه معاویه نیز پرچم دارانی داشت همچون:

1- بُسر بن ارطاة،

2-عبید الله بن عمر بن خطاب،

3-عبدالرحمن بن خالد بن وسید،

4-محمد بن ابوسفیان

5- عتبة بن ابوسفیان 

معاویه به جهت ارتقاء حیثیت خانوادگی خویش بیشترین پرچم داران را از خاندان خود برگزید.

عمرو عاص هم تکه پارچه سیاهی چهارگوش را بر سر نیزه ای بسته بود. شایعه افتاد که این همان پرچمی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای او بسته است. خبر به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید. امام فرمود: «آیا می دانید ماجرای این پرچم چیست؟ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این پارچه را به دشمن خدا، عمرو بن عاص و دیگران نمایاند و فرمود: کیست که این را با شرطی از من بپذیرد؟ عمرو عاص برخاست و گفت: شرط آن چیست؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شرطش این است که با مسلمانی نجنگید و کافری را آسوده نگذارید. عمرو عاص نیز آن را با این شرط گرفت و به خدا سوگند خورد. او همان وقت مشرکان را آسوده گذاشت و امروز هم به جنگ با مسلمانان برخاست.»

=============================

ادامه پرچمداران امیرالمؤمنین:

3-خالد بن معمر:

پرچم داری کوفیان و بصریان با او بود. او جوانی پرهیزگار از خاندان ربیعه بود که بسیار علاقه داشت پرچم داری سپاه به او سپرده شود. او وقتی پرچم را به دست گرفت، رو به قبیله خود کرد و گفت: «ای گروه ربیعه، همانا خدای بلند مرتبه هر یک از شما را از زادگاه خود بدین جا آورد و جمع کرد که تاکنون این چنین با هم جمع نشده بودید. به راستی که اگر از پیکار روی گردانید، خداوند از شما خشنود نخواهد بود و از زخم زبان هیچ دانایی در امان نخواهید بود. مبادا امروز دیگر مسلمانان، شومتان پندارند! پس گام همت فرانهید و پیش بتازید و جانبازی کنید... که خداوند پاداش کسی را که کردار نیک انجام دهد، تباه نمی سازد.»

او با خطبه خود سبب تحریض لشکریان امام در جنگ با معاویه شد.

=============================

4-هاشم بن عُتَیبه:

مردی شجاع بود که پرچم سپاه را به دوش می کشید و پیش می تاخت. فردی از سپاه معاویه در حین مبارزه با او به امیرالمؤمنین علیه السلام دشنام داد. هاشم به او گفت: «از خدا بترس که از پس این جنگ، حساب رسی هست!» و او را ارشاد کرد. جوان از کرده خود پشیمان شد و توبه کرد؛ اما لشکریان معاویه به او گفتند که آن مرد عراقی تو را فریب داده است. و به سوی هاشم هجوم بردند و وی را مجروح ساختند.
امیرالمؤمنین علیه السلام دید پرچم هاشم در نشیب است. به او فرمان داد که پرچمش را بالاتر ببرد؛ اما وقتی امام نگاه کرد، دید شکم او را دریده اند.
سپس مردی به نام «بکر بن وائل» پرچم او را ستاند و جای او را گرفت؛ اما او نیز به شهادت رسید. سپس «عبدالله بن هاشم بن عتیبة» پرچم را برداشته و در سوگ پدرش فریاد زد: «ای مردم! هاشم بنده ای از بندگان خدا بود که نافرمانی خدای خویش را نکرد و دعوت او را لبیک گفت و در راه فرمانبرداری از پسر عم رسول خدا صلی الله علیه و آله از جان کوشید... .»

==========================

5-دیگر پرچم داران صفین:

اگر چه در صفین عدم یکپارچگی در لشکر امام سبب رخداد حکمیت شد، اما در دسته ای که پیروان راستین امام بودند، یکرنگی و یکدلی ویژه ای به چشم می خورد. آنان در این جنگ به سرهای خود دستارهایی چون عقال بسته بودند که نشانه یکرنگی آنان در پیروی از امام بود.(39) امام به پرچم داران سپاه خود فرمود: «پرچمهای خود را خم نکنید و از معرکه بیرون نبرید و آنها را جز به دلاورانی که نگهبان شرف هستند، نسپارید... .»
نامدارانی چون

1-هاشم بن عتبة بن ابی وقاص (پرچم دار کل سپاه)،

2-عمار بن یاسر،

3-حجر بن عدیّ،

4-عمر بن حَمِق،

5-نُعَیم بن هُبیرة،

6-رفاعة بن شداد،

7-عبدالله بن عباس، و... پرچم داری سپاه امام را بر عهده داشتند.

===============================

6-ابوایوب انصاری:

وی در جنگ نهروان که واپسین جنگ دوران امام علی علیه السلام بود، پرچم داری را بر عهده داشت. این جنگ بین امام و خوارج درگرفته بود که پس از ماجرای حکمیت، امام را مقصر دانسته، قتل او را بر خود واجب می دیدند. از آنجا که امام نمی خواست افرادی که با تبلیغات سوء خوارج اغفال شده بودند، در این جنگ کشته شوند، به «ابوایوب انصاری» فرمود تا پرچم خود را پیش برد و مقابل لشکر خوارج نگاه دارد تا هر کس را که زیر آن جمع شود، ببخشاید و امان دهد. ابوایوب انصاری بیرق خود را پیش برد و گفت: «هر کس زیر این پرچم بیاید، در امان است.»

هشت هزار نفر از لشکر خوارج به امام پناهنده شدند و به زیر پرچم ابوایوب انصاری آمدند.سردسته خوارج «عبدالله بن وهب» فرمان حمله داد و فریاد زد: «پیش به سوی بهشت!» و در نتیجه جنگ، اکثریت قریب به اتفاق آنان کشته شدند.

===============================

پرچم دار امام حسین علیه السلام
در صبح روز عاشورا، امام یاران خود را به دو دسته تقسیم کرد که شامل سی نفر سواره نظام و چهل نفر پیاده نظام بود. امام فرماندهی میمنه سپاه را به «زهیر بن قین» و میسره سپاه را به «حبیب بن مظاهر» سپرد و پرچم را به برادر خود عباس علیه السلام که از همه شجاع تر بود، داد.
امام حسین علیه السلام به دلیل نقش حساس عباس علیه السلام در رویارویی با دشمنان به ایشان اجازه مبارزه و جنگ نمی دادند؛ زیرا چه بسا شهادت ایشان به دلیل دارا بودن نقش پرچم داری می توانست ضربه جبران ناپذیری به روحیه سپاه باشد. از این رو، وقتی ابوالفضل العباس علیه السلام با دیدن شهادت یاران امام و تنهایی او، اجازه جنگ می خواهد، امام به او می فرماید:

«یا اَخی أَنْتَ صاحِبُ لِوائی وَ اِذا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَری؛

ای برادر! تو پرچم دار من هستی. اگر تو از دست بروی، سپاه من پراکنده می شود.»

==========================

پرچم سوراخ سوراخ:

نگاشته اند هنگامی که اسیران کربلا را به شهر شام بردند، در میان وسائل غارت شده از شهیدان کربلا، پرچمی بود که در اثر ضربات شمشیر و نیزه، آسیب دیده بود. وسائل را پیش روی یزید نهادند. یزید پرچم مذکور را برداشت و به دقت بدان نگریست و پرسید: این پرچم در دست چه کسی بوده است؟ گفتند: عباس بن علی علیهماالسلام . آن گاه با تعجب و شگفتی ایستاد و به حاضران گفت: «به این پرچم خوب بنگرید. ببینید که بر اثر ضربه های پیکار گران جای سالمی بر آن نمانده است، ولی جایی که در دست پرچم دار قرار داشته، سالم است.»
این سخن کنایه از این بود که پرچم دار ضربه های تیغ و شمشیری که بر دستش فرود می آمده، تحمل کرده، ولی پرچم را رها نمی کرده است.

===============================

نقش آفرینی پرچمدار:

1- نصیحت خواهی:

موقعیت حضرت عباس علیه السلام در بین یاران امام حسین علیه السلام موقعیت ویژه و منحصر به فردی بوده است. آنگاه که در مدینه بسیاری از خواص و نزدیکان امام، ایشان را از دست زدن به قیام باز می داشتند و با نصیحت و خیرخواهی، امام را از این حرکت بر حذر می داشتند، حضرت عباس علیه السلام در چنین شرایط بحرانی و حساسی، بدون هیچ گونه مصلحت اندیشی، پیشگام در یاری امام علیه السلام شد.
در دیگر صحنه های قیام نیز همواره حضرت عباس علیه السلام پیشگام دیده می شود. به عنوان نمونه شب عاشورا وقتی تنهایی و بی یاوری امام خود را می بیند که امام به همه اجازه بازگشتن از کربلا می دهد، به عنوان اولین سخنگو برخاسته و فریاد برآورد: «هرگز چنین نخواهیم کرد، آیا برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خداوند تا ابد آن را به ما نشان ندهد؛

لَمْ نَفْعَلْ ذلِکَ!

لِنَبْقِیَ بَعْدَکَ؟

لا اَرانَا اللّه ُ ذلِکَ ابدا.»

=========================

2- سفیر حسین علیه السلام:

و هنگامی که امام علیه السلام ، سر و صدای لشکر دشمن را می شنود که آماده شبیخون هستند، حضرت عباس علیه السلام را به عنوان نماینده اعزامی خود به همراه بیست سوار به سوی آنان گسیل می دارد، تا ببیند خواسته آنان چیست و به او می فرماید:

«یا عَبّاسُ اِرْکَبْ بِنَفْسی اَنْتَ یا اَخی!

حَتَّی تَلْقاهُمْ

وَ تَقُولَ لَهُمْ ما لَکُمْ وَ ما بَدالَکُمْ

وَ تَسْأَلْهُمْ عَمّا جاءَ بِهِمْ؟؛

ای عباس! ای برادرم! جانم به قربانت، سوار شو و نزد ایشان برو و بگو شما را چه شده و چه می خواهید و از سبب آمدنشان [به اینجا] پرسش کن.»

عباس علیه السلام نزد ایشان رفته و خبر آورد که آنان برای جنگ آمده اند. امام به او فرمود:

«اِرْجِعْ اِلَیْهِمْ

فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ اِلَی الْغُدْوَةِ

وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّةَ

لَعَلَّنا نُصَلیّ لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ

وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ

فَهُوَ یَعْلَمُ اَنّی قَدْ کُنْتُ اُحِبُّ الصَّلوةَ لَهُ

وَ تِلاوَةَ کِتابِهِ وَ الدُّعاءَ وَ الاِسْتِغْفارَ؛

نزد آنان باز گرد و اگر توانستی تا صبح از آنان مهلت بگیر و امشب ایشان را از ما باز گردان، شاید ما امشب را برای پروردگارمان نماز بخوانیم و او را خوانده و درخواست مغفرت نماییم؛ زیرا خداوند می داند که من نماز برای او، تلاوت کتابش و دعا و طلب آمرزش را دوست می دارم.» و عباس علیه السلام نیز چنین کرد.

================================

3- شکننده محاصره ها:

در روز عاشورا نیز ایشان علاوه بر دفاع از خیمه ها، هر گاه در درگیریها، نیروهای خودی، در محاصره دشمن قرار می گرفتند و توان مقابله را از دست می دادند، به یاری آنان می شتافت و حلقه محاصره را می شکست. به عنوان نمونه در مبارزه «عمر بن خالد صیداوی»، «جابر بن حارث سلمانی» و «سعد» غلام عمر بن خالد صیداوی که پس از ساعتی پیکار در محاصره دشمن واقع شدند، حضرت عباس علیه السلام با یورشی توفنده، آنان را از چنگال دشمن نجات داد.

================================

4- فدایی نمودن برادران:

او در حرکتی افتخارآمیز، برای اطمینان از جانفشانی برادران خود؛ عبدالله، جعفر و عثمان، آنان را پیش مرگ امام خود ساخته و بدانها می گوید:

«تَقَدَّمُوا بِنَفْسی اَنْتُمْ! فَحامُوا عَنْ سَیِّدِکُمْ حَتّی تَمُوتُوا دُونَهُ؛

پیش بتازید فدایتان شوم! و از سرور و پیشوای خود حمایت کنید تا در برابر او جان دهید.»

سپس آنان را به میدان فرستاد و هرسه آنها به شهادت رسیدند. در پایان نیز خود به میدان شتافته و به شهادت رسید.

==================================

ابو حنیفه دینوری از تاریخ نویسان اهل سنت درباره شهادت عباس علیه السلام می نویسد:

«وَ بَقِیَ الْعَبّاسُ بْنُ عَلیٍّ علیهماالسلام قائِما لإِِمامِ الحُسَینِ علیه السلام یُقاتِلُ دُونَهُ وَ یَمیلُ مَعَهُ حَیْثُ مالَ حَتّی قُتِلَ رَحْمَةُ اللّه ِ عَلَیْهِ؛

و عباس بن علی علیهماالسلام همچنان پیش روی امام حسین علیه السلام باقی ماند، نزد او می جنگید و به هر سو که امام می رفت او نیز می رفت تا اینکه کشته شد؛ درود خدا بر او باد.»

با شهادت عباس علیه السلام نامه پرچم داری در عصر حضور بسته شد و نام او را تاریخ به عنوان واپسین پرچم دار جنگهای پیشوایان معصوم علیهم السلام در دوران حضور ثبت نمود.

=================================

عباس لوای همت افراشته است

وین راز به خون خویش بنگاشته است
او پرچم انقلاب عاشورا را

با دست بریده اش به پا داشته است
======================
تاج شهیدان همه عالمی

دست علی علیه السلام ماه بنی هاشمی
چار امامی که تو را دیده اند

دست علم گیر تو بوسیده اند
========================
بر لب آبم و از داغ غمت می میرم

هر دم از غصه جانسوز تو آتش گیرم
مادرم داد به من درس وفاداری را

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم
گاه سردار علمدارم و گاهی سقا

که به پاس حَرَمت گشت زنان چون شیرم
غیرتم، گاه نهیبم زند از جا برخیز!

لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرم
کربلا کعبه عشق است و منم در احرام

شد در این قبله عشاق دو تا تقصیرم
دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصویرم
باید این دیده و این دست کنم قربانی

تا که تکمیل شود حج و من آن گه میرم
زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک

تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم
ای قد و قامت تو معنی «قد قامت» من

ای که الهام عبادت ز وجودت گیرم
وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود

بی رکوع است نماز من و این تکبیرم
جسدم رابه سوی خیمه اصغر مبرید

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

=========================

و من یعظم شعائر الله .......

بشر برای شناساندن خود از چند نشانه استفاده کرده است

1-نام و اسم .

2-زبان و گویش .

3-پرچم

========================

پیشینه پرچم داری در اقوام و ملل
پیشینه استفاده از پرچم در بین قبائل، چه در جنگ و چه در صلح، به روزگار باستان باز می گردد. آن گونه که از منابع تاریخی بر می آید، تمدنهای گوناگون، اعم از: مصریان، ایرانیان، یونانیان، اعراب و... از آن بهره می جسته اند. هر چند به طور دقیق مشخص نیست که اولین بار استفاده از آن توسط چه کسی و در چه زمانی بوده است؛ ولی مشهور است که این وسیله، نخستین بار توسط حضرت ابراهیم علیه السلام برای آزادسازی حضرت لوط علیه السلام از زندان طاغوت زمان خود بکار گرفته شده است.

========================

پرچم در بین ایرانیان:
در بین ایرانیان، پرچم به «درفش کاویانی» شهرت داشته است. علت این نام گذاری آن بود که در ایران زمین قیامی توسط «کاوه آهنگر» علیه پادشاه زمان خود «ضحّاک» پایه ریزی شد و او پیش بند کار خود را که از چرم سرخ رنگی بود، بر فراز چوبی قرار داد و قیام خود را آغاز کرد. و از آن پس به «درفش کاویانی» یعنی پرچم کاوه ایها شهرت یافت. از درفش کاویان در جنگ ایران و اعراب نیز در کتب تاریخی نامی به میان آمده است.

===========================

اهمیت پرچم و پرچم داری در بین اعراب
یکی از منصبهای مهم در بین اعراب، منصب «پرچم داری» بوده است که در جنگها بسیار بدان افتخار می کردند؛ چرا که پرچم نشانی از همبستگی در عمل و اتحاد در شعار بوده؛ به گونه ای که هر گاه پرچم از دست پرچم دار می افتاده، نوعی شکست و از هم گسیختگی برای لشکر محسوب می شده است. اعراب جاهلیت در موقع جنگها آن را به دست یکی از سران سپاه می داده اند. پرچم قبیله قریش «عقاب» نام داشته و منصب پرچم داری با «بنی عبدالدار» که طایفه ای بزرگ در قریش به شمار می رفتند، بوده است.

==========================

اهمیت پرچمداری در عرب
نوشته اند: «هنگامی که قُصّی بن کلاب، نیای چهارم پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در سرزمین مکه قدرت را در دست گرفت، تمام منصبهای قریش به او تفویض شد و او آنها را بین فرزندان خود تقسیم کرد. و منصب پرچم داری را به یکی از فرزندانش به نام «عبدالدار» سپرد و به او گفت: از این پس هیچ کس وارد کعبه نمی شود، مگر آنکه تو اجازه دهی و هیچ پرچمی بسته نمی شود، مگر آنکه تو اراده کنی.
از آن پس پرده داری خانه خدا و پرچم داری در نزد فرزندان او باقی ماند؛ به گونه ای که در جنگ احد «ابوسفیان» به عموزاده های خود در یک درگیری و مشاجره لفظی گفت: شما لیاقت پرچم داری را ندارید؛ چرا که در روز [جنگ] بدر نتوانستید از آن به شایستگی مراقبت کنید و ما در آن جنگ، شکست خوردیم! اکنون نیز اگر نمی توانید، آن را به ما واگذارید.»

============================

پرچم داری در اسلام
آن گونه که پیش تر گفته شد، به دلیل اینکه پرچم، سمبل اتحاد و تمایز در جنگها به شمار می رفته، همواره حائز اهمیت بوده است. پس از ظهور اسلام نیز، پرچم ماهیت خود را از دست نداد و ارزش و منزلت خود را حفظ کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام درباره پرچم و اهمیت حفظ آن توسط سربازان اسلام می فرماید: «هرگز پرچمتان را از جای خودش حرکت نداده و دور آن را خالی نکنید و آن را جز به دست شجاعانتان نسپارید؛ آنان که از جان شما در برابر پیشامد سوئی، حمایت و حراست می کنند؛ زیرا آنان که در حوادث سخت ایستادگی می کنند، از پرچمهای خود بهتر پاسداری می نمایند و از هر سو، از پیش و پس و اطراف، مراقب آن می باشند، نه از آن عقب می مانند که آن را تسلیم کنند و نه از آن پیشی می گیرند که تنها رهایش سازند؛

وَ رایَتَکُمْ فَلا تُمیلُوها وَلا تُخِلُّوها، وَلا تَجْعَلُوها اِلاّ بِأَیْدِی شُجْعانِکُمْ وَ الْمانِعینَ الذِّمارَ مِنْکُمْ فَاِنَّ الصّابرینَ عَلی نُزُولِ الْحَقائِقِ هُمُ الَّذینَ یَحُفُّونَ بِرایاتِهِمْ وَ یَکْتَنِفُونَها حَفافَیْها وَ وَراءَها وَ اَمامَها لا یَتَأَخَّرُونَ عَنْها فَیُسْلِمُوها وَلا یَتَقَدَّمُونَ عَلَیْها فَیُفْرِدُوها.»

پر واضح است که پرچم، به دلیل اینکه نماد همبستگی لشکر بوده، یکی از اهداف دشمن برای از بین بردن پرچم دار و به زمین انداختن پرچم برای تضعیف روحیه جنگاوری لشکر مقابل به شمار می رفته است. از این رو، امیرالمؤمنین علیه السلام دستور به محافظت بیشتر از آن فرموده اند.
از سیره عملی بزرگان دین نیز فهمیده می شود که نسبت به پرچم و پرچم داری توجه فراوانی داشته اند. در غزوه تبوک، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله یکی از پرچمها را به «عُمارة بن حَزْم» داد. در همین حین «زیدبن ثابت» از راه رسید، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نیز پرچم را از او ستاند و به زیدبن ثابت داد. این موضوع سبب ناراحتی عمارة گردید، به پیامبر صلی الله علیه و آله رو کرد و عرض نمود: «ای رسول خدا! گویا از من ناراحت هستید [که پرچم را از من گرفته و به او دادید].» پیامبراکرم صلی الله علیه و آله پاسخ داد:

«لا وَاللّهِ! وَلکِنْ قَدِّمُوا الْقُرْانَ وَ کانَ اَکْثَرُ اَخْذاً لِلْقُرْآنِ مِنْکَ وَالْقُرْآنُ یُقَدِّمُ وَ اِنْ کانَ عَبْداً اَسْوَداً مُجَدَّعاً؛

نه به خدا [این گونه نیست]، ولکن قرآن را مقدم بدارید و او بیشتر از تو بهره مند از قرآن است و قرآن مقدم می دارد حتی اگر غلامی سیاه و بریده بینی باشد.» آن گاه به دو قبیله اوس و خزرج هم دستور داد تا پرچمهایشان را به کسانی که بیشتر قرآن می دانند، بدهند.

===========================

منصب پرچمدار به باایمانترین
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز این موضوع را مدّ نظر داشته و پرچم را به با ایمان ترین افراد خود می داده است. آن گونه که نوشته اند، در جمل پرچم را به دست فرزند خود «محمدبن حنفیه» داد و به او فرمود:

«تَزُولُ الْجِبالُ وَلا تَزُلْ! عَضَّ عَلَی ناجِذِکَ! اَعِرِاللّهَ جُمْجُمَتَکَ! تِدْ فِی الأَرْضِ قَدَمَکَ! اِرْمِ بِبَصَرِکَ اَقْصَی الْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَکَ وَاعْلَمْ اَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِاللّهِ سُبْحانَهُ؛

اگر کوهها از جای کنده شوند، تو استوار باش! دندانهایت را بر هم بفشار! کاسه سرت را به خدا بسپار! پایت را بر زمین محکم کن! به انتهای لشکر [دشمن[ نگاه کن و [زیادی دشمن را] نادیده بگیر و بدان که پیروزی از سوی پروردگار سبحان است.»

============================

نقش کلیدی پرجمدار
  پرچم دار، نقش کلیدی و مهمی را در لشکر بر عهده دارد؛ زیرااز نظر نظامی شاهرگ پیروزی یا شکست به شمار می آید و از نظر اعتقادی می بایست کسی که پرچم سپاه اسلام را بر دوش دارد، پارساترین باشد؛ همچنان که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نیز به طور ضمنی بر اهمیت این معنا اشاره می کند و از نام پرچم دار و حسب و نسب او می پرسد؛ آن سان که نگاشته اند: «طفیل بن عمرو در جنگ حنین در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله شرکت کرد. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله او را مأمور کرد تا بت «ذی الکفّین» را منهدم سازد. او به همراه گروهی از مسلمانان حمله ور شد ـ که تعداد آنان به چهل نفر می رسید ـ و بت را منهدم کرد و بازگشت. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله پیروزی را تبریک گفت و از آنان پرسید که پرچم دارتان در این حمله که بود؟
طفیل بن عمرو پاسخ داد: همان کسی که پیش تر نیز پرچم دار بود. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود: آری! راست گفتید، او نعمان بن زرافة لِهْبی بود.»(9) از این گفتگوی کوتاه نیز برمی آید که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در جنگها نسبت به پرچم دار دقیق و حساس بوده اند.

=========================

نخستین پرچم مسلمانان
هفت ماه از مهاجرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه گذشته بود که سریه «حمزة بن عبدالمطلب» عموی پیامبر صلی الله علیه و آله در گرفت. نوشته اند: برای اولین بار پیامبراکرم صلی الله علیه و آله با دست مبارک خود پرچمی بست و آن را به دست حمزه سیدالشهداء علیه السلام داد تا به جنگ رود. در آن جنگ، سی سواره نظام که نیمی از آنان مهاجر و نیمی دیگر انصار بودند، شرکت داشتند. بنابراین، نخستین پرچم دار اسلام را می توان حمزه سیدالشهداء علیه السلام به شمار آورد.

===========================

سنت بستن پرچم
پرچم بندی که نشانه شروع جنگ و مراسمی برای فراخوانی جنگجویان جهت شرکت در نبرد بوده، طی مراسمی خاص در جاهلیت انجام می پذیرفته است؛ بدین ترتیب که آن را به امیر قبیله می دادند تا آن را بر سر چوب یا نیزه ای که در دست پرچم دار بوده، می بسته است. در اسلام نیز هنگام بستن پرچم، دعا می کردند و به پرچم دار قوت قلب و روحیه می دادند و او را بر شجاعت تحریض می کردند. بعدها این عمل در بین خلفای عباسی به گونه ای دیگر پی گرفته شد و تا حدی به آن دقت می کردند که هنگام بستن پرچم، ستاره شناسان ساعت دقیق آن را از پیش تعیین می کردند و مراسم آنها با تشریفات و صرف هزینه های کلانی نیز همراه می شد؛ به نحوی که نگاشته اند: خلفای فاطمی در مصر اداره مخصوصی برای این کار در نظر گرفته بودند که در مدت یکصدسال به فعالیت خود ادامه داد و در هر سال مبلغ 80 هزار دینار طلا، صرف هزینه های آن می گردید.

===========================

ویژگیهای پرچمها
درست مشخص نیست که در دوران جاهلیت، پرچمها به چه شکل بوده است، اما معمولاً اعراب چه پیش از اسلام و چه پس از آن، پرچم خود را بر فراز نیزه ای قرار می دادند. اما خود پرچمها، از نظر طرح، رنگ و نقش با هم تفاوت داشته اند. «عقاب» پرچم مخصوص قریش در ایام جاهلیت، سیاه رنگ بوده است که در اسلام نیز گاهی از این رنگ استفاده می شد، به ویژه در دوره عباسیان که به نشانه خونخواهی و عزای شهیدان بنی هاشم و قتل عام آنان توسط امویان به کار گرفته می شد. امویان پرچمی سرخ داشتند. عباسیان در دوران امام رضا علیه السلام به دستور مأمون، رنگ لباس و پرچم خود را از سیاه به سبز، به نشانه بیعت مأمون با امام رضا علیه السلام تغییر دادند؛ اما بعدها دوباره به حالت سابق خود بازگشت.
پرچم پادشاهان بلاد اسلامی آفریقا در آن دوران، پرچمی طلاکوب از جنس ابریشم و پرچم سلاطین ترک در دور خود، ریسه ای از مو و منگوله داشت و آن را «چتر» و یا «سنجق» می خواندند.

==============================

بزرگترین پرچم داران صدر اسلام
1. حمزة بن عبدالمطلب:

شرح کوتاهی از پرچم داری او گذشت.

2. امیرالمؤمنین علی علیه السلام :

او در بیشتر جنگها شرکت داشت و در هر جنگی که شرکت می کرد، پرچم داربود. در جنگ بدر لشکر اسلام سه پرچم داشت: پرچم سفید، پرچم سیاه و یک پرچم دیگر که از «مرط عاشیه» تهیه شده بود. مرط پارچه ای پشمی و یا خز مانند بوده است که در تهیه لباس از آن استفاده می کردند. این پرچم را پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب علیه السلام داد.

===============================

پرچم در غزوه احد:
در غزوه احد نیز پرچم داری گروه مهاجرین با علی علیه السلام بود و حتی نگاشته اند که پرچم داران کفار همگی به دست امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شدند و پرچم آنان بر زمین افتاد. در این هنگام، زنی به نام «عمرة بن علقمه حارثیة» که از جمله زنانی بود که برای تقویت روحیه جنگجویان خود و ستاندن انتقام کشتگان بدر به میدان آمده بودند، پرچمی برافراشت و آن را به دست غلامی حبشی به نام «صؤاب» ـ غلام فرزندان «ابی طلحه» ـ داد که او نیز توسط مسلمانان هلاک شد.
او در حالی که دستانش قطع شده بود، با بازوها و گردنش پرچم را بالا نگه داشته بود که امیرالمؤمنین علیه السلام گردن او را زد و به هلاکت رساند. این افتضاح بزرگ، شکستی غیر قابل جبران برای کفار به حساب آمد که غلامی حبشی و زنی، پرچم سپاه را بالا نگه دارد؛ به گونه ای که «حسان بن ثابت انصاری» در توصیف آن سرود: «اگر زنی حارثیه بیرق را بر نداشته بود، آنان در بازارها پرچم را به فروش می گذاشتند.»

================================

رنگ پرچم ها:
پرچم قبیله اوس، به رنگ سبز و پرچم خزرج به رنگ سرخ بود. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله برای جلوگیری از بروز حساسیت و اختلاف بین آنان، اجازه داد تا از همان رنگها استفاده کنند.

در جنگ خیبر، درخششی چشمگیر از پرچم داری امیرالمؤمنین علیه السلام در خاطره تاریخ ماند. در این جنگ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرچمی سفید بست و به جنگ با خیبریان شتافت. در بین یهودیان پهلوانی تنومند و درشت اندام به نام مرحب بود که او در درگیری تن به تن، چند تن از پهلوانان لشکراسلام را به شهادت رسانید و جنگ با یهودیان به حالت رکود رسید.

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در مواجهه با آن دژ نفوذ ناپذیر، با دیوارهای بلند، پرچم را به دست ابوبکر داد. او تا شب به جنگ پرداخت، ولی هیچ فتحی به ارمغان نیاورد. روز دیگر عَلَم را به دست عمر بن خطاب داد و لشکری را نیز با او همراه کرد. وی نیز از صبح آن روز تا شب جنگید، اما پیروز نشد. سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«لَأَدْفَعَنَّ الرّایَةَ غَدَا اِلی رَجُلٍ یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَنْصَرِفُ حَتّی یَفْتَحَ اللّهُ عَلی یَدِهِ؛

فردا پرچم را به دست مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد. او برنمی گردد تا خدا به دست او [ما را[ پیروز گرداند.»

همگان منتظر بودند ببینند، فردا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرچم اسلام را به دست چه کسی می دهد؟ فردا صبح پیامبر اسلام دنبال علی علیه السلام فرستاد که در خیمه بود و در اثر چشم درد جایی را نمی دید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در چشمان او دمید و علی علیه السلام چشمان خود را باز کرد. سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرچم را به او داد. او مقابل درب خیبر رفت. پهلوانان یهود، یکی پس از دیگری بیرون می آمدند و با امام علی علیه السلام مبارزه می کردند و به هلاکت می رسیدند. در این هنگام پهلوانی از آنان بیرون آمد [به نوشته برخی، او مرحب بوده است که گرزی آهنین در دست داشت. آن را محکم به سپر علی علیه السلام زد. سپر او شکست و علی علیه السلام به سمت دروازه دوید و در خیبر را کند و از آن به جای سپر استفاده کرد و آن دری بود که وقتی هشت نفر از اصحاب خواستند آن را جابه جا کنند، نتوانستند.

============================

پرچم در فتح مکه:
در جریان فتح مکه که در سال هشتم هجرت به وقوع پیوست، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرچمی را که در دست «سعد بن عُباده» بود، ستاند و به امیرالمؤمنین علیه السلام داد؛ زیرا او هنگامی که سپاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از بلندیهای اطراف مکه به طرف شهر سرازیر شد، رجزی با این مضمون خواند: «امروز روز جنگ است و کارزار. امروز همان روزی است که به حرمت حرم اعتنایی نمی کنیم و قریشیان را می کشیم.» عمر بن خطاب وقتی رجز او را شنید، به سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دوید و آنچه را شنیده بود، باز گفت. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ناراحت شد و رو به امیرالمؤمنین علی علیه السلام کرد و فرمود: «برو و پرچم را از او بگیر و خود پرچم را به سوی مکه حرکت ده!» امیرالمؤمنین علیه السلام نیز پرچم را از او گرفت. و این در حالی بود که در ابتدای حرکت، یکی از پرچمها در دست آن حضرت بود.

============================

3-مصعب بن عمیر:

او نیز از جمله سربازان دلیر و فداکار اسلام و همچنین از پرچم داران نامدار بود. در جنگ احد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دو زره روی هم پوشید و یکی از سه پرچمی را که در این جنگ با مسلمانان همراه بود، به مصعب داد.
مصعب از خاندان «بنی عبدالدار» بود و همان گونه که گفته شد، فرزندان عبدالدار در جزیرة العرب، منصب پرچم داری داشتند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز برای احترام به مصعب و منصب آنان، پرچمی از سه پرچم مسلمانان را به دست او داد.
او نیز هم پرچم در دست داشت و هم از جان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله محافظت می کرد. پس از چندی مبارزه، او که مقابل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ایستاده بود، توسط یکی از کفار به شهادت رسید. سرباز قریشی پنداشت که پیامبر صلی الله علیه و آله را کشته است و فریاد زد: محمد صلی الله علیه و آله را کشتم. پخش این شایعه نقش مهمی در تضعیف روحیه مسلمانان و شکست نسبی آنان داشت. وقتی مصعب به شهادت رسید، پیامبر صلی الله علیه و آله پرچم او را به امیرالمؤمنین علیه السلام داد و برجستگی علی علیه السلام و نقش او در پرچم داری سپاه اسلام پر رنگ تر شد.

===============================

4-دیگر پرچم داران:

از آنجا که در جنگها اعم از غزوات و سرایا، سپاه اسلام چند پرچم با خود حمل می کرده، شمار پرچم داران نیز بیشتر از افراد مذکور بوده است؛ زیرا هر قبیله ای از پرچم خاص خود استفاده می کرده است و با وجود قرائن پیشین، شاید بتوان گفت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دلیل وجود برخی رگه های قومیت گرایانه در بین برخی از مسلمانان، به آنها اجازه می داده تا پرچم قبیله خود را به منظور شناسایی و یا فراخوانی بیشتر جنگجویان بیاورند. از جمله برجسته ترین آنان می توان زبیر بن عوام، سعد بن ابی وقاص، ابونائله، قَتادة بن نعمان، ابی بُردة بن نیار، جبر بن عتیک، ابو لبابة بن عبد المنذر، ابو اُسَیّد ساعدی، عبد اسد بن زید، قطبة بن عامر بن حدیده، عمارة بن حزم، سلیط بن قیس و... نام برد.

=============================

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

==========================

الگوهای رفتاری 4

الگوهای مثبت (زنان)

یکی از ویژگی های مهم عاشورا، حضور جدی زنان و مشارکت عینی و عملی آنان در این قیام جاویدان است. اگر برنامه جامع امام حسین علیه السلام را از مدینه تا مدینه ارزیابی کنیم، به دو مسیر از مدینه تا کربلا و از کربلا تا مدینه تقسیم می شود.

مسیر اول :حسینیان با «شهادت »

مسیر دوم : زینبیان با «استقامت »

 ==========================

زنان در کربلا:

شرکت زنان در کربلا از آن جهت که جایگاه رفیع این گروه را در تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به نمایش می گذارد، بسیار چشمگیر است. زنان سترگی چون زینب، ام کلثوم، رباب، عاتکه و... که همپای مردان زیباترین جلوه های ایثار را در طول تاریخ به نمایش گذاشتند و الگوی اهل ایمان شدند. اینک به بعضی از آنان اشاره می کنیم:

 =======================

زینب کبری علیها السلام، الگوی صابران

او فرزند علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام است و مقامی بس والا دارد. القابی همچون «عقیله بنی هاشم » ، «عارفه » ، «عالمه » ، «کامله » و «عابده » نشانگر شخصیت الهی این بانوی بزرگ است.

او از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و مادرش فاطمه زهرا علیها السلام حدیث روایت کرده و بانویی است دارای قوت قلب، فصاحت زبان، شجاعت و...

زینب کبری علیها السلام همواره مورد احترام امام حسین علیه السلام بود و از آغاز تا انجام قیام عاشورا همراه آن حضرت مسؤولیت سرپرستی اهل بیت علیهم السلام، بانوان و کودکان را به عهده داشت و در کنار امام سجاد علیه السلام پرچم پیام رسانی خون شهدا را در دست داشت.

این بانوی بزرگ هم دختر شهید، هم خواهر شهید، هم مادر شهید و هم عمه شهید است. دو فرزند او به نام محمد و عون نیز همراه او در کاراون امام علیه السلام بودند و روز عاشورا به شهادت رسیدند.

صابره کربلا محرم اسرار امامت بود و از حوادث آینده خبر داشت. در یکی از منازل بین راه به نام «خزیمیه » به امام حسین علیه السلام خبر داد که هاتفی به او از سرنوشت کاروان، شهادت یاران و مصیبت های آینده خبر داده است. امام در جواب او فرمود:

«یا اختاه! کل الذی قضی فهو کائن;

ای خواهر! هر آنچه که خدا مقدر کرده، محقق خواهد شد.»

امام سجاد علیه السلام نقل می کند: «شب عاشورا شنیدم پدرم در حالی که شمشیر خود را آماده می کرد، اشعاری در بی وفایی دنیا زمزمه و تکرار می کرد. وقتی متوجه منظور ایشان شدم، بغض گلویم را گرفت اما عمه ام زینب علیها السلام طاقت نیاورد و با نگرانی فرمود:

«واثکلاه!

لیت الموت اعدمنی الحیاة،

الیوم ماتت امی فاطمه وابی علی و اخی الحسن;

وای از این مصیبت سنگین! کاش، چنگال مرگ پرنده زندگیم را نابود می کرد. امروز دوباره مرگ مادر، پدر و برادرم تکرار شد.» امام حسین علیه السلام او را دلداری داد و به صبر سفارش کرد و همه اهل بیت علیهم السلام از این صحنه گریستند. امام خطاب به آنان فرمود:

«یا اختاه! یا ام کلثوم! یا فاطمة! یا رباب!

انظرن اذا قتلت فلا تشققن علی جیبا

ولا تغمشن وجها ولا تقلن هجرا;

ای خواهر! ای ام کلثوم! ای فاطمه! ای رباب! متوجه باشید که وقتی من کشته شدم، گریبان ندرید و صورت نخراشید و سخن بیهوده مگویید.»

نافع بن هلال می گوید:

وقتی امام حسین علیه السلام به خیمه زینب کبری علیها السلام وارد شد، شنیدم آن بانوی سترگ از حضرت، وضعیت روحی یاران را پرسید که آیا از ثبات و پایداری آنان اطمینان دارد؟

امام علیه السلام در پاسخ فرمود:

«والله لقد بلوتهم

فما وجدت فیهم الاشوس الاقعس

یستانسون بالمنیة

دونی استیناس الطفل الی محالب امه;

سوگند به خدا آنان را آزمودم، در میان آنان احدی را نیافتم، مگر شجاعانی استوار که اشتیاق آنان به مرگ در رکاب من همچون انس کودک به سینه مادر است.»

=========================

لحظه وداع خواهر

دردناک ترین صحنه برای بانوان، به ویژه زینب کبری علیها السلام لحظه وداع امام علیه السلام با اهل خیام بود که باز همگی از طرف امام علیه السلام مامور به صبر شدند.

هنگامی که «ذوالجناح » خبر شهادت سیدالشهداء علیه السلام را به خیمه گاه آورد اهل حرم به سوی قتلگاه روانه شدند. زینب کبری علیها السلام با دیدن صحنه گودال فریاد زد:

 وامحمدا! واعلیا!

هذا حسین بالعراء

صریع بکربلا

لیت السماء اطبقت علی الارض

ولیت الجبال تدکدکت علی السهل

با این جملات در حالی که امام در حال جان دادن بود خود را به پیکر برادر نزدیک کرد و عمر سعد با گروهی خود را به گودال قتلگاه نزدیک می کردند.

«عقیله بنی هاشم » فریاد کشید:

«وای بر شما. آیا مسلمانی بین شما نیست؟»

اما کسی پاسخ او را نداد و عمر سعد به سپاهیان خود دستور داد کار حسین علیه السلام را تمام کنند.

بانویی که شهادت دو فرزند، برادران و برادرزادگان و خویشان را به چشم خود دیده است، تازه رسالت سنگینی را به دوش خود احساس می کند. او باید برخیزد و بیرق شهدا را تا پایان راه با صبر و پایداری در دست گیرد.

========================

شام غریبان:

شام غریبان، حرکت از قتلگاه و حوادث مسیر اسارت هر کدام به تنهایی برای زمین گیر شدن قوی ترین مردان کفایت می کرد اما زینب علیها السلام بزرگ تر و استوارتر از آن بود که با سیل سهمگین طوفان های بلا بر خود بلرزد.

زینب کبری علیها السلام بااین که دلخراش ترین صحنه ها را دید اما در هر فرصتی پیام عاشوراییان را با اقتدار و صلابت به گوش همگان می رساند. در مجلس یزید که همه چیز برای تحریف خون کربلاییان فراهم شده بود خطبه آتشین  او ورق را برگرداند و جو تبلیغاتی مسموم شامیان را چنان متحول ساخت که دشمن از نگهداری اسرای سرافراز در آن دیار احساس خطر می کند. او فاطمه ای بود در شام و زبان گویای علی علیه السلام بود در کوفه. او به حق، زینب بود، زینت پدر...

ما یار قدیم مشکلات و رنجیم در سنگر صبر و در میان گنجیم

در حادثه های تلخ حال خود را با صابره کرببلا می سنجیم

 ===========================

ام کلثوم علیها السلام; الگوی مبلغان

او همچون خواهرش زینب کبری علیها السلام بانویی ارجمند، سخنور و دانا بود. او را زینب صغرا نیز نامیده اند. وی همراه سیدالشهداء علیه السلام به کربلا آمد و پس از عاشورا در مسیر اسارت، با سخنانش به تبلیغ پیام شهدا پرداخت. یکی از مهم ترین کارهای این بانو هنگامی بود که کاروان اسرا به کوفه رسید. او در جمع انبوه حاضران پس از آن که همه را به سکوت واداشت، سخنرانی کرد و کوفیان را به خاطر کوتاهی در یاری امام حسین علیه السلام ملامت کرد. خطبه آتشین او چنان مؤثر افتاد که همگان گریستند و زنان گریه کنان صورت خراشیدند و...  هنگام ورود اسرا به شام نیز ام کلثوم علیها السلام شمر را طلبید و از او خواست که آنان را از دروازه ای وارد کند که اجتماع کمتری باشد و سرهای شهدا را دورتر نگهدارند تا مردم به تماشای آنان پرداخته، کمتر به چهره اهل بیت پیامبر علیهم السلام نگاه کنند. شمر دقیقا بر خلاف خواسته او عمل کرد و اسیران را از دروازه ساعات وارد دمشق کرد.

این بانوی بزرگ علیها السلام در ایام حضور در دمشق نیز هرگز از بیان حقایق و افشای جنایات امویان کوتاهی نکرد. پس از بازگشت اهل بیت امام حسین علیهم السلام به مدینه، وی نیز از کسانی بود که گزارش سفر خونین را در قالب شعر به مردم داد.

 مدینة جدنا لاتقبلینا

فبالحسرات والاحزان جئنا

 خرجنا منک بالاهلین طرا

رجعنا لارجال ولا بنینا

 ای شهر جد ما! ما را نپذیر زیرا ما حسرت ها و حزن ها آورده ایم. در حالی از تو بیرون رفتیم که همه اهل بیت با ما بودند. اما اکنون که برگشته ایم، مردان و پسران بین ما نیستند.»

 ===========================

ام سلمه; الگوی پیرزنان

او همسر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله و از سابقین در اسلام و از مهاجرین به حبشه بود و از زنان خردمند عصر خویش به شمار می رفت. نامش هند بود و شوهر او سلمه در جنگ احد مجروح و سپس شهید شد. پیش از جنگ احزاب به همسری پیامبر صلی الله علیه و آله درآمد و سرپرستی فاطمه زهرا علیها السلام را به عهده گرفت. وقتی امام حسین علیه السلام به دنیا آمد، عهده دار نگهداری او شد.

ام سلمه پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله همواره هوادار اهل بیت علیهم السلام و سال ها بعد، از مخالفان سرسخت معاویه بود و طی نامه ای از برنامه های معاویه در سب و لعن امیرالمؤمنین علیه السلام انتقاد کرد. این بانوی بزرگ از پیامبر صلی الله علیه و آله احادیثی نقل کرده و نزد اهل بیت علیهم السلام منزلتی عظیم داشته است.  او از رسول خدا صلی الله علیه و آله ماجرای کربلا و شهادت امام حسین علیه السلام را شنیده بود و هنگام خروج امام علیه السلام از مدینه به حضرت چنین اظهار داشت:

«یا بنی!

لاتحزنی بخروجک الی العراق

فانی سمعت جدک یقول:

«یقتل ولدی الحسین بارض العراق

فی ارض یقال لها کربلا;

 ای فرزندم! مرا با رفتنت به سوی عراق محزون مکن، من از جدت شنیدم که می فرمود: فرزندم حسین در زمین عراق به شهادت می رسد. زمینی که به آن کربلا گفته می شود.»

امام در پاسخ وی چنین فرمود:

«یا اماه!

وانا والله اعلم ذلک

وانی مقتول لامحاله

ولیس لی من هذا بد

وانی والله لاعرف الیوم الذی اقتل فیه

واعرف من یقتلنی و...;

 ای مادر! و من به خدا سوگند این را می دانم و اینکه به ناچار در کجا کشته می شوم و چاره ای از آن ندارم. به خدا سوگند روزی را که در آن کشته می شوم و کسی را که مرا می کشد می دانم.»

ام سلمه ادامه داد که رسول خدا صلی الله علیه و آله مقداری از خاک کربلا به وی داده است و به او فرموده است که هرگاه این خاک به خون تبدیل شد، بدان فرزندم حسین کشته شده است.

ایشان می گوید: بعدازظهر عاشورا به خاک نگریستم، دیدم از آن خون می جوشد. دانستم که حسین علیه السلام به شهادت رسیده است.

پس از واقعه کربلا وی در مدینه برای شهیدان عزاداری می کرد و بنی هاشم به تعزیت و تسلیت گویی او - که تنها بازمانده پیامبر صلی الله علیه و آله بود - می رفتند. وی در سن 84 سالگی رحلت کرد.

 =============================

ام البنین: الگوی مادران شهید

وی همسر امیرالمؤمنین علیه السلام است که پس از شهادت حضرت فاطمه علیها السلام به معرفی عقیل به همسری علی علیه السلام درآمد. نامش فاطمه «فاطمه بنت خرام » از قبیله «بنی کلاب » و خواهر «لبید» شاعر بود. زنی با شرافت، از خانواده ای دلاور بود. او نسبت به فرزندان حضرت زهرا علیها السلام بسیار مهربان بود. ثمره ازدواج او با علی علیه السلام چهار فرزند پسر به نام های عباس، جعفر، عبدالله و عثمان بود که هر چهار فرزندش روز عاشورا در رکاب سیدالشهداء علیه السلام به شهادت رسیدند.

«ام البنین » پس از شهادت فرزندانش همه روزه به بقیع می رفت و بچه های عباس را نیز به همراه می برد و به یاد فرزندان شهیدش مرثیه و نوحه می خواند. زنان مدینه نیز با ندبه و نوحه سوزناک او جمع می شدند و می گریستند. اشعاری هم درباره عباس سروده بود. وقتی زنان مدینه به وی تسلیت می گفتند، می گفت: دیگر مرا «ام البنین » خطاب نکنید. چرا که امروز دیگر آن فرزندانم نیستند و شهید شده اند.

«لاتدعونی ویک ام البنین

تذکرینی بلیوث العرین

کانت بنون لی ادعی بهم

والیوم اصبحت ولا من بنین;

مرا دیگر ام البنین نخوانید. مرا به یاد شیران شکست ناپذیر می اندازید.

من فرزندانی داشتم که به اعتبار آنان صدا می شدم اما امروز از پسرانم خبری نیست.»

 ============================

ام خلف و ام وهب: الگوهای همسران شهید

«ام خلف » همسر «مسلم بن عوسجه » از زنان شیعه و از یاران حضرت سیدالشهداء علیه السلام بود. پس از شهادت «مسلم » پسرش «خلف » آماده جنگ شد. امام حسین علیه السلام از او خواست که به سرپرستی مادرش بپردازد. ولی مادرش او را تشویق به جنگ کرد و گفت: «جز با یاری پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله از تو راضی نخواهم شد.» «خلف » پس از نبردی دلیرانه به شهادت رسید. پس از شهادتش سر او را به طرف مادرش پرتاپ کردند. او هم سر را برداشته، بوسید و گریست.

«ام وهب » همسر «عبدالله بن عمیر کلبی » از طائفه «بنی علیم » بود. چون شوهرش تصمیم گرفت از کوفه به یاری امام حسین علیه السلام بیرون آید، ام وهب نیز اصرار کرد تا او را هم با خود ببرد. شبانه به یاران امام در کربلا پیوستند.

روز عاشورا وقتی شوهرش به میدان رفت، او نیز چوبی به دست گرفت و به میدان شتافت ولی امام حسین علیه السلام مانع او شد و فرمود: «بر زنان جهاد نیست.» اما پس از شهادت شوهرش به بالین او رفت و صورت او را پاک می کرد که شمر غلامی را به سراغ او فرستاد. آن غلام با گرزی بر سر آن زن کوبید و او را شهید کرد.

 ===========================

سکینه و رقیه علیهما السلام: الگوهای دختران شهید

سکینه علیها السلام خواهر حضرت «علی اصغر» همراه سایر زنان و دختران در کربلا حضور داشت. نام اصلی او آمنه و امینه و... است و لقب سکینه را مادرش «رباب » به او داده. وقتی امام حسین علیه السلام برای آخرین وداع به خیمه گاه آمد، سکینه علیها السلام شدیدا گریه می کرد. امام او را به سینه چسباند و میان چشمانش را بوسه زد; اشک هایش را پاک کرد و با محبت زیاد او را ساکت کرد.  و اشعاری را با او زمزمه کرد که مطلع آن چنین است.

 سیطول بعدی یا سکینة فا علمی

منک البکاء اذا لحمام دهانی;

 ای سکینه! بدان که بعد از من گریه های طولانی خواهی داشت، آنگاه که مرگ من فرا برسد.»

امام وقتی با آنان و دختران خداحافظی کرد، به پدر عرض کرد:

 «یا ابت استسلمت للموت؟

ای پدر! آیا تسلیم مرگ شده ای؟»

امام حسین علیه السلام فرمود:

«کیف لا یستسلم من لا ناصر له و لا معین;

چگونه کسی که یار و کمکی ندارد، تسلیم مرگ نشود؟»

سکینه به پدرش پیشنهاد کرد:

«یا ابة! ردنا الی حرم جدنا...;

ای پدر! ما را به حرم جدمان برگردان.»

امام پاسخ داد:

«هیهات لو ترک القطا لنام;

هرگز ممکن نیست. اگر پرنده قطا به حال خود رها می شد، آرام می خوابید.»

زنان با شنیدن سخن امام گریه سر دادند و امام آنان را ساکت کرد و به دشمن حمله کرد.

حضرت سکینه علیها السلام در علم و معرفت و ادب، کم نظیر بود و همواره مورد توجه امام حسین علیه السلام بود.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

=========================

الگوهای رفتاری کربلا 3 (الگوهاى منفى)

در قسمت پیشین یادآور شدیم که قرآن کریم علاوه بر ارائه ملاک‏ هاى ایمان و کفر و حق و باطل نمونه‏ هایى از انسان‏هاى مؤمن و کافر را به عنوان الگو معرفى مى‏کند و به آن‏ها عینیت‏ خارجى مى‏بخشد. امام حسین علیه السلام نیز به گونه‏ اى در قیام خود حرکت کرد که ملاک واقعى حق و باطل گردید. به این معنا که هر کس در اندیشه با او هماهنگ و در قیام با او همراه باشد، در جبهه حق قرار مى‏گیرد و الا در راه باطل قدم بر مى‏دارد. از این جهت نمونه‏ هایى را از افراد منفى در کربلا بازمى شناسیم.

 =======================

یزید بن معاویه: الگوى امیران فاسد

او با زمینه‏ سازى‏ هایى که پدرش کرده بود، بر مسند خلافت نشست. معاویه که مسیر امامت و خلافت مسلمین را رنگى سلطنتى داده بود، با نصب فرزندش این فرهنگ خطرناک و سنت‏ سیئه را میان امت اسلام تثبیت کرد. او در زمان امام حسن علیه السلام براى یزید مخفیانه بیعت مى‏گرفت اما پس از شهادت آن حضرت کار خود را علنى کرد.

معاویه اواخر عمر خود نسبت‏ به آینده نگران بود. زیرا مى‏دانست عده ‏اى از جمله امام حسین علیه السلام با خلافت‏ یزید مخالفت‏ خواهند کرد. اگرچه او با تطمیع و تهدید، گروه‏هاى مختلفى از مردم را با خود همراه کرده بود، همواره نسبت‏ به بنى‏ هاشم مدارا مى‏کرد. و از طریق نامه سعى مى‏کرد امام را متقاعد سازد، اما سالار شهیدان بدون هیچ مسامحه‏ اى با قاطعیت تمام، جواب‏ هاى کوبنده‏ اى به وى مى‏داد و از جنایات و قتل و غارت‏هاى معاویه پرده برمى‏داشت.

در پاسخ به یکى از نامه‏ ها، امام علیه السلام نقشه پلید معاویه را در نصب یزید چنین بیان مى‏کند:

«سپس پسرت را جانشین خود کرده ‏اى که جوانى شراب‏خوار و سگ‏ باز است. پس به امانتت‏ خیانت کرده‏ اى و امت را به دست نابودى سپرده ‏اى. چگونه بر امت محمد صلى الله علیه و آله کسى را مى‏ گمارى که مسکر مى‏نوشد. در حالى که شراب‏خوار از فاسقان و اشرار است. در صورتى که چنین کسى نمى‏تواند نسبت‏به درهمى امانت‏دارى کند، چگونه مى‏تواند بر امت اسلام امین باشد؟»

=====================

فرق معاویه و یزید لعنت الله علیهما

معاویه براى بیعت گرفتن از امام حسین علیه السلام تندى روا نمى‏داشت اما، با مرگ وى یزید بر خلاف پدرش با کمال خشونت، حریصانه بیعت‏ گرفتن از آن حضرت را دنبال مى‏کرد. او براى رسیدن به هدف شوم خود از هر دست‏آویزى استفاده مى‏کرد و تنها به خلافت مى‏اندیشید و براى برطرف کردن موانع راه خود حاضر به هر کار بود. بر اساس این تفکر نامه ‏اى تند به والى مدینه نوشت که:

 «خذ الحسین

و عبدالله بن عمر و عبدالرحمن بن ابى بکر و عبدالله بن الزبیر...

بالبیعة

اخذا شدیدا

و من ابى فاضرب عنقه

وابعث الى براسه;

از حسین و... با شدت تمام بیعت‏بگیر و هر کس که نپذیرفت گردن بزن و سرش را برایم بفرست.»

در میان این افراد امام حسین علیه السلام جایگاه ویژه‏ اى داشت و براى اخذ بیعت در اولویت قرار گرفت. با وجود فشارهاى مختلف، موضع خود را با صراحت تمام اعلام کرد و در مقابل پیشنهاد ولید چنین فرمود:

 «ایها الامیر

انا اهل بیت النبوة

ومعدن الرسالة ومختلف الملائکة ومحل الرحمة،

بنا فتح الله وبنا یختم

ویزید رجل شارب الخمر

وقاتل نفس المحرمة

معلن بالفسق

ومثلى لا یبایع لمثله

ولکن نصبح و تصبحون

وننظر وتنظرون اینا احق بالخلافة والبیعة;

اى امیر! ما اهل بیت نبوت، پایگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان و جایگاه رحمتیم. خدا به واسطه ما مى‏گشاید و به انجام مى‏رساند و یزید مردى شرابخوار است که قاتل نفس محترمه و اهل فسق آشکار است و فردى مانند من با مثل او بیعت نمى‏کند اما صبر مى‏کنیم تا روشن شود کدام یک از ما به خلافت و بیعت‏ سزاوارتریم.»

امام حسین علیه السلام که با دقت تمام تحرکات دشمن و آینده جامعه اسلامى را پیش‏ بینى مى‏کرد، در پاسخ مروان عمق فاجعه خلافت‏ یزید را براى امت اسلام این‏گونه بیان فرمود:

 «انا لله وانا الیه راجعون

وعلى الاسلام السلام

اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید

ولقد سمعت جدى رسول الله صلى الله علیه و آله یقول:

الخلافة محرمة على آل ابى‏ سفیان‏»

امام در مدینه با زیرکى از بیعت‏ با یزید امتناع کرد و از شهر رسول خدا صلى الله علیه و آله خارج شد تا در مکه دعوت خود را علنى کند. یزید از این که نتوانسته بود مهم‏ترین و جدى‏ ترین مخالف خود را متقاعد کند، هراسان براى کشتن امام حسین علیه السلام تلاش مى‏کرد. او براى ترور امام در ایام حج گروهى را به فرماندهى عمر بن سعید راهى مکه کرد اما سیدالشهداء علیه السلام از نقشه شوم آنان باخبر شد و براى آن که خون پاکش در حرم امن الهى ریخته نشود; مکه را ترک کرد.

یزید در ادامه فعالیت‏هاى خود با توجه به این که امام مسلم بن عقیل را به عنوان سفیر خود به کوفه فرستاد، ابن‏ زیاد را به ولایت کوفه گماشت و به کشتن امام در آن شهر فرمان داد. سرانجام در روز عاشورا به خیال خام خود مانع مسیر حکومت‏ خود را برداشت و امام حسین علیه السلام را به شهادت رساند.

یزید بن معاویه همچون دودمانش اندیشه‏ هاى الحادى داشت و مبدا و معاد و نبوت را انکار مى‏کرد. ابن‏ جوزى درباره دوران حکومت‏ یزید چنین مى‏نویسد:

 «چگونه قضاوت مى‏کنید درباره مردى که سال اول حسین علیه السلام را به شهادت رساند; در سال دوم مدینه را دچار وحشت‏ ساخت و مدینه را براى لشکریان خود مباح ساخت و در سال سوم خانه خدا را با منجنیق سنگ باران کرد و ویران ساخت‏»

 ============================

عبیدالله بن حر جعفى و عمر بن قیس مشرقى: الگوهاى بهانه‏ جویان

امام حسین علیه السلام در منزلگاه «قصر بنى مقاتل‏» - نزدیک کربلا - خیمه عبیدالله را دید و حجاج بن مسروق را پى او فرستاد تا براى پیوستن به کاروان کربلا از وى دعوت کند. اما او بهانه آورد و علت‏ خروج خود را از کوفه، یارى نکردن مردم آن دیار از امام بیان کرد. وقتى امام نظر او را دانست همراه عده‏ اى نزد عبیدالله رفت و پس از گفتگوهایى پیرامون اوضاع کوفه خطاب به او فرمود:

«وانا ادعوک فى وقتى هذا

الى توبة تغسل بها ما علیک من الذنوب

وادعوک الى نصرتنا اهل‏ البیت علیهم السلام;

و من تو را در این لحظه دعوت مى‏کنم به توبه ‏اى که گناهان تو را بشوید و دعوت مى‏کنم که ما اهل بیت را یارى کنى...»

او دعوت و هدایت امام را نپذیرفت و با بهانه‏ جویى پاسخ داد:

«من مى‏دانم کسى که تو را همراهى کند، در آخرت سعادتمند خواهد بود. اگر در کوفه یارانى داشتى و در رکاب تو مى‏جنگیدند، من هم استوارتر از آنان در رکاب بودم اما مى‏بینم شیعیان تو در کوفه از ترس بنى‏ امیه به خانه‏ ها خزیده ‏اند. بنابراین اسب و شمشیر بران خودم را در اختیار شما مى‏گذارم.»

امام حسین علیه السلام در پاسخ او فرمود:

«ما براى اسب و شمشیر نزد تو نیامده ‏ایم. اسب و شمشیرت ارزانى خودت ما از خودت یارى و فداکارى مى‏خواستیم. اگر حاضر به جانبازى نیستى، ما را به مال تو نیازى نیست.»

وى پس از حادثه عاشورا از کوتاهى خود در یارى امام علیه السلام سخت پشیمان شده بود و همواره خود را ملامت مى‏کرد و براى اظهار ندامت‏ خود اشعارى سرود و آن‏ها را زمزمه مى‏کرد.

 ===========================

عمر بن قیس مشرقى:الگوی بهانه اهل و عیال داران

او و پسرعمویش نیز در منزلگاه «قصر بنى‏ مقاتل‏» با امام حسین علیه السلام برخورد کردند. وقتى حضرت از آنان پرسید: «آیا براى یارى من آمده‏ اید؟»

پاسخ دادند: «ما داراى اهل و عیال زیادى هستیم و اجناس مردم در دست ماست. نمى‏دانیم سرنوشت ما چه خواهد شد. ما از این که کالاهاى مردم ضایع شود نگرانیم.

امام در جواب آنان فرمود:

«بروید تا جایى که صداى من را نشنوید و سیاهى کاروان را نبینید. کسى که چنین نکند و به یارى ما برنخیزد، بر خدا حق است که او را به رو در آتش بیفکند.»

عمر و پسرعمویش در حساس‏ترین لحظه به جاى این که به تکلیف خود عمل کنند و به یارى حجت‏ خدا برخیزند و همراه کاروان کربلا شوند، با بهانه کردن زندگى و اشتغالات خود دست از یارى امام حسین علیه السلام کشیدند و سعادت ابدى را به شقاوت و دنیا فروختند.

 ===========================

مروان بن حکم، الگوى معاونان ظالم

وى از سران مخالف با اهل‏بیت علیهم السلام و هوادار خط اموى و پسرعموى عثمان است که در امور مالى و سیاسى انحراف‏هاى فاحشى داشت و از محرکین بر ضد آل على علیه السلام بود و از بیت المال سوء استفاده‏ هاى بسیارى داشت. او به زبان رسول خدا صلى الله علیه و آله لعنت‏ شده بود. على علیه السلام هم روزى به او نگریست و فرمود: واى بر تو و واى بر امت محمد از دست تو و دودمانت، آن‏گاه که موى سرت سفید شود. او على علیه السلام را پرچمدار گمراهى مى‏دانست.

مروان از افراد سرشناس بنى امیه بود و پس از مرگ معاویه هنگامى که ولید والى مدینه نامه‏ اى مبنى بر بیعت گرفتن از امام حسین علیه السلام دریافت کرد، در مشورت با ولید پیشنهاد کرد که شبانه او را احضار کند و به هر قیمتى از ایشان  بیعت‏ بگیرد و اگر نپذیرفت گردن او را بزند.

ولید سعى داشت در اخذ بیعت‏ سختگیرى نکند اما ابن حکم بر اجراى دستور یزید تاکید مى‏کرد و در جهت امیال شیطانى او به ویژه بیعت از امام علیه السلام از هیچ کوششى دریغ نمى‏کرد. حتى با زبان خیرخواهى از امام خواست‏ بیعت کند اما آن حضرت با قاطعیت پرده از چهره پلید او و یزید برداشت و از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل کرد که فرموده است: «خلافت ‏بر آل ابى سفیان حرام است.»

مروان از پاسخ شکننده امام سخت‏ برافروخته شد و با صراحت تمام اظهار کرد: یا از من جدا نمى‏شوى یا با یزید بیعت مى‏کنى. بغض آل ابى‏ سفیان در نهاد شما آل ابى‏ تراب است و حق این است که نسبت‏ به یکدیگر کینه داشته باشید.»

امام در جواب او فرمود:

 «ویلک یا مروان!

الیک عنى فانک رجس

وانا اهل بیت الطهارة

الذین انزل الله عزوجل على نبیه محمد صلى الله علیه و آله فقال:

«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل‏البیت و یطهرکم تطهیرا;

واى به تو اى مروان: این را از من داشته باش که تو فردى پلیدى و ما اهل‏بیت عصمت و طهارتیم که خداى عز وجل درباره آنان فرمود: خداوند اراده کرده است که پلیدى را از شما اهل بیت‏ ببرد و شما را پاکیزه سازد.

مروان از کلام امام سر به زیر انداخت و سخنى نگفت و از این که به خواسته خود نرسیده بود، غضبناک نزد ولید رفت و آنچه بین او و امام علیه السلام گذشته بود به وى گفت.

مروان بعدها به خلافت رسید و از کسانى بود که به شیعه سخت‏گیرى مى‏کرد و چون به حکومت رسید هر جمعه بر منبر، على علیه السلام را لعن و سب مى‏کرد.

 =============================

عبدالله بن زبیر; الگوى منافقان ریاست‏ طلب

او از مخالفت‏ کنندگان بیعت‏ با یزید و مخیر بین بیعت و مرگ بود. براى رهایى از بیعت از مدینه به مکه پناهنده شد. مخالفت وى با یزید به آن جهت‏ بود که خود داعیه حکومت داشت و با امام حسین علیه السلام هم میانه خوبى نداشت و از ایشان هم حمایت نمى‏کرد. ابن زبیر به جاى پیوستن به کاروان کربلا و اطاعت از امام زمان خویش به تشکیل جبهه ‏اى جدید دست زد و تلاش کرد در ایام حج «امیرالحاج‏» باشد و مردم را اطراف خود جمع کند. او وقتى از اشتیاق شیعیان و نامه‏ هاى کوفیان به امام حسین علیه السلام آگاه شد، براى خالى کردن رقیب خود از صحنه و رسیدن به حکومت‏ به آن حضرت چنین گفت:

«اگر من هم در عراق شیعیانى همچون طرفداران شما داشتم، آنجا را ترجیح مى‏دادم.» اما براى آن که متهم نشود، منافقانه اظهار داشت:

البته اگر در حجاز هم بمانى و بخواهى در این جا حکومت تشکیل دهى، علم مخالفت علیه تو برداشته نمى‏شود.»

امام حسین علیه السلام که از نیت پلید و حرکت منافقانه او آگاه بود، فرمود:

«آگاه باشید که براى او چیزى محبوب‏تر از این نیست که من از حجاز راهى عراق شوم. او مى‏داند که با وجود من موقعیتى نخواهد داشت و مردم مرا با او عوض نمى‏کنند. براى این است که دوست دارد، من بروم و میدان براى او خالى شود.»

 ==========================

عمر بن سعد; الگوى دنیاطلبان

او قبل از حادثه عاشورا به علت آن که حکمرانى «رى‏» را به وى داده بودند، آماده حرکت‏ به سوى آن دیار بود ولى با موقعیت ویژه ‏اى که پیش آمده بود، ابن‏ زیاد به او دستور داد همراه سپاهى متشکل از چهارهزار نفر به سوى امام حسین علیه السلام حرکت کند و مانع ورود امام به کوفه شود و از او براى یزید بیعت‏ بگیرد و در صورت امتناع او را بکشد.

وقتى ماموریت او معلوم شد، عده‏ اى از جمله پسر خواهر او «حمزة بن مغیره‏» او را از جنگیدن با امام حسین علیه السلام برحذر داشت و اصرار کرد دست‏خود را به خون آن حضرت نیالاید.

ابن سعد که مردد شده بود، ملک «رى‏» او را وسوسه مى‏کرد و مى‏گفت:

«ااترک ملک الرى والرى رغبتى

ام ارجع مذموما بقتل حسین

و فى قتله النار التى لیس دونها

حجاب وملک الرى قرة عینى;

مردد هستم که آیا حکمرانى رى را که آرزوى من است ترک کنم یا از کشتن حسین با همه بدگویى‏ هایى که در پى دارد، برگردم. مى‏دانم که در کشتن او آتشى بى‏ حجاب در انتظار من است اما ملک رى نور چشم من است.»

او کاملا امام حسین علیه السلام را مى‏شناخت و عقوبت کار خود را مى‏دانست ولى ابن‏ زیاد او را تحریک کرد و راهى مقابله با امام نمود. با استقرار لشکریانش در کربلا شرایط بر اهل‏بیت علیهم السلام بسیار سخت‏ شد و علاوه بر محاصره آب به وسیله پانصد سواره نظام از روز هفتم مانع حفر چاه توسط آنان نیز شدند.

========================

نصیحت امام علیه السلام به عمر سعد

امام حسین علیه السلام تلاش کرد حتى او را نیز هدایت کند، به این منظور براى ملاقات با او قاصدى فرستاد. امام و او هر کدام با بیست نفر در میان دو لشگر به مذاکره پرداختند. گفت وگوى آنان نکاتى آموزنده دارد زیرا پرده از شخصیت او بر مى‏داشت.

امام با دلسوزى و صمیمیت تمام از وى پرسید:

«ابن سعد! آیا قصد دارى با من وارد جنگ شوى؟ از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، نمى‏ترسى؟ مى‏دانى من پسر کیستم؟ آیا نمى‏خواهى با من باشى و آنان را ترک کنى، این باعث قرب به خداست.

او پاسخ داد: مى‏ترسم خانه ‏ام را خراب کنند.

امام فرمود: من خانه ‏اى بهتر از آن را به تو مى‏دهم.

او گفت: مى‏ترسم سرمایه ‏ام را مصادره کنند.

امام پاسخ داد: من بهتر از آن را به تو مى‏دهم. سرمایه‏ ها و باغ‏ها و کشت‏ هاى مرغوب.

او بهانه آورد که: عیالم در کوفه‏ اند، مى‏ترسم ابن زیاد آن‏ها را هلاک کند.

وقتى امام مایوس شد، به عاقبت کار وى اشاره کرد و فرمود:

«جز اندکى از گندم عراق نخواهى خورد.»

او با تمسخر پاسخ داد: جو آن ما را کفایت مى‏کند.»

حب دنیا و طمع حکومت مانع نفوذ کلام امام علیه السلام در دل او شد و همچنان به اجراى دستورات ابن‏ زیاد مى‏ اندیشید. او غروب روز تاسوعا پس از نماز عصر حمله خود را به خیمه‏ گاه امام آغاز کرد. و فریاد زد:

«یا خیل الله ارکبى و بالجنة ابشرى‏»

امام حسین علیه السلام از او خواست که شب عاشورا را براى نماز و دعا و تلاوت قرآن به آنان فرصت دهد. عمر سعد با شمر مشورت کرد. پس از مذاکره با نیروهاى خود به حسینیان آن شب را مهلت داد.

 =========================

صبح عاشورا

صبح روز عاشورا عمرسعد با سپاهى سى هزار نفره خود را براى حمله آماده کرد. باز امام و یارانش هر آنچه خطبه خواندند و به نصیحت و هدایت آنان پرداختند، اثرى نداشت. حتى آن حضرت دوباره شخصا ابن سعد را از کارش منصرف کرد ولى بى‏ فایده بود. سرانجام حمله عمومى را با رها کردن تیرى به سمت‏ خیمه‏ گاه سیدالشهداء علیه السلام آغاز کرد و گفت:

«نزد امیر کوفه گواهى دهید که من اولین کسى بودم که تیر انداختم.»

وقتى تمام یاران امام علیه السلام به شهادت رسیدند، به لشکر خطاب کرد:

«قبل از این که به میدان بیاید، تا مشغول وداع با عیال خود است، به او هجوم آورید که اگر فرصت پیدا کند، میمنه و میسره شما را درهم مى‏پیچد.»

آنان با حمله ‏اى گروهى به خیمه‏ گاه تیراندازى کردند که اهل‏بیت‏ با دیدن تیرهایى که به اطراف آنان اصابت کرد، به خیمه‏ ها پناه بردند و منتظر ماندند که امام علیه السلام چه مى‏کند. امام به میدان رفت و به آنان حمله کرد.

سپاه عمر سعد پس از شهادت امام علیه السلام علاوه بر آن که وسایلش را به تاراج بردند، به خیمه‏ گاه آن حضرت نیز رحم نکردند و همه‏ چیز را غارت کردند.

ابن سعد از آنان خواست تا بر بدن امام حسین علیه السلام اسب بتازند که ده نفر مامور این کار شدند.

سپس دستور داد سرهاى شهدا را جدا کنند و بین قبائل مختلف تقسیم کنند تا با این کار به ابن‏ زیاد تقرب پیدا کنند

پسر سعد براى رساندن سر مبارک امام علیه السلام به ابن‏ زیاد طرحى ویژه ریخت. وقتى در کوتاه‏ترین زمان سر آن حضرت را در مقابل اطرافیان والى کوفه به وى تحویل داد، گفت:

«املا رکابى فضة او ذهبا

انى قتلت السید المحجبا

وخیرهم من یذکرون النسبا

قتلت‏ خیر الناس اما و ابا

رکاب مرا از نقره و طلا پر کن. من برترین آقا را کشته‏ ام. کسى که از نظر نسب بهترین انسان‏هاست. کسى را کشته‏ ام که برترین پدر و مادر را دارد.»

ابن‏ زیاد سخن او را نپسندید و گفت:

«اگر حسین را چنین مى‏شناختى، چرا وى را به شهادت رساندى؟ به خدا سوگند تحفه ‏اى از سوى من به تو نمى‏رسد.»

همچنان که امام حسین علیه السلام پیش‏بینى مى‏کرد، او به حکمرانى «رى‏» هم نرسید و دنیاطلبى و طمعکارى او باعث‏ شد، دنیا و آخرت را از دست‏ بدهد.

 ========================

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

===========================

 الگوهای رفتاری کربلا (الگوهای مثبت)2

محمد حنفیه : الگوی فرمانبرداران

او فرزند علی و از مردان دلیر است. در مدینه میزیست، در جنگ جمل علمدار سپاه پدرش بود و در جنگ نهروان هم حضور داشت. هنگامی که تصمیم امام حسین را نسبت به ترک مدینه دانست، پیش نهادهایی به ایشان داد. از جمله این که به سوی مکّه نرود وخود را از نیروهای وابسته به حکومت یزیدی دور کند.

محمّد کاملاً امام حسین را میشناخت و دیدگاه خود را هنگام حرکت امام از شهر پیامبر  چنین اظهار کرد:

«ای برادر! تو محبوب ترین مردم و عزیزترین آنان پیش من هستی. من قصد نصیحت ندارم و احدی را سزاوارتر از تو برای این کار نمییابم، اطاعت تو بر گردن من واجب است، زیرا خداوند تو را بر من شرافت داده و تو را از آقایان بهشت قرار داده است.»

امام حسین با توجّه به جایگاه مدینه در تاریخ اسلام و خاطراتی که از این شهر در دوران رسول خدا ، علی ، فاطمه زهرا و امام حسن ( دارد آن را به عنوان پایگاهی مهمّ میبیند، لذا حرکت را از آن آغاز و به آن ختم خواهد کرد. بنابراین باید فضای فرهنگی آن را کاملاً حفظ کند. آن حضرت با شناختی که از برادرش محمّد حنفیّه دارد او را به عنوان مسؤول حفاظت و اطلاعات شهر مدینه منصوب میکند تا اخبار آن را لحظه به لحظه به ایشان برساند.

 ===========================

امام به محمّد بن حنفیّه میفرماید:

«و امّا انت یا اخی!

فلعلیک ان تقیم بالمدینه

فتکون لی عینا علیهم

و لا تخف عنّی شیئا من امورهم»

امّا تو ای برادرم! وظیفه ات این است که در مدینه بمانی و چشم من بر آنان باشی تا چیزی از امور آنها بر ما مخفی نماند.

 ============================

عباس بن علی علیه السلام( الگوی وفاداران)

امام صادق درباره او میفرماید:

«کان عمّنا العباس بن علی

نافذ البصیره

صلب الایمان

جاهد مع ابی عبدالله

وابلی بلاء حسنا و مضی شهیدا»

عموی ما عباس بن علی دارای بصیرت دینی و استواری در باور بود. در راه خداوند در رکاب ابی عبدالله جهاد کرد و نیکو آزمایش داد و به شهادت رسید.

عباس مدّت چهارده سال از زندگی را در زمان پدرش گذراند و در بعضی جنگها حضور داشت، ولی پدر اجازه کارزار به او نمیداد و در کربلا 34 سال داشت.

«آن حضرت قامتی رشید، چهره ای زیبا و شجاعتی کم نظیر داشت و به خاطر سیمای جذّابش او را قمر بنی هاشم میگفتند. در کربلا سمت پرچمداری سپاه حسین و سقایی خیمه های اطفال و اهل بیت ایشان را داشت و در رکاب برادر غیر از تهیّه آب، نگهبانی خیمه ها و امور مربوط به آسایش و امنیّت خاندان سید الشهدا بر عهده او بود. تا زنده بود، دودمان امامت، آسایش و امنیّت داشتند.»

وقتی از طرف شمر برای او امان نامه فرستاده شد، او با رد آن وفاداری خویش را به امام ثابت کرد و با قاطعیّت در رکاب مقتدای خود ایستاد و در حمایت از دین و وفاداری به عهد و پیمان، الگوی همگان شد.

روز عاشورا سه برادر دیگر عباس پیش از او به شهادت رسیدند. وقتی علمدار کربلا از حسین اذان میدان طلبید، حضرت از او خواست که برای کودکان تشنه و خیمه های عطشناک آب تهیه کند. ابوالفضل به فرات رفت. در حالی که پانصد سواره نظام آن را محاصره کرده بودند. با آنان درگیر شد و دستان مبارکش قطع گردید و سرانجام به شهادت رسید.

نقش مهمّ علمدار امام در کربلا باعث شد تا شهادت او برای امام بسیار ناگوار و شکننده باشد. برای همین بود که بر بالینش با آهی جانسوز فرمود:

«الان انکسر ظهری و قلّت حیلتی و ...»

امام سجاد درباره مقام آن حضرت میفرماید:

«و ان للعبّاس عندالله تبارک و تعالی منزله

یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامه»

همانا عباس نزد خداوند متعال منزلتی دارد که تمام شهدا در روز قیامت به آن غبطه میخورند.

 =============================

علی بن الحسین علیه السلام الگوی جوانان

او فرزند بزرگ سید الشهدا و شبیه ترین مردم به پیامبر  است. سن او را در کربلا بین 18 تا 28 سال ذکر کرده اند. وقتی از امام برای رفتن به میدان اذن گرفت، امام چهره به آسمان دوخت و فرمود:

«اللهمّ اشهد علی هؤلاء القوم

فقد برز الیهم غلام

اشبه النّاس برسولک محمّد خَلقا و خُلقا و منطقا

کنّا اذا اشتقنا الی رؤیه نبیّک

نظرنا الیه.»

شجاعت و دلاوری علی اکبر، رزم آوری و بصیرت دینی و سیاسی او در سفر کربلا به ویژه در روز عاشورا تجلّی کرد. سخنان، فداکاریها و رجزهایش دلیل آن است.

پس از شهادت یاران، او اوّلین کسی بود که از بنی هاشم به میدان رفت و با سپاه دشمن رو در رو شد. پیکار بی امان او را سخت تشنه کرد، به خیمه ها آمد، امّا بی آن که آب بنوشد، با همان حال تشنگی و جراحات دوباره به میدان رفت و جنگید تا به شهادت رسید. وقتی امام بر بالین او رسید، صورت به چهره خونین او نهاد و با نفرین بر دشمن، این جمله را تکرار کرد:

«علیِ علی الدّنیا بعدک العفا.»

 =============================

قاسم بن الحسن الگوی عاشقان

او نوجوانی است که هنوز به سنّ بلوغ نرسیده است، امّا در اوج معرفت، محبت و اطاعت گام برمیدارد.

اشتیاق او به شهادت زیباترین صحنه ای است که تاریخ به خود دیده است. وقتی در آن حلقه عاشقانه شب عاشورا، رخدادِ فردا روشن شد، او با نگرانی از این که ممکن است، از قافله عشق و شهادت عقب بماند از عموی خود میپرسد: «آیا من هم به شهادت میرسم؟» سؤال او سکوت را بر خیمه گاه امام حاکم میکند.

و امام میپرسد:

«کیف الموت عندک»

و قاسم زیباترین و رساترین جمله را بر زبان جاری میکند. میگوید:

«الموت عندی احلی من العسل.»

وقتی قاسم با اصرار از امام اذن میدان می طلبید و امام به دلیل کمی سنّ او اجازه نمیداد، پیوسته تقاضای خود را تکرار میکرد تا اجازه گرفت و به میدان رفت و پس از مبارزه ای بی امان شهد شهادت نوشید.

ابوالفرج از حمید بن مسلم روایت میکند:

«جوانی به میدان کارزار آمد که صورتش چون قرص ماه می درخشید. شمشیر در دست و پیراهن عربی و ازاری بر تن و کفش در پا داشت میخواست با شمشیری حمله کند، بند یکی از کفشهایش پاره شد. ایستاد تا آن را محکم کند، عمر بن سعد بن نفیل ازدی میگفت:«به خدا سوگند که به این دشمن حمله خواهم کرد.»

صورت بر نگرداند که شمشیر بر سرش فرود آمد. جوان به صورت به زمین افتاد و فریاد زد

و اعمّاه»

عمویش ابا عبدالله خود را بر بالین او رساند. او در حال جان دادن بود. پیکر او را آورد و کنار شهدای اهل بیت ( قرار داد.

 ===========================

عبدالله بن حسن الگوی ایثارگران

نوجوانی 11 ساله که برای دفاع از حریم ولایت جانبازی کرد. شیخ مفید مینویسد: «چون مالک بن النسر الکندی شمشیر بر سر حضرت فرود آورد، حضرت کلاه را از سرش بیرون آورد پارچه و کلاه دیگری خواست، سر مبارکش را با پارچه ست و کلاه بر سر نهاد و عمامه را روی آن بست شمر و اطرافیانش به جای خود برگشتند. امام کمی درنگ کرد و سپس برگشت. اطرافیان هم برگشتند و اطراف حضرت حلقه زدند. عبدالله بن الحسن که هنوز به حدّ بلوغ نرسیده بود از خیمه بیرون آمد و دوید تا خود را به عمویش برساند، زینب خود را به عبدالله رساند و خواست او را نگهدارد، امّا او قبول نکرد. امام فرمود: خواهرم او را بگیر و با خود ببر. عبدالله مقاومت کرد و گفت: به خدا سوگند! از عمویم جدا نمیشوم.»

بحر بن کعب به طرف حسین شمشیری فرود آورد. عبدالله فریاد زد: وای بر تو ای بد زاد! میخواهی عمویم را بکشی. دستش را سپر کرد. دست او جدا شد و آویزان گشت. فریاد زد یا عمّاه! حسین او را در آغوش کشید و گفت: برادر زاده! شکیبا باش؛ مصیبت را تحمّل کن و در انتظار پاداش نیکو باش. خداوند تو را به نیاکان صالح و اجداد شایسته ات ملحق خواهد کرد. سپس دستان مبارکش را به آسمان بلند کرد و فرمود:

«اللهمّ امسک علیهم قطره السّماء

و امنعهم برکات الارض و ... »

خدایا! قطره های آسمانی را از آنان امساک کن و برکات زمین را از آنان بگیر و ... .

 ============================

عبدالله بن حسین: الگوی کودکان

سربازی شیر خوار که در روز عاشورا در آغوش پدر به شهادت رسید. آن گاه امام جسد مبارکش را کنار خیمه ها در گودالی که حفر کرده بود، به خاک سپرد.

مسعودی، اصفهانی، طبری و دیگران نوشته اند:

هنگامی که حسین از زندگی مأیوس شد، به خیمه خود آمد. کودک خردسالش را خواست تا با او وداع کند، زینب  اورا آورد. حسین کودک را در بغل گرفت و به او نگریست که تیری آمد و به گلوی طفل اصابت کرد و به شهادت رسید. امام خونها را به آسمان می پاشید و میفرمود:

«اللهم ان حسبت عنّا النصر من السماء

فاجعل ذلک لما هو خیر لنا

و انتقم لنا من هؤلاء الظالمین

فلقد هون ما بی انّه بعینک

یا ارحم الرّاحمین»

پروردگارا! اگر نصرت آسمانی را از ما باز داشته ای، پس پیروزی ما را در هر موردی که به نفع ماست، نصیبمان فرما و از این مردم ستمگر انتقام ما را بگیر. آنچه بر من وارد شد، چون در منظر توست، برایم سهل است. ای مهربانترین مهربانان!

از امام باقر نقل شده است: «قطره ای از آن خونها بر زمین برنگشت.»

 ============================

مسلم بن عقیل، الگوی سفیران

او نماینده اعزامی سید الشهدا از مکّه به کوفه بود تا اوضاع بیعت گرفتن از مردم را بررسی کند. مسلم پسر عموی امام و مورد وثوق وی بود. در جنگ صفین در جناح راست لشکر علی شمشیر میزد. و در رشادت، جوانمردی و جنگ اوری مشهور بود. امام حسین در پاسخ دعوت نامه های مکرّر شیعیان و سران کوفه طیّ نامه ای مسلم بن عقیل را به عنوان «برادر، پسر عمو و فرد مورد اطمینان خود» معرّفی کرد. او سعی داشت برای امام از مردم بیعت بگیرد، حدود هجده هزار نفر با او به نفع امام بیعت کردند. با منصوب شدن ابن زیاد به ولایت کوفه به منظور مقابله با حرکت مسلم محل اختفای او معلوم شد. ابن زیاد با جمع کردن سران شهر و تطمیع و ایجاد رعب و وحشت همه را از اطراف سفیر امام پراکند. او در کوفه تنها ماند و در نهایت در کوچه های کوفه یک تنه با سربازان ابن زیاد جنگید تا دستگیر شد. او را به قصر ابن زیاد روانه کردند و به دستور ابن زیاد بالای قصر سر از بدنش جدا کردند و پیکرش را به زیر افکندند.

 ==========================

حبیب بن مظاهر: الگوی ریش سفیدان

او از طائفه بنی اسد، کوفی و از اصحاب رسول خدا بود. در جنگهای صفّین، نهروان و جمل در رکاب علی بود و از اصحاب خاصّ ایشان به شمار میرفت. از حاملان علم حضرت شمرده میشد و امام علی او را از اتّفاقات آینده آگاه ساخته بود. در نهضت مسلم در کوفه از کسانی بود که برای گرفتن بیعت، با او بسیار همکاری میکرد و از سران شیعه در کوفه بود. به امام نامه نوشت. او نزد امام حسین نیز مقام والایی داشت. امام در کربلا او را فرمانده جناح چپ سپاه خود کرد. حبیب تلاش کرد افرادی از طائفه بنی اسد را برای یاری امام بیاورد امّا سپاه اموی مانع پیوستن آنان به امام شدند.

حبیب که در آن هنگام 75 سال داشت، در شب عاشورا صحنه های زیبایی از فداکاری و شوق به شهادت به یادگار گذاشت. او وقتی مورد انتقاد یزید بن حصین قرار میگیرد که حبیب این چه وقت خنده است؟ پاسخ میدهد: «چه لحظه ای برای سرور از این ساعت شایسته تر! تنها بین ما و حور العین شمشیر آنان فاصله است.»

وقتی حبیب متوجه نگرانی زینب کبرا میشود با اهل بیت امام همدردی میکند و آنان را دلداری میدهد و به یاران امام هشدار میدهد که نکند حرفها و حرکات آنان سبب نگرانی بانوی بزرگ کربلا شده باشد.

روز عاشورا حبیب با سن بالایی که دارد در مبارزه خود 62 نفر را میکشد و سرانجام شهد شهادت را مینوشد.

 =======================

زهیر بن قین: الگوی رهیافتگان

او ابتدا از هواداران عثمان بود و بر اساس تبلیغات مسموم دشمن چنان میپنداشت که عثمان مظلوم کشته شده است. بر همین اساس با علی میانه خوبی نداشت. این ذهنیّت همراه با رعب و وحشتی که بنی امیّه ایجاد کرده بود، باعث میشد تا از امام حسین نیز فاصله بگیرد. در سال 60 هـ .ق. او نیز همراه خانواده اش به حج رفته بود و در راه برگشت به کوفه در منزل «زرود» اردو زد. وقتی امام خیمه او را دید، قاصدی به دنبالش فرستاد و پیغام داد: «ان القنی الکلّمک»

با من ملاقات کن تا با تو سخن بگویم. وقتی زهیر از ملاقات با امام امتناع ورزید، مورد انتقاد همسرش «دلهم بنت عمر» قرار گرفت و وادار شد به سوی امام برود. پس از لحظاتی زهیر برگشت و دستور داد خیمه اش را برچینند و کنار خیمه امام حسین بر پا کنند. تاریخ گفت و گوی امام را با او ثبت نکرده است. او از آن لحظه ره یافت و حسینی شد. در میان قومش از شرافت بالایی برخوردار بود و مردی دلیر و جنگ آوری مشهور بود. به همسرش رو کرد و گفت: تو آزادی؛ پیش خانواده ات برو که دوست ندارم، ضرری از جانب من به تو برسد. سپس به همراهانش گفت: هر که مایل است، از من پیروی کند و گرنه برای همیشه از هم جدا میشویم. سپس از حادثه ای که برای او و سلمان فارسی در محل بلنجر پیش آمده بود، یاد کرد. سلمان به او گفته بود: «چون جوانان آل محمد را درک کردید و همراه آنان جنگیدید، آن وقت از توفیقی که نصیب شما گشته، بیشتر خوشحال میشوید.»

او در کربلا به فرماندهی جناح راست لشکر امام حسین منصوب شد و شب عاشورا بهترین و زیباترین صحنه های وفاداری را تثبیت کرد.

 =============================

حرّ بن یزید ریاحی: الگوی توبه کنندگان

او از خاندان های معروف عراق و رؤسای کوفیان بود. به درخواست ابن زیاد برای مبارزه با حسین فرا خوانده شد و به سرکردگی هزار سوار برگزیده شد. گفته اند: وقتی از دارالاماره با مأموریت بستن راه بر امام حسین بیرون آمد، ندایی شنید که: ای حرّ! تو را مژده باد به بهشت ... .

این موضوع برای او سؤال برانگیز بود که بهشت با جنگیدن با حسین بن علی چگونه ممکن است؟ او با لشکرش در منزل قصر بنی مقاتل باشراف راه را بر امام میبندد و نسبت به توقف کاروان کربلا پافشاری میکند. امام با ناراحتی به او میفرماید:

«ثکلتک امّک» مادرت به عزایت بنشیند.

اما حرّ با شناختی که از امام دارد و مقام و منزلت مادرش را میداند حرمت نگه میدارد و پاسخ نمیدهد.

او با کاروان امام مماشات میکند تا دستور توقف آنان میرسد. حرّ که از ابتدای حرکت، بر سر دو راهی حق و باطل با خود کشمکش داشت، با جدّی شدن جنگ در روز عاشورا در حساسّترین لحظه برترین انتخاب را در زندگی انجام میدهد و به بهانه آب دادن اسبش از وادی ظلمت به بهشت هدایت قدم میگذارد و با توبه ای عملی، شکوه اراده انسان را در گزینش راه درست نشان میدهد.

او اذن میدان گرفت تا اوّلین نفر باشد که به میدان میرود. با خطابه ای مؤثر عدّه ای را از جنگیدن با امام حسین منصرف میکند و پس از جنگی بی امان به شهادت میرسد. امام نیز بر بالین او حاضر میشود و خطاب به او میفرماید:

«انت الحرّ

کما سمّتک امّک

و انت الحرّ فی الدّنیا

و انت الحرّ فی الاخره»

تو همان گونه که مادرت نامت را حرّ نهاده، حر و آزادی آزاد در دنیا و آ خرت.

 =========================

جَون بن جوّی: الگوی آزادگان

او غلام ابوذر غفّاری است که پس از شهادت مولایش به مدینه برگشت و در خدمت اهل بیت( در آمد. از مدینه تا مکّه امام را همراهی کرد و از آن جا به کربلا آمد. چون به اسلحه سازی و اسلحه شناسی آشنا بود، به نقل ابن اثیر و طبری شب عاشورا هم به کار اصلاح سلاحها اشتغال داشت.

با این که سن او زیاد بود، روز عاشورا اذن طلبید. امام به او رخصت داد و آزادش کرد، امّا او به امام عرض کرد: گرچه نسبم پست و بویم ناخوش و چهره ام سیاه است. ولی میخواهم به بهشت بروم و شرافت یابم و رو سفید شوم. از شما جدا نمیشوم تا خون سیاهم با خون شما آمیخته شود. وقتی پس از رزمی قهرمانانه به شهادت رسید، امام بالای سر او آمد و چنین دعا کرد:

«اللهمّ بیّض وجهه

و طیّب ریحه

و احشر مع الابرار

و عرّف بینه و بین محمّد و آل محمّد»

پروردگارا! صورتش را سفید و بویش را خوش گردان و او را با ابرار محشور کن و بین او و محمّد و آل محمّد آشنایی ده.

امام باقر از امام سجاد روایت میکند: «پس از عاشورا که مردم برای دفن کشته ها به میدان می آمدند، پس از ده روز بدن جون را در حالی یافتند که بوی مشک از آن به مشام میرسید.»

 =============================

عابس ابن ابی شبیب شاکری ـ الگوی شجاعان:

عابس از رجال برجسته شیعه و مردی دلیر، سخنور، کوشا، شب زنده دار و از طایفه بنی شاکر بود؛ طایفه ای که از شیعیان مخلص و فداکار در راه ولایت امیر المؤمنین بودند و از شجاعان عرب به شمار میآمدند، به آنان «فتیان العرب» میگفتند.

دلاوریهای او در کربلا مشهور است. رشادتهای او چنان بود که سپاه کوفه از نبرد تن به تن با وی ناتوان بودند. به دستور عمر سعد از اطراف او را سنگباران کردند. او هم زره را از تن بیرون آورد و کلاه خود از سر برداشت و با تیغ بر دشمن حمله کرد. و آن قدر یک تنه جنگید تا در قلب میدان و محاصره دشمن به شهادت رسید.

 ============================

 

الگوهای رفتاری کربلا

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

==========================

کربلا و الگوهای رفتاری

بی شک حادثه عاشورا به عنوان یکی از بی نظیرترین حوادث تاریخ از زوایای مختلف قابل بررسی است. این واقعه که در کمترین زمان و با افرادی معدود رخ داد، همیشه به عنوان انقلاب بزرگ بر تارک تاریخ بشر میدرخشد و همه تحلیل گران را به اعجاب وامی دارد.

با توجّه به جایگاه قیام عاشورا باید از این زاویه مهم نیز به آن نگریست که رویکرد کاربردی آن برای انسانها چیست؟

روضه قاسم ابن الحسن:

کیفیت شهادت قاسم بن حسن علیه‌السلام

پس از شهادت حضرت على اکبر علیه‌السلام حضرت قاسم بن حسن آماده پیکار شد. او نوجوانى بود که هنوز به سنّ بلوغ نرسیده بود. هنگامى که نزد امام علیه‌السلام آمد و نگاه آن حضرت به او افتاد وى را در آغوش گرفت، با هم چنان گریستند که از حال رفتند. قاسم اجازه میدان رفتن خواست، ولى امام حسین علیه‌السلام نپذیرفت، آنقدر دست و پاى امام را بوسه زد تا رضایت امام را جلب کرد و در حالى که اشک مى‌‏ریخت به میدان آمد و این رجز را مى‏‌خواند:

إِنْ تُنْکِرُونی فَأَنَا ابْنُ الْحَسَنِ /

سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفى‏ وَ الْمُؤْتَمَنِ

‏ هذا حُسَیْنٌ کَالْأَسِیرِ الْمُرْتَهَنِ /

بَیْنَ اناسٍ لَاسُقُوا صَوْبَ الْمُزَنِ‏

«اگر مرا نمى‌‏شناسید بدانید من فرزند امام حسنم! که او فرزند پیامبر برگزیده و امین خداست! این حسین علیه‌السلام است که همانند اسیرى است گروگان، میان گروهى که خداوند آنان را از باران رحمت خود سیراب نکند». چهره مبارکش همانند پاره ماه مى‌‏درخشید، پیکار سختى کرد تا آنجا که با سنّ کمش سى و پنج نفر را بر زمین افکند.

حمید بن مسلم مى‏گوید: من در لشکر ابن سعد بودم به این نوجوان مى‏نگریستم که پیراهن و لباسى بلند به تن و نعلینى به پا داشت که بند یکى پاره بود. فراموش نمى‌‏کنم که بند نعلین چپش بود.

عمرو بن سعد أزْدى گفت: به خدا سوگند! من به او حمله مى‏کنم (تا وى را از پاى درآورم) گفتم: سبحان اللَّه، این چه تصمیمى است؟ به خدا سوگند! اگر این نوجوان بر من حمله کند من به سوى وى دست تعدّى دراز نخواهم کرد. همان گروهى که وى را احاطه کرده‏اند، او را بس است. گفت: نه، هرگز! به خدا سوگند! من بر او یورش خواهم برد، پس حمله کرد و برنگشت تا آن که با شمشیرش فرق او را شکافت. قاسم علیه‌السلام با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عموجان! مرا دریاب.

امام علیه‌السلام چون باز شکارى صف‏ها را شکافت و مانند شیر ژیان حمله کرد و با شمشیر بر عمرو -قاتل قاسم- ضربتى زد که دستش را از بدن جدا کرد، عمرو در حالى که فریاد مى‌‏کشید گریخت، کوفیان خواستند وى را از دست امام علیه‌السلام نجات دهند، ولى بدنش زیر سم اسبان قرار گرفت و کشته شد. هنگامى که گرد و غبار فرو نشست، دیدند امام علیه‌السلام بر بالین قاسم علیه‌السلام نشسته است و قاسم پاهایش را بر زمین مى‏ساید. امام حسین علیه‌السلام فرمود:

«عَزَّ وَاللَّهِ عَلى‏ عَمِّکَ أَنْ تَدْعوُهُ فَلا یُجیبُکَ، أَوْ یُجیبُکَ فَلا یُعینُکَ، أَوْ یُعینُکَ فَلا یُغْنی عَنْکَ، بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ»

«به خدا سوگند! بر عمویت ناگوار است که وى را بخوانى ولى نتواند به تو پاسخى دهد، یا پاسخى دهد ولى نتواند تو را یارى کند و یا به کمکت بشتابد ولى تو را بى نیاز نکند. دور باد (از رحمت خدا) گروهى که تو را کشتند». در روایت دیگرى آمده است که امام علیه‌السلام فرمود:

«بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ، وَ مَنْ خَصْمَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فیکَ جَدُّکَ. عَزَّ وَ اللَّهِ عَلى‏ عَمِّکَ أَنْ تَدْعُوهُ فَلا یُجیبُکَ، أَوْ یُجیبُکَ ثُمَّ لا یَنْفَعُکَ، یَوْمٌ وَاللَّهِ کَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ»

«دور باد (از رحمت خدا) گروهى که تو را کشتند و خونخواه تو از اینان در قیامت جدّ تو خواهد بود. به خدا سوگند! بر عمویت دشوار است که وى را بخوانى ولى نتواند پاسخ دهد یا پاسخ دهد ولى به حال تو سودى نبخشد. به خدا سوگند! امروز روزى است که رنج و مظلومیّت عمویت فراوان و یاورش اندک است». سپس امام علیه‌السلام پیکر خونین قاسم علیه‌السلام را برداشت و به سوى خیمه ‏ها روانه شد. راوى مى‏گوید: گویا هم اکنون مى‏‌بینم سینه‌‏اش به سینه امام چسبیده بود و پاهایش‏ به زمین کشیده مى‏شد، با خود گفتم: امام چه مى‏‌کند؟ دیدم او را آورده کنار شهداى اهل بیت علیه‌السلام قرار داد و آنگاه به خدا عرض کرد:

«اللَّهُمَّ أَحِصَّهُمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً، وَ لا تَغْفِرْ لَهُمْ أَبَداً؛ صَبْراً یا بَنی عُمُومَتی، صَبْراً یا أَهْلَ بَیْتی، لا رَأَیْتُمْ هَواناً بَعْدَ هذَا الْیَوْمِ أَبَدا»

خدایا! از تعدادشان بکاه و آنان را پراکنده ساز و به قتل برسان و هیچ کس از آنان را باقى مگذار و هرگز آنان را نیامرز! اى عموزادگانم! صبر پیشه سازید! اى اهل بیتم! صبر کنید! بعد از این روز هرگز خوارى نبینید!».

(مقتل الحسین خوارزمی،‌ج 2 ص 27 ؛

بحارالانوار علامه مجلسی، ج 45 ص 34 ؛

عاشورا ریشه‌ها، انگیزه‌ها، رویدادها، پیامدها، ص 482)

================================

داستان شهادت قاسم از زبان استاد شهید مرتضی مطهری

همین طفل سیزده ساله مى‏آید خدمت اباعبدالله در حالى که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است، اسلحه‏ اى به تنش راست نمى‏آید. زره ‏ها را براى مردان بزرگ ساخته‏‌اند نه براى بچه‌‏هاى کوچک. کلاه‌خُودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه کوچک. عرض کرد: عمو جان! نوبت من است، اجازه بدهید به میدان بروم. (در روز عاشورا هیچ کس بدون اجازه اباعبدالله به میدان نمى‏رفت. هرکس وقتى مى‏آمد، اول سلامى عرض مى‏کرد: السّلام علیک یا اباعبداللَّه، به من اجازه بدهید.) اباعبدالله به این زودی‌ها به او اجازه نداد. او شروع کرد به گریه کردن. قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن. نوشته‏ اند:

«فَجَعَلَ یُقَبِّلُ یَدَیْهِ وَ رِجْلَیْهِ»

یعنى قاسم شروع کرد دستها و پاهاى اباعبداللَّه را بوسیدن. آیا این [صحنه‏] براى این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت کند؟ او اصرار مى‌‏کند و اباعبداللَّه انکار. اباعبداللَّه مى‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مى‏خواهى بروى برو، اما با لفظ به او اجازه نداد، بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت: بیا فرزند برادر، مى‏خواهم با تو خداحافظى کنم. قاسم دست به گردن اباعبداللَّه انداخت و اباعبداللَّه دست به گردن جناب قاسم. نوشته‏ اند این عمو و برادرزاده آنقدر در این صحنه گریه کردند- اصحاب و اهل بیت اباعبداللَّه ناظر این صحنه جانگداز بودند- که هر دو بى‏حال و از یکدیگر جدا شدند. این طفل فوراً سوار بر اسب خودش شد. راوى که در لشکر عمرسعد بود مى‏گوید: یکمرتبه ما بچه ‏اى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است و به پایش هم چکمه ‏اى نیست، کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمى‏رود که پاى چپش بود، و تعبیرش این است:

«کَانَّهُ فَلْقَةُ الْقَمَرِ»

گویى این بچه پاره‏ اى از ماه بود، اینقدر زیبا بود. همان راوى مى‏گوید: قاسم که داشت مى‏آمد، هنوز دانه‏ هاى اشکش مى‏ریخت. رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفى مى‏کردند که من کى هستم. همه متحیّرند که این بچه کیست؟ همین که مقابل مردم ایستاد، فریادش بلند شد:

انْ تَنْکُرونى فَا نَا ابْنُ الْحَسَن /

سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى الْمُؤْتَمَن‏

هذَا الْحُسَیْنُ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن /

بَیْنَ اناسٍ لاسُقوا صوبَ الْمَزَن

جناب قاسم به میدان مى‏رود. اباعبداللَّه اسب خودشان را حاضر کرده و [افسار آن را] به دست گرفته ‏اند و گویى منتظر فرصتى هستند که وظیفه خودشان را انجام بدهند. من نمى‏دانم دیگر قلب اباعبداللَّه در آن وقت چه حالى داشت. منتظر است، منتظر صداى قاسم که ناگهان فریاد «یا عمّاه» قاسم بلند شد. راوى مى‏گوید: ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد. تعبیر او این است که مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه جنگ رساند. نوشته‏ اند بعد از آنکه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر مى‏خواست سر قاسم را از بدن جدا کند ولى هنگامى که دیدند اباعبداللَّه آمد، همه فرار کردند و همان کسى که به قصد قتل قاسم آمده بود، زیر دست و پاى اسبان پایمال شد. از بس که ترسیدند، رفیق خودشان را زیر سم اسبهاى خودشان پایمال کردند. جمعیتْ زیاد، اسبها حرکت کرده ‏اند، چشم چشم را نمى‏بیند.

به قول فردوسى:

ز سمّ ستوران در آن پهن دشت 

زمین شد شش و آسمان گشت هشت‏

هیچ کس نمى‏داند که قضیه از چه قرار است.

«وَ انْجَلَتِ الْغَبَرَةُ»

همینکه غبارها نشست، حسین را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته است. (من این را فراموش نمى‏کنم؛ خدا رحمت کند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را، گفت: یک بار من در حضور مرحوم آیت اللَّه حائرى این روضه را- که متن تاریخ است، عین مقتل است و یک کلمه کم و زیاد در آن نیست- خواندم. به قدرى مرحوم حاج شیخ گریه کرد که بى تاب شد. بعد به من گفت: فلانى! خواهش مى‏کنم بعد از این در هر مجلسى که من هستم این قسمت را نخوان که من تاب شنیدنش را ندارم). درحالى که جناب قاسم‏ آخرین لحظاتش را طى مى‏کند و از شدت درد پاهایش را به زمین مى‏کوبد

(وَالْغُلامُ یَفْحَصُ بِرِجْلَیْهِ)

شنیدند که اباعبداللَّه چنین مى‏گوید:

«یَعِزُّ وَاللَّهِ عَلى‏ عَمِّکَ انْ تَدْعُوَهُ فَلایَنْفَعُکَ صَوْتُهُ»

پسر برادرم! چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عمّاه، ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد؛ چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم.

و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظیم و صلّى اللَّه على محمّد و اله الطاهرین.

(مجموعه آثار استاد مطهری ج 17 ص376)

بسم الله الرحمن الرحیم

روضه علی اصغر علیه السلام:

مختصات :

1- امام حسین علیه السلام برای تشنگی علی اصغر از علی اصغر خجالت کشید.

2- امام حسین علیه السلام برای علی اصغر از همسرش رباب خجالت کشید.

3- تنها خونی که روی زمین ریخته نشد خون علی اصغر بود.

4- تنها جایی که امام حسین علیه السلام خطاب به دشمن فرمود :

مُنُّوا علی الحسین .

بیایید منت بگذارید علی را سیراب کنید.

5- تنها شهیدی که امام بر او نماز خواند.

6- تنها شهیدی که امام بدن او را قبل از دفن به خونش آغشته کرد.

7- تنها شهیدی که امام او را دفن کرد.

8- تنها شهیدی که برای برگرداندن آن امام حسین علیه السلام متحیر بود میرفت و برمیگشت تا بلکه رباب برگردد زیرا در مقابل خیمه ها رباب منتظر ایستاده بود.

9- تنها جایی که خدا به حسین علیه السلام تسلیت گفت در مصیبت علی اصغر علیه السلام است.

10 - تنها شهیدی که به امام حسین علیه السلام خطاب شد او را به ما بسپار .

دَعهُ یا حسین

فان له مرضعا فی الجنة.

او را به ما بسپار برای او در بهشت مرضعه و دایه ای میباشد.

11- تنها شهیدی که بدرستی قبر او معلوم نیست ولو در خواب حضرت را دیدند که فرمود قبر او روی سینه من است اما در این صفت به جده اش حضرت زهرا سلام الله علیها و عمویش حضرت محسن علیه السلام   اقتدا کرده است .

12-تنها شهیدی که  امام سجاد علیه السلام کرارا از قاتل او خبر میگرفت و مرتب او را نفرین میکرد .

میفرمود:

اللهم اذقه حر الحدید 

اللهم اذقه حر النار.

13-تنها شهیدی که در خوردن تیر سه شعبه با عمویش حضرت عباس علیه السلام و پدرش امام حسین علیه السلام شریک است.

14-تنها شهیدی که او را نبش قبر کردند بدن را بیرون آوردند و سر از بدن جدا کردند.

================================

سفارش امام زمان علیه السلام به روضه علی اصغر علیه السلام:

مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی مشکلی با حکومت پیدا کرده بود فرمود بروید متوسل بشوید به امام زمان علیه السلام تا آقا عنایتی بفرمایند.

چند نفر از علما (برخی میگویند مرحوم آیت الله العظمی اراکی و بهاءالدینی و گلپایگانی و بافقی ) به مسجد جمکران رفتند تا صبح متوسل شده بودند مرحوم آیت الله بافقی فرموده بود برویم من جواب را گرفتم . آمدند محضر حاج شیخ. ایشان بیان نموده بود که حضرت بقیةالله فرمودند به شیخ بگویید برای رفع مشکلتان  در حرم عمه جانم فاطمه معصومه سلام الله علیها روضه علی اصغر بخوانید مرحوم حاج شیخ دستور برگزاری مجلس روضه را در حرم بی بی صادر میکنند

روز اول که روضه را خواندند مشکل حل شد اما حاج شیخ سه روز روضه علی اصغر گرفت.

===============================

توسل میرزای قمی:

میرزای قمی هر وقت با مشکلی مواجه میشد میفرمود بروید یک ذاکری را یاورید بیاید برایم روضه علی اصغر علیه السلام را بخواند

===============================

ماجرای ابوخلیق:

از ابوخلیق که در کربلا بود پرسیدند  گاهی در کربلا دل تو سوخت گفت : بله آنجا که حسین علیه السلام برای طفلش آب خواست اما یک مرتبه قنداقه روی دستش پر از خون علی اصغر شد

===============================

امام حسین علیه السلام  از کجا فهمید که علی اصغر شهید شد؟

نقلها متفاوت است

1- همینطور که علی را روی دست گرفته بود گردن علی شل شد و روی دست بابا خم شد

2- علی بر روی دست بابا دست و پا زد امام حسین علیه السلام متوجه شد دید علی را تیر زدند

3-مرحوم حاج شیخ عباس قمی میفرمایند همینطور که امام حسین علیه السلام از آنان آب طلب میفرمود

و دَمُهُ یَجری علی صدر الحسین علیه السلام

یک وقت متوجه شد بر روی سینه اش خون تازه از گلوی علی اصغر جاری است

================================

مقتل:

وقتی صدای گریه و ناله اهل حرم را شنید به خیمه ها رفت تا آنان را آرام سازد فرمود

ناولونی علیا

ابنی الطفل

حتی اودعَه

علی را گرفت و سر را پایین آورد و بوسید تا خدا حافظی کند بعد او را به خواهرش ام کلثوم علیهاالسلام داد فرمود مراقب او باشید

یا اختاه

اوصیک بولدی الأصغر خیرا ،

فانه طفل صغیر

عرض کرد این کودک تشنه است دوباره حضرت او را گرفتند در آغوش خود قرار دادند به سوی دشمن آوردند مقابل دشمن فرمود:

یا قوم

ان لم ترحمونی

فارحموا هذا الطفل ،

اما ترونه کیف یتلظی عطشا

همهمه میان لشکر شد که مگر یک ظرف آب برای طفل چقدر است باید به طفل آب داد

عمر سعد لعنةالله علیه دید خوف اختلاف است صدا زد حرمله بزن

گفت امیر پدر را نشانه بگیرم یا پسر را . صدا زد مگر سفیدی زیر گلوی علی را نمیبینی

حرمله تیر زد

فذبح الطفل

من الورید الی الورید

و من الأذن الی الأذن

=================================

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

=========================

صبر و بردباری

یکی دیگر از صفات نیکو و کلیدی انسان، صفت صبر و بردباری است
صبر حالتی است نفسانی که اگر به حدّ اعلای خود برسد انسان را از بی‏قراری و اضطراب و شکایت از قضای الهی در برابر حوادث باز می‏دارد و قدرت ایستادگی در مقابل نفس و خواسته‏ های آن را پیدا می‏کند و بر انجام واجبات و طاعات پایدار خواهد ماند؛ به همین جهت در منابع دینی صبر به سه قسم تقسیم شده است؛

1-صبر در مقابل بلاها و مصائب

2-صبر بر اطاعت و بندگی

3-صبر در مقابل گناهان و شهوات 

=========================

صبر در قرآن

در قرآن کریم، آیات فراوانی درباره صبر و استقامت آمده است. گاهی به انبیاء و مؤمنان، دستور می‏دهد که صبر کنید، مانند:

«واَصْبِر عَلی ما اَصابَکَ اِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الاُمُورِ»؛

«و در برابر مصایبی که به تو می‏رسد شکیبا باش که این از کارهای مهم است.»

«فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّه‏ِ حَقٌ»؛ 

«پس صبر و شکیبایی پیشه کن که وعده خدا حق است.»

و گاهی دستور می‏دهد که همدیگر را به صبر توصیه نمایید، مانند

«وتواصَوْ بالصَّبْرِ»؛

 «همدیگر را به صبر سفارش کنید.»

و گاه صابران را با زبانهای مختلف مورد تشویق و بشارت قرار می‏دهد، مانند:

«وَبَشِّرِ الصّابِرینَ»؛

«به صابران بشارت ده».

«وَاللّه‏ُ یُحِبُّ الصّابِرینَ»؛

«خداوند صابران را دوست دارد.»

«اِنَّ اللّه‏َ مَعَ الصابِرینَ»؛ 

  «براستی خداوند با بردباران است.»

و در آیه‏ ای دستور می‏دهد که از صبر استمداد بجویید:

«اِسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ»؛ 

«از صبر یاری بجویید.»

و در برخی آیات پاداش بی‏حساب صبر و شکیبایی را گوشزد نموده است،

مانند این آیات:

«وَلَنَجْزِیَنَّ الَّذین صَبَرُوا اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ»؛

  «و به کسانی که صبر و استقامت پیشه کردند، مطابق بهترین اعمالی که انجام می‏دادند پاداش خواهیم داد.»

«وَنِعْمَ اَجْرُ العامِلینَ اَلَّذینَ صَبَرُوا»

«چه خوب است پاداش عمل‏ کنندگان؛ همانها که صبر و استقامت ورزیدند.»

«اِنَّما یُوَفَّی الصّابِروُن اَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ»؛ 

  «همانا صابران اجر و پاداش خود را بی‏حساب دریافت می‏دارند.

============================

 صبر در روایات

در روایات هم به تعبیرات ارزشمندی درباره صبر برمی‏خوریم، مانند:

1. پیامبر اکرم صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

«اَلصَّبْرُ کَنْزٌ مِنْ کُنُوزِ الجَنَّةِ؛ 

صبر گنجی از گنجهای بهشت است.

========================

2. علی علیه ‏السلام:

«اَلصَّبْرُ عَوْنٌ عَلی کُلِ ‏اَمْرٍ؛ 

صبر به [پیشرفت] هر کاری کمک می‏کند. و فرمود:

«اِنْ صَبَرْتَ أَدْرَکْتَ بِصَبْرِکَ مَنازِلَ الاَْبرارِ؛ 

اگر صبر کنی به مقامات ابرار می‏رسی.»

============================

3. در روایتی می‏خوانیم:

«واَلصَّبْرُ رَأْسُ الایمانِ، فَلا ایمانَ لِمَنْ لا صَبْر لَه؛ 

بردباری سر ایمان است، پس هر کسی صبر نداشته باشد، ایمان ندارد.»

========================

4. امام صادق علیه ‏السلام فرمود:

«اِنّا صُبَّرٌ وَ شیعَتُنا اَصْبَرُ مِنّا

لاَِنّا نَصْبِرُ عَلی ما نَعْلَمُ

وَشیعَتُنا یَصْبِروُنَ عَلی ما لا یَعْلَمُونَ؛

ما خیلی بردباریم و شیعیان ما از ما بردبارترند، چرا که ما بر آنچه می‏دانیم صبر می‏کنیم ولی شیعیان ما بر چیزهایی که آگاهی از [عواقب] آن ندارند شکیبایی می‏کنند.»

========================

5. از حضرت مسیح علیه‏ السلام نقل شده است که فرمود:

«اِنَّکمْ لا تُدْرِکُونَ ما تُحِبُّونَ اِلاّ بِصَبْرِکُمْ عَلی ما تَکْرَهُونَ؛

براستی شما به آنچه دوست دارید نمی‏رسید مگر با صبر و بردباری بر آنچه بد می‏دارید.»

========================

6. امام حسین علیه‏ السلام فرمودند:

«مَنْ اَصابَتْهُ مُصِیبَةٌ فَقالَ اِذا ذَکَرَها «اِنّا للّه‏ِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجعُون»

جَدَّدَ اللّه‏ُ لَهُ مِنْ اَجْرِها مِثْلَ ما کانَ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ؛

هر کسی مصیبتی به او رسد، پس هرگاه که به یاد آن مصیبت می‏افتد بگوید: «ما از خداییم و به سوی خدا باز می‏گردیم.»، خداوند در روز قیامت پاداش او را [هر مقدار که تکرار کند] به میزان پاداش مصیبتی که به او رسیده است تجدید می‏کند.»

===========================

7. امام صادق علیه‏ السلام درباره آثار صبر فرمودند:

«اَلصَّبْرُ یُظْهِرُ ما فی بَواطِنِ الْعبادِ مِنَ النُّورِ وَالصَّفاءِ،

وَالْجَزَعُ یُظْهِرُ ما فی بَواطِنِهِمْ مِنَ الظُّلْمَةِ وَالْوَحْشَةِ

صبر، آنچه را که در درون بندگان از نور و صفا وجود دارد، آشکار می‏سازد، و ناشکیبایی، آنچه را که در درون آنها از ظلمت و وحشت است ظاهر می‏سازد.»

=============================

 صبر در سیره امام حسین

اگر بنا است برای صبر و صابران الگوی کامل و جامعی معرّفی نمود، یکی از آنها سرور شهیدان، حسین بن علی علیه‏ السلام است که صبر را با تمام اقسام و ابعادش در زندگی و رفتار خویش به بشریّت نشان داد و با سرکشیدن جام تلخ صبر و بردباری، تمام ثمرات شیرین آن را در دنیا و آخرت نصیب خویش نمود. او از کودکی در مقابل فقر و نداری، مصائب مادر و پدر و برادر، ظلم های ستم‏گران، آوارگی از مدینه تا کربلا، تشنگی و گرسنگی، شهادت برادران و فرزندان و یاران و صدها مصیبت دیگر صبر و شکیبایی نمود تا آنجا که صبر را نیز از تحمل و بردباری خود خجل کرد. اینک به برخی از نمونه‏ هایی که در تاریخ و روایات به آنها اشاره شده می‏پردازیم

===============================

1. صبر در مقابل ستمگری معاویه:

پس از شهادت امام مجتبی علیه‏ السلام، گروهی از کوفیان و دیگر شهرها به امام حسین علیه‏ السلام نامه نوشتند و تقاضای قیام کردند. امام در جواب آنها فرمود:

«همانا نظر برادرم ـ که خدا او را رحمت فرماید ـ وفاداری به پیمان صلح بود، و نظر من مبارزه و جهاد با ستم‏کاران است که رستگاری و پیروزی به همراه دارد، پس تا معاویه زنده است، در جای خود باشید [و صبر پیشه کنید،] پنهان کاری نمایید، اهداف خود را مخفی کنید تا مورد سوء ظن قرار نگیرید، پس هرگاه معاویه از دنیا برود و من زنده باشم، نظر نهایی خود را به شما اعلام می‏کند، ان شاء اللّه‏.»

در نامه فوق حضرت علی‏رغم نظر خویش، فقط به خاطر تعهد نسبت به صلح امام حسن علیه ‏السلام با معاویه، هم خود و هم یاران خویش را دعوت به صبر و تحمّل می‏کند.

در جای دیگر فرمود:

«قَدْ کانَ صُلْحٌ وَکانَتْ بَیْعَةً کُنْتُ لَها کارِها

فَانْتَظِروُا مادامَ هذَا الرَّجُلُ حَیّا

فَاِنْ یُهْلَکْ نَظَرْنا وَنَظَرْتُمْ

قرارداد صلح و بیعتی [بین ما] وجود دارد که خوشایند من نیست [ولی با این حال صبر و تحمّل می‏کنم.] شما هم تا معاویه زنده است منتظر باشید، پس آنگاه که بمیرد ما و شما تجدید نظر می‏کنیم.»

==============================

2. صبر در مقابل اهانت به جنازه امام حسن علیه ‏السلام:

وقتی مراسم غسل و تکفین امام حسن علیه‏ السلام تمام شد، امام حسین علیه ‏السلام بر آن نماز گذارد و قصد داشت برادر را در کنار قبر رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله دفن کند. مروان، داماد عثمان، سوار بر قاطری شد و خود را به عایشه رساند و او را تحریک کرد که جلو این کار را بگیرد. اندکی بعد تعدادی از مخالفان به رهبری عایشه صف کشیدند و خطاب به امام حسین علیه ‏السلام گفتند: سوگند به خدا نمی‏گذاریم حسن را در کنار قبر رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله دفن کنید. امام حسین علیه‏ السلام فرمودند:

«اینجا خانه رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله است و تو ای عایشه یکی از همسران نُه‏گانه آن حضرت هستی، که اگر حق تو محاسبه شود به اندازه جایگاه قدمهای خود از این خانه سهم داری.»

در اینجا بنی‏ هاشم دست به شمشیر بردند و نزدیک بود جنگی پدید آید؛ اما امام حسین علیه ‏السلام به خاطر عمل کردن به وصیت برادرشان مبنی بر اینکه خون‏ریزی صورت نگیرد، صبر کردند و فرمودند:

«اللّه‏َ اللّه‏َ اَنْ تَفْعَلُوا وتُضَیِّعُوا وَصِیَّةَ اَخی

وَقالَ لِعائِشَةَ:

وَاللّه‏ِ لَوْلا اَنَّ اَبا مُحَمّدٍ اَوْصی اِلیَّ اَنْ لا اُهْریقُ مَحْجَمَةُ دَمٍ

لَدَفَنْتُهُ وَلَوْ رَغِمَ اَنْفُکِ

خدا را، خدا را [پروا کنید]، مبادا کاری انجام دهید که وصیّت برادرم ضایع گردد.»

و خطاب به عایشه فرمود:

«سوگند به خدا! اگر برادرم وصیّت نکرده بود که مبادا قطره‏ای خون ریخته شود، او را [در کنار پیامبر] دفن می‏کردم ولو اینکه بینی تو به خاک می‏مالیده شود.»

ولی عایشه و طرفداران او دست برنداشتند، و با برخورد مسلحانه جنازه را تیرباران کردند.

============================

3. فقط صابران بیایند:

امام حسین علیه‏ السلام هر چند یاران و اصحاب معدودی داشت، ولی این‏گونه نبود که هر کس را به یاری دعوت کند، و نصرت هر بی‏صبر و تحمّلی را بپذیرد؛ بلکه با صراحت اعلام کرد که فقط صابران بیایند و بمانند:

«اَیُّهَا النّاسُ

فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ یَصْبِرُ عَلی حَدِّ السَّیْفِ وَطَعْنِ الاَْسِنَّةِ

فَلْیَقُمْ مَعَنا

وَ اِلاّ فَلْیَنْصَرِفْ عَنّا

ای مردم! هر کدام از شما که می‏تواند بر تیزی شمشیر و ضربات نیزه‏ها صبر کند با ما قیام کند [و بماند] وگرنه از میان ما بیرون رود [و خود را نجات دهد].»

گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما سرگیرد و بیرون رود از کربلای ما

==========================

4. صبر تا مرز تنهایی:

آن حضرت در گوشه‏ ای از نامه‏ اش به محمد حنفیه نوشت:

«فَمَنْ قَبِلَنی بِقَبُولِ الْحَقِّ

فَاللّه‏ُ اَوْلی بِالْحَقِّ

وَمَنْ رَدَّ عَلَیَّ هذا

اَصْبِرُ

حَتّی یَقْضِیَ اللّه‏ُ بَیْنی وَبَیْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِّ

پس هرکس حقیقت مرا بپذیرد [و از من پیروی کند، راه خدا را پذیرفته و] خدا به حق اولی است و هر کس رَدْ کند [و من را تنها گذارد] صبر می‏کنم تا خداوند میان من و این قوم به حق داوری کند.»

===========================

5. روز عاشورا و صبر بی‏ پایان:

وقتی روز عاشورا فرا رسید و فشار نظامی، تشنگی و مشکلات دیگر هجوم آوردند، یاران اطراف حسین علیه ‏السلام را گرفتند و نگاه به چهره او دوختند، تا ببینند چه رهنمودی می‏دهد. امام حسین علیه‏ السلام به راستی صحنه ‏های بسیار زیبایی از پشت پرده‏ های صبر را به نمایش گذاشت که به برخی موارد آن اشاره می‏شود:

===========================

الف) خطاب به یاران با چهره ‏ای گشاده و با نفس آرام فرمود:

«صَبْرا بَنِی الْکِرامِ

فَمَا الْمَوْتُ اِلاّ قَنْطَرَةٌ عَنِ الْبُؤْسِ وَالضَّرّاءِ

اِلَی الْجِنانِ الْواسِعَةِ وَالنَّعیمِ الدّائِمَةِ؛

ای فرزندان کرامت و شرف! شکیبا باشید، مرگ پُلی بیش نیست که ما را از مشکلات و سختیها به سوی بهشت وسیع و نعمتهای جاویدان عبور می‏دهد.»

و در جای دیگر فرمود:

«اِنَّ اللّه‏َ قَدْ اَذِنَ فی قَتْلِکُمْ فَعَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ

براستی خداوند اذن کشته شدن [و شهادت شما را] داده است، پس بر شما لازم است که صبر کنید.»

===========================

ب) آن حضرت خطاب به احمد بن حسن علیه ‏السلام،

آنگاه که بعد از جنگ آشکار برگشت و از عمو آب خواست، فرمود:

«یابُنَیَّ

اِصْبِرْ قَلیلاً

حَتّی تَلْقی جَدَّکَ

فَیَسْقیکَ شَرْبَةً مِنَ الْماءِ لا تَظْمَأُ بَعْدَها اَبَدا؛

پسرم! مدّت کمی شکیبایی کن تا جدّت رسول‏خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله را، ملاقات کنی، پس آنگاه از آبی سیرابت کند که هرگز بعد از آن تشنه نشوی.»

============================

ج) امام حسین علیه‏ السلام خطاب به علی اکبرش

هنگامی که برای تجدید قوا آب خواست، فرمود:

«اِصْبِرْ حَبیبی

فَاِنَّکَ لاتُمْسی

حَتّی یَسْقیکَ رَسُولُ‏ اللّه‏ بِکَاْسِهِ؛

  عزیز دلم صبر کن؛ زیرا به زودی از دست جدت رسول‏خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله سیراب می‏شوی.»

راستی بسیار صبر و شکیبایی می‏خواهد که انسان جوانش را این‏گونه به سوی مرگ و شهادت تشویق کند؛ آن هم جوانی چون علی ‏اکبر که از تمام جهات به پیامبر صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله شباهت داشت.

============================

د) آن‏گاه که به درب خیمه زنها آمده و فریاد کشید:

سکینه، فاطمه، زینب، ام کلثوم، خداحافظ من هم رفتم، زنها و بچه‏ ها شروع به گریه کردند، حضرت خطاب به سکینه فرمودند:

«یا نُورُ عَیْنی...

فَاصْبِری عَلی قَضاءِ اللّه‏ِ

وَلا تَشْکی

فاِنَّ الدُّنیا فانِیَةٌ

وَالاْخِرَةُ باقِیَةٌ؛

  ای نور چشمم!... پس باید بر تقدیرات الهی صبر کنی و شکوه نکنی؛ چرا که دنیا ناپایدار و آخرت ماندگار است.»

=============================

ه) آخرین پرده‏ ها از نمایش صبر حسین علیه‏ السلام:

آن حضرت چون آهن آب‏دیده و تیغ صیقل خورده هر چه بیشتر مصیبت می‏دید جلا و نورانیت بیشتری پیدا می‏کرد. حمید بن مسلم می‏گوید:

حسین علیه ‏السلام را در سخت‏ترین لحظه ‏های عاشورا و جنگ دیدم. به خدا سوگند هرگز مرد گرفتار [و مصیبت زده ‏ای] را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند در عین حال دلدار و استوارتر و قوی‏دل‏تر از آن بزرگوار باشد. چون پیادگان به او حمله می‏کردند، او با شمشیر بر آنها حمله می‏کرد و آنها از راست و چپ می‏گریختند؛ چنان که گلّه روباه از شیری فرار کند.

آن‏گاه که حضرت به زمین افتاده بود و لحظات آخر عمر خویش را سپری می‏کرد، آخرین پرده از شکوه و صبر خویش را با این جملات به عرصه نمایش گذاشت:

«صَبْرا عَلی قَضائِکَ

لااِله سِواکَ

یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ

وَلا مَعْبُودَ غِیْرُکَ،

صَبْرا عَلی حُکْمِکَ؛

 

 

 

تلاش ائمه علیهم السلام در نجات جامعه از جهل

حجت الاسلام والمسلمین رفیعی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

=========================

موضوع سخن: تلاش ائمه در نجات جامعه از جهل

همنشینی با علما و رعایت حق مجلس

پیامبر اسلام سلام الله علیه و آله رعایت چند حق را برای ما لازم شمرده ا ند.

حق اول فرمودند: «کنار عالم بنشینید و در مجلس عالم شرکت کنید» چرا که حرف زدن او به دانش شما اضافه می کند. معلومات شما را بالا می برد، شما را با دنیای ناشناخته آشنا می کند. فکر شما را به حرکت می آورد. شما را وادار می کند که حداقل در حق خودتان اندیشه کنید.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

==========================

نامة امام حسین  علیه السلام به برادرش محمد حنفیه

مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلیّ إلَی مُحمّدِ بنِ عَلیّ وَمَنْ قِبّلّهُ مِنْ بَنِی هاشِمٍ أمّا بَعدُ فَکَأنّ الدُّنیا لَمْ تَکُنْ وَکَأنّ الآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ.[1]

مقدمه

بحث ما دربارة نامه های امام حسین بود. یکی از آن نامه ها، نامه ای است که امام آن را از کربلا به برادرش محمد حنفیه نوشته است، این نامه هم در بحار آمده، هم در تاریخ طبری و هم در جاهای دیگر.

==============================

جهان بینی اهل بیت نسبت به دنیا و آخرت

امام در این نامه دو جمله بیشتر نیاورده:

«فَکَأنّ الدُّنیا لَمْ تَکُنْ وَکَأنّ الآخِرَهَ لَمْ تَزَلْ»؛

من اصلاً فرض می کنم که از ابتدا دنیایی نبوده و از اول برای ما آخرت و قیامت بوده است. این نامة دو جمله ای چه می خواهد بگوید؟ در واقع این نامه می خواهد جهان بینی یک انسان را نسبت به دنیا و آخرت بیان کند، و این که این دنیا معبر است، مزرعه است و موقّت است. اگر انسان نگاهی به تاریخ بکند می بیند که چقدر افراد، شخصیت ها و بزرگان آمدند و رفتند و دیگر الان در بین جامعه نیستند. اگر کسی از همان ابتدا نگاهش به دنیا نگاه معبر باشد؛ یعنی محل عبور، هیچگاه به آن دل نمی بندد. مثلاً وقتی شما می خواهید به مشهد بروید در مسیر راه ممکن است از ده شهر دیگر عبور کنید، از داخل ماشین نگاهی به آن شهرها هم می کنید یا حداکثر ده دقیقه هم توقف می کنید؛ اما هیچ گاه نگاهتان به آن شهرها نگاه محل اقامت نیست، می گویید ما می خواهیم به مشهد برویم این ها محل عبور است. پیغمبر خدا در یک نصیحتی به اباذر می فرماید:

«کُنْ فِی الدُّنیا کَأنَّکَ غَریبٌ وَ کَأَنَکَ عَابِرُ سَبیلٍ»[2]؛

در دنیا نسبت به دنیا مثل مسافرانی باشد که از یک شهری عبور می کنند، نگاهی می کنند و عبور می کنند. هیچ گاه نگاهت، نگاه ماندگار و مستمر نباشد.

============================

دنیا محل آمادگی و آخرت محل مسابقه

در روایت دیگری امیرالمؤمنین بسیار زیبا فرمودند:

«ألَا وَ إنّ الیَوْمَ الْمِضْمَارَ»-

شاید دیگر از این زیباتر نشود ترسیم کرد. فرمود این دنیا میدان آمادگی است، در این مسابقه های فوتبال دیده اید مثلاً اگر قرار است جامی برگزار شود، یا یک مسابقة کشتی بین المللی برگزار شود، شش ماه، یک ماه، سه ماه، چهار ماه قبل، شرکت کنندگان را به جایی می برند که آنها را آماده کنند، برای این که برای شرکت در آن مسابقه آماده باشند. یا کنکور آزمایشی برگزار می کنند برای این که دانش آموز یاد بگیرد چگونه به سؤال جواب بدهد و تست بزند، و بعد او را به مرحلة امتحان می برند. میدان آمادگی جایی است که انسان خودش را برای ورود به مسابقه مهیا می کند خودش را گرم می کند. امیرالمؤمنین فرمود: این دنیا میدان آمادگی است،

«وَغَداً السِّباقَ»؛

و قیامت میدان مسابقه است، یک مسابقه همیشه هم بازنده دارد و هم برنده. دو حالت دارد، نمی شود که هر دو گروه برنده شوند، یکی برنده است و یکی بازنده. یکی جلوتر می رود و یکی عقب می ماند.

فرمود:

«وَالسُّبْقَهَ الجَنَّهُ»،

جایزة کسانی که برنده هستند بهشت است،

«وَ الغَایَهَ النَّار»؛[3]

و به کسانی هم که می بازند می گویند بروید آخر جدول، غایت شما جهنم و آتش است. حضرت امیر  علیه السلام خیلی زیبا تصویر کرده اند، فرمودند: این دنیا میدان آمادگی است و قیامت میدان مسابقه، برنده ها در بهشت و بازنده ها در جهنم هستند. حضرت به گونه ای دنیا و آخرت را تشبیه کرده که کاملاً روشن است و به هر کس بگویی متوجه می شود و می فهمد.

==========================

حالات گنهکاران در صحرای محشر

قرآن کریم در سورة زمر آیه 56- خیلی آیات زیبایی است- می فرماید: بعضی ها وقتی وارد صحرای محشر می شوند، می بینند چه خبر است! خیلی از چیزهایی را که قبول نداشتند حالا درست درآمده است. قرآن در سورة زمر می گوید: گنهکاران سه چیز می گویند؛ این ها حرف های مجرمان در صحرای محشر است:

«أَن تَقُولَ نَفْسٌ یَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ»

سخن اولشان این است:

می گویند که ما بد کردیم، اشتباه کردیم، «فرّطْتُ»؛ کوتاهی کردیم، باید بهتر از این کار می کردیم،

«یَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ»[4]؛

ما حق خدا را ادا نکردیم، وظیفه مان را انجام ندادیم.

============================

سخن دوم آنها این است که می گویند:

«أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدَانِی لَکُنتُ مِنَ الْمُتَّقِین»[5]

می خواهند تقصیر را گردن دیگری بیاندازند، می گویند: اگر خدا ما را هدایت کرده بود، ما درست می شدیم. چرا این ها به بهشت می روند ولی ما نمی رویم؟ پس معلوم است که خدا می خواسته ما این گونه باشیم. این حرف اشتباهی است چون ما که قائل به جبر نیستیم، ما قائل به اختیاریم؛

«إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُوراً».[6]

چه کسی شما را به زور این جا آورده؟ چه کسی به زور به شما می گوید به نماز بیا؟ دین و پذیرش مسائل آن اختیاری است. در این آیه می فرماید آنها می گویند اگر خدا ما را هدایت می کرد ما این گونه نمی شدیم.

===========================

سخن سوم آنها این است که می گویند:

«لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً»

خدایا، حالا یا تقصیر ماست، یا کم توفیقی بوده، حال هر چه بوده دیگر گذشته است، ما اینجا باخته ایم، اما

«لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً»؛

اگر یک بار دیگر ما را به دنیا برگردانی

«فَأَکُونَ مِنَ الْمُحْسِنِین»[7]؛

ما انسان های خوبی می شویم، قول می دهیم؛ چون دیگر اینجا را دیده ایم و برای ما مسجّل شد. اگر ما را برگردانی درست می شویم. خطاب می شود که این درخواست شما دیگر قابل پذیرش نیست، دیگر بازگشتی نیست.

===============================

غنیمت شمردن عمر و فرصتها

هیچ کس دو بار عمر نمی کند، همین عمر است و همین فرصت و همین میزان، و انسان باید از همین فرصت استفاده کند، به قول مولوی می گوید:

        چون که عمرت برد دیو فاضِحِه  

    بی نمک باشد أعوذ و فاتحه

          حق همی گوید چه آوردی مرا       

        اندر این عمری که من دادم تو را

      گوش و هوش و چشم و گوهرهای عرش   

    خرج کردی چه خریدی تو ز فرش

ای انسان چه خریدی؟

چه استفاده کردی؟

باز مولوی داستان دیگری نقل می کند- البته تشبیه است- می گوید شخصی خواست زمین خودش را بسازد، زمینش را با زمین کناری اشتباه گرفت و مصالح را در زمین کناری ریخت و زمینی که مال او نبود آن را ساخت. انسان این همه زحمت بکشد یک خانه بسازد، بعد به او می گویند آقا قوارة زمین تو اشتباه بوده، شما باید زمین این طرفی را می ساختی، اما آن طرفی را ساختی. حالا صاحب زمین را هم نمی شود راضی کرد، او رضایت نمی دهد. هر چه می گوید باید به او بدهی، اصلاً ممکن است بگوید خانه را خراب کن، من زمینم را می خواهم، چه کسی گفت این جا را بسازی؟ مولوی می گوید بعضی ها یک عمر در زمین دیگران خانه می سازند

در زمین دیگران خانه مکن

        کار خود کن کار بیگانه مکن

     کیست بیگانه تن خاکی تو

      کز برای اوست غمناکی تو

می دانی آن زمینی که به اشتباه در آن کار می کنی کیست؟ آن بدن توست. همة عمر را صرف غذا و خوراک کردی؛ اما زمین خودت روح توست، زمین خودت استعداد، انرژی، عقل و غرایز توست.

============================

خود مادی و خود متعالی

ما دو نوع خود داریم؛ یک خود مادی داریم که همین بدن است و یک خود متعالی داریم؛ یعنی یک سری نیازهایی داریم که مادی نیست و انسان گاهی خودش احساس می کند که یک چیزهایی او را ارضا نمی کند. پس انسان دو نوع خود دارد.

در اندرون من خسته دل ندانم کیست 

         که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

گاهی در همان اوجی که چشمت می گوید نگاه کن، کسی در درونت می گوید نگاه نکن. در همان جایی که زبانت می گوید این لقمه را بخور، چرب و شیرین است کسی به تو می گوید نخور، این لقمه حرام است. آن کسی که می گوید نخور آن خود متعالی است و آن که می گوید بخور، خود مادی است؛ چون انسان دو بعدی است، دو بخش دارد.

==============================

تفسیر درخت آتش و یخ در معراج

می گویند پیغمبر گرامی اسلام در شبی که به معراج رفت، در آن جا درختی را دید که برگ های بعضی از قسمت های آن از آتش است و بعضی از یخ است، و این برگ ها در کنار هم هستند – امر مشکل و بعیدی است که آتش و یخ کنار هم باشند. پیغمبر از این موضوع سئوال کرد، پاسخ آمد که این تجسم انسان است. انسان هم غریزة شهوت و غضب دارد، و هم حسّ پرستش و بندگی دارد که، خوب و عالی است. یعنی همة این ها با هم جمع شده اند، اصلاً درون خود انسان یک صراط است.

تا تو تن را چرب و شیرین می دهی

    گوهر جان را نیابی فربهی

اگر همة حواس متوجه «تن» شد، «جان» چاق و فربه نمی شود. خوب است انسان از نظر عقل، فکر، اندیشه، عبادت، درک و استعداد ها چاق شود. اگر می بینید امام حسین در مسیری که از مکه به کربلا می رود، و نیز از مسیر مدینه به مکه مکرر از داستان حضرت یحیی یاد می کند – امام حسین بسیار از قصة حضرت یحیی یاد کرد. – دلیل دارد که بعد از این عرض می کنم.

===========================

ملاقات امام حسین  علیه السلام با عبدالله بن عمر

فرزند خلیفة دوم، عبدالله بن عمر در مسیر مکه امام حسین را دید. این عبدالله بن عمر آدم راحت طلبی بود، از این که موقعیتش به خطر بیفتد خیلی می ترسید. عمرش هم طولانی بود. اهل سنت نیز در منابع شان خیلی از زهد او تعریف کرده اند، ولی زهدی که در آن، ارتباط با امام نباشد به درد نمی خورد. داشتن زهدی که امام و پسر پیغمبر را رها کنی و گوشه گیر شوی به درد نمی خورد. خواجه ربیع – که قبرشان در مشهد است- نقل می کنند که به او (عبدالله بن عمر) گفتند امام حسین شهید شده، اظهار تأسف و ناراحتی کرد. مرحوم شهید مطهری می فرماید که گوشة غار و عبادت خوب است، اما وقتی پسر پیغمبر به کربلا آمد، غار را رها کن، عبادت را رها کن، برو امام حسین را یاری کن که خود این کار عبادت است. یاری امام حسین عبادت است.

===========================

فرق بین سیاست با سیاست زدگی

دین که از سیاست جدا نیست، این ها با هم اند. در دین ما سیاست که در مقابل معنویت نیست. متأسفانه چون سیاسی کاری شده، ما از سیاست هم زده شده ایم. از منبر سیاسی و بحث سیاسی هم خوشمان نمی آید؛ چون سیاست با سیاست زدگی مخلوط شده است. والّا یکی از ویژگی های امام، سیاسی بودن است؛ روایت داریم:

«الامام عارفٌ بالسّیاسه».

در زیارت جامعة کبیره می خوانیم

«وساسه العِبادِ»[8]؛

شما سیاسیون جامعه هستید، شما جامعه را اداره می کنید. مگر پیغمبر به سران روم، ایران و یمن نامه ننوشت؟ این یک کار سیاسی است. مگر پیغمبر صلح حدیبیه را امضا نکرد؟

این امضا کردن معاهده یک کار سیاسی است.

مگر حضرت زهرا چهل شب، در دفاع از ولایت در خانة مهاجر و انصار نرفت؟ مگر در مسجد، مقابل خلیفة اول و دیگر حاضرین خطبه نخواند؟ اصلاً وصیت حضرت زهرا سیاسی است، چرا گفت قبر من مخفی باشد؟ تنها یک دختر از پیغمبر باقی مانده، اما می گوید قبر من مخفی باشد، تادنیا دنیاست بدانند او با بنیان گذاران سقیفه مخالف بوده است.

اصلاً در همین زیارت عاشورا – که یک بعد آن سیاسی است- مگر نمی گویید من از کسی که به قتل حسین راضی بود برائت می جویم؟

=========================

یزیدیان عصر حاضر

الان هم در دنیا کم نیستند انسان هایی که به قتل امام حسین راضی هستند، درست است که امام حسین نیست اما این آقایی که این گونه جوان های فلسطینی را به رگبار می بندد، رهبران فلسطینی را به شهادت می رساند، در اسرائیل جنایت می کند، در بوسنی جنایت می کند، در عراق جنایت می کند، این فرد اگر در کربلا هم بود امام حسین را از بین می برد. هر چند موضوع خیلی متفاوت است، بین این شخصیت ها خیلی فاصله است، اما جنایت جنایت است. انسان کشی انسان کشی است. آن کسی که در بوسنی و هرزگوین شکم مادر را می درد و طفل را به بیرون پرتاب می کند، این آدم اگر در کربلا هم بود به گلوی علی اصغر تیر می زد. این همان خوی صبُعیت (حیوانیت) است که در دنیای کفر و یهود دیده می شود. شما از آن سوی دنیا  بلند می شوی، وارد یک کشور مسلمان می شوی و این گونه امنیت، آزادی، حجاب، عفت و ناموسش را تهدید می کنی! خیلی سخت است که نیروی بیگانه در کشور و منطقة انسان  باشد. به چه دلیلی؟ اگر وجود مقدس امام حسین می گوید که دنبال من بیایید و مرا یاری کنید، باید برخیزد و امام را یاری کند، و در کنار امام حسین خون بدهد.

========================

دیدار عبدالله ابن عمر با امام حسین علیه السلام

عبدالله ابن عمر امام حسین را در مکه دید، به امام عرض کرد که آقا من از جدً شما، رسول خدا شنیدم که فرمود شما به شهادت می رسید؛

«إنّکَ مَقتُول».

خودش می گوید از پیغمبر شنیدم – حالا خوب است که خودت از لبهای پیغمبر شنیدی- پیغمبر فرمود که حسین شهید می شود. امام حسین فرمود: عبدالله بن عمر حالا خودت چه می کنی؟ مرا یاری می کنی یا نه؟ عرض کرد: آقا من دیده ام پیغمبر گاهی سینة شما را می بوسید، گاهی صورت و گلوی شما را می بوسید، اگر ممکن است پیراهنتان را بالا بزنید که من سینة شما را ببوسم، چون جای بوسة پیغمبر است. خوب، امام پیراهن را بالا زد، و او سینة امام را هم بوسید و آمد کنار. امام گفت: حالا چه می کنی؟ فرمود:

«اتق الله یا اباعبدالرحمن و لاتدعن نصرتی»[9]؛

نصرت ما را رها نکن، ما را یاری کن. اما او امام را یاری نکرد و به کربلا نیامد. او از کسانی است که ایستاد و شنوندة قضایا بود، و بعد هم با حجاج ابن یوسف ثقفی بیعت کرد. عرض من این جاست که امام حسین به او فرمود: عبدالله بن عمر از پستی  دنیا همین قدر بس که حضرت یحیای پیغمبر را سر بریدند، سرش را در طشت گذاشتند، پیش سلطان ستمگر آوردند. امام حسین قصة یحیی را چند بار در راه متذکّر شد.

=====================

ملاقات امام حسین  علیه السلام با عبدالله بن مطیع

یکی دیگر از ملاقات های امام حسین ملاقات با عبدالله بن مطیع است. او هم کسی بود که یک منطقه ای داشت، که در آن چاه آب و کشاورزی داشت. وقتی امام حسین به او رسید، به آن حضرت سلامی عرض کرد و گفت: شما فرزند پیغمبر هستید، شما فرزند امیرالمؤمنین هستید، آقا کجا می روید؟ امام فرمود: کوفه. عرض کرد من یک خواهشی دارم، به کوفه نروید، آنها شما را یاری نمی کنند. چاهی که داشت چون خشکسالی بود آبش کم شده بود، گفت: آقا ممکن است دعا کنید آب چاه زیاد شود؟ امام مقداری از این آب را گرفت مزمزه کرد و برگرداند. امام است وجودش تبرک است، زیارتگاهش، قبرش، خاکش تبرک است. آب چاه بالا آمد؛ یعنی این معجزه را هم از امام دید که با این حرکت امام آب چاهش افزایش پیدا کرد، ولی امام را یاری نکرد.[10]

این ها انسان های کم توفیقی بودند؛ عبدالله بن مطیع، عبدالله ابن عمر، عبیدالله حرّ جوفی و خیلی از کسانی که امام در مسیر راه از آنها درخواست یاری کرد. امام از بعضی ها درخواست نکرد که آن حساب دیگری دارد، می گوییم امام به او نگفته است، اما امام به بعضی ها فرمود بیا. وقتی امام می گوید بیا تکلیف آور است و فردای قیامت او مضاعف است، حجت برای او تمام شده است.

==========================

یاد معاد عامل نجات

امام حسین  علیه السلام در این نامه ای که به برادرش محمد حنفیه نوشته – بعضی ها گفته اند این نامه ششم محرم نوشته شده؛ یعنی احتمالاً بعد از شهادت امام حسین این نامه به دست محمد حنفیه رسیده است؛ چون امام حسین دو تا نامه به محمد حنفیه نوشته است، یکی وصیتنامه اش و دیگری نامه ای است که در ماه محرم در همین روزها نوشته شده است، می گوید: برادرم، بدان

«فَکَأنَّ الدُّنیا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الآخِرَهَ لَمْ تَزَل»[11]؛

دنیا ارزشی ندارد و آخرت است که برای ما ارزش دارد و آخرت است که برای ما اصل است.

عزیزان! چرا همه ائمة ما این قدر راجع به معاد تذکر می دادند؟ نقل کرده اند امام صادق  علیه السلام، بعد از هر نماز عشا، رو به جمعیت می کرد و راجع به معاد تذکر می داد. امیرالمؤمنین می آمد در بازار فریاد می زد: بازاری ها! می فروشید، می خرید، قیامت را فراموش کرده اید؟ معاد را فراموش کرده اید؟ فریاد می زد:

«تِلْکَ الدّارُ الآخرَه»

و این آیه را در بازار زیاد می خواند:

«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»[12]؛

در قیامت آرامش برای کسی است که گناه نکند، فساد نکند، تفوّق طلب نباشد. چرا این قدر تذکر می دادند؟ موسی ابن جعفر دید جنازه ای را دارند دفن می کنند، ایستاد و به بستگان میت رو کرد و فرمود: آخرت و قیامتی که شروعش این است، شروع و ورودی آن دالان قبر است، و سالن خروجی از دنیا نیز قبر است. دنیایی که سالن خروجی اش همین یک متر است، چرا بعضی ها توجه ندارند؟ چرا به یاد معاد و مرگ نیستند؟ یاد قیامت غفلت را از بین می برد، نه تنها انسان را سست نمی کند بلکه برعکس، انسان را با اراده می کند، با نشاط می کند.

وقتی شما در اول سال تحصیلی به یک محصل می گویی یاد امتحان باش یعنی چه؟ یعنی تنبلی نکن، بی توجهی نکن، زحمت بکش. آقا برای یک ماه دیگر چک داده اما از اول ماه به او می گویند آقا حواست به تاریخ چکت باشد! شبی که چک داری فکرش را نکن، صبح نمی توانی جواب بدهی، یک ماه قبل فکر آن را بکن.

=======================

علت توجه ویژه قرآن و اهل بیت به معاد

چرا هر صفحه ای از قرآن را که باز می کنی دائم می گوید: معاد، معاد، معاد، قیامت؟! چرا هر صفحه ای از قرآن را که باز می کنی می بینی دائم تذکر معاد و قیامت را می دهند؟ امام سجاد  علیه السلام اشک می ریخت و صدا می زد:

«الهی عَمَّرنی ما کانَ عُمُری بِذلَهً فِی طاعَتِکَ»؛

خدایا به من عمر بده، اگر عمرم به درد می خورد و در راه عبادت و بندگی تو می گذرد. چون اگر عمر به درد نخورد، وزر و وبال انسان بیشتر می شود،

«فإذا کانَ عُمری مَرْتَعاً لِلْشَیطَانِ»؛

اگر عمر من چراگاه شیطان است، دیده اید بعضی وقت ها اگر مثلاً ده تا بیست تا بزغاله را در یک باغ یا در یک زمین کشاورزی رها کنند، آنها در یک گوشه نمی ایستند که علف بخورند، تمام شاخه ها را می شکنند، تمام زمین را لگد می کنند و همه چیز را از بین می برند؛ چون آزاد هستند و دائم این طرف و آن طرف می روند – امام سجاد می گوید اگر شیطان مثل حیوان و بزغاله ای که روی زمین می افتد و همه جا را خراب می کند اگر عمر من این چنین چراگاه شیطان هم می شود و اگر قرار است شیطان در عمر من این چنین بچرد و مانور بدهد پس

«فأقْبِضْنِی إلَیْک»[13]؛

عمر مرا بگیر. اگر امام حسین مکرر سخن از معاد می گفت و می فرمود: از قیامت بترسید و از معاد بترسید، می فرمود:

«اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ»[14]؛

شیطان بر شما حاکم شده، عمرتان در دست شیطان افتاده، یاد خدا در زندگی شما فراموش شده، اگر این قدر تذکر می داد علتش این است که هر چه یاد معاد در زندگی انسان قوی تر باشد، ضریب ارتکاب گناه کمتر است.

=====================

راه نجات از فزع روز قیامت

این محتوای نامة امام حسین است که من خلاصه ای از آن را خدمت شما عرض کردم. قرآن کریم نیز در آیات متعدد این تذکر را می دهد:

«مَنْ جاء بِالحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرُ مِنْها وَهُمْ مَنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنونَ»[15]؛

کسانی در قیامت در امنیت هستند که در این دنیا کار نیک انجام بدهند؛

«مَنْ جاء بِالحَسَنَهِ».

هر که نیکی کند و کار خوب انجام دهد:

«فَلَهُ خَیْرُ مِنْها»؛

ما دنیای او را هم خوب قرار می دهیم؛ به او آرامش و اطمینان می دهیم، جزا می دهیم، نعمت می دهیم. اما یک جواب دیگر هم به او می دهیم،

«وَهُمْ»

کسانی که کار خوب و حسنات انجام می دهند،

«یَوْمَئذٍ»؛

روز قیامت،

«مِنْ فَزَعٍ»؛

از فریاد و ناله و ناراحتی

«آمِنون»؛

در امان هستند. حیف نیست؟! خدا دارد قول می دهد

«آمِنون»؛

امنیت می دهیم به کسی که کار مثبت و نیک انجام بدهد.

«مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِه»؛

هرکه کار خوب انجام دهد، مال خود اوست،

«وَمَنْ أَسَاء فَعَلَیْهَا»[16]؛

و اگر بد هم کند مال خود اوست. یعنی در واقع تمام اعمال ما منعکس می شود و برمی گردد. «چون که باید رست تخم بد مکار»، اگر قرار است که ما از اعمالمان نتیجه بگیریم، آن تخمی که برای رویش می کاریم باید تخم خوب باشد.

از مکافات عمل غافل مشو

                              گندم از گندم بروید جو زجو

این جهان کوه است و فعل ما ندا 

                      سوی ما آید نداها را صدا

گر چه دیوار افکند سایه دراز

                            بازگردد سوی او آن سایه باز

در کوه هر صدایی که ایجاد کنی همان منعکس می شود؛ صدای مرد باشد، بچه باشد بزرگ باشد.

خدایا! توفیق توجه بیشتر به معاد و روز قیامت را به همة ما عنایت بفرما.

والسلام علیکم و رحمةالله

حجةالاسلام والمسلمین دکتر رفیعی

===========================

پی نوشتها:

[1]. بحارالانوار، ج 45، ص 87؛ کامل الزیارات، ص 75.

[2]. بحارالانوار، ج 68، ص 175.

[3]. بحارالانوار، ج 74، ص 335؛ نهج البلاغه، خطبه 28.

[4]. زمر: 56.

[5]. زمر: 57.

[6]. انسان: 3.

[7]. زمر: 58.

[8]. بحارالانوار، ج 99، ص 127؛ من لایحضرالفقیه، ج 2، ص 609؛ التهذیب، ج 6، ص 95.

[9]. بحارالانوار، ج 44؛ اللهوف، ص 31؛ مثیر الاحزان، ص 41.

[10]الارشاد، ج 2، ص 71؛ بحارالانوار، ج 44، ص 371.

[11]. بحارالانوار، ج 45، ص 87؛ کامل الزیارات، ص 75.

[12]. قصص: 83.

[13]. بحارالانوار، ج 70، ص 61؛ صحیفه سجادیه دعای بیستم.

[14]. مجادله: 19.

[15]. نمل: 89.

[16]. فصلت : 46.

.

روضه ها

ورودیه

هنگامی که کاروان اباعبدلله ع به محلی رسید، دیدم اسب نجیب او به یکباره ایستاد.

هرچه می‌خواست که اسب حرکت کند، نکرد.

حضرت شش اسب از اسبهای خود را عوض کردند؛ ولی اسبها هیچ یک قدم از قدم برنداشتند، همین که حضرت این حالات را دید پرسید:

این زمین چه نام دارد؟ عرض کردند:غاضریه.

فرمود:

اسم دیگر هم دارد؟ عرض کردند: نینوا.

فرمود: غیر از این دو اسم، اسمی دیگر نیست؟ عرض کردند: شاطِی الفرات.

فرمود: اسم دیگر هم دارد؟ عرض کردند: بلی «کربلا» هم می‌نامند.

همین که امام نام کربلا را شنید، صدا را به آه بلند کرد و گریه بسیار کرد.۱

آنگاه خطاب به اصحابش فرمود:در همین مکان خیمه‌ها را برپا کنید؛ چون خیمه‌ها بر پا شد، زینب هراسان به سوی برادرش آمد و فرمود:

این بیابان را خوف‌ناک می‌بینم، چرا که خوف عظیمی از آن به من روی آورده است.۲

پس باز فرمود به زینب که واقعه شهادت من و اصحابم در همین مکان می‌باشد؛ آنگاه زینب س بی‌هوش بر زمین افتاد.۳


۱. مقتل شوشتری ص ۱۲۴.
۲ . ریاحین الشریعه ج 3 ص ۷۷.

۳.روضه الحسین ص ۵۲.

.....................................................................

اوج غم و اندوه

امام حسین ع در روز دوّم و سوّم و روز و شب عاشورا، به اصحاب و اهل بیت خود فرموده بود:

من کشته می‌شوم شما بروید.

در یکی از روزها ( به غیر از عاشورا) ۱ ، علیا جناب سکینه خاتون می‌فرماید: بعد از آنکه پدر بزرگوارم فرمود:

در نزد ما اهلبیت رسالت مکر و خدعه حرام است. هر کس میل به نصرت و یاری ما ندارد در این شب تار برود و هر کس می‌خواهد یاری ما بکند به دادن جانش، تا با ما باشد در درجات عالیه جنان.

جدّم به من خبر داد، که فرزندم حسین ع کشته می‌شود به طفّ کربلا، غریب، تنها، تشنه. هر کس او را یاری کند پس به تحقیق مرا و قائم از ولد او را یاری کرده. و هر کس یاری کند به زبان خودش، در جمع ما خواهد بود در قیامت.

حضرت سکینه س فرمود:

هنوز پدر بزرگوارم کلام خودش را تمام نکرده بود که مردم ده ده، بیست بیست رفتند. باقی نماند با او مگر کمتر از هشتاد نفر، زیاد از هفتاد.

نگاه به طرف پدر بزرگوارم کردم. دیدم سرش را به زیر انداخته با کمال غم و اندوه. چون آن حال را دیدم، گریه گلویم را گرفت ردش کردم و ساکت شدم. می‌فرماید:

به خیمه برگشتم، اشکم جاری بود،عمّه‌ام امّ کلثوم نگاه به من کرد و فرمود:

برای چه گریه می‌کنی؟

حکایت بی‌وفایان لشکر را برایش گفتم که به چه قِسم رفتند و پدر بزرگوارم را غریب و تنها گذاشتند.

پس صدا را به گریه و ناله بلند فرمود و عرض کرد:

کاش این دشمنان راضی می‌شدند که ما را عوض برادرم بکشند. سایر زنها هم از گریه آن مخدّره جمع شدند و شروع به گریه کردند

این کار حضرت بود که اولاد و برادران و اصحاب خود را تکلیف کرد چندمرتبه به رفتن؛ سعادت‌مندها ماندند و آن غافلان رفتند.


۱. بزرگانی چون شهید مطهری گویند در شب و روز عاشورا کسی امام را ترک نکرده ( حماسه حسینی) و این امر مستند نیست.
۲. مقتل شوشتری ص ۲۰۰به نقل از بحار و معالی السبطین.

................................................................................................................

سه ساله

از وداع پدر تا وداع سه ساله

ملا صالح برغانی نقل می‌کند:

هنگامی که حضرت سیّدالشهدا اراده میدان نمود، دختر سه ساله خود را بوسید و آن طفل از شدّت تشنگی فریاد برآورد:

« یا ابتاه العطش » آن حضرت فرمود:

ای دختر کوچک من صبر کن تا برایت شربتی از آب بیاورم.

پس آن حضرت روانه میدان شد و به سوی فرات رفت؛ در این زمان مردی از سپاه کوفه آمد و گفت:

ای حسین لشکر به خیمه ها ریختند.(گویا این خبر شایعه بوده) آن حضرت خود را به سرعت به خیمه‌ها رسانید، آن دختر کوچک به استقبال پدر آمد و گفت:

ای پدر ! آیا برایمان آب آورده‌ای؟

امام از شنیدن این سخن، اشک از دیدگانش جاری شد و فرمود:

عزیز من ! به خدا سوگند که تحمّل تشنگی و بی‌قراری تو برایم دشوار است.

پس انگشت خود را در دهان آن طفل گذارد و دست بر پیشانی او گذاشت و او را تسلّی داد؛ و چون خواست باز گردد به میدان نبرد، آن طفل به سوی امام دوید و دامان امام را گرفت؛ پس آن امام مظلوم فرمود:

ای دخترم نزد تو خواهم آمد.۱

آری :

همان دختر سه ساله امام حسین ع که در خرابه شام در خواب به سر می‌برد، ناگاه از خواب پرید در حالی که سخت پریشان به نظر رسید و جویای پدر شد و پرسید:

پدرم کجاست؟! من هم اکنون او را دیدم!

بانوان حرم چون این سخن از او شنیدند، گریستند و کودکان دیگر نیز ناله و زاری سردادند.

چون صدای شیون و گریه آنان بلند شد، یزید از خواب پرید و پرسید:

این گریه و زاری از کجاست؟

پس از جستجو، یزید را از جریان باخبر کردند، یزید گفت:

سر پدرش را نزد او ببرید!

آن سر مقدّس را در زیر سرپوشی قرار داده، در مقابل او نهادند.

کودک پرسید: این چیست؟

گفتند : سر پدرت حسین ع است.

دختر امام حسین ع سرپوش را برداشت و چون چشمش به سر مبارک پدر افتاد ناله‌ای از دل کشید و بی‌تاب شد و فرمود:

ای پدر چه کسی تو را به خونت رنگین کرده؟!

چه کسی رگهای تو را برید؟!

ای پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟!

ای پدر! بعد از تو به چه کسی دل ببندم؟!

چه کسی یتیم تو را بزرگ خواهد کرد؟!

ای پدر! انیس این زنان و اسیران کیست؟!

ای کاش! من فدایت شده بودم!

ای کاش! من نابینا شده بودم!

ای کاش! من در خاک آرمیده بودم و محاسن به خون خضاب شده تو را نمی‌دیدم!

آنگاه لب کوچک خود را بر لبهای پدر نهاد و گریه شدیدی کرد و از هوش رفت.

هر چه تلاش کردند به هوش نیامد و این مظلومه حسین ع در شام به شهادت رسید

آری؛

در هنگام وداع امام حسین ع به او فرموده بود که :

به نزد تو باز خواهم گشت.

۱ . مخزن البکاء مجلس ص۹ . قصه کربلا ص ۳۶۰.

۲. قصه کربلا ص ۵۱۹.

...........................................................................................................


ملاقات حر با امام علیه السلام

وقتی حرّ خطاب به امام حسین ع گفت:

من مإمورم که دست از سر شما بر ندارم تا تو را به نزد پسر ابن زیاد ببرم.

پس امام بدون اینکه اعتنایی به او بکند به اصحاب خود فرمود:

بار سفر ببندید!، چون بار سفر بستند فرمود:

برگردید به سوی مدینه.

وقتی اصحاب خواستند برگردند، حرّ مانع شد.

حضرت به حرّ فرمود:

مادرت به عزایت بنشیند! چه می‌خواهی؟

حرّ گفت:

اگر غیر از تو از عرب، کسی متعرّض مادرم می‌شد، البته جوابش را می‌دادم، ولی در حق مادر تو به جز تعظیم و تکریم چیزی نمی‌توانم بگویم؛ اگر می‌خواهی راهی را بگیر که نه به کوفه برد نه به مدینه، تا به ابن زیاد بنویسم، شاید خدا مرا از اینکه مبتلا شوم ضرری ازمن نسبت به شما برسد، خلاص کند.

لهذا اینگونه شد که امام حسینu راه را کج و به سوی سرزمین کربلا شتافت.

حرّ نیز با آن حضرت می‌آمد و از راه خیرخواهی به خدمت آن والاهمّت عرض کرد:

ای حسین! التماس می‌کنم از تو و یادآوری می‌کنم که ترک مقاتله کنی که اگر مقاتله کنی، البته کشته می‌شوی.

حضرت فرمود:

آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟

مگر امر به همین می‌گذرد که مرا بکشند؟

مگر نشنیدی که شخصی از قبیله اوست می‌خواست، رسول خدا را یاری نماید، پسر عمویش او را می‌ترسانید که به کجا می‌روی؟ کشته خواهی شد.

و او در جواب اینگونه ذکر کرد:

نفس خود را پیشاپیش می‌فرستم و دست از زندگی خود می‌شویم، زندگی خود را نمی‌خواهم تا هر روز در لشکرهای گران بلا، مبتلا باشم

آری؛

عجیب است؛ هنگامی را که حضرت سر به سوی آسمان نمود و حرّ را از شهدای خویش دید!، در حالی که در سپاه دشمن بود و راه بازگشت به مدینه را بر امام بسته بود.

روز عاشورا وقتی سید الشهدا ع فریاد زد:

آیا فریاد رسی هست که دفاع کند از حرم رسول خدا؟!

گویا حرّ وقتی استغاثه امام را شنید لرزه بر اندام او افتاد، قلبش مضطرب و اشک از چشمانش جاری.

محبّت او نسبت به حضرت زهرا چاره‌ساز بود و باعث دگرگونی حرّ شد.

پس با رویی خالی از شرم از سپاه ظلمت رها و به سپاه نور رهسپار شد.

پس از اینکه حرّ بن یزید برای توبه به سوی امام حسین ع شتافت، در نزدیکی سپاه آن حضرت سپر خود را واژگون کرد به علامت اینکه من برای جنگ نیامده‌ام و امان می‌خواهم.

اوّل کسی که با او مواجه شد، اباعبدالله بود، چون در بیرون خیام حرم ایستاده بود.

آنگاه سلام کرد و عرض نمود:

آقا من گنهکارم، روسیاهم، من همان گناهکار و مجرمی هستم که راه را بر شما گرفته بودم! آقا، من تابعم و می‌خواهم گناه خود را جبران بکنم، لکّه سیاهی که برای خود به وجود آورده‌ام جز با خون پاک نمی‌شود. آمده‌ام که با اجازه شما توبه کنم، آیا توبه من پذیرفته است یا نه؟

امام حسین ع فرمود:

البته توبه تو پذیرفته است. چرا پذیرفته نباشد؟ مگر باب رحمت الهی به روی یک انسان تائب بسته می‌شود؟! ابداً.

حرّ از اینکه توبه‌اش مورد قبول واقع شد خوشحال شد و گفت:

الحمدالله، پس اجازه بدهید بروم، خود را فدای شما کنم و خونم را در راه شما بریزم.

امام حسین ع فرمود:

ای حرّ! تو مهمان هستی،پیاده شو! کمی بنشین تا از تو پذیرایی کنیم.

ولی حرّ از امام اجازه خواست که پائین نیاید، و هر چه آقا اصرار کردند، پائین نیامد.

بعضی از ارباب سیر، رمز مطلب را اینگونه کشف کرده‌اند که حرّ بن یزید مایل بود خدمت امام بنشیند ولی یک نگرانی او را ناراحت می‌کرد و آن اینکه می‌ترسید در مدّتی که خدمت امام نشسته است، یکی از اطفال اباعبدالله او را ببیند و بگوید:

این همان کسی است که روز اوّل، راه را بر ما بست و او شرمنده شود

آنگاه برای جهاد به میدان رزم رفت و آنقدر جنگ نمود تا به شهادت نائل گشت.

پس امام حسینu خود را فوراً بر بالین آن بزرگوار رسانید در حالی که می‌فرمود:

« وَ نِعْمَ الْحُرُّ حُرُّ بنی ریاحٍ»

این حرّ ریاحی، چه حرّ خوبی است، مادرش عجب اسم خوبی برایش انتخاب کرده است. به راستی که تو آزاد مرد بودی.

آری؛

حسین است، بزرگوار و شریف است، تا حدّی که می‌تواند، اصحاب خود را تفقّد می‌کند.

این خودش امر به معروف و نهی از منکر است. کسانی که حسین خود را به بالین آنها رساند، مختلف بودند. هر کس در یک وضعی قرار داشت، یکی هنوز زنده بود و با ایشان صحبت می‌کرد، دیگری در حال جان دادن.۳


۱. مهیّج الاحزان ص ۱۵۸.
۲. مقتل مطهّر ص ۱۳۱.
۳. همان ص ۱۳۳ .

.............................................................................................

شهید دل شکسته، قاسم بن الحسن

چون قاسم اذن جهاد خواست، حضرت اذنش نداد، و چون مشاهده کرد که حضرت برادرانش را اذن داده و اجازه حرب به او نداده، ناراحت شد، کناری نشست و اشک از چشمانش جاری و قلبش نیز محزون شد.

سر به زانو گذاشت، یادش آمد که پدر بزرگوارش امام حسن ع عوذه‌ای در کتف راستش قرار داده بود و به او فرموده بود:

هر وقت که المی و همّی به تو رخ داده این عوذه را وا کن و بخوان.

او عوذه را واکن و بخوان.

او عوذه را باز کرد دید نوشته بود:

یاوَلَدی یا قاسِم!إنَّکَ إذا رَایْتَ عَمَّلکْ الْحُسَیْنَ فی کَربَلاءَ وَ قَدْ أحاطَتْ بِهِ الْاَعْداءُ فَلا تَتْرُکِ الْیرازَ وَ الجهادَ لِاِعداءِ اللهِ و أعْدإِ رَسُولُ اللهِ وَ لاتَبْخَل عَلَیْهَ بِرُوحِکَ وَ کُلّما نَهاکَ عَنِ البِراز عاوِدْهُ لِتأذَنَ لَکَ فی الْبِرازِ لِتَتخُصٌّ بِالسَّعادَةِ الأبَدیَّةِ

وقتی آن نامه  را خواند، خدمت حضرت آورد.

پس هنگامی که امام حسین ع آن  را خواند به شدّت گریه نمود. بعد امام فرمود:

من هم درباره تو از برادرم وصیّتی دارم.

دست قاسم را گرفت ، داخل خیمه شد و فرمود:

خواهرم زینب،(صندوق) را بیاور، چون آوردند، حضرت قبای امام حسن ع را به او پوشانید و عمّامه حضرت را بر سر او پیچید 
و همچنین که نظرش به او افتاد شروع کرد به گریه کردن.

آن قدر گریستند، تا هر دو بیهوش شدند

بعد از اذن گرفتن بیرون رفت و وارد میدان شد.

از حمید بن مسلم روایت شده که گفت:

پسری به جنگ ما بیرون آمد گویی صورتش پاره ماه بود، شمشیری در دست داشت و کفشی بر پای داشت که بند پای چپش هم باز بود.

پس عمر بن سعد گفت: به خدا سوگند که بر او حمله می‌کنم،پس حمله کرد،ناگهان با شمشیر بر آن جوان زد که بر روی زمین افتاد و صدا زد: ای عمو!

تا صدا به گوش امام رسید، سربرداشت و مانند عقابی که از باندی به زیر آید حمله کرد و عمرو را با شمشیر بزد و دست او را قطع کرد، چون قصد کرده بود سر قاسم را جدا کند. در آن هنگام که قاسم بر زمین افتاده بود و لشکر دشمن می‌خواستند که عمرو را از دست حضرت نجات بخشند، جنگ برپا شده بود.

امام مشغول دفع آن ظالم‌ها بود و قاسم به واسطه آن ضربتی که بر سرش رسیده بود قادر به حرکت نبود.

پس اسبها حرکت می‌کردند و آن نوجوان را پایمال می‌کردند.

حمید بن مسلم گوید:

در آن لحظه، غبار فضای میدان را پر کرده بود، چون غبار نشست، امام حسین ع را دیدم که بر سر قاسم ایستاده و او پاهای خود را بر زمین می‌کشد، بعد امام فرمود:

چقدر بر عموی تو سخت است که او را به کمک بخوانی و از دست او کاری بر نیاید و یا اگر کاری هم بتواند انجام دهد برای تو سودی نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومی که تو را کشتند.

آنگاه امام او را به سینه گرفت و از میدان بیرون برد.

من به پاهای آن نوجوان نظر می‌کردم و می‌دیدم که بر زمین کشیده می‌شود و امام سینه خود را به سینه او چسبانیده بود. با خود گفتم: که او را به کجا می‌برد؟

مشاهده کردم او را آورد و در کنار کشته فرزندش علی بن الحسین 
و سایر شهدای خاندان خود قرار داد


۱ . مقتل شوشتری ص ۱۵۰و ۱۵۸و ۱۶۰.
۲. روضه الحسین ص۷۰.

.........................................................................................

غلام سیاه

پس از اینکه عدّه‌ای از اصحاب باوفای حسین ع به شهادت نائل شدند، جون که غلام سیاه و آزاده شده ابوذر غفّاری بود، به خدمت امام آمد، زمین ادب را بوسید و اجازه حرب خواست.

آنگاه حضرت فرمود:

من تو را رخصت می‌دهم که برگردی، تو برای طلب عافیّت همراهی ما کردی، نمی‌خواهم به جهت ما مبتلا شوی.

غلام گفت:

ای پسر رسول الله ص ، آیا در زمان رفاه و نعمت شما، کاسه لیسی شما کنم و در زمان شدّت شما را واگذارم و بروم؟! به خدا ! بویم بد و حسبم پست و رنگم سیاه است. آیا نمی‌خواهی که در راه تو کشته شوم تا بویم نیکو و حسبم شرف یابد و سفید رو شوم؟ به خدا از شما جدا نمی‌شوم، تا این خون سیاه خود را به خونهای مطهّر شما مخلوط کنم.

پس رخصت یافته و پا در میدان گذارد و می‌گفت:

ای گروه کفّار شمشیر زدن غلام سیاه را در اولاد پیغمبر چگونه می‌بینید؟

آنگاه خود را بر آن سیاه دلان زد و در دریای حرب، غوطه‌ور شد و جنگ کرد تا آخر از کثرت جراحات بر زمین افتاد.

پس حسین ع بر سر کشته وی آمد و فرمود:

خداوندا ! روی او را سفید و بوی او را نیکو گردان و او را با نیکوکاران محشور فرما،و میان او محمّد و آل او، جدایی مینداز.

علامه مجلسی می‌گوید:

از حضرت باقر ع روایت شده که آن حضرت از پدرش علی بن الحسین ع روایت کرده که حضرتش فرمود:

قبیله‌ای که شهدا را دفن کردند، آن غلام را بعد از دو روز یافتند که بوی مشک از او ساطع بود.۱

نوجوان افتخارآفرین

امام حسین ع در میان افرادی که از او اجازه جهاد می‌خواهند، یک کودک ده یا دوازده ساله را مشاهده می‌کند که شمشیری به کمر بسته و عرض می‌کند:

یا اباعبدالله به من اجازه بدهید که پا در میدان جهاد کنم.« وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَکَة » این طفل کسی بود که قبلاً پدرش شهید شده بود. امام حسینu در جواب او فرمود:

تو کودکی نرو.

عرض کرد: اجازه دهید من می‌خواهم بروم.

امام حسین ع فرمود:

ترس از آن دارم که مادرت راضی نباشد.

آن طفل عرض کرد: یا اباعبدالله! مادرم به من فرمان داده و گفته است باید بروی، اگر خودت را فدای حسین نکنی از تو راضی نیستم.

در آن هنگام حضرت به او اجازه میدان داد.

این طفل آنچنان با ادب و آنچنان با تربیت است که افتخاری درست کرد که احدی درست نکرده بود. هر کس به میدان می‌رفت، به رسم عرب خود را معرفی می‌کرد و به خاطر اینکه این طفل خود را به گونه‌ای معرفی کرد که در تاریخ مجهول مانده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است

مقاتل او را نشناخته‌اند. فقط نوشته‌اند:

« وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَکَة »

چرا؟ آیا رجز نخوانده؟

بدانید:

این طفل وقتی به میدان جهاد پا نهاد اینگونه با ادب و احترام رجز می‌خواند: اَمیری حُسَیْنٌ وَ نِعْم الاَمیرُ ایها النّاس، من آن کسی هستم که آقایش حسین است و برای معرفی من همین کافی است.

اَمیری حُسَیْنٌ وَ نِعْم الاَمیرُ سُرورُ فؤادِ البَشیرِ النَّذیر۳

و این رجز از آن نوجوان افتخارآفرین برای شیفتگان و دلسوختگان آن حضرت پایدار جاوید خواهد بود.


۱ . بحارالانوار ج ۴۵ ص ۲۳ . مهیّج الاحزان ص ۳۱۲ .
۲. مرحوم مقرّم از معدود مقتل نویسان معتبر است که نوشته: نام او عمر وبن جنادة الانصاری است و پدرش در حمله اول شهید شده بود.
۳. بحار الانوار ج ۴۵ص ۲۷ . مقتل مطهّر ص ۱۲۵ .

...............................................................................

شهادت علی اصغر ع

در آن روز عاشورا حضرت زینب س نزد برادرش آمد و آن طفل را آورد و عرض کرد:

ای برادر! این طفل تو است که سه روز است آب نخورده، شربت آبی از این گروه برای او طلب نما.

امام حسین ع آن طفل را گرفته به میان میدان آمد و به نزدیک عمر بن سعد رسید و فرمود:

ای قوم! شما شیعیان و اهل بیت مرا کشتید و عهد و پیمان مرا شکستید. وای بر شما ! آخر به این طفل شیرخواره آب بدهید، نمی‌بینید که چگونه از تشنگی به خود می پیچد؟ آخر او را گناهی نمی‌باشد؛ ببینید که چگونه لبهای خود را باز و بسته می‌کند!

آن حضرت با آنان گفتگو می‌کرد که ناگاه حرملة بن کاهل که خود به این امر متعرف بوده، تیری بر کمان گذاشت و به سوی آن امام مظلوم انداخت! آن تیر بر گلوم مبارک آن طفل آمد و گلوی او را درید. آنگاه دو دست را به زیر گلوی آن طفل گرفت، چون دستهایش پر از خون می‌شد به سوی آسمان می‌پاشید و می‌فرمود:

خداوند ! می‌بینی که با ما چه می‌کنند؟ و در بلاها چه می‌کشیم؟ آن را ذخیره آخرت ما گردان.۱

خدایا فرزند من کمتر از ( ناقه صالح۲ نمی‌باشد، خدایا! اگر مقدّر شده است، که ما بر آنها نصرت یابیم،اینها را برای عاقبت ما قرارده[.۳

حمید بن مسلم لعن الله یکی از کسانی است که به دست مختار از او اعتراف گرفته شده اوگوید:

من در لشکر ابن زیاد بودم و آن طفل را نگاه می کردم که بر روی دست امام حسین ع شهید شد.

ناگاه دیدم از خیمه زنی دامن‌کشان می‌آمد، گاهی بر زمین می‌خورد و گاهی بر می‌خواست و می‌گفت:

« وا ولداه ! وا قتیلاه ! وا مهجة قلباه» تا اینکه به نزد آن طفل آمد 
و خود را بر روی او انداخت. و دخترانی چند از خیمه بیرون دویدند، آنها خودشان را بر روی نعش آن طفل شهید انداختند.

امام حسین ع با آن قوم در گفتگو بود، چون این صحنه را دید به همان حال به سوی آن خانم‌ها رفت و او را موعظه و نصیحت کرد 
و او را با مدارا و ملاطفت به خیمه برگردانید.

از کسانی که کنارم بودند، پرسیدم: این زن کیست؟

گفتند: امّ‌ کلثوم و آن دختران : فاطمه، سکینه و رقیّه می‌باشند.و به روایتی:

حضرت از اسب خود فرود آمد و با غلاف شمشیر خود، زمین را گود کرد و آن طفل را به خون بدنش رنگین کرد و در آنجا دفن نمود و خود مصمم رفتن به میدان و مقاتله با لشکر حزب شیطان گردید.۴

آه که اگر نبود این سرباز کوچک روزگار قدرت درک غم و مظلومی امام رادرخود جای نمی‌داد.

بسته شدن آب فرات

در روز هفتم محرّم، عمربن سعد به دستور عبیدالله بن زیاد، عمر وبن حجاج را با پانصد سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین و یارانش به آب شدند و این عمل غیر انسانی، سه روز قلب از شهادت سیّد الشهدا صورت گرفت.

در این هنگام مردی به نام عبدالله بن حصین ازدی که از قبیله بجیله بود فریاد برداشت و گفت:

ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطره‌ای از آن را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی!

امام حسین ع فرمود:

خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده.

حمید بن مسلم گوید:

به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی که بیمار بود.

قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبدالله بن حصین آنقدر آب می‌آشامید تا شکمش بالا می‌آمد، و آن را بالا می‌آورد و باز فریاد می‌زد:

العطش! باز آب می‌خورد تا شکمش آماس می‌کرد ولی سیراب نمی‌شد! و اینچنین بود تا جان داد.۵


۱. الارشاد ج ۲ص ۱۰۸ .
۲. داستان ناقه صالح در سوره‌های شعرا و اعراف آیه ۷۷ و ۵۹ آمده است.
۳ . بحارالانوار ج ۴۵ ص ۴۷.
۴. مهیِج الاحزان ص ۵۰۱ .

۵.قصه کربلا ص۲۳۰.الارشاد مفید ج۲ص۸۶

.......................................................................................................

شهادت علی اکبر ع

روزی حضرت علی اکبر در دوران کودکی خویش، در مسجد رو بر پدر دلسوزش اباعبدالله کرد و فرمود:

پدرجان! انگور می‌خواهم؛ در حالی که در آن فصل انگور نبوده است.

اباعبدالله دست خود را پشت ستون مسجد بردند و به قدرت ولایتی خوشه‌ای انگور به ایشان عطا نمودند.۱

باری؛

در روز عاشورا، هنگامی که بسیاری را به درک واصل کرد به جانب پدرش بازگشت و فرمود:

ای پدرجان! تشنگی مرا کشت و سنگینی اسلحه مرا به زحمت انداخت، آیا جرعه‌ای آب هست که به من بدهی؟

امام حسین ع گریست و فرمود:‌

ای امان! پسرم از کجا برایت آب بیاورم، اندکی دیگر مبارزه کن، دیری نمی‌گذرد که جدّ بزرگوارت را زیارت خواهی کرد و تو را از آبی سیراب کند که هرگز تشنه نشوی.

پس علی اکبر به میدان نبرد بازگشت.

و موافق روایتی مرّة بن منقد چون علی اکبر را دید که حمله می‌کند و رجز می‌خواند؛ گفت:

گناهان عرب بر من باشد اگر پدرش را به عزایش ننشانم.

پس همینطور که علی اکبر حمله می‌کرد به این ملعون برخورد که نیزه‌ای بر آن جناب زد. پس سواران دیگر ایشان را به شمشیرهای خویش مجروح کردند تا یکباره توانایی از او برفت؛ دست بر گردن اسب نهاد و عنان را رها کرد.

در این لحظه اسب ایشان به ناگاه میان لشکر دشمن رفت و هر بی رحمی که عبور می‌کرد، زخمی بر پیکر علی اکبر می‌زد تا اینکه بدنش را با تیغ پاره پاره کردند.۲

و در این هنگام که شهادت ایشان نزدیک شد فریاد زد:

« السلام علیک یا ابتاه » اینک رسول خداست که مرا سیراب کرد، پدرجان تو را سلام می‌رساند و می‌گوید:

به نزد ما شتاب کن؛ سپس فریادی زد و به شهادت رسید.۳

شیخ مفید گوید:

در آن هنگام که علی اکبر به شهادت رسید، زینب دختر علی از خیمه بیرون آمد و فریاد زد:

ای حبیبم! ای فرزند برادرم! تا آنکه خود را به کشته او انداخت. امام حسین ع زیر بغل خواهر را گرفت و به سوی خیمه زنان برگرداند و بعد امام به جوانان بنی هاشم امر نمود که پیکر او را به کنار خیمه‌ها ببرند.

آری؛

هنگامی که امام حسین ع به بالین علی اکبر آمد، نخست نگاهش به زینب افتاد، پس او را به خیمه بازگردانید، سپس به قتلگاه بازگشت و این تدبیر حضرت زینب نقش مهمی در فرو نشاندن غم امام داشت. زیرا حضرت آنقدر گریست که عدّه‌ای گفتند: او وفات کرد.۴


۱ . ناسخ التواریخ ص ۶۳۷ .
۲. منتهی الامال ص ۴۴۸.
۳. مقاتل الطالبین ص ۱۱۶.

۴.روضه الحسین ص ۷۰

......................................................................................

شب تاسوعا

ماجرای امان نامه و شهادت غیرت الله حضرت عباس ع

در روز نهم محرم شمر بن ذی الجوشن ـ لعن الله علیه ـ لحظه‌ای از سپاه خود جدا شد و در نزدیکی سپاه اباعبدالله قرار گرفت و گفت:

خواهر زادگانم: ( عبدالله، جعفر، عباس و عثمان۱) کجایند؟

امام حسین ع فرمود:

اگر چه او انسانی فاسق و بدکار است،امّا جوابش را بدهید،به هر حال او یکی از دایی‌های شماست!

حضرت عباس و برادرانش گفتند: چه کار داری؟

شمر گفت: برای شما امان‌نامه گرفتم! شما در امانید؛ پس خودتان را همراه برادرتان حسین به کشتن ندهید و از امیرالمؤمنین پسر معاویه اطاعت کنید.

آنگاه عباس بن علی ع فرمود:

دو دستت قطع باد و لعنت بر آن امانی که برای ما آورده‌ای! ای دشمن خدا، چگونه ما در امان باشیم و اباعبدالله در امان نباشد.

ای دشمن خدا، آیا به ما می‌گویی برادر و مولایمان حسین پسر فاطمه را رها کنیم و به فرمان ملعونان و ملعون‌زادگان تن دهیم؟!

سپس شمر خشمگین شد و به سپاه خود بازگشت.

ودر روز عاشورا بعد از آنکه همه برادرانش کشته شدند خدمت برادرش امام حسین ع آمد و فرمود:

ای برادر! دلم از ظلم و جفای این مخالفان تنگ شده و از زندگانی سیر شده‌ام. آیا رخصتم می‌دهی بروم و جان فدا کنم؟

امام از شنیدن این سخن گریه شدیدی کرد و فرمود:

ای برادر! تو صاحب علم منی و علامت لشکر منی، چون تو رفتی، نشانه لشکر برطرف می‌گردد؛ و فرمود:

اگر مهیّای حرب شده‌ای، پس قلیلی آب برای این اطفال طلب کن، پس چنین کرد ولی شمر ـ لعن الله علیه ـ در جواب او گفت:

ای پسر بوتراب! اگر تمام عالم را آب گیرد و به دست ما باشد، قطره‌ای به شما نخواهیم داد.

حضرت عباّس نزد برادر برگشت و بی‌رحمی آن قوم را به عرض ایشان رسانید.

آن جناب سر را به زیر انداخت و گریه شدیدی کرد؛ در این حال صدای اطفال به گوش عباس رسید که آنان از سوز تشنگی صدا را به ناله « العطش العطش » بلند کرده بودند.۲

و هنگامی که وارد شد در خیمه‌ای که مخصوص مشکهای آب بود، دید کودکانی آن مشک‌ها را برداشته و شکمهای خود را روی مشکهای نم‌دار می‌گذارند، بلکه بتوانند مقداری از تشنگی خود را کاهش دهند در این لحظه بود که اباالفضل به کودکان وعده آب داد.۳

آنگاه مشکی برداشت و روانه میدان شد.

و چون آن مرد غیرت تشنگی برادرش حسینu و زنان عصمت تبار را مشاهده کرده بود به جانب فرات روانه شد، جماعتی که بر سر آب موکّل بودند، او را از رفتن به سوی آب مانع شدند.

ملعونی از قبیله بنی دارم در میان جماعت بود و گفت:

حایل شوید و نگذارید که بر سر آب رود.

آنگاه آن هژبر بیشه شجاعت خود را بر آن قوم بی حمیّت زد و کثیری از ایشان را بر زمین انداخت و متفرّق کرد و کمی آب برداشت که بیاشامد تا آتش تشنگی را فرو نشاند، تشنگی برادرش حسینu را به یا آورد آب را ریخت و فرمود:

به خدا قسم! قطره‌ای از آب نخواهم چشید و حال که برادرم حسینu است که تشنه و زنان و اطفال او اینگونه.

پس مشک را به دوش راست انداخت، بر اسب سوار شده از شریعه بیرون آمد و به سوی خیمه‌ها روانه گردید، که ناگاه آن گروه ظالم دور آن بزرگوار را گرفتند و از هر جانب او را تیرباران کردند.

او با این حال جنگ می‌نمود و بر آنها حمله می‌کرد که در این اثناء زیدبن ورقا که در پشت نخلی کمین کرده بود به یاری حکیم بن طفیل ضربتی بر دست راست حضرت زد که دست شریفش از بدنش جدا شد، تیغ را به دست چپ گرفت و می‌گفت:

اگر چه دست راستم را بریدند،امّا به خدا قسم از دین خود دست برنمی‌دارم و حمایت می‌کنم از برادرم که فرزند پیامبر است. آنگاه حضرت با دست چپ آنقدر جهاد کرد که خسته شد و ضعف بدن او را گرفت.

ناگاه حکم بن طفیل [طلائی] که او نیز در پشت نخلی کمین کرده بود ضربتی بر دست چپ آن حضرت زد و دست چپ را نیز از بدن انداخت، پس گفت:

ای نفس! از این جماعت کفّار مترس، بر تو بشارت باد که نزدیک است به سوی رحمت خداوند جبّار و خدمت نبّی مختار فایز گردی، آنان از ظلم دست چپ مرا بریدند، پروردگارا! آنها را به حرارت آتش برسان.

آنگاه مشک را به دندان گرفت و حمله می‌کرد که بلکه خود را به خیمه‌ها برساند، ولی خون از دستهایش می‌ریخت و ضعف بر او چیره یافته بود.

ناگاه ملعونی تیر انداخت که به مشک خورد و آبهایش ریخت، 
و دیگری عمودی از آهن بر سر مبارکش زد که فرقش شکافته شد 
و تیری بر سینه‌اش خورد که از اسب بر زمین افتاد.

در آن هنگام زمین هم در عجب ماند چگونه می‌توان ادرک اخاه خواند

پس در این هنگام فریاد زد:

یا أخاه! أدرک اخاک

چون آواز آن کشته به خون آغشته به گوش سیّد الشهدا رسید، سوار بر اسب شده و آن را به میدان تاخت و آن گروه بی‌حیا را از سر آن حضرت دور کرد.

چون بر سر نعش برادر رسید، دید دستهای آن بزرگوار بریده، بدنش پر از خون و سرش شکافته و در میان خاک و خون افتاده بی‌اختیار شروع کرد به گریستن و فرمود:

الآن انکسر ظهری و قلّت حیلتی

حالا که برادرم کشته شد، پشتم شکست و چاره‌ام تمام شد.

یا اباالفضل العباس، با بریدن دستهای تو، دست برادر تو را بریدند و با بریدن دستهای تو گویا دستهای پیامبر خداr را قطع کردند.۴

و شیخ فخرالدین می‌گوید:

چون امام برادر خود را با این حالت دید، فریاد زد:

« وا اخاه ! وا عبّاساه ! وا مهجة قلباه»

و فرمود:

فراق تو بر من سخت و دشوار است ای برادر!

آری؛

ای شیرمرد بنی‌هاشم! چه کردند ظالمان دیرینه که سینه‌ات تنگ آمده؟ آیا این غصّه از سقیفه جوشش گرفته یا از دفن شبانه پدر مظلومان؟ آیا لبریز صبرت از غم، با صبر در ماجرای تابوت خونین امام حسنu تقارن داشت؟ یا شاید وعده‌ها برای قاسم کرده‌ای؟

ای اباالفضل ! ای آموزگار وفا، براستی با عطش چه کردی؟ آیا جرعه‌ای از کوثر نوشیدی یا در انتظار سالارت می‌باشی؟

و راست گفته‌ است آن شهید روشن فکر که نوشته است:

دست‌های تو قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر فرق سرت بکوبد.

« لَوْ کانَ سَیْفُکَ فی یَدَیْکَ لَمادَنی مُنْکَ اَحَدْ»

امّا تا دستان ظاهر بریده نشود، بالهای بهشتی نخواهی رست.

اگر آسمان دنیا بهشت است،آسمان بهشت کجاست که تو پرنده آن می‌باشی.۵


۱.این چهار نفر از پسران امیرالمؤمنین هستند که مادرشان حضرت ام‌البنین است و در آن زمانی عرب اجداد یک دیگر را همانند خود لقب می‌دادند و مادران ام‌البنین و امیرالمؤمنین با اجداد آن ملعون چون خواهرزاده و دائی بودند و بدین سان،شمر خود را دایی ایشان می‌دانست

۲.بحارالانوار ج ۴۵ ص ۴۱ .
۳. کبریت الاحمر (بیرجندی) ص ۳۸۷.
۴. مهیّج الاحزان ص ۴۰۱.

۵.فتح خون ص 121 .


...................................................................................

شب عاشورا


امام حسین ع و رو ضه قتلگاه

آه! از آن لحظه ای که دیگر کسی برای امام نمانده است. میدان شهدای خویش میرود با آنها درد دل مکند و یاری میخواهد : حبیب ـ علی اکبر ـ برادرم عباس ـ زهیر ـ...... چرا شما را صدا میکنم ولی مرا اجابت نمیکنید. از همه برای آخرین بار وداع کرد و پا به میدان نهاد.

آه آن مظلوم تشنه، با آن حال طلب شربت آبی نمود؛ و هر چه می‌خواست روانه فرات شود و اسب را به جانب شریعه می‌برد همه لشکر بر آن حضرت حمله می‌کردند، تا اینکه میان او و آب حائل شوند، آخر الامر نگذاشتند که قطره‌ای آب به لب تشنه‌اش برسد.

و در آن هنگام شمر ملعون صدا می‌زد:

به خدا به آب نمی‌رسی تا به جهنم وارد شوی!! یکی دیگر می‌گفت:

ای حسین! آیا نمی‌بینی که آب فرات، چگونه مثل شکم ماهی می‌درخشد، به خدا قسم! از آن نخواهی چشید، تا از تشنگی جان دهی. و آن حضرت فرمود:

خدایا او را از تشنگی سیراب نکن؛ و البته چنین شد.

آنگاه آنقدر جنگ کرد تا جراحات عظیمی بر بدن شریفش رسید؛ در گوشه‌ای ایستاد که ساعتی استراحت کند و به حال آید؛ که سنگی بر پیشانی حضرت آمد، جامه‌اش را گرفت تا خون از روی مبارکش پاک کند ناگاه تیر زهرآلودی که سه شعبه داشت بر سینه‌اش خورد که حرملة به این امر متعرف شد.

پس ناچار این تیر از پشت بیرون کشید؛ چون این کار کرد، خون مانند ناودان از جای تیر جاری گردید، دست را بر دهان زخم می‌گذاشت و چون پر می‌شد به آسمان می‌انداخت و قطره‌ای از آن خون برنمی‌گشت و سرخی آسمان از آن وقت دیده می‌شد، سپس مشتی از خون را گرفت بر سر و محاسن خود مالید و فرمود:

همچنین جدّ بزرگوار خود را ملاقات می‌کنم و حال آنکه به خون خودرنگین باشم و به او گویم که چه کسانی مرا کشتند.

دیگر تاب جدال و قوّت قتال نداشت، در جای خود ایستاد و هر کس از آن قوم بی حیّا به نزد او می‌یامد بر می‌گشت که مبادا خون او به گردنش باشد.

و بنا بر روایات مالک بن یسیر به آن مظلوم دشنام داد و ضربتی بر سر شریفش زد که کلاهی که بر سر داشت مملو از خون گشت.

سپس لشکر او را احاطه کردند که خولی اصبحی تیری بر حنک حضرت نمود و به روایتی صالح بن وهب نیزه‌ای بر تهی‌گاه امام زد که از اسب تکانی خورد و از طرف راست بر زمین افتاد.

بلند مرتبه شاهی از صدر زین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

آه؛ آن زمانی که حضرت بر زمین افتاد، لشکریان کفر«الله اکبر» می‌گفتند.

در آن هنگام عبدالله بن حسن به میدان شد و بر پیکر کم‌جان عمویش رسید در حالی که حرملة بن کاهل شمشیر حواله آن امام مظلوم می‌کرد، عبدالله فریاد زد:

وای بر تو ای ولدالزنا آیا می‌خواهی عموی مرا بکشی؟

آن ملعون در غضب شد و شمشیری را حواله آن مظلوم نوجوان کرد که بر دستش فرود آمد و دستش را پوست تا پوست برید و بر بدنش معلق شد، فریاد زد: وا عمّاه!

جناب سیدالشهدا آن طفل را در بر کشید و فرمود: ای نور دیده من و ای پسر برادرم! بر آنچه بر تو واقع می‌شود صبر کن که به زودی به آباء صالحین خود ملحق شوی.

آن حضرت او را دلداری می‌داد که حرملة بن کاهل ملعون تیری بر گلوی نازنینش زد که در کنار پیکر کم جان عموی خود شهید شد.

پس سنان بن انس ملعون به جهت کشتن آن حضرت آمد، چون خواست شمشیر بر او زند، آن امام عالی مقام چشم باز کرد، آن بی‌حیا شرم کرده و برگشت.

شبث بن ربعی پا پیش گذاشت، حضرت گوشه چشمی باز کرد، شمشیر از دست او افتاد و گفت:

معاذ الله یا حسیت! أن القا الله بدمکا

عمر بن حجاج از اسب فرود آمد، پای جرئت در میدان بی‌دینی گذاشت، همین که نظرش بر چشمهای آن حضرت افتاد برگشت و سوار اسب شد.

شمر ولدالزنا گفت: چرا برگشتی؟

گفت: چشمهای او مانند چشمهای جدّش به نظرم آمد، نخواستم خون او گردن گیرم باشد.

پس آن ملعون خود خنجری در دست گرفت و...

هلال بن نافع گوید:

من با اصحاب عمر بن سعد ایستاده بودم، ناگاه مردی فریاد زد:

« ای امیر! بشارت باد تو را که شمر حسین ع را کشت »

می‌گوید:

من از صف تا نزدیکی حسین ع بیرون رفتم و قبل از اینکه روح مقدّسش از پیکر مطهرّش پرواز کند می‌فرمود:

آیا پیش از آنکه روح از بدن جدا شود، شربت آبی به من نمی‌دهید؟

ناگاه یکی در جوابش گفت:

به خدا قسم! قطره‌ای از آب نخواهی چشید، تا وارد جهنم شوی و از حمیم جهنم نوشی!!

آن حضرت تبسّم کرده فرمودند:

آیا من وارد جهنم می‌شوم و از حمیم جهنم می‌نوشم؟

نه، بلکه بر جدّم رسول خدا وارد می‌شوم و در منزل او ساکن می‌شوم و از شراب طهور بهشت می‌آشامم و به سوی آن جناب، از ظلم و ستمی که به من کردید و ظلمی که به اهل بیت من و یاوران من نمودید، شکایت می‌کنم.

می‌گوید:

همه آنان در غضب شدند، گویا که رحم در دلهای سنگ ایشان ننموده و او با آنها تکلّم می‌کرد که او را شهید کردند.

پس از آنکه عدّه ای از جدا کردن سر مبارک اباعبدالله ع ، وحشت زده بازگشتند، شمر ملعون گفت:

این کار جز از من ساخته نیست، شمشیر بر دست گرفته و به پیش آمد و بر سینه آن مظلوم نشست.

امام به شمر فرمود:

تو کیستی؟ که در جایگاه بلندی نشسته‌ای که پیامبر بسیار و فراوان این جایگاه را می‌بوسید. آیا مرا می‌شناسی؟

شمر گفت:آری،به طور کامل می‌شناسم، تو پسر علی مرتضی ومادرت فاطمه زهرا و جدّت محمّد مصطفی و جدّه‌ات خدیجه کبری است.

امام حسین ع فرمود:

اکنون که تو به طور کامل مرا می‌شناسی، چرا می‌خواهی مرا بکشی؟

شمر گفت: به خاطر جایزه کلان یزید.

امام حسینu فرمود: تو شفاعت جدّم محمّد را می‌خواهی یا جایزه یزید را ؟!

شمر گفت: جایزه یزید برایم محبوب‌تر از شفاعت جدّ و پدر تو است.

امام حسین ع فرمود: اکنون که از کشتن من دست بر نمی‌داری، شربت آبی به من برسان.

شمر گفت: هیهات! سوگند به خدا آب نمی‌چشی تا مرگ را جرعه‌جرعه بنوشی.

ای پسر ابو تراب! مگر نمی‌گویی که پدرم ساقی حوض کوثر است و به هر کس که او را دوست می‌دارد از آب کوثر می‌دهد، صبر کن تا پدرت از آب کوثر به تو بدهد.

امام حسین ع فرمود: تو را به خدا سوگند می‌دهم، که روی‌بند خود را برداری تا به چهره‌ات بنگرم.

پس شمر روی‌بند چهره‌اش را برداشت، امام به او نگریست، که او لوچ و دارای بیماری (پیسی) بود. و پوزی چون پوز سگ، و مویی مانند موی خوک داشت.

امام حسین ع فرمود: جدّم رسول خدا راست فرمود که...

شمر گفت : چه فرموده؟

امام حسین ع فرمود:

« جدّم به پدرم علی فرمود: این پسرت را مردی ابرس و لوچ که پوزی مانند سگ و مویی مانند خوک دارد، می‌کشد.»

شمر خشمگین شد و گفت: به کیفر آنکه جدّت مرا همانند سگ نموده، سرت را از پشت سر خواهم برید.

آنگاه شمر آن حضرت را با روی به زمین افکند، و با شمشیر سر مبارک آن حضرت را از قفا برید، سپس اشعاری به این معنا خواند:

« امروز تو را می‌کشم، ولی پشیمان خواهم شد و فردای قیامت جایم در دوزخ می‌باشد و یقین دارم که پدرت بعد از پیامبر برترین مردم است»

سپس آن سر را به سر نیزه‌ای بلند کرد و آن لشکر ظالم سه بار تکبیر گفتند.

پس از شهادت آن حضرت، منادی حق از آسمان چنین ندا داد:

سوگند به خدا، امام بعد از امام، پدر امام، حسین بن علی فرزند بوطالب کشته شد.۱

اَللّهُمَ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمِ ظَلَمَ حَقَ مُحمّدِ وَ آلِ مُحمّد وَ آخِرَ تابِعْ لَهُ عَلی ذالِکْ

۱.روضه الحسین ص۹۷تا ۱۰۴

السلام علیک یا مسلم ابن عقیل

یابن الحسن نوا به دل بی نوا بده

بانور خود به دل محبان صفا بده

سر زد هلال ماه عزاداری حسین

اذن ورود ماه محرم به ما بده

نامه های اهل کوفه همچون سیل، پی در پی به امام حسین علیه السلام می رسید که آن حضرت را بر حرکت به سوی آنان تشویق می کرد تا آنها را از ستم و خشونت امویان نجات دهد. و برخی از آن نامه ها، آن حضرت را در صورت تأخیر از اجابتِ درخواستشان، در برابر خداوند و امّت، مسؤول قلمداد می کرد....

نامۀ مسلم به امام علیه السلام:

وکان نصّ الرسالة: (أمّا بعدُ، فإنّ الرائد لایکذب أهله، وقد بایعنی من أهل الکوفة ثمانیة عشر ألفاً، فعجّل الاقبال حین یأتیک کتابی هذا، فإنّ الناس کلّهم معک! لیس لهم فی آل معاویة رأی ولاهوی، والسلام.).

متن نامه چنین بود:

«اما بعد، راهنما به کَسان خویش دروغ نمی گوید، هجده هزار تن از کوفیان با من بیعت کرده اند. همین که نامه ام به تو رسید در آمدن شتاب کن که مردم همه با شما هستند و به خاندان معاویه، نظر و تمایلی ندارند، والسلام.»(5) و این نامه 27روز قبل از شهادت مسلم بود. (6)

(البته تعداد بیعت کنندگان تا چهل هزار نفر هم نقل شده است. (7)

وضع اجتماعی محیط کوفه وبصره در حادثه کربلا: وضع اجتماعی وتشکیلات حکومتی کوفه وبصره در این تاریخ بسیارمبهم ونامنظم بوده زیرا پیوست مردم با دستگاه حکومت از طریق وضع عشایری بوده وسران قبیله وسیله ارتباط مردم باحکومت وقت بوده اند،به توسط همان سران بزرگ قبایل،حقوق ومستمری از دیوان حکومت میان افراد وخانواده ها تقسیم وبه مسئولیت همان سران تکالیف حکومتی به افرادتبلیغ وتحمیل می شده است. (8)

=================================

روایت مرحوم شیخ مفید در ارشاد

در بامداد آن شب به فرموده ابن زیاد جارچی در شهر نداء کرد و مردم را به اجتماع در مسجد جامع دعوت کرد، مردم دسته به دسته به مسجد رفته و در آن اجتماع نموده و منتظر عبیدالله گشته تا ببینند وی چه می گوید، پس از ساعتی آن ملحد کافر آمد و به منبر شد، بعد از خطبه و ایراد حمد و ثناء منشور ایالت فرمان حکومت خود را بیرون آورد و بر ایشان خواند و سپس آنها را به وعده های خوب و نویدهای مرغوب و مطلوب امیدوار ساخته و گفت: ای مردم امیرالمؤمنین یزید من را والی و حاکم این ولایت کرده که با رعیت انصاف نموده و جور و ظلم نکنم و من کسانی که مطیع و مخلص باشند از پدر و مادر نسبت به ایشان مهربان تر بوده و با مخالفان و طاغیان و یاغیان از شمشیر تیزتر و از تازیانه کوبنده ترم، پیغام مرا به آن مرد هاشمی (یعنی جناب مسلم بن عقیل سلام الله علیه) رسانده و بگوئید ابن زیاد می گوید از غضب من بترس پیش از آنکه دچار آن شوی و تا زود است فرار کن والسلام. هنوز از منبر بزیر نیامده بود که نگهبانان و دیده‏بانان مسجد از در خرما فروشان آمده و خروش میکردند و میگفتند: مسلم بن عقیل آمد! عبید اللَّه بشتاب وارد قصر شد و درهاى آن را بست، و در میان قصر جز سى تن نگهبان و بیست تن از سران کوفه و خانواده و نزدیکانش کسى با او نبود، پس از قرار گرفتن در قصر رؤسای قبائل و طوائف کوفه را خوانده بر ایشان سخت گرفت و گفت:

باید نام های کارگذاران هر قوم و هر یک از خوارج و اهل خلاف را که در میان شما باشند بنویسید هر که آنها را نزد من آورد ذمه او بری باشد و اگر اسامی آنها را ننویسید باید ضمانت کنید که احدی علم مخالفت نیافراشد و آنها را که پنهان و مخفی کنند بر دار زنم و از عطاء محروم کرده و جان و مالشان بر من حلال گردد.ابن زیاد «کثیر بن شهاب» را (که از طایفه مذحج بود) خواست، و باو دستور داد بهمراه آن دسته از قبیله مذحج که فرمانبردار او هستند بیرون رود، و در میان شهر کوفه گردش کند و مردم را از یارى مسلم بن عقیل (به هر نحو ممکن است) باز دارد و از جنگ بترساند و از شکنجه دولت بر حذر دارد،

=================================

 مقتل ابی مخنف

ابن زیاد به جارچی امر نمود که جار زده و به مردم خبر دهد که لازم است در بیعت یزید ثابت قدم باشند و عنقریب لشگری خون آشام از شام آمده و مردان مخالفین را کشته و زنانشان را اسیر خواهند کرد.

مردم کوفه این صداها را می شنیدند و با یکدیگر می گفتند: ما را چه که خود را میان انداخته و مخالفت یزید را که خزینه و مال دارد نموده و با کسی که درهم و دینار ندارد بیعت کرده و بی جهت خویشتن را به مهلکه اندازیم.

مردم پس از شنیدن ودیدن تهدید ها شروع کردند بپراکنده شدن، زن بود که مى‏آمد و دست پسر و برادر خود را میگرفت و میگفت: بیا برو این مردم که هستند مسلم را بس است، و مرد بود که مى‏آمد پیش پسر و برادرش و میگفت:فردا است که مردم شام مى‏آیند، ترا با جنگ و آشوب چکار! بدنبال کار خود برو و او هم (با این سخن) می رفت، پس همچنان مردم پراکنده میشدند تا شب شد، و مسلم نماز مغرب را که خواند جز سى نفر در مسجد کسى با او نماند، چون دید که این گروه اندک با او بیش نمانده‏ اند، از مسجد بسوى درهاى قبیله کنده (براى بیرون رفتن) براه افتاد، هنوز بدرها نرسیده بود که ده تن شدند، و چون از در مسجد بیرون آمد یک نفر هم بجاى نماند که او را راهنمائى کند، باین سو و آن سو نگاه کرد دید یک تن هم نیست که راه را نشان او بدهد، و او را بخانه‏ اش راهبرى نماید، یا اگر دشمنى به او روى آورد از او دفاع کند. (9)

=============================

متن روضه :

سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ أَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِینَ عَلَیْکَ یَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ‏ بِعَهْدِ اللَّهِ‏ وَ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِکَ

 به فرموده ی امام رضا علیه السلام از امشب تا عاشورا کسی خنده رو لبای بابام امام کاظم علیه السلام نمی دید. آخه همه ساله از اول محرم تا روز عاشورا پیراهن پاره پاره ی سید الشهداء (علیه السلام را ازعرش خدا رو به زمین آویزون می کنند، حزن وغم و اندوه همه ی عالم را فرامی گیره.

ای یار که در راهی و زینجا خبرت نیست

در راهی و از کوفه و از ما خبرت نیست

در راهی و یک قافله گل پشت سر توست

می آیی و ناموس خدا هم سفر توست

بر باد صبا گفته ام ای دوست پیامم

شاید برساند به تو ای یار سلامم

گفتم به صبا حال من زار بگوید

از حال سفیرت به سر دار بگوید

گوید به تو در کوچه چه آمد به سر من

گوید چسان بسته عدو بال و پر من

نقل می کنند : مسلم مانند شیر بوده وچنان نیرویی داشت که دست مردی را می گرفت و او را به پشت بام پرت می کرد. تا اینکه بکر ابن حمران ملعون ضربتی بر روی مسلم زد ولب بالا و دندان او را افکند اما باز ،مسلم به هر طرف رو می کرد کسی در برابرش نمی ایستاد. وقتی دیدند حریف مسلم نمی شوندرفتن بالای بامها سنگ و چوب بر او می زدند. نی ها را آتش می زدند و بر سر مسلم می ریختند. (12)

باسنگ، سر راه و لب بام نشستند

آن سر که پر از عشق تو می بود شکستند

خفاش صفت، نیمه شب از جای پریدند

آن لب که ثنا گوی تو می بود دریدند

ننموده حیا طایفه سنگ دل از تو

من در عوض مردم کوفه خجل از تو

تقدیر من این است و ندارم گله ای دوست

اما تو میاور پی خود قافله ای دوست(13)

مسلم نبودی ببینی اون روزی که قافله به کوفه نزدیک شده بود، ابن زیاد امرکرد سرهاى شهدا را پیش روى اهل بیت سر نیزه ها نصب کنند و از جلو حمل دهند و به اتّفاق اهل بیت به شهر در آورند و در کوچه و بازار بگردانند.(سرهای مطهر شهدارا قبل از اسرا به کوفه برده بودند)

چون بى کسانِ آل نبى در به در شدند .

در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند

سرهاى سروران همه بر نیزه و سنان

در پیش روى اهلِ حرم جلوه گر شدند

مسلم گچکارمی گه ناگاه صیحه و هیاهوئى عظیم از طرف محلاّت کوفه شنیدم ، وقتی رفتم ناگاه دیدم قریب به چهل محمل و هودج پیدا شد که بر چهل شتر حمل داده بودند و در میان آنها زنان و حَرَم حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه دیدم که على بن الحسین علیه السّلام را بر شتر برهنه سوار است و از اثر زنجیر خون از رگهاى گردنش جارى است.مردم کوفه را دیدم که بر اطفال اهل بیت رقّت و ترحّم مى کردند و نان و خرما و گردو براى ایشان مى آوردند آن اطفال گرسنه مى گرفتند، امّ کلثوم آن نان پاره ها و گردو و خرما را از دست و دهان کودکان مى ربود و مى افکند، پس بانگ بر اهل کوفه زد و فرمود:

یا اَهْلَ الْکُوفَة ! اِنَّ الصَّدَقَةَ عَلَیْنا حَرامٌ؛

دست از بذل این اشیاء بازگیرید که صدقه بر ما اهل بیت روا نیست. (14)

بى شرم امّتى که نترسید از خدا

بر عترت پیمبر خود پرده در شدند

دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت

هر دم نمک فشان به جفاى دگر شدند(15)

==========================

منابع:

(5) حیاه الامام الحسین بن علی ج2 ص 339

(6) نفس المهموم ص 114

(7) حیاة الامام الحسین بن علی ج2 ص 347.)

(8) نفس المهموم ص117

(9) الارشاد(ج‏2)، ص: 51 تا 54 .

(10) منتهی الامال ج1 ص656

در مورد پذیرش امان نامه از طرف مسلم دو قول است.1-یک بار ابن اشعث او را امان داد ولی مسلم در جوابش گفت:قول شما کوفیان را اعتماد نشاید واز منافقان بی دین وفا نمی آید.اما وقتی بر اثر جراحات فراوان ضعف وناتوانی براو غالب گردید به ناچار تن در داد.2-به روایت سید ابن طاووس هر چند به او امان دادند قبول نکرد تا آنکه جراحات زیادی بر داشت و نامردی از عقب نیزه بر پشت او زد و او را به روی انداخت آن کافران هجوم آوردند و او را دستگیر کردند.

(11)نفس المهموم ص145

(12) نفس المهموم ص145

(13)ادامه اشعار

(14)منتهی الامال ج1 ص833

(15)محتشم

حجت الاسلام والمسلمین رفیعی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

==========================

موضوع: نامة امام حسین علیه السلام به برادرش، محمد حنفیه(1)

هَذا مَا أوصی به الحسین بن علی بن أبی طالب إلی أخیه محمد المعروفِ بابن الحنفیه أنّ الحسین یشهدُ أن لا إله إلا اللهُ وَحده لا شریک لَه وَ أنّ محمداً عَبدوه و رسوله جاء بالحَقّ من عند الحقّ و أنّ الجنّه و النّار حقّ و أن الساعه آتیه لا ریب فیها و أن الله یبعثُ من فی القبور و أنی لم أخرج أشراً ولا بطراً ولا مفسداً ولا ظالماً و إنما خرجت لطلب الأصلاح فی أمة جدّی صلی الله علیه و آله أرید أن آمُرَ بالمعروفِ و أنهَی عَنِ المنکرِ و أسیرَ بسیره جدّی و أبی علیّ بن أبی طالب علیه السلام فمن قبِلنی بقبول الحقّ فاللهُ أولی بالحقّ و هو خیرٌ الحاکمین و هذِهِ وصیّتی یا أخی إلیکَ و ما توفِیقی إلا بالله علیهِ توکّلتُ و إلیهِ أنیب. قال ثمّ طَوَی الحسین الکتابَ و خَتَمه بخاتَمِهِ و دَفَعه إلی أخیه محمدٍ ثمّ ودّعّه و خَرَجَ فِی جَوفِ اللّیلِ.[1]

حجةالاسلام والمسلمین دکتر رفیعی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

==============================

موضوع: نامة امام حسین علیه السلام به حبیب بن مظاهر

من حسین بن علی الی الرجل الفقیه لا تَبخل علینا بنفسک یُجازیک رسول الله یوم القیامه[1]

مقدمه

بحث ما در رابطه با نامه های حضرت امام حسین علیه السلام به افراد و اصحاب و یاران مختلف بود، یکی از نامه هایی که امام حسین نوشته است و در آثار متأخرین آمده، نامه ای است که به حبیب بن مظاهر مرقوم فرموده اند. می دانید که حبیب بن مظاهر از اصحاب پیغمبر گرامی اسلام است و این شخصیت، کسی است که پیغمبر و اهل بیت را خیلی دوست داشت و علاقه مند به اهل بیت بود. حبیب بن مظاهر در کوفه بوده است. من امروز این نامه را مورد بحث قرار می دهم، البته نامة کوتاهی است.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن...

================================

نامه امام حسین علیه السلام در پاسخ به فرماندار مکه

اما بعد، فانه لم یشاق الله و رسوله من دعا الی الله عزوجل و عمل صالحا و قال اننی من المسلمین، و قد دعوت الی الامان و البر و الصله، فخیر الامان أمان الله، و لن یؤمن الله یوم القیامه من لم یخفه فی الدنیا، فنسأل الله مخافه فی الدنیا توجب لنا امانه یوم القیامه، فان کنت نویت بالکتاب صلی و بری، فجزیت خیرا فی الدنیا و الآخره.[1]

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

===============================

موضوع سخن:نامة امام حسین علیه السلام به مردم کوفه

پیام امام حسین به مردم کوفه

من الحسین بن علی إلی المَلإ من المؤمنین و المسلمین أمّا بَعد فإنَّ هَانئاً و سعیداً قدّما علیّ بِکُتبِکُمْ و کانا آخرَ من قَدِمَ علیّ مِن رُسُلِکم و قد فَهِمتُ کلَّ الَّذی اقْتَصَصْتُم وَذَکَرْتُمْ وَ مَقَالَهُ جُلِّکم أنّه لَیس عَلَینا إمام فأقبلْ لَعلّ الله أن یَجمَعنا بِکَ علی الحَقّ و الْهُدی و أنا باعِثٌُ إلَیکم أخی و ابْنَ عَمّی وَ ثِقَتی مِنْ أهْل بَیتی مُسلِم بنَ عَقیلٍ فإنْ کَتبَ إلیَّ بِأنّه قد اجتمع رأیُ مَلَئِکم و ذَوی الحِجَی و الفَضل مِنکم عَلَی مِثل ما قدَّمَتْ بِهِ رُسُلُکُم و قرأتُ فِی کُتُبکم فإنّی أقدَمُ إلَیکم و شیکاً إن شاءَ الله فَلَعَمری ما الإمامُ إلا الحاکمُ بالکِتابِ القائِم بالقِسط الدّائنُ بدین الحَقّ الحابِس نَفسه علی ذَلِک لله و السَّلام.[1]

نامه امام حسین علیه السلام به مردم بصره

حجت الاسلام والمسلمین رفیعی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

==========================

موضوع : نامه امام حسین علیه السلام به مردم بصره

عن حسین بن علی علیهما السلام «الا و ان السّنَه قَد أمیتت و انّ البدعۀ قد احییت فان تسمعوا قولی و تطیعوا امری اَهدِکم سبیل الرّشاد».

ماه محرم ماهی است که یادآور حزن و اندوه و عزاداری سرور و سالار شهدای کربلا، حضرت اباعبدالله الحسین و فرزندان و اصحاب اوست، ماهی که مورد توجه همه اهل بیت و معصومین علیهم السلام بوده است.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

========================

موضوع : وفای به عهد و پیمان

قال الله تبارک و تعالی: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِین. وَأَنْ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیم».[1]

مقدمه

یکی از درس های مهمی که ما از عاشورا استفاده می کنیم و در روایات و آیات مورد تأکید قرار گرفته مسئلة وفای به عهد و پیمان است. وفای به عهد یکی از صفات مؤمن است کما این که بدقولی و زیر قول زدن صفت منافق است.

از امام سجاد علیه السلام پرسیدند:آقا دین چیست؟

«أخبْرنِی بِجَمیعِ شَرَایِعِ الدِّینِ یَابْنَ رَسولُ الله»؛

برای من باز کنید دین در چه چیزی خلاصه می شود؟

فرمود: در سه چیز:

1-«الوَفاءُ بِالعَهدِ»؛

وفای به عهد،

2-«وَقَوْلُ الحَقِّ»؛

حق گفتن،

3- «وَالْحُکمُ بِالعَدْلِ»[2]؛

با عدالت حکم کردن.

اگر شما بگویید دین خیلی چیزهای دیگر هم است مثل نماز، روزه و امامت عرض می کنیم آنها با هم در همین سه تاست. وقتی می گوید وفای به عهد؛ ما یک عهد هم با خدا داریم. وقتی می فرماید که «قولٌ الحق»، حق گویی یعنی توحید. کسی که مشرک و بت پرست است قولش و کلامش حق نیست. وقتی می گوید حکم به عدالت، دیگر حق کسی پایمال نمی شود؛ پس درست است اگر بگویم همة دین در همین سه کلمه است.

==========================

اقسام عهد و پیمان

در قرآن خیلی آیه دربارة وفای به عهد آمده است؛ اما وقتی به این آیات نگاه می کنیم شاید بتوان گفت که عهد و پیمان چهارگونه است.

1- عهد با خداوند

یک: این قسم بالاترین قسمت عهد هست و شکستن آن لعنت دارد؛ خدا در قرآن لعنت کرده کسی را که این یک نوع عهد را بشکند و آن عهد با خداست. انسان با خدا عهد دارد:

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ»[3]؛

بعضی از مؤمنان با خدا پیمان می بندند، گاهی انسان نذر می کند بعد نذرش را انجام نمی دهد، این پیمان شکنی است. یک وقت انسان قولی به خدا می دهد بعد زیر قولش می زند. عهد با خدا سه گونه است:

1- فطری؛

2- شرعی؛

3- عقلی.

فطرت ما به ما آموخته که موحّد باشیم، در نماز به خدا قول می دهیم

«إیّاکَ نَعْبُدُ»؛

ما فقط تو را عبادت می کنیم

«وَ إیّاکَ نسْتّعینُ»؛

از تو کمک می خواهیم، حال اگر کسی زیر این ها زد، و در حالی که به خدا قول می دهد ما تو را عبادت می کنیم، بعد رفت شیطان را عبادت کرد، این پیمان شکنی است. خدا در سورة یاسین می گوید:

«ألَمْ أعْهَدْ إلَیْکُمْ»؛

انسان مگر تو با من پیمان نداری؟ آیا ما با تو عهد نکردیم؟

«ألَمْ أعْهَدْ إلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ»؟

نمی گوید ای افراد مؤمن، می گوید: ای بنی آدم؛ چون خدا توحید را در فطرت همه گذاشته است.

«یا بَنی آدَمَ أنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ»؛

مگر ما با شما عهد نکردیم که دنبال شیطان نروید؟ خدایا چه موقع عهد کردی؟ پاسخ این است به تو فطرتپاک دادم، عقل دادم، شیطان را معرفی کردم، پیغمبر را برایت فرستادم قرآن را فرستادم، همة این ها عهد است. تو که اینها را می شناسی.

« أنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إنَّه لَکُمْ عَدُوُّ مُبینٌ. وَأنِ اعبُدُونی هذا صِراطٌ مُستَقیمٌ».

اگر کسی عهد با خدا را بشکند خیلی گناه دارد. خدا می گوید شما به عهدت عمل کن، من هم عمل می کنم ؛

«أُوفُوا بِعَهدِکُمْ»؛

شما به عهدتان عمل کنید من به عهدم عمل می کنم. زیر پیمان نمی زنم، مطمئن باشید عهد و پیمان من مسلم است. هر کسی به خدا قولی داد و پیمانی بست، خدا می گوید من به آن پیمان طرف مقابل عمل می کنم. لذا در قرآن لعن کردن کسانی را که میثاقشان را با خدا بشکنند.

=================================

میثاق بنی اسرائیل با خداوند

در قرآن یک بحثی است به نام میثاق؛ میثاق از عهد محکم تر است، میثاق پیمان است. یک موقع ما با خیلی ها پیمان بستیم و میثاق گرفتیم، خداوند از دانشمندان بنی اسرائیل پیمان گرفته بود که وقتی پیغمبر آخرالزمان می آید اینها به مردم اعلام کنند که این همان پیغمبر آخرالزمان است. کجا از آنها میثاق گرفته بود؟ در تورات، کتاب آسمانی شان، همة آنها هم خبر داشتند، و دائم هم به مردم می گفتند. مثلاً الآن فرض کنید ما دائم به مردم می گوییم آقا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف می آید، اگر آقا بیاید اولین وظیفة آن کسی که برای امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف تبلیغ کرده این است که بگوید این آقا همان آقایی است که ما می گفتیم، حال اگر وقتی امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف آمد کسی منکرش نمی شود؟ در روایات داریم بعضی از افرادی که به مردم وعده آمدن امام زمان را داده اند، خودشان منکر حضرت می شوند، چون می بینند زیر بار آقا رفتن سخت است. ممکن است آقا حرف هایی بزند که به مذاقشان خوش نیاید. لذا خودشان می گفتند پیغمبر می آید، حالا که آمد گفتند این پیغمبر نیست، به شخصیت آن حضرت جسارت کردند و او را انکار کردند. لذا قرآن در سورة آل عمران، می گوید:

«وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ»،

می گوید

«أُوتُواْ الْکتَابَ»؛

یعنی دانشمندان. قرآن می گوید: آیا ما از شما (اهل کتاب)پیمان نگرفته بودیم که پیغمبر را معرفی کنید

«وَلا تکتُمونَه»[4]

کتمان و مخفی نکنید،

«الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلَ اللّهُ»[5]

کسانی که کتمان می کنند و حقیقت ها را نمی گویند، قرآن می گوید لعن و عذاب بر اینهاست.

===============================

بنابراین ما چهارگونه عهد داریم:

1- عهد با خدا؛

زیر قولتان نزنید خیلی بد است، اگر می گویید:

«إیّاکَ نَعْبُدُ»،

او را عبادت کنید. اگر می گویید

«مالکِ یومِ الدّین»

اعتقاد به جزا داشته باشید. اگر در نماز می گوییم

«غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَالضَّالِّین»،

نه دنبال مغضوب علیهم برویم و نه دنبال ضالین. گمراهی ها را کنار بگذاریم؛ اینها عهد با خداست. جنگ بدر که تمام شد بعضی ها خدمت پیامبر آمدند گفتند: حیف که ما نبودیم، اگر ما بودیم می جنگیدیم. حضرت فرمود: حالا که جنگ تمام شد می توانید عهد کنید در جنگ بعدی بیایید چون کفار اسلام را رها نمی کنند باز هم می جنگند. آنها عهد کردند که جنگ بعدی بیابند. بعضی از آن ها روز جنگ احد آمدند خدمت پیغمبر یا رسول الله، ما در بدر نتوانستیم شرکت کنیم، عهد کردیم و حالا آمدیم. آیه نازل شد:

«وَ مِنَ الْمُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا الله عَلَیهِ»؛

بعضی از مؤمنان راست گفتند، پیمان بستند و پای عهد خود ایستادند؛

«صَدَقوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ»،

عده ای هم جنگ احد تمام شد اما نیامدند، آیه نازل شد:

«لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُون»[6]؛

چرا حرفی می زنید که به آن عمل نمی کنید و پای آن نمی ایستید.

«لمَ تَقُولُونَ»،

چرا حرفی می زنید چرا مطلبی می گویید که

«مَا لَا تَفْعَلُون»؛

انجام نمی دهید.پس ما یک عهد داریم که با خداست. یاران اباعبدالله این عهد را با خدا داشتند، خود امام حسین علیه السلام این عهد را با خدا داشت تا آخر هم پای آن ایستاد.

==================================

2- عهد با پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمه علیهم السلام

قسم دوم: عهد با پیغمبر خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمة معصومین علیهم السلام است. مگر در دعای عهد نمی خوانید، معنای دعای عهد یعنی چه؟ یعنی امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف ، ما چهل روز صبح دعای عهد می خوانیم

«اللَّهُمَّ إنّی أجَدِّدُ لَهُ فِی صَبیحَهِ َیوْمِی هَذَا وَ مَا عِشْتُ مِنْ أیّامِی عَهداّ و عَقداّ»[7]

چهل روز صبح می گوید: امام زمان، کی می آید ما دنبالت بدویم؟

«مَتی تَرانا و نَراک»؟

کی ما را می بینی و ما تو را ببینیم. تو که ما را می بینی اما منظور دیدار چهره به چهره است؛ والّا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف ما را می بیند،

«متی تَرانا وَ نَراک»؛

یعنی چه وقت با یکدیگر چهره به چهره می شویم. چه وقت با هم رو به رو می شویم که تو دستور بدهی و ما هم بگوییم: چشم. به این عهد با امام معصوم و حجت خدا می گویند، این عهد هم لازم است.

عبدالله ابن ابی یعفور شاگرد امام صادق علیه السلام از دنیا رفت، مفضّل خدمت امام صادق علیه السلام آمد. آقا فرمودند: مفضل من یک عهدی با عبدالله ابن ابی یعفور داشتم، اگر تو هم می خواهی آن عهد را با من ببند؛ امام برایش پیمان نوشت. باید با امام عهد و پیمان ببندی، عهد با امام این است که او را بشناسی، یاریش کنی و حرفش را گوش بدهی. در صدر اسلام نمونه های فراوانی است که در جنگ ها، و برخوردها چگونه بعضی ها نسبت به امام معصوم و حجت خدا پیمان داشتند و تا سر جان هم می ایستادند.

================================

نمونه های فراخوان امام حسین علیه السلام

در کربلا امام حسین علیه السلام چهار گونه افراد را دعوت کرد؛ چون بعضی ها را دعوت نکرد، کلی فرمود؛ مخصوصاً آن هایی که قبل از مکه هستند آنها مسئولیتشان کمتر است. اما دعوت امام نسبت به کسانی که بین مکه و کربلا هستند محکم تر است؛ ولی در مکه و قبل از آن با این که امام با بعضی افراد هم ملاقات داشته آنها را دعوت نکرد.اما بعضی ها را دعوت کرد:

1- بعضی ها را با نامة عمومی دعوت کرد،

مثلاً به مردم کوفه نامه نوشت و دعوتشان کرد. یک نامه به مردم بصره نوشت و دعوتشان کرد.

2- به بعضی ها نامة خصوصی نوشت

مثلاً به حبیب بن مظاهر نامة خصوصی نوشت.

3- نماینده فرستاد،

مثلا برای زهیر نماینده فرستاد، گفت: بروید به زهیر بگویید بیاید؛

4- خودش آمد به طرف گفت: بیا.

گاهی در جایی یک سخنرانی و مجلس روضه ای هست یک اعلامیه در خیابان می زنند، می گویند منزل فلانی روضه است، مردم تشریف بیاورید، این دعوت عمومی است. گاهی برای شخص شما در پاکت دعوتنامه می گذارند و می گویند آقای فلان، تشریف بیاورید. شما بیشتر اهمیت می دهید، می گویید مرا دعوت کرده، گاهی پسرش را در خانه ات می فرستد، می گوید: بابام گفت امشب یادتان نرود، و شما هر کار داشتید زمین می گذارید، می گویید بندة خدا بچه اش را دنبال من فرستاده. یک وقت خود صاحب مجلس می آید و می گوید: آقا عروسی است، خود داماد در خانه می آید و می گوید: حاج آقا امشب یادت نرود. دیگر حتماً می روی، می گویی این بندة خدا با همه گرفتاری هایش به دنبال من آمد. حال امام حسین علیه السلام بعضی ها را دعوت عمومی کرده مثل مردم کوفه، به بعضی ها نامة خصوصی داده مثل حبیب، برای بعضی ها نماینده فرستاده مثل زهیر؛ اما به بعضی ها خودش فرمود: بیا. این ها که این دعوت امام را بی پاسخ گذاشتند گناهشان خیلی سنگین است، مثل عبیدالله حر جعفی.

================================

عبیدالله حر جعفی

خود عبیدالله می گوید: من یادم نمی رود ابا عبدالله در حالی آمد که دامنش را بچه های کوچکش گرفته بودند – چقدر یک انسان کم توفیق می شود- بچه هایش دورش بودند، مقابل خیمه عبیدالله آمده و می گوید: عبیدالله تو که گذشتة خوبی نداری، در صفیّن با پدرم، علی جنگیدی، تو کسی هستی که پدرم را یاری نکردی؛

«فَقَالَ أیُّها الرَّجُلُ انَّکَ مُذْنِبٌ خَاطِیٌ»،

گذشتة بدی داری، گناهان زیادی به گردن توست، بیا مرا یاری کن، قول می دهم جدّم رسول الله تو را شفاعت کند. گفت: اباعبدالله، کمک مالی می خواهی به شما کمک می کنم؛ اسب می خواهی، شمشیر می خواهی، نیزه می خواهی، می دهم حضرت فرمود:

«لَا حَاجَهَ لَنا فِیکَ وَلَا فِی فَرَسِکَ»[8]؛

من نیاز به نیزه و اسب ندارم، این ها در بازار هم پیدا می شود، انسان می خواهم، یاور می خواهم. اما او نیامد. او عهد با امام را شکست. امام از او خواسته بیاید، و نیامد.

==============================

عبدالله بن عمر

امام حسین علیه السلام عبدالله بن عمر را در مدینه دعوت کرد، در مکه خدمت امام حسین علیه السلام آمد، عرض کرد: از جد شما روایت شده شنیده ام که شما به شهادت می رسید، و بعد از امام خواهش کرد گفت: پیراهنتان را بالا بزنید من سینة شما را ببوسم؛ چون پیغمبر این سینه را بوسیده، پیغمبر این پنج موضع؛ سینه، دست ها، پیشانی، گلو و لب های حسین را می بوسید و می فرمود: این ها موضع شمشیر است، این ها جاهای نیزه است.حسین را روی سینه اش می خوابانید؛

«یَومٌ عَلی صَدر المصطفی»،

روی دوشش می نشاندش، روی زانو می نشاندش، خیلی حسین را دوست داشت. آنها همة این ها را دیده بودند. حضرت به عبدالله بن عمر فرمود:

«إتَقِّ الله یا أبا عبدالرَّحمن وَلا تَدعْنَ نُصْرَتی»[9]

ما را یاری کن تو که خودت می گویی جدم خبر شهادت مرا داده است. تو که سینة حسین را می بوسی. حسین را یاری کن. او امام حسین علیه السلام را یاری نکرد، این مسئولیت سنگین است. اباعبدالله علیه السلام عصر عاشورا بعد از جریان کربلا تقریباً بعد از شهادت اصحاب و بنی هاشم آن لحظه های آخر به میدان آمد و فرمود:

«هَل مِن ناصرٍ ینصُرنی»؛

کیست مرا یاری کند؟ اسم کسی را صدا نزد، شخص را نام نبرد؛ اما همة آنهایی که شنیدند مسئول هستند؛ چون فریاد زد، کمک خواست، دعوت کرد. این با شب عاشورا فرق می کند که گفت: هر که می خواهد برود این فرق می کند با آن لحظه ای که گفت:

«و لیِأخُذ کُلُّ رَجُلٍ بِیَدِ رَجُلٍ»؛

هر که می تواند دست یک نفر را بگیرد و برگردد.

==================================

نافع بن هلال

امام حسین علیه السلام شب عاشورا به نافع ابن هلال فرمود: نافع برو، این بیابان و این هم تاریکی شب، می توانی بروی. عرض کرد: درندگان بیابان مرا تکه تکه کنند اگر من شما را رها کنم، من شما را رها نمی کنم. به جون فرمود:

«أنت فی اذنٍ منّی»؛

می توانی بروی. –خود امام فرموده برو، این خودش یک بحثی است- گفت: آقا، نمی روم این خونم باید در راه شما ریخته شود، اما الآن در آخرین لحظات جنگ می گوید: بیا، یاری کن؛

«هل من ناصرٍ ینصرنی».

=================================

ابوالحتوف و برادرش سعد

مرحوم سماوی کتابی دارد به نام «ابصار العین»ترجمة فارسی هم شده، ایشان از بحارالانوار نقل می کند: دو برادر در سپاه عمر سعد بودند، یکی ابوالحتوف و دیگری سعد. اینها سابقة خوبی هم نداشتند، بعضی گفته اند جزء خوارج هم بوده اند، گذشتة سالمی نداشتند، ولی راه توبه هیچ گاه بسته نیست. نگاهی هم به هم کردند و گفتند: برویم حسین را یاری کنیم. امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید:

«لَا طاعَۀ لِمَن عَصَی الله»[10]؛

کسی که معصیت می کند نباید از او اطاعت کرد، عمر سعد، یزید و ابن زیاد اینها عصیان می کنند، اما این فرزند زهراست. آنها آمدند به امام حسین علیه السلام پیوستند و هر دو شهید شدند، اسم اینها جزء شهدا رفت. اما اسم عبیدالله حرّ جوفی نرفت، کسی که ابن عباس می گوید:

«أسماءُ هؤُلاءِ مَکتوبه».

در کربلا هر کسی نتوانست حاضر شود، هر که آمد توفیق خاصی داشت، هر که آمد خدا خیلی دوستش داشت. یکی صبح اسمش ثبت شد مثل حرّ، یکی عصر اسمش ثبت شد مثل سعد و ابوالحتوف، یکی مسیحی بود آمد و مسلمان شد.

===================================

وهب و همسر و مادرش

وهب مسیحی است مادرش قمر و همسرش هانیه، هر سه به کربلا آمدند. مسلمان شد و به شهادت رسید و جزء اصحاب قرار گرفت. اگر به کسی بگویند فردا خودت کشته می شوی و نو عروست هم اسیر می شود چه حالی پیدا می کند؟ وهب 17 روز بود که ازدواج کرده بود، داماد 17 روزه است. گفتن آن آسان است. اما واقعاً بنده باشم، آیا حاضرم همسرم اسیر بشود و من هم شهید شوم، هیچ خبری هم ندارم کجا می خواهند بروند؟ چه خواهد شد؟ چند منزل؟ چطور به خیمه ها حمله می شود؟ چه اتفاقاتی می افتد؟ تا کمی وضع زندگی انسان به هم می ریزد جنبه های عبادی زندگی اش تغییر می کند؛

«إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً. إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً».[11]

بعضی از اوقات که زود به هم می ریزد، اما امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: شهدای کربلا در گذشته و آینده بی نظیرند. ما در عالم شهید زیاد داشتیم، اما نه با این توصیف و با این وضعیت.

=====================================

عمرو بن جناده

عمروبن جناده پدرش شهید شده، جلوی چشمش قطعه قطعه شده است، آن جوان خدمت حضرت آمد و گفت: یا اباعبدالله، بگذار من هم به میدان بروم. فرمود:

«شابٌ قُتِلَ أبُوُه فِی المَعرِکَۀ»[12]؛

تو پدرت شهید شده بمان. گفت: نه، یا اباعبدالله. حضرت فرمود: شاید مادرت راضی نباشد. گفت: نه آقا مادرم مرا فرستاده، و خود زره به تنم کرده. ما در جبهه ها هم این چیزها را دیدیم؛ دیدیم برادری شهید شد، و برادر دیگر جنازه اش را پشت خیمه آورد و رفت. دیدیم مادر سه شهید کنار جنازة سومین شهیدش گفت: امام تو سلامت باش. امام باقر علیه السلام فرمود: بعضی ها تیر را به سینه می خریدند؛ دیدیم بعضی ها زیر تانک رفتند برای این که دشمن به این مرز و بوم وارد نشود. گفتند مجردها اسم بنویسند، متأهل ها هم اسمشان را با مجردها دادند، گفتند بگذارید ما هم برویم. گفتند اسم بنویسید: ده، پانزده بار اسمش را نوشت، داخل کیسه انداخت تا شاید اسمش در آید که روی مین برود. اینها از همان مکتب است، از همان مرام است. لذا ما چهارگونه عهد داریم:1- عهد با خدا؛ اگر کسی آن را بشکند خدا او را لعن کرده. 2- عهد با امام معصوم.

===================================

3- عهد با دیگران

قسم سوم: عهد و پیمان هایی که بین خودمان است. انسان نباید بدقول باشد، باید به پیمانش عمل کند. در آموزه های دینی داریم اگر به بچه قول می دهی، بدقولی نکن.به همسرت وعده می دهی عمل کن. خوش قولی از صفات مؤمن است. در حدیث داریم منافق سه علامت دارد: دروغ می گوید؛ خیانت به امانت می کند؛ و عهد و پیمان را رعایت نمی کند. پیامبر فرمود:

«لَا دینَ لِمَنْ لَا عَهْدَ لَهُ».[13]

قرآن از اسماعیل صادق الوعد تعریف می کند چون خوش قول و خوش وعده بوده است.

==================================

4- عهد امامت

قسم دیگر عهد که به ما ارتباط ندارد، عهد امامت است. خود امام که خدا او را امام قرار می دهد این هم یک عهد است:

«لا یَنالُ عَهدِیَ الظَّالمینَ».[14]

پس ما چهار گونه عهد داریم:

1- عهد امام؛ که خدا به امام می دهد.

2- عهدهایی که بین خودمان است.

3- عهدی که ما با امام داریم.

4- عهدی که ما با خدا داریم.

امید دارم خداوند به همة ما توفیق دهد که وفادار به عهد و پیمان باشیم و وفای به وظیفه داشته باشیم و بتوانیم ان شاء الله همان طور که خود ائمه علیه السلام فرمودند زینت آنها باشیم، زینت امام صادق علیه السلام باشیم. روش، منش، گفتار، کردار و بینش ما مطابق با بینش و روشی باشد که اهل بیت ما ترسیم کرده اند.

خداوندا، عاقبت همة ما را ختم بفرما.

حجةالاسلام والمسلمین دکتر رفیعی

================================

پی نوشتها:

[1]. یس، 60 و 61.

[2]. مستدرک، ج 11، ص 316؛ بحارالانوار، ج 72، ص 36؛ الخصال، ج 1، ص 113.

[3]. احزاب، 23.

[4]. آل عمران، 187.

[5]. بقره، 174.

[6]. صف، 2.

[7]. بحارالانوار، ج 53، ص95.

[8]. بحارالانوار، ج 44، ص315؛ امالی الصدوق، ص 155.

[9]. بحارالانوار، ج 44، ص364؛ اللهوف، ص 31؛ مثیر الاحزان، ص 41.

[10]. وسائل الشیعه، ج 27؛ بحارالانوار، ج 23، ص 394؛ کشف الغمه، ج 1، ص 264.

[11]. معارج، 19- 20.

[12]. بحارالانوار، ج 45، ص27.

[13]. مستدرک، ج 16، ص 96؛ بحارالانوار، ج 69، ص 198؛ جامع الاخبار، ص 74.

[14]. بقره، 124.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

============================

موضوع : دلایل وقوع حادثه کربلا

قال الله تبارک و تعالی: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُون».[1]

مقدمه

 چه شد آن اکثریتی که کنار مسلم بود تبدیل به اقلیت شد، بلکه تبدیل به هیچ شد و مسلم تنها ماند؟!

چه شد که این دعوتهای متعدد از امام حسین علیه السلام نتیجة عکس داد و دعوت به مبارزه و شمشیر شد؟!

چه شد افرادی، به همین سادگی حاضر شدند امام حسین علیه السلام و اصحاب و فرزندانش را به شهادت برسانند؟

یا حداقل تماشا کنند، یا سکوت کنند؟

===============================

اهمیت ریشه یابی حوادث تاریخی

ریشه یابی این علت ها خیلی مهم است، امروزه این بحث ها برای جوان های ما و خانواده های ما مفید است. این یک بحث اخلاقی، قرآنی و تربیتی است. هیچ حادثه ای با آن شرایطی که اتفاق افتاده دوبار تکرار نمی شود. هر حادثه ای یک ظرف زمانی و یک ظرف مکانی دارد؛ در هر زمان و مکانی که اتفاق افتاده دیگر با همان شرایط و عین آن تکرار نمی شود؛ اما حوادث تاریخ علی رغم اینکه تکرار عین آن امکان پذیر نیست، اما مشابه آن تکرار می شود.

مثال : به قطار نگاه کنید، هر واگنی که از جلوی ایستگاه می گذرد دیگر گذشته، اما واگن بعدی که می آید مثل همان است. حالا مسافرانش فرق می کنند، افرادی که در این کوپه ها نشسته اند متفاوت اند. مهره های تاریخ عوض می شود، مسافرانش عوض می شود، شخصیت هایش عوض می شود؛ اما اصول و قواعدی که بر تاریخ حاکم است این ها با اندکی تفاوت عین هم هستند. تاریخ تکرار پذیر است. واقعاً چرا جامعة ارزشی نبوی تبدیل به جامعة ضد ارزشی اموی شد؟ هنوز نیم قرن از رحلت پیغمبر نگذشته بود که جامعة ارزشی نبوی تبدیل به جامعة ضد ارزشی اموی شد. همه چیز رفت و برعکس شد و یک تغییر صد در صد ماهوی اتفاق افتاد، علت چیست؟ من برای شما چند مثال می زنم که چگونه در تاریخ انسان های خوب کنار زده شدند؟ چگونه در تاریخ پاک دامن ها حذف شدند؟

=============================

مثالهائی جهت تحلیل وقایع تاریخی

1- داستان فرعون:

قرآن می فرماید: فرعون یک زمامدار فاسد بود؛

«إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِین»[2]

این از فرعون که زمامدار بود، اما مردم:

«فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ»[3]؛

مردم هم قدرت تحلیل نداشتند و فرعون آنها را در جهل نگه داشته بود و نمی گذاشت قضایا را بفهمند.این یک معادله است، ببینید نتیجة این دو چه شد؟ فرعون زمامدار فاسد و مردم، جاهل بدون اطلاع؛ این دو یک نتیجه داد:

«فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا یَتَرَقَّبُ»[4]؛

موسی مجبور شد شبانه از شهر و از بین مردم «خائفانه»فرار کند و بیرون برود. چرا موسی از جامعه خارج شد؟ چون وقتی آن زمامدار فاسد با این مردم جاهل با هم جمع شدند و نتیجه اش «خَرَجَ»؛ خروج موسی است.

============================

2- داستان صالح:

حضرت صالح شتر را به عنوان معجزه برای قومش آورد، گفت:

«هذِهِ ناقَهُ اللهِ»[5]،

این شتر، علامت خداست. همة موجودات متعلق به خدا هستند، ولی شما می دانید یک چیزهایی مستقیم به خدا نسبت داده شده؛ مثلاً مسجدالحرام را می گوییم خانة خدا، ماه رمضان را می گوییم ماه خدا، حسین را می گوییم خون خدا؛ والا بقیة مسجدها هم مال خداست، بقیة ماه ها هم ماه خدا هستند، اگر چیزی را به طور مستقیم به خدا نسبت می دهند دلیل بر اهمیت زیاد آن است. گفت:

«هذِهِ ناقَهُ اللهِ»؛

این شتر نشانة خداست. چه کردند؟

«فَعَقَرُوها»[6]

شتر را پی کردند و کشتند. نتیجه چه شد؟ عدم تأثیرگذاری دعوت صالح. این مطلب را ادامه می دهم تا به جایی برسیم.

============================

3- داستان لوط:

و اما قوم لوط؛ فرشته های خدا شب به خانة لوط آمدند، مردم جمع شدند گفتند این ها را بیرون کن؛

«أَخْرِجُوهُم مِّن قَرْیَتِکُمْ».

لوط فرمود: چرا بیرونشان کنم مگر چه کرده اند؟ گفتند:

«إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُون»[7]؛

جرمشان این است که پاک دامن هستند. نتیجة آن حرکت بیرون کردن پاک دامن ها شد.

=========================

4- داستان یوسف:

به قصه یوسف نگاه کنیم؛ نتیجة حسادت و جهل و غفلت برادران چه شد؟

«اقْتُلُواْ یُوسُفَ»[8]؛

بیایید برادرمان را بکشیم.

=============================

واگن های تاریخ:

حال شما دقت کنید از خارج شدن هابیل از صحنه، تا به شهادت رسیدنش توسط قابیل همین گونه تاریخ را ورق بزنید خارج شدن موسی، توطئة ترور یوسف، توطئة پی کردن شتر صالح، توطئة خروج متطهرها از میان قوم لوط، همة اینها مثل واگن هایی هستند که آن ها را به هم بسته اند، فقط مهره ها و مسافرانش عوض شده اند، تاریخ را جلوتر بیایید آن گاه به حوادثی مانند حادثة کربلا می رسید به گونه ای این مسیر ادامه یافت که این جمعیت انبوه مقابل اباعبدالله علیه السلام ایستادگی کردند.

============================

دلایل مقابله و رویارویی با امام حسین علیه السلام

امام حسین علیه السلام نامه ای به مردم کوفه نوشت که خیلی مهم است. من امشب می خواهم این نامه را با مقدمه ای برای شما توضیح بدهم. – تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل- اموی ها و دیگرانی که بعد از پیغمبر بر سر کار آمدند چهار کار عمده انجام دادند من این ها را توضیح می دهم، و بعد به نامه امام حسین علیه السلام می پردازم.آن چهار کار عبارتند از:

1- ولایت ستیزی،

2- دین ستیزی،

3- عدالت ستیزی،

4- تقدس زدایی.

در هر جامعه ای با هر شرایطی، و در هر زمانی این چهار آفت پیدا شود همان قضایا تکرار می شود. مگر در همین کشور شیخ فضل الله نوری بر سر دار نرفت؟ مگر شهید ثانی و شهید اول با آن وضع به شهادت نرسیدند؟ مگر زید ابن علی ابن الحسین، حُجر بن سکیت، میثم تمار کشته نشدند؟ پروندة شهادت که با کربلا بسته نشد. اموی ها چهار کار عمده انجام دادند که اینها هر جا باشد همین نتیجه را می دهد، خروج خوبان، شهادت پاکان، و حذف متدین ها.

=============================

1- ولایت ستیزی

اولین کاری که اموی ها کردند گفتند امامت را کنار بزنیم، ولایتی که پیغمبر این همه روی آن کار کرده بود؛ در غدیر، در حدیث منزلت در خانه اش. من در سخنرانی ام روز غدیر این مطلب را گفتم که در روز غدیر مسئلة امامت حضرت علی علیه السلام رسمی شد، نه این که مطرح شد. مطرح شدن آن از خانة پیغمبر شروع شد؛ یعنی از روزی که پیغمبر دعوتش را شروع کرد، امامت علی علیه السلام را هم مطرح کرد. اما حالا با این ولایت مبارزه کردند. از ماجرای سقیفه، آن قدر این مسأله را کمرنگ کردند که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:

«فَوَاللهِ مَا زِلْتُ مَدفوعاً عَنْ حَقّی مُسْتَأثراً علیّ منذُ قَبَضَ اللهُ نَبیّهُ صلی الله علیه و آله حَتّی یَومِ النَّاسِ هَذَا»[9]؛

بعد از رحلت پیغمبر تا کنون حقّ من غصب شد - و تا روزی که حضرت به شهادت رسید- آنها ابتدا امامتی را که رکن دین است در جامعه قطع کردند. مبارزه با ولایت و امامتی که امیرمؤمنان علیه السلام دربارة آن می فرماید:

«بِنَا فَتَحَ اللهُ وَبِنَا یَخْتِمُ وَبِنَا یَمْحُوا اللهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِت»[10]؛

با ما بشناسید و خدا را با ما عبادت کنید.

==========================

اهمیت زیارت جامعه

شما زیارت جامعة کبیره را در مفاتیح دیده اید این زیارت متعلق به امام هادی علیه السلام است، چرا امام هادی علیه السلام این زیارت را تعلیم کرده؟ چرا امام هادی علیه السلام با این کلمات بلند ائمه را ستوده؟ زیارت جامعة کبیره، یک دوره امام شناسی است.- می خواهد بگوید اگر کسی امامش را نشناخت و حجت خدا را نشناخت، خدا را نشناخته است، این روایت ماست. چرا امام حسین علیه السلام در روز عاشورا این قدر می گوید من پسر پیغمبرم؟؛ «انا ابن رسول الله» من پسر علی ام، من پسر زهرای مرضیه ام، مدام تکرار می کند. آنها دیدند اما وقتی غفلت انسان را بگیرد چشم حق بین نباشد:

خشم و شهوت مرد را احول کند

استقامت روح را بی بر کند

==============================

غفلت ؛ عامل سقوط انسان

مولوی می گوید: مرغی می خواست کرمی را شکار کند. همة حواسش متوجه این کرم بود، همة توجهش به این بود که غذایش را به دست بیاورد و کرم را بخورد. یک گربه ای هم مراقب این مرغ بود، این مرغ آن قدر حواسش به این کرم بود که از گربه غافل بود، می گوید:

مرغکی اندر شکار کرم بود

گربه فرصت یافت او را بربود

گربه از فرصت استفاده کرد و به راحتی هم مرغ و هم کرم را بلعید.

آکل و مأکول بودی بی خبر

در شکار خود ز صیّادی دگر

عجیب است که انسان از خودش و توانمندی ها و استعدادهایش غافل می شود.

آدمی گنجینه سرّ حق است

گر چه در بحر هوس مستغرق است

گنج کونین است ذات آدمی

هست بی پایان صفات آدمی

اشعار از خواجه نصیر است. محمد ابن اشعث و عبدالله أذینب این گونه شدند اما درس نگرفتند. بنابراین ابتدا ولایت ستیزی انجام شد که توانستند امام حسین علیه السلام را به شهادت برسانند. ولایت زدایی و امامت زدایی شد. امام حسین علیه السلام را به عنوان چهره ای که خودشان می خواستند معرفی کردند. امام در جامعه محدث است؛ با ملائکه صحبت می کند، امام قدرت تکوین دارد، امام معصوم است، امام با رأی مردم انتخاب نمی شود. آن آقایی که می نویسد مشروعیت امام با رأی مردم است نمی داند امامت یعنی چه؟ رأی مردم برای امام مشروعیت نمی آورد.

===============================

ولایت ستیزی منصور دوانیقی

شخصی است به نام جعفر ابن محمد اشعث، داستان آن در کتاب کافی است که برایتان عرض کنم.

صفوان بن یحیی می گوید من از جعفر بن محمد پرسیدم که چرا تو امام صادق را قبول داری؟ چرا شیعه شدی؟ پدرت آدم خوبی نبود، علت این که تو پیرو امام صادق شدی و شیعه بودن را شیوة خودت قرار دادی چیست؟ گفت: می دانی قصه چیست؟ روزی منصور دوانیقی پدرم، محمد اشعث را خواست.- البته این غیر از آن محمد بن اشعث است- به او گفت. می توانی یک آدم قوی که کلاه سرش نرود و مأموریت مالی را بتوان به او واگذار کرد برای من پیدا کنی؟ پدرم دایی اش، ابن مهاجر را معرفی کرد.

این دو پیش منصور دوانیقی رفتند، منصور دوانیقی پولی به ابن مهاجر داد و گفت: برایت یک مأموریت دارم، از بغداد به مدینه برو، و سادات حسنی و حسینی را پیدا کن، هر کدامشان را که دیدی یک مقداری از این پول را به آنها بده و یک رسید هم از آنها بگیر. - بعضی ها با این گونه کارها می خواهند پشتوانه ای برای خودشان درست کنند. دلش که به حال سادات و فرزندان امام نسوخته بود،- گفت: به آنها نگو که این پول را منصور داده است چون اگر بگویی حتی یک نفر از آنها این پول را از تو قبول نمی کند. بگو من از شیعیان شما هستم و از خراسان می آیم، این پول هم پاک و مطهر است و خلاصه ماجرا را لو نده، من به این رسیدها نیاز دارم، حتماً از امام صادق هم این رسید را بگیر.

ابن مهاجر به مدینه آمد و برگشت. و گزارش کارش را به منصور دوانیقی داد، گفت: منصور، هر سید حسنی و حسینی که دیدم مقداری پول به او دادم و از او رسید گرفتم و کسی هم متوجه نشد. منصور گفت: رسید امام صادق کجاست؟ گفت: اما امام صادق، این یکی را قلم بگیر. حکم مأموریت ما را بده، این یکی نشد. منصور گفت: چرا نشد؟ او گفت: به مسجد پیغمبر رفتم امام صادق داشت نماز می خواند، به محض اینکه نمازش را سلام داد قبل از این که من بتوانم حرفی بزنم برگشت رو به من کرد و گفت: پسر مهاجر! از خدا بترس.گفتم: آقا، پسر مهاجر کیست؟ من از شیعیان شما هستم، از خراسان می آیم. فرمود: دروغ می گویی، از نزد منصور می آیی، او این پول ها را به تو داد و گفت برو این کار را بکن، و نگو پول ها را از کجا آورده ام. پیش من دیگر نمی توانی دروغ بگویی. لذا نتوانستم به آقا پول بدهم، بلند شدم و با شرمندگی از مسجد بیرون آمدم.

دقت کنید منصور چه گفت؟ بلند شد قدمی در اتاق زد، و گفت: ابن مهاجر، هر زمان در جامعه یک محدَّث وجود دارد، - نه محدِّث- یعنی کسی که با فرشته ها ارتباط دارد و از غیب خبر دارد،

«وَإنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمدٍ مُحَدَّثنا الیَوْمَ»؛

امروز آن محدَّث در جامعه امام صادق است.[11] منصور این را می فهمد، اما حبّ ریاست، حبّ جاه، حبّ مقام، خشم و شهوت و بخل و منیّت، نمی گذارد درست عمل کند.

بسیاری اوقات انسان می فهمد حق چیست اما زیر بار نمی رود. قرآن می فرماید:

«وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»[12]؛

بعضی ها موسی علیه السلام را منکر شدند با این که یقین داشتند پیغمبر است.

«یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ»[13]؛

============================

چهار کار اموی ها:

بعضی ها پیغمبر را مثل بچة خودشان می شناختند، اما به او ایمان نیاوردند. اموی ها با دین رسول خدا چه کردند؟ اموی ها، چرا توانستند اکثریتی را مقابل اقلیت قرار بدهند؟ چرا توانستند به راحتی دور مسلم ابن عقیل را خالی کنند؟ چرا توانستند به این سادگی سر امام حسین علیه السلام را در کوفه بالای نیزه کنند؟ کوفه ای که حداقل چند سال پایتخت و محل حکومت اسلام بوده است. چرا توانستند به راحتی این گونه این حوادث را بیافرینند؟ این نکته ای که من می خواهم در این جلسه عرض کنم، انصافاً نیاز به چند جلسه و منبر دارد، ولی من در یک جلسه خلاصه اش می کنم و آن این است که اموی ها چهار کار عمده کردند؛

1- ولایت ستیزی.

2- دین ستیزی

اموی ها نگفتند نماز نخوانید، بلکه خود معاویه هم نماز می خواند، امام جماعت هم می شد. ولید نماز می خواند، امام جمعه هم می شد. نگفتند روزه نگیرید، معاویه گفت کسی حق ندارد قرآن را تفسیر کند، بخوانید ولی تفسیر نکنید. ابن عباس آمد و گفت: معاویه، آخر جلوی تفسیر قرآن را که نمی شود گرفت. گفت: چرا نمی شود؟ گفت: مردم می خواهند قرآن را بفهمند. گفت: اگر خواستند پیش ما بیایند خودمان برایشان مفسر می گذاریم، فقط ابن عباس از تو نپرسند؛ چون اگر تو بخواهی

«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ»[14]

را تفسیر کنی، می گویی: علی. اگر بخواهی

«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»[15]

را تفسیر کنی می گویی:خانوادة حضرت زهرا علیها السلام. تفسیر ممنوع است. اگر هم تفسیر خواستید خودمان تفسیر می کنیم. امویان دین ستیزی کردند، کاری کردند که آن عنصر پلید با این که خودش آدم بدی بود به بدی معاویه اعتراض می کند، پسرش می گوید: یک شب پدرم به خانه آمد، خیلی ناراحت بود، گفتم: پدر چه شده؟ گفت: این معاویه عجب آدم بدی است! گفتم: چرا؟ گفت: پیش او بودیم، صدای اذان بلند شد، ناگهان از جای بلند شد و گفت: من باید نام این پیغمبر را از این اذان پاک کنم! که گفته نام این شخص روزی پنج مرتبه کنار نام خدا باشد اما نام ما نباشد.من باید این نام را دفن کنم.

==================================

معنای دین ستیزی

می دانید دین ستیزی، یعنی چی؟ یعنی دین را بی روح و بی محتوا کردن. یعنی می گویند آقا، دین روایت های مختلف دارد، تو هر چه دلت خواست تفسیر کن. یعنی طرح نظریة سکولاریزم، پلورالیسم، قرائت های مختلف از دین. بعد می بینید کسی پیدا می شود با کمال وقاحت می گوید حضرت زهرا علیها السلام یک الگوی قدیمی بود، دنبال الگوی جدید بگردید.عجب! مگر عفت و تقوا و ادب و زهد این ها قدیم و جدید دارد؟ چه کسی گفته احترام به پدر و مادر قدیمی است؟ چه کسی گفته عفت و حیا و شرم و تقوا قدیمی است؟ این ها قدیمی بردار نیست، حواسمان را جمع کنیم و حافظ ارزش ها باشیم.

===============================

سیره اهل بیت در برابر مصیبتها

امام صادق علیه السلام وقتی مصیبتی برایش پیش می آمد عرضه می داشت:

«اللهم لا تَجعَل مصیبتی فِی دینی»[16]؛

خدا را شکر که در دینم مصیبت پیش نیامد. بینی و بین الله اگر معدل فرزندمان دو نمره پایین بیاید بیشتر ناراحت می شویم یا اگر دو روز نماز صبح او قضا شود؟ روی کدام یک بیشتر حساسیم؟ بینی و بین الله چقدر روی دین جوان هایمان حساسیم؛ چقدر روی نمازشان، تقوایشان، ارتباطشان، گفت و گوهایشان، تلفن هایشان، رفت و آمدهایشان حساس هستیم؟

===============================

نتیجه دین ستیزی؛ شکستن قبح گناه

می دانید دین ستیزی یعنی چه؟ یعنی روابط حرام را عادی جلوه دادن، یعنی قبح گناه را شکستن. یعنی توجیه گناه، یعنی مبانی را زیر پا گذاشتن، اینها دین ستیزی است.عزیزان، ارتباط با نامحرم جایز نیست، دست دادن به نامحرم جایز نیست، سخن گفتن غیرشرعی و سخن گفتن شهوت آمیز جایز نیست. این گونه ارتباط ها دین ستیزی است؛ این که انسان دائم این اصول را تنزل بدهد، دائم روح دین را از آن بگیرد و قبح آن را بشکند، وقتی قبحش شکست دیگر جلوی من و شما هم خجالت نمی کشد، پدرش هم که از کنارش بگذرد کلامش را قطع نمی کند، ارتباطش را قطع نمی کند. دیگر از بزرگتر، از روحانی، از پدر و از مادر هم حیا نمی کند. حالا من مطالب را در لفافه بیان می کنم. قبح بسیاری از گناهان به راحتی ریخته شده است. وقتی دین ستیزی شد، وقتی روح معنویت گرفته شد، همین می شود.

=================================

فتنه های بعد از رحلت رسول الله

امیرالمؤمنین می فرماید: وقتی این آیه نازل شده:

«أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُون»[17]؛

مردم فکر نکنید همین که به زبان و به کلام گفتید ایمان آوردیم کافی است، آزمایش می شوید. حضرت می فرماید:من خدمت پیغمبر خدا رفتم، عرض کردم یا رسول الله، این آزمایش ها چه وقت انجام می شود؟

«وَهُمْ لَا یُفْتَنُون».

پیغمبر خدا فرمود: علی جان این آزمایش ها بعد از من است.تا پیغمبر بود خیلی کارها را انجام نمی دادند. حتی منافقین نفاقشان را پنهان می کردند.قرآن می فرماید:

«وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ»[18]

پیغمبر! بعضی از افرادی که دور تو هستند منافق اند، تو آنها را نمی شناسی. تا زمانی که پیغمبر بود تمام جنگ ها، و اختلافات را مخفی کرده بودند. حضرت زهرا علیها السلام می فرماید: همین که پیغمبر از دنیا رفت، خار نفاق آشکار شد. و معلوم شد که بعضی پیغمبر را نیز قبول نداشتند. اما از ابهت و عظمت و پایگاه مردمی او حساب می بردند. زمان پیغمبر گذشت،

«ظَهَرَتْ حَسِیکَهُ النِّفاق»[19]؛

این نفاق ها آشکار شد. - پیغمبر فرمود: علی جان این فتنه ای که قرآن می گوید:

« أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُون»،

این فتنه بعد از رحلت من است. – حضرت فرمود: علی جان،

«السُّحْتُ بِالهَدیَّهِ»؛

اسم رشوه را هدیه می گذارند.

«وَالرِّبا بِالبَیْع»[20]؛

علی جان اسم ربا را بیع می گذارند. ربا می شود بیع، معامله، رسمی می شود و یا قبحش می ریزد. شبهات را وارد دین می کنند، این آزمایش ها پیش می آید، آن زمان دیگر هر کسی در غربال نمی ماند.

===============================

دنیای ممدوح و مذموم

این جاست که می بینید با این که امام حسین آن همه به این طرف و آن طرف رفت، نامه داد، ملاقات کرد، فقط تعداد محدودی آمدند. وقتی پای جان و پای دنیا به میان آمد همه کنار کشیدند. فرمود:

«النَّاسُ عَبیدُ الدُّنیا وَالدِّینُ لَعِقٌ عَلَی ألْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فإذَا مُحِّصُوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانونَ».[21]

عزیزان، دقت کنید از این صحبت ها این گونه برداشت نکنید که اسلام با دنیا داری مخالف است، خیر، اگر دنیا باعث حرکت و پویایی دین شود، نه تنها بد نیست بلکه عالی است، اما اگر دنیا باعث شود خدا، دین، اعتقادات، حلال و حرام، خمس و زکات و همه چیز کنار برود و زیر پا گذاشته شود به حرام بودن لقمه ای که می خورید اهمیت داده نشود این دنیا بد است. می دانید لقمة حرام نسلت را به خطر می اندازد؟ سوار دنیا شو، امیر دنیا شو، نه اسیر و وابسته، مثل عمر سعد که برای حکومت ری و برای دنیا از دینش گذشت و به ری هم نرسید، به مال هم نرسید. می دانید چرا توانستند سی هزار آدم را در مقابل امام حسین علیه السلام جمع کنند؟ می دانید چرا 18 هزار آدم در اندک زمانی دور مسلم را خالی کردند؟ برای این که چهار کار شد؛

1- ولایت ستیزی،

2- دین ستیزی.

3- تقدس زدایی

تقدس زدایی، یعنی این که ما مقدسات را کمرنگ کنیم. کعبه برای ما مقدس است، امام مقدس است، زیارتگاه مقدس است؛ تقدس زدایی یعنی تقدس را از چیزهایی که برای ما مقدس است بگیریم و آنها را عادی کنیم.

4- عدالت ستیزی

وقتی این چهار عامل در جامعه دست به دست هم داد، این حوادث آفریده می شود.ولی در یک کلمه نامة امام حسین علیه السلام را به مردم کوفه بگویم و دعایتان کنم. نامه ای که مسلم ابن عقیل برای مردم کوفه آورد، بر این چهار نکته ای که گفته شد دست گذاشته است. امام حسین چنین نوشت: مردم کوفه!

«من الحسین بن علی إلی المَلإ من المؤمنین و المسلمین

1- فَلَعَمری ما الإمامُ إلا الحاکمُ بالکِتابِ»

امام کسی است که بر اساس قرآن حکم می کند؛ یعنی اول ولایتتان را درست کنید،

2- الدَّآئِنُ بِدینِ الْحَقِّ»؛

امام می آید که دین را پیاده کند، پس مسأله دین را حل کنید، دین ستیز نشوید.

3- «القائِمُ بِالقِسْطِ»

امام می آید که عدالت را پیاده کند،

4- «الحابِسُ نّفْسَهُ عَلَی ذَلِکَ لِله»[22]

امام، فانی در خداست، تقدسش به تقدس و ارتباط با خداست. چهار آسیب گفته شد:ولایت ستیزی، دین ستیزی، تقدس زدایی، عدالت ستیزی، این نامة امام حسین که در تاریخ آمده است، چهار حرکت منفی در مقابل آن قرار گرفت. این خلاصة عرض من بود. امشب در ارتباط با علل رویارویی مردم با امام حسین علیه السلام صحبت کردم، البته این رویارویی یک سری مسایل و عوامل اخلاقی هم دارد، عواملی مثل حب دنیا، غفلت، ترس و جهل هم بوده است.

والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته

حجةالاسلام والمسلمین دکتر رفیعی

===========================

پی نوشتها:

[1]. عنکبوت، 2.

[2]. قصص، 4.

[3]. زخرف، 54.

[4]. قصص، 21.

[5]. هود، 64.

[6]. هود، 65.

[7]. اعراف، 82.

[8]. یوسف، 9.

[9]. نهج البلاغه، خطبه 6؛ بحارالانوار، ج 33، ص 135.

[10]. غررالحکم، ح 1948.

[11]. الکافی، ج 1، ص 475؛ المناقب، ج 4، ص 220.

[12]. نمل، 14.

[13]. بقره، 146.

[14]. مائده،3.

[15]. احزاب ، 33.

[16]. الکافی، ج 3، ص 262؛ وسائل الشیعه، ج 3، ص 247؛ بحارالانوار، ج 79، ص 133.

[17]. عنکبوت، 2.

[18]. توبه، 101.

[19]. بحارالانوار، ج 29، ص235؛ دلائل الامامه، ص 34.

[20]. نهج البلاغه، خطبه 156.

[21]. بحارالانوار، ج 44، ص382؛ تحف العقول، ص 245.

[22]. توجه! در رابطه با نامه فوق برای توضیحات بیشتر مراجعه شود به قیمت نامه ها و پیام های امام حسین علیه السلام(نامه امام حسین علیه السلام به مردم کوفه) بحارالانوار، ج 44، ص 334؛ الارضاد، ج2، ص 39؛ مثیرالاحزان، ص 26.

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

==========================

موضوع : سومین علت رویارویی در کربلا ؛ پیروی از شیطان 2

قال الله تعالی: «إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمَا یَدْعُو حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیر»[1]

مقدمه

یکی از وظایفی که به عنوان یک انسان مؤمن و کَیّس، بر عهده همه ما است شناخت دشمن و حربه های اوست. دشمن از هر راهی که وارد می شود، انسان باید راه کار مقابله و مانع شدن از نفوذش را پیدا کند. شناخت حربه های شیطان و شناخت دام ها و راهکارهایی که شیطان از آن طریق روی افراد نفوذ می کند خیلی مهم است. اگر ما این ها را نشناسیم، ممکن است نادانسته حزب شیطان شویم، ممکن است نادانسته از سلک حزب الله خارج شویم.

===========================

علت اهمیت شناخت شاخصه های حزب الله و حزب الشیطان

در قرآن سه مرتبه کلمة حزب الله آمده و سه مرتبه هم کلمة حزب الشیطان آمده است. قرآن کریم می فرماید حزب الشیطان خاسر و زیانکار است، اما حزب الله غالب و مفلح و پیروز است. اگر انسان شاخصه های حزب الله و حزب الشیطان را نداند ممکن است ناخواسته داخل حزب الشیطان شود، همان گونه که بعضی از کسانی که در کربلا بودند، و با امام حسین جنگیدند، تبلیغات و کارهای اموی، تشخیص حق و باطل را برای آنها مشتبه کرده بود. لذا بعضی از اینها فکر می کردند دارند ثواب می کنند، دارند کار خوب انجام می دهند، مگر نمی گویید:

«هَذَا یَومٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُوأمیَّه».[2]

بعضی از اینها با «الله اکبر» گویی و ظاهر تدیّن این حرکت را انجام دادند. این خیلی مهم است که انسان بداند شاخصه های حزب شیطان چیست؟

==========================

سخن و هشدار قرآن پیرامون شیطان

شما سورة فاطر را ملاحظه کنید، آیة ششم این سوره می فرماید:

«إنَّ الشَیطانَ لَکُمْ عَدُوُّ»؛

این خیلی قابل تأمل است. می فرماید: شیطان دشمن است، این حرف خداست. و برای اینکه حواس من و شما را جمع کند می فرماید:

«فَاتَّخِذوهُ عَدُوّاً»[3]

شما هم او را دشمن بدانید و ناخواسته به دنبال او نروید. بعد قرآن کریم می فرماید که شیطان با حزب و گروهش سعی می کند انسان ها را اصحاب سعیر و اصحاب جهنم سازد. قرآن می فرماید:

«إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ»؛[4]

شیطان و نیروهایش شما را می بینند. همه جا در کمین است، در صراط مستقیم می نشیند، و سعی می کند هر کسی را به نوعی در مسیر خودش بکشد. این مهم است که انسان گام های شیطان را بشناسد.

==============================

گفت و گوی شیطان با حضرت یحیی علیه السلام

می گویند شیطان زمانی با حضرت یحیی گفت و گویی کرد. شیطان به او گفت که جناب یحیی می خواهم تو را موعظه ای کنم، تو زیاد غذا می خوری و همین توفیق نماز شب و عبادت با خضوع و خشوع را از تو می گیرد. می گویند حضرت یحیی بعد از این نصیحت و از این جمله، - چون خود دشمن آمد و راهکار را گفت- به شدت غذایش را کاهش داد و گفت دیگر نمی گذارم این مانع جلوی عبادتم را بگیرد. شیطان گفت من هم دیگر تو را نصیحت نمی کنم. با این حرف و راهکاری که به تو گفتم، شما متوجه اشکال خودت شدی.[5]

=============================

ملاقات شیطان با حضرت نوح

بعد از جریان طوفان نوح و بعد از این که طوفان نوح تمام شد، خیلی از خلاف کارها، گناه کارها و اهل عذاب و معصیت از بین رفتند. شیطان با حضرت نوح ملاقاتی کرد. این روایت از امام صادق علیه السلام است، طبیعتاً فرازهای آن برای ما جنبة روایی پیدا می کند. امام صادق علیه السلام فرمود شیطان خیلی اصرار کرد که نوح را نصیحت کند. نوح گفت: تو به من ضرر نرسان، من نصیحت تو را نمی خواهم، تو با من کاری نداشته باش، مرا به خیر تو امید نیست. گفت: من می خواهم مطالبی را به تو بگویم چون تو به گردن من حق داری، کار من سبک شد، خیلی از اینها با این طوفان و سیل از بین رفتند.شیطان برای گفتن نصیحتش اصرار کرد، حضرت نوح گفت: بگو. گفت جناب نوح،

«إذا وجدنا ابنَ آدَمَ شَحِیحاً أوْ حَریصاً أوْ حَسوداً أوْ جَباراً أوْ عَجولاً تَلَقّفناهُ تَلَقَّفَ الکُرّهِ فإذا اجْتَمَعَتْ لَنَا هَذِهِ الأخْلاقُ سَمَیّناهُ شَیطَاناً مَریداً الْخَبَرَ»

چهار صفت وقتی در فرزند آدم باشد، بخل، حرص، عجله و حسادت و زورگویی- الشحّ به معنی بخل است، منتها از بخل هم یک درجه بالاتر است. شحّ آن بخل شدید است. بخیل فقط اموال خودش را نمی دهد، ولی شحیح شاید اگر دیگران هم بدهند ناراحت می شود؛ شاید خودش هم آن را مصرف نکند. روایت داریم امام صادق فرمود: «شحح»شحیح اشدّ از بخیل است. – شیطان گفت جناب نوح، انسان هایی که شحیح و بخیل، حریص، حسود و عجول هستند این ها مثل توپی که در دست بازیکن ها این طرف و آن طرف می رود، در دست من هستند. اگر فرزند آدم را با این صفات بیابم به سادگی او را در سیطره و چنگ خودم می آورم.[6]

=============================

خطاهای شیطان در درگاه الهی

ببینید شیطان خودش از کم شروع کرد ولی به کم تمام نشد. اولش به مسایل مادی توجه کرد و به مسایل معنوی توجه نکرد؛ گفت: من از آدم بهترم، من از آتش هستم و آدم از خاک؛ اما توجه نکرد که درست است این آدم از خاک آفریده شده، ولی

«نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ روحِی»[7]

یک روح خدایی را حمل می کند، یک جسم خاکی و یک روح متعالی را حمل می کند. شیطان به بعد متعالی انسان توجه نکرد، به آن جنبة خاکی اش توجه کرد. در مرتبة بعد تکبر ورزید و گفت: سجده نمی کنم.در مرتبة بعد -العیاذ بالله- به خدا گفت: من بیشتر می فهمم، تو به من می گویی سجده کن اما من بهترم، تو اشتباه می کنی، و به همین ترتیب کفر ایجاد شد. درجه به درجه، استدراج؛

«سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُون»[8]

وقتی انسانی پله پله پایین می آید به این می گویند استدراج، یعنی سقوط تدریجی. در مرحلة بعد هم رانده شد و در مرحلة بعد هم قسم خورد همه را گمراه می کنم. پنج، شش مرحله است: اول توجه به جنبة مادی نه معنوی، بعد تکبر، بعد استنکاف از سجده، بعد همین گونه ادامه یافت تا رانده شدن و اعتراض به علم و و آفرینش خدا، و قسم به گمراهی بشر. به همین دلیل است که من تاکید می کنم ما باید این خطوات و گام های شیطان را بشناسیم.

شیطان سیاست گام به گام دارد، گاهی ناخواسته انسان وارد حزب شیطان می شود، گاهی انسان ناخواسته در دام شیطان می افتد. باید جلوی این خطوات را از راه خودش گرفت، انسان باید ببیند خطر و دشمن از چه راهی وارد شده، از همان جا و به همان طریق مانع آن شود. اگر در یک انبار گندم سوراخ های موش پیدا شد، باید همان سوراخ را گرفت و اجازه نداد موش گندم ها را از انبار ببرد.

گر نه موش دزد در انبان ماست

گندم اعمال چل ساله کجاست

پس در اول دفع شر موش کن

بعد از آن در جمع گندم گوش کن

معنای هدایت متقین توسط قرآن

قرآن می گوید:

«یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ»[9]

اول پیرایش، بعد آرایش.ابتدا تخلیه و بعد تجلی. شما اگر در یک ظرف گِلی شیر بریزی آن شیر هم گل آلوده می شود.به همین دلیل می گوید اول پاک و تزکیه کن. چرا قرآن در ابتدا می گوید:

«ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِین»[10]

این قرآن مال انسان هایی است که تقوا دارند، اصلاً قرآن آمده که خودش تقوا ایجاد کند، پس چرا اولین سخنش این است؟ به این دلیل که قرآن بر کسی می تواند اثر کند، پس چرا اولین سخنش این است؟ به این دلیل که قرآن بر کسی می تواند اثر کند که در وجود او زمینة پذیرش باشد. این همه پیغمبر برای ابوجهل قرآن خواند، خودش هم می گفت:

«انّی اعلم هو الصادق»؛

من می دانم حق با پیغمبر است، ولی ایمان نمی آورم.

ابن ابی العوجاء زندیق، کمونیست و دهری و مادی گراست. - دهری به کسانی می گفتند که خدا و قیامت را منکر بودند، به تعبیر امروزی آن ماتریالیسم بودند-او چند جلسه با امام صادق علیه السلام بحث کرد، در یک جلسه امام آن قدر زیبا با او بحث کرد که همة راه هایی را که منجر به کفر می شد بر او بست. راوی می گوید وقتی رفت گفتم: یابن رسول الله، فکر کنم او امروز مسلمان شود. آقا فرمود: او کافر می میرد، او کور است، خوب گوش می دهد، ولی توجه و گیرایی ندارد. چشم ظاهری دارد امام را می بیند اما تأثیر نمی پذیرد.

===============================

کینه و عدم ترحم ؛ حربه شیطان

اگر ما این گام های شیطان را نشناسیم شاید به آن مبتلا شویم.این گام ها زیاد است. من دو مورد آن را جلسة قبل عرض کردم. گفته شد یک گام شیطان کینه است،

«إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء».[11]

سعی کنید با برادر، فامیل، آشنا، پدر، مادر، دوست، کینه نداشته باشید، قهر نباشید و اختلاف نداشته باشید.قرآن کریم در سورة حجرات می فرماید:

«فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ»؛

رابطه تان را با هم خوب و اصلاح کنید،

«وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون»[12]؛

تا رحم خدا شامل حالتان شود. اگر شما به هم رحم نکنید، از خدا توقع رحم نداشته باشید. حدیث داریم، امیرمؤمنان فرمود:

«یَا نُوفُ ارْحَمْ تُرْحَمْ»[13]

ای نوف! رحم کن، از دیگران بگذر تا خدا از تو بگذرد.مردم از هم بگذرید تا خداوند شما را مورد لطف قرار بدهد. یک گام شیطان کینه و دیگری تزیین گناه است یعنی شیطان گناه را زیبا جلوه می دهد.

===========================

سومین گام شیطان: فرصت سوزی

گام دیگر شیطان تسویف است.[14] تسویف یعنی فرصت سوزی، یعنی از دست دادن وقت، یعنی امروز و فردا کردن.

خاربن در قوت و برخاستن

خارکن در سستی و در کاستن

این که انسان دائم بگوید فردا، پس فردا، حالا درس می خوانیم، حالا خوب می شویم، حالا اصلاح می شویم. مگر انسان خبر دارد چقدر عمر می کند؟ مگر انسان می داند که حتماً پیر می شود و فرصت پیدا می کند. تازه اگر فرصت هم پیدا شود، این فرصت جوانی و نوجوانی پیدا نمی شود. انسان های زیادی هستند که اکنون برای از دست رفتن فرصت های جوانی شان تأسف می خورند، این ها برای ما عبرت است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:

«إیّاکم و تسویف العمل»؛

(الحیاۀ، فارسی، محمدرضا حکیمی، ص574)

بپرهیز از این که تسویف و فرصت سوزی کنی و کارت را به آینده موکول کنی. استفاده کن و بهره بگیر. نگذار فرصت هایت از بین برود. شما به قیام کربلا توجه کنید، چه افرادی فرصت را از دست دادند! شاید قصد همة آنها هم بد نبود، اما انسان گاهی ناخواسته فرصت را از دست می دهد.

==================================

طرماح بن حکم

طرماح ابن حکم یکی از اصحاب امام حسین علیه السلام است. او در همین مسیری که امام به سوی کربلا و کوفه می رفت با حضرت ملاقات کرد. ظاهراً این اتفاق در همان روزهایی است که حرّ بن یزید ریاحی لشکر امام را محاصره کرده بود. وقتی طرماح با چند نفر آمدند، حرّ به امام عرض کرد این ها باید به کوفه برگردند. امام فرمود:این ها لشکر من هستند و با من هستند. گفت: نه آقا، این ها با شما نبودند این ها الآن آمدند و پیوستند. امام فرمود: فرقی نمی کند این ها با من هستند کاری با آنها نداشته باش. جلو آمدند، امام از یکی از آنها پرسید: از کوفه چه خبر؟ عرض کرد: یابن رسول الله، قیس ابن مسهر شهید شد - قیس مثل مسلم نمایندة امام در کوفه بود- سفیر شما شهید شد.امام فرمود:

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ»؛[15]

بعضی ها رفتند، بعضی ها منتظر رفتن هستند. بعد دستانش را بالا آورد و عرضه داشت:

«اللهم اجمَع بیننا و بینَهُم»؛

خدایا ما را هم به این ها ملحق کن، بین ما و بین این شهدا یعنی قیس و دیگران اجتماع قرار بده تا ما به هم ملحق شویم.و بعد دربارة اوضاع کوفه از آنها سؤالاتی کرد. آنها پنج، شش نفربودند، همه آنها ایستادند، اما طرماح گفت: آقا، من در کوفه کارهایی دارم، می روم مقداری کارهایم را سر و سامان بدهم، برای زن و بچه ام آذوقه ببرم، مقداری سفارش های مالی دارم، این ها را انجام می دهم برمی گردم. رفت، امام فرمود: زود بیا یک وقت جا نمانی. گفت: چشم آقا برمی گردم.-به امام حسین علیه السلام علاقمند بود، انسان خوبی هم بود، معلوم نیست فرصت سوزی حتماً با قصد سوء همراه باشد. گاهی فرصت ها ناخواسته از دست می رود.- رفت، وقتی برگشت امام حسین علیه السلام شهید شده بود، زمانی رسید که دیگر خبر شهادت امام حسین علیه السلام منتشر شده بود و طبق این نقل تاریخی نتوانست به امام بپیوندد.[16] گاهی هم قابل جبران نیست، و فرصت ها می گذرد.

==================================

سؤال مهم قیامت در مورد ایام جوانی

لذا یکی از گام های شیطان، تسویف است؛ فردا فردا کردن، از دست دادن آن انرژی و توانی که یک جوان دارد، حافظه تان خوب است، می توانید قرآن حفظ کنید، شعر حفظ کنید، قدرت عبادت و بندگی دارید، می توانید ساعت ها روی پا بایستید، میتوانید قرآن بخوانید. سن که از یک حدی گذشت، امکان کسب این انرژی برای انسان نیست. چرا پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: فردای قیامت از چهار چیز سؤال می شود: 1- از مال؛ می گویند آن را از کجا آوردی و در کجا صرف کردی؟ 2- از جوانی سؤال می شود.[17] مگر جوانی جزء عمر نیست؟ چون که صد آمد نود هم پیش ماست. چرا می گوید از عمر سؤال می شود، از جوانی هم سؤال می شود؟ معلوم است که جوانی حساب جداگانه ای دارد. استثنایی دارد و در واقع فصل دیگری و حساب دیگری روی آن باز شده است.

=============================

قدرت تغییر منش در جوان

یکی از اشکال هایی که از پیغمبر می گرفتند همین بود، می گفتند:پیغمبر جوان های ما را فاسد کرد. البته آنها هم حق داشتند این حرف را بزنند، فطرت جوان پاک است. هشام ابن حکم یک جوان است که تازه موی بر صورتش روییده. این جوان امام صادق علیه السلام را اصلاً قبول نداشت، در خط امام صادق علیه السلام هم نبود، چند جلسه آمد و خدمت امام صادق علیه السلام نشست و با دیدن امام عوض شد، مرید شد.[18] اگرهم جوان یک ناسازگاری دارد، این سطحی است عمیق نیست و زود کنار می رود، دیدید بعضی آهن ها وقتی یک لایه زنگ روی آن می نشیند، می شود زود آن را زدود، ولی بعضی آهن ها تا چکش می زنی یا روی آن دست می گذاری فرو می رود. اگر به این مرحله رسید دیگر مشکل است، کاری کنی یک جا خودش را نشان می دهد. جوان لایه های سطحی را زود می تواند کنار بزند. در زندگی تان تسویف نباشد، سعی کنید اشتباهات را جبران کنید. هر کجا هستید- این را برای همة اهل جلسه، و برای خودم عرض می کنم- اسلام بن بست ندارد. امام حسین علیه السلام فرمود:تنها کوچه ای که بن بست است کوچة گناه است. فرمود کسی که بخواهد از کوچة گناه به هدفش برسد، نمی رسد و آخر آن بن بست است، انتهای کوچة گناه محدود است. مگر این گونه نبود؟ مگر عمر سعد از کوچة گناه به حکومت ری رسید؟ مگر خولی و سنان به هدفشان رسیدند؟ انتهای کوچة گناه بن بست است، اما اسلام بن بست ندارد.

=============================

امید بخش ترین آیه قرآن

یک وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام بین اصحابشان نشسته بودند، فرمودند: اصحاب من! به نظر شما امید بخش ترین آیه در قرآن چیست؟

«ما اَرجَحَ آیَه فِی القرآن؟»

خوب همة آیات قرآن نورانی است، اما بعضی آیه ها قُرَر است، درر است، کلیدی است. به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی، قُرر آیات است، و شاه کلید را به دست انسان می دهد. کدام آیه در قرآن امیدبخش ترین است؟ شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین من بگویم؟ آقا فرمود: بگو، گفت: این آیه

«إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء»[19]

که می گوید خدا هر گناهی را می بخشد، غیر از شرک، فقط شرک را نمی بخشد. آقا فرمودند: این آیه واسع است، گسترده است اما امیدبخش ترین آیه نیست. فرد دیگری گفت: یا امیرالمؤمنین من عرض کنم؟ آیه

«وَمَن یَعْمَلْ سُوءًا أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِیماً»[20]

هر کس عمل زشتی انجام دهد یا بر خویشتن ستم کند و سپس از خداوند آمرزش بخواهد، خداوند را غفار و رحیم خواهد یافت. مولا فرمود: این هم آیة گسترده ای است، ولی امید بخش ترین آیه نیست. شخصی گفت: آیه

«قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ»[21]؛

ای بندگان من که بر خویش اسراف کردید، از رحمت خداوند مأیوس نشوید، چون یاس از گناهان کبیره است. مولا فرمود: این هم خوب است، ولی آیه مورد نظر نیست. شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین این آیه

«وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ»[22]

که می گوید هر کسی فاحشه ای، کار ناسزایی انجام داده، استغفار کند، خدا او را می بخشد. فرمود: همة اینهایی که می گویید آیاتی است که گسترده است، پیام دارد، اما امیدبخش ترین آیه در قرآن این است:

«وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَ زُلَفًا مِّنَ اللَّیْلِ»؛

نماز بخوان، در صبح، مغرب و عشاء «إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّـیِّئَاتِ»[23]؛ نماز بخوان که این نماز سیئات را می برد و می شوید.[24]

=============================

اهمیت نماز در جلوگیری از ارتکاب گناه

یک وقتی جوان در مدینه گناه می کرد، مردم آمدند به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گفتند: او معصیت می کند. آقا فرمود: آیا نماز می خواند یا نه؟ گفتند: بله نماز هم می خواند، ولی گناه هم می کند. -گاهی این گونه است که نماز خوان هم گاهی ممکن است خطا کند.- پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اگر نماز می خواند دست از خطا برمی دارد، چون خدا در قرآن گفته:

«إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ»[25]؛

نماز جلو فحشا و منکر را می گیرد، اگر نماز می خوانیم و فحشا و منکر هم مرتکب می شویم اشکال در نمازمان است، باید آن را درست کنیم. حضرت فرمود: نماز جلو فحشا و منکر را می گیرد. بر همین اساس است که می گویند نماز جماعت بخوانید. این مسجدها انقلاب ما را ایجاد کرد، و این عاشورا و هیئت ها و دسته جات نظام ما را حفظ کرد.

=================================

جبران فرصت سوزی ها

اگر گفتند تسویف بد است، یعنی فرصت سوزی بد است. در نقطة مقابلش هم، جبران خوب است. دقت کنید امشب چه عرض می کنم. جبران، بستگی به نوع گناه دارد، شخصی غیبت کرده بود پیش پیغمبر آمد و گفت: یا رسول الله! من خجالت می کشم به طرف بگویم غیبتت را کردم، - گاهی هم وقتی می گویی بدتر می شود، روابط به هم می ریزد و طرف مقابل رابطه ای را هم که داشته دیگر از انسان قطع می کند- حالا چه کار کنم؟ بروم بگویم؟ گاهی انسان خجالت می کشد بعضی حرفها را بگوید. -عزیزان، غیبت هر آن چیزی است که نتوانید در مقابل آن شخص بگویید. اگر نتوانستید حرفی را در مقابل کسی بگویید حرفی که اگر بگویی او ناراحت شود و آن حرف را پشت سر او بگویی این می شود غیبت.-

«یا رسولُ الله ما کفّارهُ الاِغتیابِ»؟

چه کنم، غیبت کردم حالا هم خجالت می کشم به طرف بگویم، چه کنم؟ فرمود:

«تَسْتَغْفِرُ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ کَمَا ذَکَرْتَه»[26]

برای کسی که غیبتش را کردی، دعا کن، برای او طلب آمرزش کن.

==============================

می دانید روایت داریم بعضی ها در روز قیامت ورشکست می شوند، حالا در این دنیا ورشکست زیاد داریم یک نفر چک بی محل می دهد، سرمایه ندارد، جنس ارزان می شود، گران می شود، ولی ورشکستگی های این دنیا، بالاخره گاهی جبران می شود، کاسب ها جمع می شوند، وام می دهند، زیر بغلش را می گیرند (دستش را می گیرند) و خلاصه شخص ورشکسته راه می افتد؛ اما بعضی وقت ها ورشکستگی قابل جبران نیست. روایت داریم بعضی ها در صحرای محشر ورشکست می شوند، چگونه؟ وقتی پروندة اعمالشان را به آنها می دهند، می بینند خیلی عالی است؛ نماز، قرآن، مسجد، زیارت عاشورا، همه چیز داخل پرونده است؛ ولی می بینند یک صف طولانی منتظر این آقاست. از فرشته ها می پرسند این صف با من چه کار دارند؟ ما که کارنامه مان را گرفته ایم، اجازه بدهید برویم. می گویند این ها حق الناس است. از این فرد غیبت کرده ای به آن یکی تهمت زده ای، مال این یکی را خورده ای.بالاخره این ها هم گرفتارند. انسان هم در گرفتاری از کوچک ترین درخواست نمی گذرد. یک وقت وضع انسان خوب است، ممکن است از خیلی چیزها بگذرد، ولی وقتی گرفتار می شود اگر صد تومان هم از کسی بخواهد به سراغش می رود، می گوید ندارم، گرفتارم. می گویند شما غیبت ما را کرده اید، پس ثواب نمازت مال من است، ثواب روزه ات مال آن یکی، ثواب حجت مال این. ثواب اعمال او را می گیرند، او نگاه می کند می بیند ورشکست شد، پرونده خالی شد، دیگر هم هیچ کس زیر بغلش را نمی گیرد. اینجا نه وام می دهند و نه کاسبی است می گویند:

«قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً»[27]؛

برگرد، اگر می توانی دوباره از آن دنیا سرمایه بیاور، که دیگر امکان بازگشت نیست.

=================================

چگونگی جبران گناههای مختلف

سعی کنید به اصل جبران در زندگی تان اهمیت بدهید، هر کجا بودید، هر کجا هستید گذشته را جبران کنید. امام صادق علیه السلام فرمود: اگر مخفیانه گناه کردی، مخفیانه ثواب کن؛

«مَنْ عَمِلَ سَیِّئَهً فِی السرِّ»

کسی گناهی کرده، هیچ کس هم خبر ندارد، و سرّی بوده حالا

«فَلیَعمَل حَسَنَهً فِی السرِّ»[28]

به طور سری صدقه بده، نیمه شب که همه خواب هستند و کسی نمی بیند، بلند شو نماز بخوان، کارهای مثبتی انجام بده که هیچ کس متوجه نشود. جبران سیئة سری، حسنة سری است، اگر آشکارا گناه کردی، حسنة آشکار انجام بده، اینها همه جبران می کند. روایت داریم پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: چهار چیز سیئات را تبدیل به حسنات می کند؛

«أرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ وَکَانَ مِنْ قَرْنِهِ إلَی قَدَمِهِ ذُنُوباً بَدَّلَها اللهُ حَسَناتٍ»

آنها چه هستند؟

1- «الصِّدْقُ»؛

راست گفتن، خدا از انسان راستگو خوشش می آید، چون خدا خودش مظهر صدق است، مظهر سلام است، مظهر امنیت است.

2- «وَالحَیاءُ»؛

شرم، اگر کسی حیا داشته باشد خداوند گناهانش را می بخشد و سیئاتش را از بین می برد و به جای آن حسناتش را می نویسد.

3- «وَ حُسْنُ الخُلْق»؛

خوش اخلاقی، انسان دلش می سوزد برای کسانی که نمازشان، روزه شان، کمک کردن شان، دینشان خوب است، اما با زن و بچه شان خیلی بد اخلاقند و بد برخورد می کنند. این اخلاق بدشان به آن اعمال خوبشان لطمه می زند،

4- «وَالشُّکر»[29]؛

شکر نعمات را به جا آوردن؛ یکی از مواردی که اصل جبران در آن است.

==================================

راه سرعت گرفتن به سوی بهشت

از این آیات و روایات زیاد داریم، به این آیه دقت کنید:

«سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ»

چقدر زیباست! انسان باید این را تابلو کند تا هر روز در خانه بخواند.«سارعوا»؛ بدوید بشتابید. کجا بشتابیم؟ چه می دهند که بشتابیم؟

«سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ»

بشتابید خدا می خواهد شما را ببخشد، بعد از آن چه می شود؟ «وَجنّه»؛ می خواهد بهشت را هم به شما بدهد، بهشت هم که چیر کمی نیست.

«عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ»

اصلاً نمی توان تصور کرد، به بعضی ها می گویی آقا این کار را نکن، می گوید خودم می خواهم بسوزم، به شما ربطی ندارد. اما نمی شود، واقعاً مشکل است، تصورش هم مشکل است.باید این طرز تفکر را از ذهنمان خارج کنیم. فرمود: «سارعوا» بشتابید به سوی مغفرت، به سوی بهشت.چگونه بشتابیم با کدام ماشین بیاییم که برسیم؟ کدام وسیله را سوار شویم که برسیم؟ قرآن وسیله اش را معرفی کرده،

«أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ»[30]

یک وسیله اش تقواست. وسیلة دیگر چیست؟

«الَّذِینَ یُنفِقُونَ فِی السَّرَّاء وَالضَّرَّاء»[31]

انفاق است، چه در حال دارا بودن و چه نداری.

==================================

راههای مختلف انفاق

ممکن است بگویید من که چیزی ندارم چگونه انفاق کنم؟ پاسخ این است که انفاق همه اش به داشتن مال نیست، گاهی انسان سخنش را انفاق می کند، گاهی آبرویش را برای کسی گرو می گذارد، گاهی دو ساعت وقت می گذارد دعوای دو نفر را حل می کند، اصلاح ذات البین می کند. گاهی انسان وقت می گذارد ضامن کسی می شود، گاهی بین پدر و پسری که با هم اختلاف دارند دوستی برقرار می کند، گاهی جوانی را در مسیر درست می کشاند. می گوید:

«مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ»[32]؛

از هر چه به شما داده ایم؛ به یکی بیان داده ایم، به یکی آبرو داده ایم، گاهی یک نفر می تواند زمینة ازدواج صد تا جوان را در فامیل فراهم کند. این چقدر ثواب دارد! روایت داریم بالاترین شفاعت در مورد ازدواج جوان هاست. الآن ازدواج در کشور ما سنتی است فقط پدر و مادرها هر چه توان داشته باشند در امر ازدواج دخیل هستند؛ اما نهادینه نیست.می توان آن را نهادینه کرد، در فامیل ها افرادی هستند که موجه هستند و می توانند واسطة آشنایی شوند. یک نفر پول دارد، می تواند هزینه اش را بدهد، یک نفر آبرو دارد، می تواند ضامن وام او شود. این کارهای باارزشی است که می تواند ما را بالا ببرد و رشد دهد. فکر نکنیم ثواب فقط حج و زکات و عمره و زیارت امام رضا علیه السلام است، آنها هم در جای خود ارزشمند هستند خیلی هم خوب است، ثواب دارند، اما گاهی غافل هستیم که اطرافمان ثواب زیاد است. گاهی راه انداختن کار یک خانواده، یک جوان، برداشتن بار از دوش کسی، به انسان توفیقاتی می دهد. فرمود:

«سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ»؛

بشتابید دارند مغفرت می دهند، بهشت می دهند. خدایا با چه مرکبی بیاییم؟

1-«وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِین»

  متّقی باش، گناه نکن،

2- «الَّذِینَ یُنفِقُونَ فِی السَّرَّاء وَالضَّرَّاء»،

انفاق کن، چه داری و چه نداری.

3- «وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ»،

وقتی عصبانی شدی، خشمت را کنترل کن. خدا می گوید من خشمم را در مقابل تو کنترل می کنم، وقتی که تو بندة من هستی عصبانی شدی، خودت را کنترل کردی، فحش ندادی، ناسزا نگفتی، من که خالق تو هستم، من هم تو را می بخشم. این خیلی مهم است.

=================================

بالاترین اثر کنترل خشم

بالاترین اثر کظم غیظ این است. یک زمان آدم می ترسد، مقابله نمی کند. این کظم غیظ نیست؛ چون اگر توان داشت فحش می داد و ناسزا می گفت. اما وقتی انسان در اوج قدرت به خاطر خدا خشمش را فرو ببرد، خدا می گوید بندة من، خشمت را کنترل کردی، من هم خشمم را کنترل می کنم و رحمتم را شامل حالت می کنم.

«وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ»[33]؛

مردم را ببخش، کینه ها را کنار بگذار، اختلاف ها و جدایی ها را کنار بگذار. اگر تو عفو کردی من خدا که خالق تو هستم، تو را عفو می کنم. چقدر این آیه زیباست! خوب است انسان این آیه را چند بار در روز بخواند:

«سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ»[34]

اگر مغفرت می خواهید راهش این هاست. به اصل جبران اهمیت بدهید، خیلی مهم است.

================================

سلیمان بن صرد خزاعی

وقتی قضیة کربلا تمام شد، سلیمان بن صرد خزاعی- از رؤسای قبایل کوفه است- بعضی از مردم کوفه را جمع کرد و گفت: بدکاری کردید- البته مردم کوفه کسانی نبودند که در کربلا با امام حسین علیه السلام جنگیده بودند، آنها فقط امام حسین علیه السلام را یاری نکرده بودند، والّا با امام حسین علیه السلام بودند؛ علت اصلی آن هم این بود که خیلی ترس و وحشت در آنجا حاکم بود، ابن زیاد واقعاً راه های خروجی کوفه را بسته بود واجازه نمی داد خیلی ها بیایند- سلیمان بن صرد خزاعی گفت: می دانید شما چه کار کردید؟ شما کاری کردید که مردم در زمان موسی علیه السلام با گوسالة سامری کردند، رفتند گوساله پرست شدند. اگر می خواهید نجات پیدا کنید، راهش این است همان چیزی که موسی به آنها گفت. وقتی که گوساله پرست شدند موسی علیه السلام گفت:

«إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَکُمْ بِاتِّخَاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُواْ إِلَى بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ»[35]

برگردید، گوساله را کنار بگذارید. سلیمان ابن صرد خزاعی گفت: مردم، مَثَل ابن زیاد و یزید، مثل گوسالة سامری است، اگر می خواهید از همین جا برگردید و توبه کنید و این گوساله پرستی را کنار بگذارید. او در کوفه انقلاب کرد و قیام توابین را راه انداخت، بسیاری از آنها هم شهید شدند.[36] در مدینه هم این قیام راه افتاد، پسر حنظلة غسیل الملائکه بعد از قضیة کربلا، سال 62 یا 63 در مدینه انقلاب کرد، خیلی هم شهید دادند. بعد از قضیة کربلا انقلاب های متعددی راه افتاد که اغلب آنها هم بر اساس همین اصل جبران بود، تصمیم گرفتند خطایی را که کرده اند جبران کنند، بتوانند پاسخ گوی خطایی که کرده اند باشند؛ گر چه همیشه جبران، نتیجه بخش نیست، گاهی ممکن است جواب ندهد.

گاهی فرصت خیلی از دست رفته، ولی در عین حال بهتر از ادامة مسیر خلاف است. راننده ای که در مسیر شانة جاده افتاده، هر کجا فرمانش را راست کند و به داخل جاده بیاید خطرش کمتر است تا این که شانة جاده را کج ادامه بدهد. قرآن می گوید از هر کجا برگشتید به سود شماست

«وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنَاب»[37]؛

هر که در زندگی اش انابه و بازگشت باشد هدایت می شود.

====================================

مسلمان شدن یهودی در جنگ احد

یک یهودی در اوج جنگ احد خدمت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد، گفت: یا رسول الله، من می خواهم مسلمان شوم، آقا فرمود مسلمان شو و او مسلمان شد و به پیامبر گفت: یا رسول الله اجازه می دهی من به میدان جنگ بروم؟ فرمود:برو، به میدان آمد و شهید هم شد، از آن مسلمانانی است که نماز نخواند، و روزه نگرفت، چون اصلاً فرصت پیدا نکرد، مسلمان شد و بعد هم شهید شد. در تاریخ مسلمان هایی داریم که فرصت انجام سایر اعمال را پیدا نکردند، به دلیل این که در اوج حوادث از دنیا رفتند.

==================================

مسلمان شدن راهب مسیحی

در جنگ صفّین هم همین گونه بود، یک راهب مسیحی در مسیر راه با امیرالمؤمنین علیه السلام ملاقات کرد و خدمت آقا شهادتین را گفت و مسلمان شد، از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید: آقا کجا می روید؟ فرمودند: به نبرد و مقابله با دشمن می رویم. عرض کرد: من هم بیایم؟ حضرت فرمودند: بله. او به جنگ آمد و در جنگ صفین شهید شد.

==============================

فرصت یابی ابوالحطوف و سعد در کربلا

بعضی ها نقل کرده اند در کربلا، بعد از ظهر عاشورا وقتی که همة یاران امام شهید شدند، امام حسین علیه السلام فریاد زد:

«هَلْ مِنْ ناصرٍ ینصُرُنی؟»

دو جوان و دو برادر در سپاه ابن زیاد بودند؛ به نام های سعد و ابوالحطوف. یکی از آنها به دیگری رو کرد و گفت: برویم به امام حسین علیه السلام بپیوندیم، - بالاخره جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری سود است، اغلب اصحاب و بنی هاشم شهید شده بودند، تقریباً بعد از ظهر عاشورا بود، خود امام حسین علیه السلام مانده بود، آن لحظه ای بود که یار می طلبید.

مرحوم مجلسی نقل کرده و دیگران نیز دارند که این دو بعد از ظهر عاشورا آمدند و به امام حسین علیه السلام پیوستند و شهید شدند.(اعیان الشیعۀ ج2، ص319)

ببینید این گونه است، اگر کسی فرصت یاب باشد و اصل جبران را در زندگی اش پیاده کند، نتیجه اش این است.

====================================

خلاصه بحث

خلاصة عرض من این بود که یکی از گام ها شیطان تسویف است. یعنی از دست دادن فرصت، شیطان سعی می کند زیباترین ساعات فرصت را از شما بگیرد؛ یعنی جوانی، بعد وقتی سن انسان بالا رفت و جوانی اش گذشت تأسف می خورد اما دیگر قابل بازگشت نیست.انسان بعد خیلی تأسف می خورد، می گوید کاش وقتی 17- 18 ساله و جوان بودم، کمی بیشتر اهمیت می دادم چون می توانستم. اول نگذارید این فرصت از دست برود. دوم: اگر فرصت را از دست دادید به اصل جبران توجه کنید. اصل جبران این است که با توجه به نوع خطایی که انسان داشته، نوع ثواب را انتخاب کند. نوع کار خیر را انتخاب کند تا با توجه به روایات متعددی که داریم، در زندگی او تکفیر و تبدیل سیئات به حسنات صورت بگیرد.

=====================================

روضه قاسم بن الحسن علیهماالسلام

یکی از کسانی که فرصت یاب بود، و از فرصت نوجوانی اش خوب استفاده کرد، قاسم بن الحسن علیهما السلام است. شب ششم محرم منسوب به ایشان است و معروف است که روضة قاسم بن الحسن علیهما السلام خوانده شود. اجازه بدهید در این شب جمعه، شب زیارتی قبر اباعبدالله، من این دل های شما را با چند جمله مصیبت روانة کربلا کنم مخصوصاً نوجوان ها و جوان هایمان برای قاسم بن الحسن علیهما السلام اشک بریزند، این گریه و این اشک غم زداست، افسردگی زداست، نشاط زاست، این گریه در واقع وصل شدن به اباعبدالله علیه السلام است. امام فرمود: این گریه ها و این عزاداری ها نظام و انقلاب ما را حفظ کرده است. چقدر این نوجوان آگاه است، چقدر با فهم و شعور است، نوجوانی که وقتی سه ساله بوده پدر را از دست داده، ده سال هر چه نگاه کرده عمویش امام حسین علیه السلام را دیده، امام حسین علیه السلام برای او مثل پدر بوده است. بالاخره یک بچة سه ساله، تصویر روشنی از پدرش ندارد، پدر را در سه سالگی از دست داده و عمده تصویری که در زندگی اش به عنوان مربی خودش می شناسد، اباعبدالله علیه السلام است. شاید یک دلیل این که برای امام حسین علیه السلام سخت بود که به او اجازه بدهد همین است. در روز عاشورا وقتی پسر خود امام حسین، علی اکبر علیهما السلام آمد اصلاً امام حسین علیه السلام تأمل نکرد، بلافاصله فرمود: برو، اما وقتی این نوجوان آمد چگونه به او بگوید؟ عزیز برادر است، یادگار و امانت اوست.

می گویند دستش را جلو آورد، او را در آغوش خود گرفت. این عمو و برادرزاده شروع کردند در آغوش هم گریستن. قاسم خم شد دست های عمو را بوسید، پاهای عمو را بوسید؛

«لَمْ یَزَل یَقبَّل یَتَقَبّل رِجلَیه و یَدَیه»[38]

عمو جان، تو را به خدا اجازه بده بروم. عمو جان اجازه بده اسم من هم جزو کربلایی ها ثبت و ضبط شود. عمو چگونه به او اجازه بدهد؟ نوشته اند این دو آن قدر گریه کردند،

«حتّی غُشِیَ عَلَیهِما»؛

تا آنکه هر دو به حالت غش روی زمین افتادند.

جان زهرا کربلایی کن مرا

در ره قرآن فدایی کن مرا

ای عمو حق علی بت شکن

دست رد بر سینة قاسم مزن

عمو بگذار بروم، عمو دیگر تحمل ندارم. بعد اجازه گرفت و به میدان آمد. حُمَیدِ ابن مسلم می گوید من ایستاده بودم، دیدم نوجوانی گریه کنان دارد می آید. گفتم خدایا چرا این نوجوان گریه می کند حتماً ترسیده و صفوف دشمن او را به خوف واداشته؛ اما وقتی رجز خواند، دیدم نه، برای غریبی عمویش حسین گریه می کند صدا زد:

«اِن تنکرونی و انا ابن الحسن

سِبطُ النّبیّ المصطَفی و المؤتمن

هذا حسین کالاسیر المرتهن

بین اناس لاسقوا ثوب المزن»[39]

هر که مرا نمی شناسد، من یتیم امام حسن علیه السلام هستم، پدر من امام حسن علیه السلام است، عمویم اباعبدالله علیه السلام است. این حسین علیه السلام فرزند فاطمه علیها السلام است که با او مانند اسیر برخورد می کنید. یا بقیه الله! وقتی هم روی زمین افتاد و دشمن محاصره اش کرد، اباعبدالله علیه السلام به سرعت خودش را رساند. شروع کرد دشمن را دور کردن،

«ساعدَ الله قلبک یا اباعبدالله»

امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم علیه السلام ایستاد

«فاذا الحسین قائمُ عَلی رأسه»،

صدا زد: عزیز برادر، به خدا برایم سخت است که مرا صدا بزنی اما نتوانم برایت کاری انجام بدهم.

«یَعَزُّ وَاللهِ عَلَی عَمِّکَ أنْ تَدّعُوَهُ فَلَا یُجیبَکَ أوْ یُجیبَکَ فَلَا یُعُینَکَ أوْ یُعُینَکَ فَلَا یُغنِی عَنْکَ بُعداً لِقَومٍ قَتَلُوکَ»[40]

عمو، برایم سخت است که نتوانم برایت کاری انجام بدهم. شاید می خواهد بگوید عمو جان، یک روز جلوی چشمم بدن پدرت را تیرباران کردند و نتوانستم کاری کنم، امروز هم بدن تو زیر سم اسبان است و دوست و دشمن دارند نگاه می کنند. حسین با عزیز برادر چه می کند؟ آیا مثل علی اکبر جوان ها را صدا می زند؟ یک وقت دیدند خم شد، قاسم را بلند کرد، به سینه چسبانید،

«وضَعَ صدرَهُ علی صدره»[41]

کاش نمی دید عمو پیکرت

تا که برد هدیه بر مادرت

«لا حول ولا قوّه الا بالله العلی العظیم».

حجةالاسلام والمسلمین دکتر رفیعی

=============================

پی نوشتها:

[1]. فاطر، 6.

[2]. بحارالانوار، ج 98، ص293؛ البلد الامین، ص 269؛ مصباح الکفهمی، ص 484.

[3]. فاطر، 6.

[4]. اعراف، 27.

[5]. بحارالانوار، ج 14، ص172 به نقل از شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق، ج 1، ص 292.

[6]. مستدرک، ج 11، ص 397؛ بحارالانوار، ج 60، ص 250؛ القصص للراوندی، ص 85.

[7]. حجر، 29.

[8]. اعراف، 182.

[9]. آل عمران، 164.

[10]. بقره، 2.

[11]. مائده، 91.

[12]. حجرات، 10.

[13]. مستدرک، ج 9، ص 55؛ بحارالانوار، ج 71، ص 396؛ مجموعه ورام، ج 2، ص 164.

[14].

[15]. احزاب، 23.

[16]. بحارالانوار، ج 44، ص369؛ مثیرالاحزان، ص 39.

[17]. (بحارالانوار، ج 7، ص 258؛ الامالی للصدوق، ص 39؛ الخصال، ج 1، ص 253).

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم لا تزول قدما عبد یوم القیامه حتی یسأل عن أربع عن عمره فیما أفناه و شبابه فیما أبلاه و عن ماله من أین کسبه و فیما أنفقه و عن حبّنا أهل البیت

[18]. شاگردان مکتب ائمه، ج3، ص 491.

[19]. نساء، 48.

[20]. نساء، 110.

[21]. زمر، 53.

[22]. آل عمران، 135.

[23]. هود، 114.

[24]. مجمع البیان ذیل آیه به نقل از تفسیر نمونه، ج 9، ص 269.

[25]. عنکبوت، 45.

[26]. من لا یحضهر الفقیه، ج3، ص 377؛ وسائل الشیعه، ج 22، ص 403؛ مستدرک، ج 9، ص 130.

[27]. حدید، 13.

[28]. وسائل الشیعه، ج 16، ص102؛ بحارالانوار، ج 75، ص 199؛ معانی الاخبار، ص 236.

[29]. الکافی، ج 2، ص 107؛ وسائل الشیعه، ج 12، ص 167؛ بحارالانوار، ج 68، ص 332.

[30]. آل عمران، 133.

[31]. آل عمران، 134.

[32]. بقره، 3.

[33]. آل عمران، 134.

[34]. آل عمران، 133.

[35]. بقره، 54.

[36]. پیغمبر و یاران، ج 3، ص241.

[37]. رعد، 27.

[38]. منتهی الامال، ص 521؛ مقتل آیه الله شوشتری، ص 153.

[39]. بحارالانوار، ج 45، ص34.

[40]. بحارالانوار، ج 45، ص35.

[41]. منتهی الامال، ص 521؛ در کربلا چه گذشت، ص 287؛ اللهوف، ص 157؛ سوگنامه آل محمد، ص 284.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

============================

موضوع : سومین علت رویارویی در کربلا ؛ پیروی از شیطان 1

قال الله تبارک و تعالی: «إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُون»[1]

مقدمه

با کاوشی در روایات، تاریخ و حوادث کربلا، می توان علل و زمینه هایی را که موجب شد این حادثه و این واقعه اتفاق بیفتد، پیدا کرد. بحث ما در ارتباط با این علل و زمینه هاست، این که چرا عده زیادی در مقابل اباعبدالله علیه السلام ایستادند و با ایشان رویارویی کردند؟ گر چه از تاریخ این حادثه، قرن ها گذشته، اما آثار و نوشته هایی است که وقتی انسان آنها را بررسی می کند می تواند این علل و زمینه ها را استخراج کند. برخی از این علل، علل اجتماعی و بیرونی است که این ها مورد بحث من نیست، و برخی از این علل، علل درونی است و جنبه تربیتی دارد که این موضوع بحث من در این شب هاست، تا طی این بحث ها هم یک بازخوانی از تاریخ کربلا داشته باشیم و هم بتوانیم یک سری بحث های کاربردی و درس های عملی را برای امروز خود و جوانانمان استخراج کنیم.

=====================================

تذکر امام در کربلا پیرامون تبعیت از شیطان

یکی از عواملی که امام حسین علیه السلام در چند جا؛ در سخنرانی هایش در خطاب به دشمن و در نامه ها و کلامش به آن اشاره فرمود، مسئلة پیروی از شیطان است. می فرماید:

«اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَانُ»[2]؛

شما مردم پیرو شیطان شدید که از عمرسعد و ابن زیاد حمایت کردید. شما مردم، حزب خدا را حذف کردید و دنبال حزب شیطان رفتید که یاد خدا از زندگی تان رفت و این گونه در مقابل من صف آرایی کردید.[3]

=================================

اهمیت شناخت گامهای شیطانی

عزیزان، شناخت حربه ها، گام ها و وسایلی که شیطان از طریق آن انسان ها را منحرف می کند خیلی مهم است. شما می دانید یک سری آسیب هایی است که جسم انسان را تهدید می کند؛ مثل تصادف، سرطان و بیماری. بشر در طول تاریخ در اثر تجربه راه حل بعضی از آنها را پیدا کرده، گر چه در مورد بعضی از آنها هم عاجز مانده. انسان در بعضی موارد توانسته با وضع قوانین راهنمایی رانندگی، با ساختن داروها و با عمل های جراحی بر برخی از آسیب ها و خطرات و دشمن هایی که جسم انسان را تهدید می کند غلبه کند؛ البته مجهولات انسان نسبت به معلومات او خیلی زیاد است، بسیاری از بیماری ها، سکته ها، تصادفات و حوادث هم است که بشر هنوز نتوانسته راهکار آن را پیدا کند. این در مورد آسیب های جسمی است، اما روح ما هم دشمنانی دارد که در این مورد دیگر نمی توانیم بگوییم دانشمندان علوم تجربی از راه تجربه راهکار مبارزه با آن را پیدا کنند، این دشمن را از ابتدا انبیاء، آیات الهی و اولیای خدا معرفی کرده اند و علائم آن و راهکاریهای مبارزه با آن را هم گفته اند.

===================================

دشمنان مؤمن

پیامبر فرمود: هر مؤمنی پنج دشمن دارد؛

«المؤمنُ بَینَ خَمس شدائد»،

اینها چه هستند؟

1- «مؤمنٌ یَحسُدُه»؛

یکی آدم های حسود، کسی که نسبت به انسان حسادت می ورزد، و یا چشم زخم می زند و نمی تواند انسان را ببیند خواه از نظر روانی، و یا گفتاری و یا تخریب سابقه انسان در جامعه به او لطمه می زند، دشمن است.

2- «و منافقٌ یبغُضُه»؛

منافقانی که نسبت به مؤمن بغض دارند.

3- «و کافرٌ یُقاتِلُه»؛

کافری که نمی خواهد سر به تن مسلمان باشد؛ مثل اسرائیل، آمریکا و دشمن.

4- «و نفس تنازعه فبین أن النفس عدوا منازع یحب مجاهدتها»؛

نفس خود انسان، هوای نفسی که می خواهد انسان را از درون سرنگون کند.

5- «شیطانٌ یضله»[4]؛

شیطانی که دشمن است. زندگی کردن بین این پنج دشمن برای انسان خیلی سخت است! مؤمن حسود، کافر مبارز و جنگجو، منافقی که بغض وکینه دارد، نفسی که از درون حربه های مختلفی مثل خشم، شهوت و غریزه دارد، و شیطانی که گام های مختلفی دارد.

=================================

تمثیلی برای مؤمن در روایات

در بعضی روایات داریم، مَثَل مؤمن، مثل گوسفند است؛ شما گوسفند را دیده اید گرگ او را تهدید می کند، خود انسان ها برای این که آن را ذبح کنند و از گوشتش استفاده کنند دنبالش هستند. در عروسی، در عزا، وقتی حاجی می آید، در هر مناسبتی، بالاخره سر این گوسفند در خطر است. خود این حیوان هم کاملاً مفید است؛ گوشتش پوستش، استخوانش و قسمت های مختلف بدنش که برای جاهای مختلفی استفاده می شود. انسان مثل گوسفندی است که بین گرگ و شیر و خوک و خطرات مختلف واقع شده. واقعاً هم این گونه هست، اگر شما تأملی بکنید امروز تصادف، سکته، سرطان، و بیماری های متعدد جسم بشر را تهدید می کند، بیماری های متعددی هم روح بشر را تهدید می کند و بشر هم از آن غافل است.

===================================

شیطان، مهم ترین دشمن انسان

یک دسته از روایات در این زمینه است که شمردم، و از میان این پنج دشمن، شیطان دشمن قسم خورده است، شیطان دشمن رنگارنگ است، شیطان دشمن رانده شده است و از همه این ها خطرناکتر است. به تعبیر یکی از بزرگان می گوید شیطان مثل آن سگی است که جلوی باغ می بندند. این سگ با آشنا، با صاحبخانه، و با هر که با صاحبخانه آشنا باشد کاری ندارد. غریبه و دزد را می گیرد. او می گوید این شیطان کسی را که با صاحبخانه دل؛ یعنی با خدا آشنا باشد، نمی گیرد. اما آن کسی را که با خدا بیگانه باشد و با صاحبخانه ارتباط نداشته باشد او را می گیرد.

«إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُون»[5]

این صریح قرآن است که شیطان بر کسی که ایمان و توکل بر خدا دارد مسلط نیست.این دشمن قسم خوردة چند چهرة رانده شدة مسلط بر انسان های دور از خدا می گوید در مالتان دخالت می کنم- آیه قرآن است- در اولادتان دخالت می کنم، در صراط مستقیم و موقع نماز سراغتان می آیم. انسان در یک نمازی که می خواند از اول تا آخرش اصلاً حواسش به نماز نیست، انسانی که حساب های طولانی انجام می دهد، وقتی می خواهد هفت بار طواف کند اشتباه می کند و پنج بار طواف می کند. در طواف و وضو سراغت می آید، این دشمن این گونه است،

«لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیم».[6]

این دشمنی که این گونه انسان را تهدید می کند، یعنی نماز انسان، حج انسان، زندگی انسان، نیت انسان، کار و تلاش و مال انسان را، خودش قسم خورده

«فَبِعِزَّتِکَ لَاُغویَنَّهُمْ أَجمَعینَ»،[7]

پس باید گام های شیطان را بشناسیم، من طی دو جلسه در این موضوع صحبت می کنم. قرآن می گوید باید خطوات شیطان را بشناسیم، دشمن از هر راهی که وارد می شود باید همان راه را بست. باید ببینیم محل نفوذش از کجاست، باید جلوی همان نفوذ را گرفت. قرآن، روایات و ائمه راه های نفوذ شیطان را به خوبی معرفی کرده اند این مثل آسیب های جسم نیست که زمان بگذرد و علوم تجربی آن را استخراج کند، خیر، اگر می گوید:

«وَ لاَ رَطْبٍ وَلاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُّبِین»[8]؛

همه چیز در این قرآن هست، یعنی ما راجع به این آسیب های روح همه چیز را گفته ایم. اکنون با توجه به این مقدمه ای که گفتیم بعضی از گام های شیطان را برای شما می شمارم.

=================================

گام های شیطان

1- ایجاد اختلاف و کینه

قرآن کریم می فرماید: یکی از حربه های شیطان، کینه و اختلاف است،

«إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء»[9]؛

شیطان می خواهد شما با کینه از هم دور شوید. کینه، مادر همة بدبختی هاست؛

«اُمٌّ الخُلق الحقد»[10]

کینه مادر صفات رذیله است. چون اگر کینه آمد حسادت قهر، درگیری، غیبت و سخن چینی می آید.

امیرمؤمنان می فرماید:

«سَبَب الفِتَنِ اَلحِقد»[11]

ریشة فتنه ها و بدبختی ها کینه است.

امام حسین در روز عاشورا فرمود: برای چه با من می جنگید؟ مگر من پسر پیغمبر نیستم؟ گفتند: آری. فرمود: مگر پدرم علی نیست؟ گفتند:بله. فرمود: آیا مادرم زهرا نیست؟ گفتند: بله. دائم از آنها سؤال می کرد:

«هَل تعلمون»؛

می دانید من که هستم؟ جرم مرا بگویید. آیا دین را زیر پا گذاشته ام؟ سنت پیغمبر را عوض کرده ام؟ احکام الهی را تغییر داده ام؟ چرا با من می جنگید؟ می دانید آنها چه گفتند؟

«بُغضاً لأبیک»؛

(ینابیع المودۀ، قندوزی، ج3، ص80 و شرح احقاق الحق، مرعشی، ج11، ص647)

به خاطر کینه ای که با پدرت علی داریم. ببینید این کینه چه می کند؟ برادران یوسف برادر خود را در چاه می اندازند. قابیل همین که دید قربانی اش قبول نشد، برادرش هابیل را به قتل رساند. ببینید چه می کند؟

==================================

کینه زبیر از علی علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام که در جنگ جمل چند هزار کشته داد چند هزار مسلمان کشته شد، در حالی که بر پیشانی آنها آثار سجده بود و بعضی از آنها حافظ قرآن بودند، همة آنها مسلمان بودند، همه کسانی بودند که به یک قبله نماز می خواندند حضرت قبل از درگیری زبیر را خواست و فرمود: زبیر از جان علی چه می خواهی؟ تو که علی را می شناسی، تو کسی هستی که در شورای شش نفره، به نفع علی کنار رفتی؟ تو کسی هستی که پای وصیت نامة فاطمه علیها السلام را امضا کردی، تو کسی هستی که بارها و بارها پیغمبر پیش تو مقام و شأن مرا گفت؛ چرا در این جنگ، در مقابل من این لشکر را جمع کردی؟ می دانید چه گفت؟ گفت: تو خلیفه باشی و من نباشم؟ این کینه است، می گوید چه شد که شما خلیفه شدی، چرا مردم دور شما را گرفته اند؟ مگر من با شما چه فرقی دارم؟ شما پسر عم پیغمبری، من هم پسر (صفیه) عمة پیامبرم، من هم فامیل پیغمبرم، از اصحاب پیغمبرم. این کینه است، در تاریخ با همین کینه امام کشی شد.

======================================

کینه سبب امام کشی و عالم کشی

چرا موسی بن جعفر علیهما السلام به شهادت رسید؟

چون پسر برادرش، محمد بن اسماعیل کینة امام را به دل گرفت، رفت پیش هارون الرشید و سعایت کرد. امام به او فرمود:«پسر برادر، در خون من شرکت نکن، عاقبت به خیر نمی شوی! اما او رفت سعایت کرد، و موسی بن جعفر علیهما السلام به شهادت رسید. چرا امام جواد علیه السلام به شهادت رسید؟ به خاطر کینة دانشمندان بی دینی که وقتی دیدند حکم امام جواد علیه السلام راجع به قطع دست دزد پذیرفته شد و حکم آنها پذیرفته نشد باعث این امر شد که پیش خلیفه آمدند و سعایت کردند و امام را به شهادت رساندند. من الآن اگر بخواهم سیر تاریخی این امام کشی را ادامه بدهم خیلی زیاد است. فقط می خواهم مقداری در فضای بحث قرار بگیرید.

ببینید از جنگ با امیرالمؤمنین علیه السلام که صدا می زنند ما به خاطر کینه ای که با تو داریم آمده ایم، در کربلا که می گویند: «بغضاً لاَبیکَ»، از شهادت موسی بن جعفر علیهما السلام که پسر برادرش به خاطر کینه و حسادت باعث شهادت ایشان شد، شهادت امام جواد علیه السلام که آن علمای درباری جمع شدند و آن گونه باعث شهادت امام شدند، همین گونه تاریخ را بیایید جلو، تا مرحوم شهید اول، چرا سر از بدنش جدا کردند؟ چرا این گونه او را به شهادت رساندند؟ به خاطر حسادت و کینه. وقتی دیدند کار او اوج پیدا کرد، حکم می کند، نظر می دهد و مراجعات دارد عده ای به خاطر کینه ای که از او داشتند جمع شدند کتابی را به اسم او بیرون دادند که در آن کتاب مطالب کفریات و غیر دینی بود. حکم قتلش را گرفتند و او را به شهادت رساندند. شهید ثانی و دیگران هم همین گونه مورد کینه و حسد قرار گرفتند.

======================================

اهمیت و حرمت برادر

چرا می گوید یکی از دعاهای مسلمانان و اصحاب پیغمبر این بود:

«رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِینَ آمَنُوا»[12]؛

خدایا در دل ما کینة مؤمن را قرار نده. برادران عزیز! اگر با کسی قهر هستید، قطع رابطه کردید، با برادر، خواهر، عمو، عمه، دایی، پدر، مادر، دوست، این روابط را صمیمی کنید و این کینه ها را کنار بگذارید. بنده می شناسم برادری را که یک سال است با برادرش قهر است.

روایت دیدم از امام سجاد علیه السلام که فرمود: برادر برای تو چهار عنوان و پشتوانه است

«أمَّا حَقٌّ أخیکَ فَتَعْلَمُ أَنَّهُ»؛

ای کسی که برادر داری باید بدانی برادر

«یَدُکَ الَّتی تَبْسُطْها»؛

دست توست،

«وَ ظَهْرُکَ الَّذی تَلْجَأُ إلَیْهِ»؛

پشتوانة توست،

«وَعِزُّکَ الذَّی تَعْتَمِدُ عَلَیهِ»؛

باعث عزت و افتخار توست،

«وَقُوَّتُکَ الّتی تَصُولُ بِها»[13]؛

باعث قدرت توست. حال اگر کسی با این برادر شش ماه، یک سال قهر باشد، پیامبر فرمود:

«أَیُّما مُسْلِمینِ تَهَاجَرَا فَمَکَثا ثَلَاثَاً لَا یَصْطَلِحانِ إلّا کَانَا خَارِجینِ مِنَ الإسْلَامِ».[14]

چند روایت داریم که اگر دو مسلمان بیش از سه روز با هم قهر باشند هر دوی آنها از اسلام خارج می شوند.

=====================================

انواع مرگ و تمثیلی برای آن

چرا بین ما صلة رحم ارتباط با پدر، مادر، ارتباط با فامیل این گونه شده است؟ امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: مردم بپرهیزید از گناهانی که مرگ انسان را جلو می اندازد.

می دانید ما دو نوع مرگ داریم:

اول سورة انعام می فرماید:

«الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ بِرَبِّهِم یَعْدِلُون. هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن طِینٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ».[15]

1- اجل حتمی یا  مرگ مسمّی

2- اجل غیرحتمی؛

اما مرگ مسمّی :

«لاَیَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَیَسْتَقْدِمُون»[16]

اصلاً جابجا نمی شود و آن لحظه ای است که کسی نمی تواند آن را کم و زیاد کند؛

اما مرگ غیرحتمی

«اجل محتوم و اجل غیرمحتوم»؛ اجلی که زودتر می آید. روایت هم داریم که مردم این قدری که در اثر گناه می میرند، در اثر مرگ رسمی شان و در اثر پایان یافتن عمر طبیعی شان نمی میرند.

مثلاً آقا شما چراغی را روشن می کنی، یک لیتر نفت در آن می ریزی این چراغ قاعدتاً باید20 ساعت یا 15 ساعت بسوزد و بعد خاموش شود؛ اما وقتی باد زد و آن را خاموش کرد، این چراغ به طور طبیعی خاموش نشده است نفت دارد اما باد آن را خاموش کرده است. اگر کسی آمد و روی آن پتو انداخت و به چراغ اکسیژن نرسید و خاموش شد، این به طور طبیعی خاموش نشده است. هر انسانی مثل نفتی که داخل یک چراغ است، یک ظرفیت عمری دارد، هفتاد سال، شصت سال، نود سال، صد سال، اما بسیاری از مرگ ها در اثر نرسیدن اکسیژن به چراغ عمر است، در اثر برخورد این باد با شعلة چراغ است. چه بادی؟ باد گناه، معصیت، خطا، بی ادبی و بی احترامی.

===================================

قطع رحم؛ عامل مرگ زودرس

امیرالمؤمنین فرمود:

«أعُوذُ باللهِ مِنَ الذُّنوبِ الّتی تُعَجِّلْ الفَناءَ»

از آن گناهانی که مرگ را جلو می اندازد به خدا پناه می برم.شخصی بلند شد، گفت: یا امیرالمؤمنین، مگر ما گناهی هم داریم که مرگ را جلو می اندازد؟

«فَقَالَ نَعَمْ وَیْلَکَ قَطِیعَهُ الرَّحِمِ»[17]

فرمود: بله، یکی از آن چیزهایی که مرگ را جلو می اندازد عمر انسان را کوتاه می کند، قطع رحم و قطع ارتباط با فامیل است. امام صادق علیه السلام فرمودند: بپرهیزید از «حَالِقَه»، شخصی بلند شد و از امام پرسید: آقا حالِقه یعنی چه؟ فرمودند:

«قَطیعهُ الرَّحِمِ».[18]

امام صادق علیه السلام فرمود:

«صِلَهُ الرَّحِمِ یُهَوِّنُ الحِسابَ یَوْمَ القیامَۀِ»[19]؛

صلة رحم حسابرسی قیامت را آسان می کند. در روایت دیدم خدا می گوید اسم من رحمان است و رحم را از اسم خودم مشتق کردم، اگر کسی به ارحام سر بزند، گویا با خدای رحمان ارتباط برقرار کرده است. بگذارید آدرس نزدیک تر به شما بدهم، خدا در اولین آیة سورة نساء می فرماید:

«وَاتقوا اللهَ»؛

بپرهیزید، تقوا داشته باشید از آن خدایی که درباره اش از شما سؤال می شود؛

«الَّذِی تَسَاءلُونَ بِهِ وَالأَرْحَامَ»[20]

این آیة اول سوره نساء خیلی عجیب است، دو چیز را کنار هم گذاشته و می گوید دو چیز از شما سؤال می شود:

یکی خدا و یکی ارحام.

از جمله مواردی که ارحام به خدا عطف شده، آیة اول سورة نساء است. شما بروید قرآن را باز کنید و ببینید یکی از آن جاهایی که به نام خدا، عطف شده و از آن سئوال می شود، دربارة خدا و دربارة ارحام است.

======================================

عامل بسیاری از افسردگی ها در عصر حاضر

کینه را کنار بگذارید، اختلاف ها را کم کنید، برادران و دوستانتان را ببخشید.جوان های عزیز، نگذارید حریم ها نسبت به پدر و مادر، نسبت به بزرگتر، در جامعه خدشه دار شود. این ها اصول قدیمی نیست. اصول مستمر است، این ها اصولی است که هر چه در جامعه بیشتر رعایت شود، برکت، رحمت، لطف، عمر و سلامت در جامعه بیشتر است و اصولآً باعث ایجاد آرامش می شود. در گذشته که این رفت و آمدهای خانوادگی بود و شب نشینی هایی که در آن گناه هم نبود، داستانی، گفتاری و گفت و گویی بود، خیلی از این بیماری هایی که الآن افراد دارند مثل افسردگی، نگرانی دلزدگی واحساس پوچی بسیار کم بود. این یک امر طبیعی و روشن است کینه، منشأ تمام صفات رذیله است. موجب می شود انسان ها از هم دور شوند، فاصله ها زیاد شود، انسان ها نتوانند با هم ارتباط برقرار کنند. واقعاً اگر هر کسی به فقرای فامیلش، به همسایه های خودش، به خویشان خودش برسد، نباید مظاهر فقر در جامعه این قدر زیاد باشد. هر کسی سعی کند به هر طریقی تفقّد کند؛ صندوق های قرض الحسنه، جلسات خانوادگی، کسی که در فامیل مُعَنوَن است، جوان های فامیل را دور هم جمع می کند. اگر کسی معلم است، دبیر است، روحانی است، صاحب نظر است، صاحب قلم است، هفته ای یک بار یا ماهی یک بار جلسه بگذارند و در همان جلسه اگر کسی بیمار شد برایش هدیه ببرند، اگر کسی قرض داشت برای او پول جمع کنند، دفعة دیگر هم برای شخصی که بانی بوده این حرکت صورت خواهد گرفت. چیزهایی است که هر چه بیشتر این ها در بین ما باشد، لطف خدا، و رحم خدا هم بیشتر می شود.

=======================================

ویژگی بهترین دوست

امام صادق علیه السلام فرمود: فردای قیامت بعضی ها در محشر خیلی مورد توجه هستند، و در بهشت جای خوبی دارند و نعمت هایی که برای آنها می آورند زیاد است. سؤال می شود که این ها چه هستند؟ جواب می دهند اینها

«المُتحابّونَ فِی الله»،[21]

«متَحابّین»یعنی چه؟

یعنی کسانی که در این دنیا به خاطر خدا با هم دوست بودند. عزیزان سعی کنید دوستی شما هم برای خدا باشد. جوان گرامی سعی کن رفیقت رفیقی باشد که تو را به یاد خدا بیاندازد نه این که به معصیت بکشد. رفیقت کسی باشد که زمینة ارتباط تو را با امام حسین علیه السلام بیشتر کند. نمی گویم در روابط دوستانه تفریح و آنچه باعث نشاط می شود نباشد، بلکه گناه و معصیت نباشد. فرمود: صداقت و دوستی محدوده ای دارد، یک محدوده اش این است که بدی خود را بدی دوستت و بدی دوستت را بدی خودت و خوبی او را خوبی خودت بدانی، و برای او حریم قایل باشی.

======================================

شادی امام صادق از صله رحم اصحاب

شخصی به نام «داود رقی»خدمت امام صادق علیه السلام آمد. رقی، از اصحاب امام صادق علیه السلام است. او پسر عمویی داشت که با وی قهر بود، خدمت امام صادق علیه السلام آمد، منتها قبل از این که خدمت امام صادق علیه السلام برسد رفته بود با پسر عمویش ملاقاتی کرده بود و یک هدیه هم برای او برده بود. – عزیزان، چه اشکال دارد؟ برای کسانی که سن آنها مقداری بالاتر است عرض می کنم. فرض می کنیم که پدر و مادر شما پولدار هستند و وضع مالی خوبی دارند، اما وقتی به منزل ایشان می روی، هدیه ای به دست بگیری و برای آنها ببری چقدر زیباست! آنها نیاز مالی ندارند، اما این یک نیاز عاطفی است. چرا قرآن می گوید:

«بالوالدَینِ إحساناً»[22]

به والدین خود به طور مستقیم احسان کن، نه این که با تلفن احوالش را بپرسی، نه این که به دیگران حواله بدهی که برای او چیزی ببرند. خودت با دست خودت ببر، خودت برو. خدا همة گذشتگان را رحمت کند مرحوم آیت الله احمدی میانجی فرمود من گاهی پیش مادرم می روم-مادر پیری داشت- آنجا می نشینم و مطالعه می کنم که همین ارتباط عاطفی برقرار شود. تلفن ارتباط را برقرار نمی کند، خودت برو، خودت چیزی بخر و هدیه ببر، خودت این تعامل را ایجاد کن- وقتی داود رقی خدمت امام صادق علیه السلام آمد- قصد داشت به مکه برود- همین که وارد شد امام صادق علیه السلام خیلی او را گرامی داشت و در آغوش گرفت. داود پرسید چه شده یابن رسول الله؟ امام فرمود:

«فَرَأیتُ فِیما عُرِضَ عَلَیّ مِنْ عَمَلِکَ صِلَتَکَ لِابنِ عَمِّکَ»؛

پروندة اعمالت را می خواندم دیدم رفتی به پسرعمویت سر زدی و صلة رحم کردی.[23] با فرض این که پسرعموی او آدم خیلی خوبی هم نبود، در خط امام صادق علیه السلام نبود و امام صادق علیه السلام را هم قبول نداشت، ولی شما می دانید اسلام اجازة قهر نمی دهد. حتی اگر کسی هم در خط نیست، حداقل سلام و علیکی با او داشته باش چون فامیل است.

«وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً»[24]

این گونه نیست که بسیاری از ارتباطات ما که با هم کم رنگ شده، ناشی از این عوامل باشد، یعنی اگر او نمازخوان است شما هم نمازخوانی، اما خط سیاسی او با شما فرق می کند و این مربوط به سلیقة انسان است و همیشه هم این گونه بوده است. او به یکی رأی داده، شما به کس دیگری رأی داده ای. تفاوت رأی باعث نمی شود شما ارتباطتان را با هم قطع کنید. او یک جناح را می پسندد شما یک جناح را، او یک خط سیاسی را دنبال می کند و شما یک خط سیاسی را. نگذاریم این بحث های سیاسی و جناحی و مطالبی که گاهی از جنبه های اعتقادی به افراد لطمه وارد نمی کند، باعث جدایی و اختلاف شود.

=========================================

خلاصه بحث کینه

من بحثم را خلاصه کنم. شیطان یک دشمن قسم خورده است، قدرت مشارکت در مال و اولاد شما را دارد اگر با خدا نباشی به راحتی بر تو مسلط می شود. در صراط مستقیم به دنبالت می آید نه در بیراهه. بیراهه که شیطان نمی خواهد خود او دارد به بیراهه می رود.

به عنوان مثال ماشینی که در جاده مسیرش کج شده، دیگر خودش در حال کج رفتن است شیطان در جادة مستقیم به سراغت می آید. برای اینکه بدانید این شیطان چه حربه هایی دارد من وعده دادم این جلسه و جلسة بعد دربارة این موضوع صحبت کنم. شیطان علامت هایی دارد و به تعبیر قرآن: «خطوات»، خطوات یعنی گام. انسان باید این سیاست های گام به گام شیطان و راه های نفوذش را بشناسد، قبلاً گفته شد یک راه نفوذ شیطان کینه است، در سورة مائده، آیة 91 می فرماید:

«إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ»،

شیطان با شراب خواری، قماربازی، لهو و آلات موسیقی حرام، کینه و دشمنی ایجاد می کند. چگونه شکسته شدن حریم عفاف، ارتباط های غیرشرعی، نگاه های شهوت آمیز، زمینة کینه و افسردگی را فراهم می کند؟ قرآن می فرماید:شیطان از طریق خمر و میسر در بین شما کینه می افکند. بعد می دانید چه می شود؟

«یَصُّدَکُمْ عَنْ ذِکرِاللهِ»

وقتی کینه ای شدی رابطه ات با خدا قطع می شود، «والصَّلاه»؛ رابطه ات با نماز هم قطع می شود. بدانید در یک جمله، ریشة بسیاری از منکرات همین صفت کینه و بغضی است که شیطان در اثر گناه در دل انسان ایجاد می کند. بیاییم حربه های شیطان را بشناسیم و از آن دوری کنیم که یک مورد آن کینه است.

=======================================

2- زینت دادن گناه

یک حربة دیگر شیطان زینت دادن گناه است. زینت دادن گناه مثل این است که به یک ماشین مدل پایین، با موتور ناسالم و با بدنة پوسیده، یک ظاهر فریبنده بدهند و آن را به شما گران بفروشند. ممکن است در آن لحظه متوجه نشوید حتی ممکن است پلاکش هم عوض شود، عنوان آن هم عوض شود، ولی در اولین مرتبة سوار شدن و راه رفتن خودش را نشان می دهد. انسان می فهمد این ماشین، ماشین سرپا نیست، و فقط زینت داده شده است، دیده اید وقتی بعضی خانه ها را می خری ظاهرش خیلی زیباست، اما وقتی یک ماه در آن زندگی می کنی کاشی آشپزخانه اش می ریزد، سقف و پایه اش خراب می شود. از این اوضاع معلوم می شود خانه به گونه ای ساخته شده که ظاهرش فریبنده بوده است. می فرماید: یکی از کارهای شیطان این است که گناه را برای شما زینت می دهد. مثلاً با خودت می گویی اگر چهار تار موی من بیرون باشد چه می شود؟ چیزی نمی شود، اما از همین جا شروع می شود. و یا به عنوان مثال اگر با نامحرم دست دادیم مگر به کجای عالم هستی برمی خورد؟ به هیچ جا، اما از اینجا شروع می شود و کم کم به جاهای دیگر کشیده می شود. یا این گونه توجیه می کنیم که این همه دیگران ربا می گیرند یک بار هم ما ربا گرفتیم، رشوه گرفتیم. این همه دروغ می گویند، ما هم یک دروغ گفتیم. گناه از کم شروع می شود، اما به کم ختم نمی شود. شیطان از کم شروع می کند و به کم ختم نمی کند. شیر گناه را به جای یک حیوان اهلی برایت جلوه می دهد.

========================================

تمثیلی از مولوی پیرامون زیبا جلوه دادن گناه

حتماً آن قصة مولوی را شنیده اید: یک روستایی گاوی داشت، که خیلی آن را دوست داشت. غذا و شیر و زندگی اش را از آن تأمین می کرد. شب هایی که گاو را در آخور می بست، تاریک بود، می رفت دست به پشت این گاو می کشید، چون محل تأمین زندگی و سرمایه اش همین بود. مولوی می گوید در یک شبی شیری آمد و این گاو را خورد، و در جای گاو نشست.آن شخص ناآگاه، مثل هر شب که در تاریکی می رفت دست به پشت گاو می کشید و او را نوازش می کرد، امشب آمد دست به پشت شیر کشید،

روستایی گاو بر آخورش ببست

شیر گاوش خورد و بر جایش نشست

روستایی به سوی آخور رفت تا مثل هر شب گاوش را نوازش کند شروع کرد به نوازش کردن شیر. حیوان با خودش گفت: اگر این مرد می دانست که من شیر هستم این گونه مرا نوازش نمی کرد و دست به پشت من نمی کشید. اگر کسی شیر را گاو تلقی کرد، حیوان وحشی را اهلی دید و در واقع حیوان وحشی را نشناخت، و به عنوان حیوان اهلی با او برخورد کرد، آن وقت ممکن است همان شیر حمله کند و او را ببلعد و در درون خود بگیرد. این جاست که فرمود یکی از حربه هایش این است که زشتی گناه را زینت می دهد؛

«زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا».[25]

من به همین دو گام و خطوة شیطان اکتفا می کنم که یکی بغض و کینه است و دیگری تزیین گناه است. ان شاء الله سایر حربه ها و گام ها و خطواتی را که شیطان از آن طریق می تواند بر انسان ها غالب بشود در جلسه بعد به محضر شما تقدیم خواهم کرد.

والسلام علیکم و رحمۀ الله.

حجةالاسلام والمسلمین دکتر رفیعی

=================================

پی نوشتها:

[1]. مائده، 91.

[2]. مجادله، 19.

[3]. بحارالانوار، ج 45، ص5؛ المناقب، ج 4، ص 100.

[4]. مجموعه ورام، ج 1، ص96.

[5]. نحل، 99.

[6]. اعراف، 16.

[7]. ص، 82.

[8]. انعام، 59.

[9]. مائده، 91.

[10]. غررالحکم، ح 6768.

[11]. غررالحکم، ح 6781.

[12]. حشر، 10.

[13]. مستدرک، ج 11، ص 160؛ بحارالانوار، ج 71، ص 15؛ تحف العقول، ص 263.

[14]. (الکافی، ج 2، ص 345؛ وسائل الشیعه، ج 12، ص 262؛ منیه المرید، ص 325).

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم : أَیُّما مُسْلِمینِ تَهَاجَرَا فَمَکَثا ثَلَاثَاً لَا یَصْطَلِحانِ إلّا کَانَا خَارِجینِ مِنَ الإسْلَامِ وَلَم یَکنْ بَینَهُما ولَایة فأیهما سَبَقَ إلَی کَلامِ أخیهِ کانَ السّابِقَ إلَی الجَنة یَومَ الحسابِ

[15]. انعام، 1-2 .

[16]. اعراف، 34.

[17].(الکافی، ج 2، ص 347؛ بحارالانوار، ج 71، ص 137).

قال أمیرالمؤمنین علیه السلام فی خطبته أعوذُ بالله من الذنوب الّتی تُعجّل الفَناء فَقامَ إلَیه عَبدُالله بن الکَوّاء الیشکُریّ فقال یا امیرالمؤمنین أو تَکونُ ذُنُوب تُعجلُ الفناء فقالَ نَعَم ویلَکَ قَطعیه الرحم إن أهل البیت لیجتمعون و یتواسَونَ وَ هُمْ فَجَرَهٌ فَیَرزُقُهُم الله و إنَّ أهلَ البَیتِ لَیَتَفَرَّقُون وَیَقطَعُ بَعضُهُم بَعضاً فَیَحرِمُهُم الله وَ هُم أتقیاء

[18].(الکافی، ج 2، ص 346؛ وسائل الشیعه، ج 21، ص 493؛ بحارالانوار، ج 71، ص 133).

قالَ أبوعبدالله 7: اتّقوا الحالقة فإنّها تُمیتُ الرّجالَ قُلتُ وَ مَا الحالِقَه قالَ قطیعَه الرّحِمِ

[19]. (بحار الأنوار، ج 71، ص 132)

قال أبوعبدالله7: صله الرحمِ یُهونُ الحساب یوم القیامه و هِیَ منسَأهٌ فِی العُمرِ و تَقی مَصارِعَ السَّوءِ وَ صَدَقَهُ اللّیلِ تُطفِیء غَضَبَ الرَّب

[20]. نساء، 1.

[21]. (الکافی، ج 2، ص 125؛ وسائل الشیعه، ج 16، ص 166؛ مستدرک، ج 12، ص 227).

قال الصادق علیه السلام : إن المتحابین فی الله یوم القیامه علی منابر من نور قد أضاء نور وجوهِهِم و نور أجسادهم و نور منابرهم کل شیء حتی یعرفوا به فیقال هؤلاء المتحابون فی الله

[22]. بقره، 83.

[23].(وسائل الشیعه، ج 16، ص 111؛ مستدرک، ج 15، ص252؛ بحارالانوار، ج 22، ص 339).

عن داود بن الرقی: قال کنت جالساً عند أبی عبدالله علیه السلام إذ قال مبتدئا من قبل نفسه یا داود لقد عرضت علی أعمالکم یوم الخمیس فرأیت فیما عرض علیّ من عملک صلتک لابن عمک فلان فسرنی ذلک إنی علمت أن صلتک له أسرع لفناء عمره و قطع أجله قال داود و کان لی ابن عم معاند أنا صبیا خبیثا بلغنی عنه و عن عیاله سوء حال فصککت له قبل خروجی إلی مکه فلما صرت فی المدینه أخبرنی أبو عبدالله علیه السلام بذلک

[24]. فرقان، 63.

[25]. فاطر، 8.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ...

اللهم کن لولیک الحجةابن الحسن ...

=========================

موضوع : نفاق ؛ دومین علت رویارویی در کربلا

عن علی ابن الحسین علیهما السلام : قال: «مَنْ لَمْ یَعْرِفْ دَاءَهُ أفْسَدَهُ دَوَاؤهُ».[1]

مقدمه

بحث ما دربارة علل رویارویی کوفیان و کسانی که در کربلا در مقابل امام حسین علیه السلام صف آرایی کردند، بود. یعنی این که چه عواملی و ریشه هایی موجب این صف آرایی عظیم در مقابل امام حسین علیه السلام شد؟ چرا بعضی ها به سادگی دعوتشان را فراموش کردند؟ چرا علی رغم اطلاعی که از طریق نامه، گفتار، پیک و نیز از طریق حرکت امام از مدینه به مکه و از مکه به کربلا پیدا شد، افراد کمی امام را یاری کردند؟ این بحث ما بود که این علل و عوامل را ریشه یابی می کردیم. جلسات قبل عرض کردم هر حادثه‌ای در ظرف زمانی و مکانی خودش تمام می شود؛ اما اگر عوامل آن حادثه دوباره ایجاد شود، ممکن است آن حادثه دوباره تکرار شود.

اگر در جایی آتش سوزی رخ داد دیگر آن آتش سوزی تمام شده است، ولی همان عواملی که جایی را به آتش کشیده است، مثل بنزین، باروت یا هر عامل دیگری در هر کجا همان شرایط فراهم شود، باز آنجا آتش خواهد گرفت. این که جامعة ارزشی نبوی، به جامعة بی ارزش اموی تبدیل شد، این که بعد از نیم قرن، پس از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم ، بسیاری از اصول زیر پا گذاشته شد، از جمله اصل ولایت و امامت، دلایلی دارد، ریشه هایی دارد. علت تبیین آن حادثه با گذشت 14 قرن از وقوع آن، این نیست که فقط بخواهیم حادثه پردازی کنیم، می خواهیم از تکرارش جلوگیری شود. می خواهیم با تبیین این علل خودمان را اصلاح کنیم. بدانیم چه چیزی باعث شد عده ای این حوادث را بیافرینند.لذا ما یک بحث تقریباً اخلاقی – تربیتی و نگرش تاریخی به این علل و عوامل داریم. جلسة گذشته یک عامل را بحث کردم؛ نسیان یاد خدا.

=============================

بستر نفاق

عامل دیگری که عرض می کنم و تقاضا دارم به آن عنایت بفرمایید، البته این عامل شامل همة آن مردم نمی‌شود، شاید سران، نقشه پردازان و عدة خاصی را شامل می شود؛ اما بسیار قابل توجه است. آن عامل نفاق است، نفاق و منافق یکی از خطراتی است که در هر زمانی می تواند جامعه را به انزوا بکشاند و جامعه را دچار بحران کند. برادران عزیز!نفاق در بستر جامعة دینی شکل می گیرد، در جامعة کفر شکل نمی گیرد؛ چون کفر است. در مکه وقتی پیغمبر آمد به آن نفاق نداشتیم، در مدینه نفاق داریم. این پیچکی که دور درخت می پیچد، هیچ وقت در بیابان لم یزرع و در بیابان خشک نمی روید، چون جایی نیست که دورش بپیچد. در باغ می روید، جایی که درخت است، اگر دور گلی بپیچد آن را خشک می کند. نفاق در بستر جامعة دینی شکل می گیرد، چون منافق می خواهد خودش را در قالب دین و متدینین جا بزند؛ لذا نفاق همیشه و غالباً در بستر جامعة متدین و جامعه ای که اعتقادات مذهبی دارد، خود را عرضه می کند.

=============================

نگرانی پیامبر از منافقین

امیرالمؤمنین علیه السلام در نامة 27 نهج البلاغه که به محمد ابن ابی بکر نوشته است، می نویسد: پیغمبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم به من فرمودند:علی جان!

«إنِّی لَا أخافُ عَلَی أُمّتی مؤمناً وَلَا مُشرِکاً أمّا المُؤمِنٌ فَیَمنَعُهُ اللهُ بإیمانِهِ وَأمَّا المُشرِْکُ فَیَقمَعُهُ اللهُ بِشرْکِهِ»؛

من نه از مؤمن بر امّتم خوف دارم، و نه از مشرک؛ چون مؤمن تعهد دارد، و مشرک به واسطه شرکش از بین می رود. مشرک رو در رو ایستاده، می‌گوید قبول ندارم،

«وَلَکِنِّی أخافُ عَلَیکُمْ کُلَّ مُنافِق»[2] ؛

علی جان من از چیزی که بر امتم می ترسم، منافق است، چون نه مثل مؤمن اعتقادش قوی است و نه مثل مشرک با صراحت انکار می کند. دو چهره است، دو گانه است. به گونه ای عمل می کند که عوام فریبی می کند. به گونه ای عمل می کند که انسانهای نادان