منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر

۱۱ مطلب با موضوع «پیامبران الهی» ثبت شده است

احسن القصص

استوارترین نکات تربیتى و عظیم ترین مسائل پندآموز، در سوره مبارکه یوسف مطرح است. خداوند متعال با این که داستان هاى حقیقى فراوانى را در قرآن مجید بیان فرموده است، ولى از این داستان به «احسن القصص» تعبیر کرده است.

در پایان داستان مى فرماید: «لَقَدْ کَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُولِى الْأَلْببِ»[1]

این داستان و چهره هایى که در این سوره مطرح هستند، پند مهمى براى خردمندان است؛ یعنى به قدرى این داستان عظمت دارد که روى حرف من در این داستان با صاحبان مغز، عقل و خرد است و مى خواهم عقل شما را رشد داده، آن را به بلوغ برسانم و به نورافکن عظیمى براى شما تبدیل کنم که تا قیامت مسیر زندگى شما را روشن کند.

داستان را از خواب حضرت یوسف (علیه السلام) شروع مى کند. خوابى که خیلى خلاصه در یک آیه مطرح است، ولى همراه با نکات بسیار آموزنده. آیه شریفه حاوى پنج نکته اعتقادى، تربیتى و عرفانى است.

نکته اول: هدایت از طریق خواب

این گونه خواب ها براى پاکان عالم است که به تعبیر سوره مبارکه یونس : بشارتى از جانب پروردگار براى آنان است. خدا آینده پاکان را در عالم خواب، مانند عالم بیدارى، به آنان نشان مى دهد و با این گونه خواب ها، قلب آنها را در حالتى قرار مى دهد که با صبر، استقامت، مقاومت و پایدارى راه خدایى را طىّ کنند و از طریق ایمان نیز به آنها یقین مى دهد که به آنچه که به شما نشان داده شده، خواهید رسید.

در کار و اراده خدا، هیچ خللى وجود ندارد. وقتى براى بندگان پاکش تصمیم مى گیرد، تصمیم عالمانه، حکیمانه، عادلانه و عاشقانه است و آن تصمیم را تحقّق مى دهد، ولى آن کسى که مورد نظر حضرت حقّ است، مى داند که براى رسیدن به آن مقصد اعلا، باید سلسله ابتلائاتى را تحمّل کند و از کوره در نرود، خسته نشود و لب به شکایت باز نکند.

نکته دوّم: آمادگى براى تحمل درد و رنج روزگار

چنانچه در بعضى از کتاب ها آمده است: وقتى خوابش را براى پدر گفت، با این که خواب، خواب مثبت، عالى و نشان دهنده درجات آینده حضرت یوسف (علیه السلام) بود، ولى حضرت یعقوب (علیه السلام) آه کشید و به فرزندش گفت: براى رسیدن به آن چه که به تو ارائه داده اند، ناچارى که بار سنگینى از ابتلائات و آزمایش هاى حضرت حق را تحمل کنى. خود این حرف نیز به پدرها یاد مى دهد که فرزندانشان را براى آزمایش هاى الهى، آمادگى روحى بدهند و به آنها یاد دهند که خوشى، رفاه و آرامش، همیشگى و دائمى نیست و همواره جاده زندگى سختى، ابتلا، آزمایش و مصیبت دارد.

همچنین در مسیر زندگى، انسان حسود، کینه دار، دشمن و افراد هرزه زیاد است، ولى فرزندان! بیدار باشید که این امور مانع از حرکات شما براى مقاماتى که در علم خدا براى شما قرار داده شده است، نباشد.

نکته سوم: بهترین رابطه پدر و فرزندى

 پیامبری که در چاه اصحاب رَسّ افتاد
نبیّ خدا(علی نبینا و آله و علیه السلام) دست بسته در چاهی در میانه ی چشمه ی پرآب گرفتار آمده بود. او را قومش به چنین روزگاری دچار کرده بودند. چاه، آنقدر تنگ و باریک بود که نمی توانست دست و پایی بجنباند. خود مردم دوازده روستا آن تابوت سنگی را ساخته بودند و سرش را پوشانده بودند. حالا درون تیره و تاریک چاه از برخورد مداوم جریان چشمه، آنچنان سرد و مرطوب شده بود که گویی او را زنده زنده در قبر گذاشته بودند.(1)
درخت پرستان رَسّ
ابلیس، در درخت صنوبر لانه کرده بود. شاخه هایش را در مقابل چشمان سحر زده ی مردم به حرکت در می آورد. هر روز یکی از شاگردان پر فریبش را می فرستاد تا بر بلندی یکی از شاخه های ستبر درخت که در یکی از 12 روستا گسترده شده بود، بنشینند و به مردم وعده های دروغین بدهند. همین گونه بود که مردم، به جای پرستش خداوند یکتا، فریب خورده، کورکورانه درخت صنوبر را می پرستیدند. (1) مردم  دوازده روستا، درخت را «شاه درخت» می نامیدند و هر ماه در یک روستا، عید اعلام می شد و جشنی در دِه برگزار می شد. جشنی که مردم 11 روستای دیگر به آن دعوت بودند و تا چندین روز، بساط عیش و نوش و مطربی و عشرت قطع نمی شد.(2)
 بعل پرستان بنی اسرائیلی
چند پسربچّه با جدّیت هیزم جمع می کردند. گویی پاس داشتن سخن کاهن بزرگ «اورشلیم» برایشان از هر بازی و بازیگوشی‌ای مهم تر و حیاتی تر بود. عدّه ای از زنان شهر در حالی که هشدارهای ارمیای نبی(علی نبینا و آله و علیه السلام) را مسخره می کردند و می خندیدند، دور تنور مشترکی نان می پختند. مردان هم آن سوتر، در کنار معبد «خدای آسمان ها» با هیزمی که پسربچّه ها جمع می کردند، آتشی بزرگ می افروختند تا هدایا و قربانی های خود را در آن بسوزانند و خدای آسمان ها را شاد و مسرور گردانند.(1)
بخت النصر، ویرانگر بیت المقدّس
صدای نعره ی بُختُنَّصر در تمامی کوچه های «اورشلیم»، انعکاسی وحشت انگیز داشت. زن و مرد و پیر و جوان، از این سو به آن سو می دویدند تا از تیغ لشکر غارتگر «بابلی»ها در امان بمانند. شهر یکپارچه آتش و خون بود؛ ستمکاران بنی اسرائیل به دست ستمکارترین نامرد جهان، مجازات می شدند.(1)  همانطور که ارمیای نبی(علی نبینا و آله و علیه السلام) پیش از رفتنش از شهر، به مردم هشدار داده بود. حالا ارمیا(ع) در اورشلیم نبود(2) و عذاب الهی، در شمشیر پادشاه کافر بابل،(3) بختنصر، بر سر بنی اسرائیل می کوفت و می سوزاند.
ارمیا(ع)، مأمور هشدار بنی اسرائیل
گویی تمام شهر نه فقط کَر که کور هم شده بودند؛ نشانه ها را نمی دیدند، سخنان او را نمی شنیدند و مهم تر از همه آنکه دیگر باوری در وجودشان نمانده بود که سخنان خدایشان را باور کنند. ارمیای نبی(علی نبینا و آله و علیه السلام)، کوچه های «اورشلیم» را قدم زنان طی می کرد و هر کجا جمعی می یافت، اندرزی می داد؛ بلکه کسی سر بلند کند و چشم و گوشی برای درک سخنان او داشته باشد؛ امّا خداپرستی در شهر نبود.(1)

آخر به سراغ آنانی رفت که خود را عالمان شهر نامیده بودند. هشدار خداوند را به گوششان رساند که: «خدایم فرمود: ای ارمیا! در این شهری که من آن را از میان همه ی شهرها برگزیده ‏ام، به جای درختان انگور، علوفه(2) سر بر خواهد آورد.»(3)
ارمیا(ع)، پیامبر غریب شهر مُردگان
باد، هوهو کنان، میان ستون های تو خالی و ویران خانه ها می پیچید و آوایش به زوزه ی گرگ می مانست. از باغ های «اورشلیم» جز دسته ای علف خشک و سوخته باقی نمانده بود و بر خیابان های شهر، اینجا و آنجا ردّ تیره ی خون مانده بود. اورشلیم، گورستان بنی اسرائیل شده بود. همه جا روی زمین، بر بلندی بام ها، بر تنه ی شکسته ی درختان و در گذر راه ها، جنازه های پشته شده و در هم ریخته و پریشان زنان و مردان و کودکان بر زمین ریخته بود؛ بی آنکه کسی برای دفن جنازه های پوسیده و خسته مانده باشد.(1)

داستان قاتلین حضرت زکریا علیه السلام

ابلیس، در میان بنی اسرائیل جولان می داد. از ولادت عیسی مسیح(علی نبینا و آله و علیه السلام)، در گوش عالِم˚نمایانِ بنی اسرائیلی می خواند که فرزند آوری معجزه آسای مریم مقدّس(سلام الله علیها)، نشانه ی قدرت پروردگار یکتا نیست؛ بلکه حاصل عمل فسادانگیز زکریای نبی(ع) است!(1) نتیجه ی گوش به فرمانی علمای بنی اسرائیل از دستورات ابلیس، این شده بود که گمراهان بنی اسرائیلی، کوچه به کوچه و شهر به شهر به تعقیب پیامبر معصوم الهی می پرداختند تا او را بکشند و به اشدّ مجازات برسانند.(2)
داستان پیامبران
پریشانی حال زکریّا(علی نبینا و آله و علیه السلام) پایان نداشت. روز سوم بود و هنوز اشک باریدنش به اتمام نرسیده بود؛ چرا که خداوند از سرّ «کهیعص»(1) با خبرش ساخته بود. زکریا(ع) از کاف کربلا، کمرش خم شده بود و از «های» هلاکت عترت پیامبر آخر الزّمان، محمّد(صلی الله علیه و آله) های های می گریست. او را «یاء» یزید برمی آشفت و «عین» عطش، آتش می زد و «ص» صبر، بی قرار می ساخت.(2)

قاتل حرام زاده ی یحیی(ع)

پادشاه خنده ای هزیانی کرد و چشمان پف آلودش به بالا چرخید. جام شراب در دستش کج شده بود و شرّه ای از شراب سرخ از گوشه ی آن به زمین می ریخت. نگاهی به زن بلندبالای جذّابی کرد که رو به رویش ایستاده بود و لباس حریر و ابریشمی اش، او را در نظر شاه همچون موجودی فرازمینی کرده بود. پادشاه با دست اشاره ای به زن کرد که: «جلو تر بیا!» و دخترک، خرامان، همچون طاووس های ترانه خوان، با نازک ترین ناز، خود را کنار تخت پادشاه رساند.

یحیای بی همنام(ع)، کودکی که نبیّ شد

آخرین باری که زکریای نبیّ(علی نبینا و آله و علیه السلام)، فرزند دردانه ی خود را دیده بود، لباسی کهنه به تن داشت و صورتش از فرط گریستن، لاغر و پژمرده شده بود. قلب زکریا(ع) از دیدن گونه های فرو رفته، چشمهای گود افتاده و قامت خم فرزندش به درد آمد. به او فرموده بود: «من از خداوند خواستم تو را به من بدهد که روشنی چشمم باشی پسرم...» یحیی(ع) هم پاسخ داده بود: «پدر جان خودتان به من دستور دادید که چنین وضعی داشته باشم.» زکریا (ع) با تعجّب پرسید: «کی پسرم؟» و شنیده بود: «همان هنگام که فرمودید که میان بهشت و دوزخ گردنه ای است که توان عبور از آن را کسی ندارد، مگر کسی که زیاد گریه کند.»(1)