منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر

منبر مجلس ختم (حجت الاسلام والمسلمین عرفان)

مقدمه

سخنرانی که از نظر گرامیتان می گذرد، توسط حجت الاسلام والمسلمین عرفان، در مجلس ترحیم یکی از کسبه، ایراد شده است. این مطالب علاوه بر قابل استفاده بودن در مراسم ختم بازاریها، می تواند مبلّغین گرامی را در جهت تهیه و تدوین سخنرانیهایی مشابه در این خصوص یاری کند.

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر. و افوّض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد.

تقدیم به محضر اعلای حضرت بقیه الله الاعظم امام زمان(ع) یک صلوات بلند عنایت فرمایید!

این جلسه گرانقدر برای تمجید و پاس داشت یاد مرحوم...، تشکیل شده است. امیدوارم که خدای متعال روح آن مرحوم را با حبیب بن مظاهر و حسین بن علی محشور، و به بازماندگانش عزت و صبر عنایت نماید.

بحث کوتاهی که خدمت شما تقدیم می کنم، درباره لهو و الها در قرآن است. عزیزان من! یکی از مشکلات تاریخی بشر، جهل است و دیگری غفلت. این دو با هم فرق دارند؛ جهل نادانستن است؛ اما غفلت این است که انسان به مسائل اساسی زندگی اش بی توجه باشد و به آنچه که باید توجه کند، توجه نکرده و به آنچه که باید اهمیت بدهد، اهمیت ندهد و مسئله ای را که اولویت دارد، کنار گذاشته، و آن را که اولویت ندارد، با اهمیت تلقی کند. بازیها را به جدی و جدیها را به بازی گرفته باشد؛ این غفلت است.

غفلت از جهل حساس تر است؛ چرا که جهل با علم زدوده می شود؛ ولی غفلت با آموزشگاهها و دانشگاهها، رفع نمی گردد. اگر کسی در مقطعی عالم شود، دیگر جاهل نیست؛ اما قلمرو غفلت، بیماری فراگیر و خطرناکی می تواند باشد که حتی دامنگیر عالمان نیز بشود. تفاوت در این است که برای برطرف شدن جهل به علم نیاز است؛ ولی برطرف شدن غفلت، نیاز به ذکر دارد.

یکی از مسائل مهم در باب غفلت این است که چه چیزهایی باعث غافل شدن ما می شود؟ بنده در ادامه عرایضم به بخشی از این علل فهرست وار اشاره می کنم:

یکی از چیزهایی که باعث غفلت ما می شود، امر تماشاگری است که امروز در دنیا رایج شده. انسانِ امروز چشمانش را به تماشا سپرده است. وقتی در خیابان راه می رویم و هرچیزی را می بینیم، دل به تماشای آن می سپریم؛ وقتی که به خانه می رسیم: اینترنت، تلویزیون و امثال اینها ما را به تماشا می خوانند. طبیعی است که اگر انسان غرق تماشا شود، غافل می شود؛ غافل از خویش، خدا، سرنوشت و مرگ خویش. او دیگر فراموش می کند که حساب و کتابی هست، و او پا به دنیا گذاشته است تا خود را بسازد.

اجازه بدهید در این رابطه به چند مورد از احوالات یکی از علما اشاره کنم: مرحوم راشد، فرزند حاج آخوند ملا عباس تربتی، نقل می کند که: وقتی پدرش حاج آخوند از خیابان و بازار می گذشت، به اطراف نگاه نمی کرد. زمانی که در مشهد مقدس دور آستانه امام رضا(ع) فلکه ای احداث کردند و با احداث آن فلکه، قبرستان قتلگاه، داخل مشهد و جانب شمالی صحن کهنه که قبرستان بزرگ و مهمی بود، از بین رفت و این کارها، کارهای مهم و جالب توجه هرکس بود، من همراه حاج آخوند از در غربی صحن کهنه بیرون رفتیم و در ابتدای «بالا خیابان» که حالا (1354 شمسی) نامش «خیابان نادری» است، می رفتیم. وقتی به بست بالا خیابان رسیدیم که در آنجا دو دهانه فلکه به هم می پیوست، گفتم: این فلکه ای است که احداث کرده اند. مرحوم حاج آخوند نگاه نکرد. از ایشان پرسیدم: آیا نگاه کردنش گناه دارد؟ گفت: نه، گناه ندارد؛ ولی به همین اندازه حواسم پرت می شود.

همچنین در همان سال (1317ه‍. ش) که برای دیدن من - که نمی توانستم به تربت بروم و مادرم بی تابی می کرد - به تهران آمد، هر جا می رفتیم؛ فرضاً از مقابل مجلس و میدان بهارستان می گذشتیم و من می گفتم: اینجا فلان جاست، نگاه نمی کرد و فقط به جلوی پایش نگاه می کرد که می خواست راه برود.

خودش می گفت: پیش از آنکه با مادرت ازدواج کنم، نام دختری را در «کاریزک» برای من برده بودند که ازدواج با او سر نگرفت و من هر گاه از کوچه آنها می گذشتم، حتی به در خانه آنها نگاه نمی کردم.[2]

خاطره دیگر؛ در سال 1322. ش، پدرم مریض و در مشهد بود. من با همسرِ فعلیم که آن زمان تازه با وی ازدواج کرده بودم، برای زیارت و همچنین عیادت حاج آخوند به مشهد رفتیم. اوایل رجعت چادر بود؛ اما هنوز کاملاً رجعت نکرده بود. همسر من همانند پیش از ازدواجش با من مانتو می پوشید و روسری بزرگ تری بر سر می افکند که موها و زیر گلویش را می پوشانید. با همین لباس به مشهد رفتیم و در همان منزلِ مرحوم حاج آخوند، اقامت کردیم.

روزی مرحوم حاج آخوند می خواست برای زیارت به حرم مشرف شود؛ چون مریض بود و ضعف داشت و نمی توانست پیاده برود، برایش درشکه آوردند. همسر من گفت: من نیز همراه او می ایم.

من گفتم: تو چادر نداری، خوب نیست همراه پدرم باشی. پدرم متوجه گفتگوی ما شد و گفت: کو! ببینم لباسش چگونه است؟ و چنان می نمود که تا آن وقت درست به این زن که عروس و محرمش بود، نگاه نکرده بود. همین که او را با مانتو و روسری دید، گفت: «اینکه پوشیده است. بیا بابا سوار شو!» و او را در کنار خود در درشکه نشانید.[3]

این مسئله شرح مفصلی دارد. اگر ما بخواهیم از غفلت نجات پیدا بکنیم، باید خودمان را از تماشاگری نجات بدهیم. بزرگان و عارفان و سالکان برای اینکه در خیابان غرق تماشا نشوند، چگونه راه می رفتند؟

در فرصت ماه رمضان که در آن ثواب اعمال مضاعف می شود، انسان هوشیار چه می کند؟ ایا غیر از این است که سعی می کند حداکثر استفاده را از این ایام ببرد؟ اما درست در همین ایام، تماشاگری باعث غفلت بعضیها می شود؛ سریالهای ماه رمضان آن قدر او را غرق تماشاگری می کند که غافل از اهمیت این شبها می شود.

از ناصرالدین شاه جمله ای نقل شده است که: «کی شود که ماه رمضان برسد تا شکم سیر زولبیا بامیه بخوریم.» این جمله شرح حال عده ای است که با خودشان می گویند: «کی شود ماه رمضان برسد تا حسابی سریال ببینیم.»

یکی از عوامل دیگری که ما را به غفلت می کشاند، تکاثر و یا زیاده خواهی است. «اَلْهَاکُمُ التَّکَاثُر»[4]، لهو؛ یعنی مشغول شدن. الهاء؛ یعنی مشغول کردن. زیاده خواهی ما را از چیزهای مهم به چیزهایی که در زندگی و اینده ما هیچ نقشی ندارد، مشغول می گرداند. زیاده خواهی همیشه مادی نیست؛ گاهی نیز فرهنگی است. گاهی دل ما می خواهد خانه بیش تر، ماشین با مدل بالاتر و وسایلی با کیفت و یا کمیت بهتری داشته باشیم؛ ولی گاهی این تکاثر، تکاثر فرهنگی است؛ یعنی کسی می خواهد بیش تر کتاب بنویسد، بیش تر مقاله چاپ بکند. همانند گروه اول، این فرد نیز، اگر با اخلاص نباشد، اهل تکاثر است.

یکی می گوید: «من صد و ده کتاب نوشتم»، دیگری می گوید: «من سیصد کتاب نوشتم»، آن دیگری می گوید: «سی سفر تبلیغی رفتم»، اینها هم نوعی تکاثر است. اگر اخلاص باشد، تکاثر نیست؛ البته ما نمی گوییم کثرت کتاب نباشد؛ بلکه باید مواظب بود که این کثرت، موجب غفلت نگردد.

از دیگر امور موجب غفلت، روزمرّگی است؛ در قرآن می خوانیم: «لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِاللَّه»؛[5] «اموال و اولاد شما، باعث غفلتتان از یاد خدا نگردد.» جالب اینجاست که اولاد بعد از اموال ذکر شده است؛ یعنی آن چیزی که بیش تر عامل غفلت می شود، اموال و ثروت اندوزی است؛ که بعضاً آنچنان در کسب و کار غرق می شویم که حلال و حرام، انصاف و وجوهات را فراموش می کنیم.

اما به این مناسبت که شغل این مرحوم کسب و تجارت بوده است، این نکته را بدانیم که قرآن کریم گروهی از تاجران و کاسبان را نام می برد که اهل داد و ستد، و تجارت هستند؛ ولی کار آنها را از یاد خدا غافل نمی کند: «رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّه »؛[6] «مردانی که تجارت و خرید و فروش آنها را از یاد خدا باز نمی دارد.»[7]

مردانی که تجارت آنها را مشغول نمی کند؛ از چه؟ از اولویتها، از چیزهایی که در سرنوشت ما اهمیت دارد؛ یعنی اینها اهل تجارت و کسب هستند؛ ولی غافل نیستند.

به برخی از نمونه های تاریخی این گونه مردان اشاره ای کنم. گویی حق این صنف به خوبی ادا نشده است. بزرگ مردانی در بین تاجران و کاسبان بودند که به مقامات عالیه ای رسیدند و هیچگاه پول و اشتغال نتوانست آنها را از یاد خدا باز گرداند. عنوانهای روایی اصحاب را ببینید! بسیارشان عنوان شغلی آنها است.

از جمله، «صفوان جمال» که از شخصیتهای بزرگ تاریخ تشیع بوده است، درباره ایشان «کامل الزیارت» چنین نقل می کند: ایشان بیست سال به زیارت امیرالمؤمنین(ع) می رفته و گاهی در این زیارت رفتنها همراه امام صادق(ع) بوده است. آن هم زمانی به زیارت قبر امیرالمؤمنین(ع) علی(ع) می رفت که قبر حضرت بر توده مردم آشکار نبود.[8]

«جَمّال»؛ یعنی شتردار. ایشان از همان کسانی هستند که «دعای علقمه»[9] و «زیارت اربعین»[10] بوسیله ایشان نقل شده است. وی همان کسی است که وقتی امام کاظم7 فرمودند: شترهایت را به چه کسی اجاره داده ای؟ عرض کرد: به هارون الرشید برای سفر حج، نه برای لهو و لعب. امام فرمودند: دوست داری اینها زنده بمانند و کرایه تو را بدهند؟ گفت: بله. حضرت او را نکوهش کردند و فرمودند: کسی که به زنده ماندن اینها راضی باشد، از آنها بوده و جایش دوزخ است. پس صفوان شترهایش را فروخت. وقتی خبر به هارون الرشید رسید، صفوان را خواست و گفت: اگر سابقه دوستی ما با تو نبود، تو را می کشتم.[11]

کاسبان محترم توجه دارند که طبق متن روایات، هر کس به انجام عملی راضی باشد در ثواب و عقاب آن عمل شریک است.[12] بنابر این، از معامله با افراد ربا خوار و آنهایی که اهل خمس نیستند، باید پرهیز کنیم. اگر این گونه شود، آنها نیز مجبور به اصلاح اعمالشان خواهند بود.

این یک کاسب بود. ببینید در تاریخ ما چه کاسبان عظیمی بودند که راوی و اصحاب ائمه: نیز بودند، و در تاریخ با عنوان تجاریشان مشهور شده اند.

یکی از راویان، «صفوان بن یحیی است» که عنوان تجاری بیاع، «بیاع سابوری» دارد. او از اصحاب چند امام است و در سال 210 ه. ق از دنیا رفته است. گرچه در بازار به ظاهر مشغول خرید و فروش متاع دنیوی بود؛ ولی یکی از وکیلان امام رضا(ع) بوده است.[13]

یکی از عنوانهای شغلی دیگر در روایات «زید شحام» یعنی پی فروش است. او مقامش خیلی بالا است؛ از جمله در روایات و رجال نقل شده این است که روزی به امام صادق(ع) عرض کرد: «من از اصحاب یمین هستم؟ امام صادق(ع) فرمودند: بله».[14]

معلوم می شود که انسان می تواند در عین اینکه در بازار مشغول کسب و کار دنیایی است، از درجه ایمان بالایی نیز برخوردار باشد. در حدیثی از حضرت صادق(ع) آمده است که فرمودند: «هر گاه در کسی جهل، حماقت، شتابکاری در امور (بدون تدبر و تفکر) و بد اخلاقی را دیدی، بدان که (طینت) او از أصحاب شمال است (و از أهل جهنم)؛ و اگر دیدی کسی با وقار و خوش اخلاق است، بدان که (طینت) او از أصحاب یمین (و از أهل بهشت) می باشد.[15]

اخلاق خوش، وقار و حوصله هم نشانه ایمان است و هم زینت کسب و کار؛ پس ایمانِ یک کاسب باید باعث جذب مشتری و رضایت آنها شود.

جایگاه کاسبان و تاجران را ببینید. عنوان شغلی دیگر، «بشار مکاری» است. ایشان از یاران خاص امام صادق(ع) بوده است. مکاری؛ یعنی کرایه دهنده؛ ایشان مرکبهایی داشته که کرایه می داده است. از جمله خصوصیتی که برای این کاسب در روایات نقل شده این است که: روزی خدمت امام صادق(ع) رسید، امام از ظرف خرمایی که پیش رویش بود به بشار تعارف کرد، بشار جواب داد: در راه با صحنه ای مواجه شدم که اشتهایم را کور کرد؛ نمی توانم چیزی بخورم. امام اصرار کرد و او در اثر این اصرارِ امام نشست و مشغول خوردن شد.

امام از او پرسید: که در راه چه دیدی؟ عرض کرد: مأموران پیرزنی از محبان شما را گرفته بودند و در حالی که بر سرش می زدند، به سمت زندان می بردند.[16] داستان ادامه دارد؛ ولی من می خواهم به این خصوصیت بشار اشاره کنم که نسبت به رنج دیگر شیعیان بی تفاوت نبوده است؛ این آقای کاسب و بازاری با دیدن رنج یک شیعه به قدری ناراحت می شود که اشتهایش کور می گردد.

این کاسب را با کاسبانی که به نیازمندی مشتریانشان توجه نمی کنند و کاملاً بی تفاوت، فکر گرفتن پول خود هستند، مقایسه کنید! حتی حاضر نیستند برای او اندکی تخفیف قائل شوند؛ دکتری که شیعه علی بن ابی طالب8 را به خاطر فقر، ویزیت نمی کند یا قصابی که گرسنه ای از شیعیان علی(ع) را دست خالی بر می گرداند.

یکی دیگر از عنوانهای شغلی در اصحاب ائمه: بزاز است، به نام «محمد بن ابی عمیر». او پارچه فروش مشهوری بود که نود و چهار کتاب روایی تألیف کرده و سرمایه اش پانصد هزار درهم بوده است. وقتی توسط بنی عباس به زندان افتاد، آنها تمام سرمایه اش را خوردند و وقتی که او از زندان آزاد شد، کاملاً فقیر بود. یکی از شیعیانی که به او بدهکار بود، در جریان این فقر قرار گرفت. خانه اش را به ده هزار درهم فروخت و به نزد محمد بن ابی عمیر برد تا بدهکاری خود را بدهد. وقتی که پول را نزد محمد بن ابی عمیر آورد -چقدر این کاسبان ساخته شده بودند. شغل او بزازی بود؛ ولی به چه مقاماتی رسیده بود! - محمد بن ابی عمیر گفت: این پول را از کجا آوردی؟ به تو ارثی رسیده و یا کسی آن را به تو بخشیده است؟

گفت: نه به ارث رسیده، و نه کسی به من بخشیده است. پرسید: پس چگونه بدست آوردی؟ گفت: خانه ام را فروختم. ابن ابی عمیر گفت: درست است که من در حال حاضر به یک درهم محتاجم؛ ولی آن را از تو قبول نمی کنم؛ چرا که امام صادق(ع) فرموده است: «لایخرُجُ الرَّجُلُ عَنْ مَسْقَطِ رَأْسِهِ بِدِینٍ؛ کسی به خاطر بدهکاری از خانه و زادگاهش رانده نمی شود.»[17] خانه از مستثنیات دِین است.

خودش فقیر و محتاج یک درهم پول است؛ ولی هنوز پایبند احکام شرعی معامله است. در زمان ما چطور؟ بعضاً کاسبی که بیست سال در بازار مغازه دارد، یک بار هم احکام تجارت را نخوانده است. مشتری جنسی را که خریده است و می خواهد برگرداند؛ اما او پس نمی گیرد، یا شرایطی را که موجب رِبایی شدن معامله می شود، نمی داند و به راحتی برنج با کیفیت را با برنج کم کیفیت معاوضه می کند، مقداری پول هم سر می گیرد، بدون اینکه توجه داشته باشد که ایا مرجع او این کار را حرام می داند یا نه؟ کاسبان محترم باید به رساله مرجع تقلید خودشان مراجعه کنند و حتماً یک دور احکام تجارت را بخوانند تا مبادا در معاملاتشان گرفتار حرام شوند.

یکی دیگر از عنوانهای شغلی اصحاب و راویان «نخاس» است که به دو معنا می باشد؛ مرکب فروش، کسانی که قاطر و الاغ و امثال اینها را می فروشند، و همچنین به برده فروش نخاس گفته می شود. برخی از راویانِ روایات ما عنوان نخاس در هر دو معنا را دارند؛ برخی مرکب فروش و برخی برده فروش بودند؛ با این وجود صاحب مقامات عظیم نیز بودند. از جمله این افراد «بُشر بن سلیمان» می باشد که از اصحاب امام هادی و امام عسکری8 بوده است.

افتخار بزرگ تاریخی ایشان این است که از نسل «ابو ایوب انصاری» است که پیامبر اکرم 9 در هنگامی که وارد مدینه شدند، به خانه او رفتند. افتخار بزرگ دیگر بشر بن سلیمان نخاس (برده فروش) این است که امام هادی7 نامه ای به زبان فرنگی نوشتند - که در تاریخ ضبط شده است - و به بشر دادند و او را مأمور خرید حضرت نرجس خاتون کردند. امام هادی7 به ایشان فرمودند: «به جهت قرابت معنویی که با ما داری، می خواهیم این افتخار را به تو بدهیم.»[18]

این افتخار عظیم به مردی داده شد که عنوان شغلی نخاس داشت. از این نمونه در تاریخ تشیع و اسلام فراوان است که شناخته شده نیست.

«قال الله تعالی عزّوجلّ: إنَّ أَوْلِیَائِی تَحْتَ قَبَایِی لاَ یَعْرِفُهُمْ غَیْرِی[19]؛ دوستان من زیر قبا و پوشش من به سر می برند و کسی جز من از آنان خبر ندارد.»

از جمله کاسبان مؤمن، «میثم تمار» است؛ تمار عنوان شغل خرما فروشی است. ببینید این تاجر به کجا رسیده است که وقتی دختر امیرالمؤمنین علی(ع)، خدیجه - که از زن دیگری غیر از حضرت زهرا(س) بود- از دنیا رفت به امیرالمؤمنین علی(ع) گفتند: این دختر را در کدام قبرستان به خاک بسپاریم؟ امیرالمؤمنین فرمودند: در مغازه میثم تمار. گفتند: آنجا که قبرستان نیست. حضرت فرمودند: «آنجا به خاک بسپارید که روزها، هم به زیارت میثم تمار بروم و هم قبر دخترم.» قبر روبروی مسجد کوفه می باشد که مغازه میثم تمار بوده است. مورخین نقل کرده اند که: امیرالمؤمنین بارها به مغازه میثم تمار می رفتند و به او در فروختن خرما کمک می کردند. باز مورخان نقل کرده اند که امیرالمؤمنین علی(ع) چیزهایی را به میثم تمار آموختند که پرده برداری از عالم غیب بود.

از جمله خبرهای غیبی که حضرت علی(ع) به میثم داده بود، خبر دار زدن او به وسیله ابن زیاد بود که با حربه دهم[20] بر در خانه «عمرو بن حریث»، مضروب واقع می شود امام(ع) نخلی را که در آینده میثم بر آن مصلوب می شود، به او نشان داد؛ لذا میثم کنار آن درخت می آمد، نماز می خواند و به عمرو بن حریث می گفت: «من همسایه تو خواهم شد؛ پس برای من همسایه خوبی باش!» پس از چندی «عبید اللَّه بن زیاد» روی کار آمد و او را مصلوب نمود و با حربه ای او را مضروب ساخت .[21]

«فضیل بن زبیر» نقل می کند که: «روزی میثم در کوفه و در مجمع گروهی از بنی اسد با حبیب بن مظاهر مواجه گردید. این دو نفر شروع به صحبت کردند؛ حبیب سخن را به اینجا رسانید: من پیرمردی را با این خصوصیات که موی سرش رفته و شکمش به جلو آمده و شغلش خربزه فروشی در دارالرزق است می بینم که در آینده نه چندان دور در راه محبت خاندان پیامبر به دار آویخته می شود (منظور وی میثم تمار بود(.

میثم در پاسخ وی گفت: من نیز مردی را با این خصوصیات که دارای صورت سرخ و موهای پرپشت است، می شناسم که برای یاری فرزند پیامبر حرکت می کند و در این راه کشته می شود و سرش را در شهر کوفه می گردانند (منظورِ میثم، حبیب بن مظاهر بود(.

حبیب و میثم پس از گفتگو از آن محل دور شدند. کسانی که در آنجا نشسته بودند و گفتگوی این دو شاگرد علی(ع) را می شنیدند، گفتند: ما در تمام عمر دروغگوتر از این دو ندیده ایم. بلافاصله «رشید حجری» رسید و از آنها سراغ حبیب و میثم را گرفت، گفتند: چند لحظه پیش در اینجا بودند و ضمناً گفتگویشان را که برای آنان اعجاب انگیز و غیرقابل قبول بود، به رشید بازگو نمودند.

رشید گفت: خدا میثم را رحمت کند که در باره حبیب این جمله را فراموش کرده است که بگوید: به کسی که سر بریده او را به کوفه می آورد، یکصد درهم بیش از دیگران جایزه خواهند داد. رشید این بگفت و از آنجا دور شد. آن چند نفر به صورت همدیگر نگاه کردند و گفتند: این سومی را دروغگوتر از دو نفر اول دریافتیم.

فضیل می گوید: ولی طولی نکشید با چشم خود دیدیم که میثم را در کنار خانه عمرو بن حریث به دار زده اند و حبیب به امام حسین7 پیوست.»[22]


ذکر مصیبت

سپاه شام در مقابل اهل بیت: صف کشیده بودند، و هر لحظه نیروهای کمکی به آنها افزوده می شد. فزونی سپاه دشمن و نیروی اندک برادر، بیش از همه قلب زینب3 را آماج دردها و غصه های فراوان می کرد، و بدین جهت؛ چون روز ششم محرم، حبیب بن مظاهر برای یاری حسین(ع) به کربلا آمد، و دختر امیر المؤمنین (ع) از این فداکاری باخبر گشت، به حبیب پیغام سلام داد.[23] چون این پیغام به حبیب رسید، روی خاک کربلا نشست و مشتی از آن برداشته، بر سر و صورت خویش ریخت و گفت: خاکم به سر! سختی کار زینب به جایی رسیده است که به مثل من سلام می رساند![24]

شب عاشورا زینب3 برای حسین(ع) متکایی گذاشت، و آن حضرت با خواهر خود آهسته به سخن پرداختند و زمانی که صدای زینب به خاطر بی سرپرستی فردای بانوان به گریه بلند شد، حسین(ع) او را دلداری داد. بعد زینب ادامه داد: برادرم ! آیا برای وفاداری و مقاومت لازم فردا، اصحاب را کاملاً امتحان کرده ای که مبادا فردا تو را تنها بگذارند؟

حسین(ع) فرمود: بلی، آنان را بارها آزمایش کرده ام، و تا زنده هستند، از من و بانوان و اطفال حمایت و حفاظت خواهند کرد! بعد حسین(ع) از خیمه زینب بیرون آمد، و به خیمه حبیب بن مظاهر رفت و مشاهده کرد که حبیب برای اطمینان خاطر و دلداری زینب، مطلب را با سایر یاران در میان گذاشت و آنان سرهای خود را برهنه کردند و قبضه شمشیرها را در دست فشردند و برای حفاظت از بانوان و ناموس پیامبر(ص) - که زینب 3 روی آن حساسیت فوق العاده داشت- با ادای سوگند، برای چندمین بار اعلام وفاداری کردند.[25]


پی نوشت ها:

[1]. در مجلس ختم یکی از تجار اصفهان، پای منبر حضرت حجه الاسلام عرفان حاضر شدم و از سخنرانی ایشان بسیار لذت بردم. این نوشته برداشت آزادی برگرفته از سخنرانی ایشان است. امیدوارم طلاب محترم از آن بهره کافی ببرند؛ و اگر در نوشته نقصانی است، به حساب ضعف قلم بنده و مطالبی که خود به آن افزوده ام بگذارند.

[2]. فضیلتهای فراموش شده، مرحوم حسینعلی راشد، انتشارات روزنامه اطلاعات، چاپ بیست و نهم، ص164.

.[3] همان، ص151.

[4]. تکاثر/1.

[5]. منافقون/9.

[6]. نور / 37.

[7]. بهتر است سخنران مستندات برخی از روایات و ایات را در بین سخنرانی اش بیان کند.

.[8] کامل الزیارات، ابن قولویه، نشر مرتضوی، ص33.

.[9] مصباح المجتهدین، شیخ طوسی، مؤسسة فقه الشیعة، چاپ اول، بیروت، 1411 هجری، ص777.

.[10] مفاتیح الجنان، حاج شیخ عباس قمی، اسوه، ص467.

[11]. من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ترجمه غفاری، ج 6، ص410.

[12]. عن الجابر: سَمِعْتُ حَبِیبِی رَسُولَ اللَّهِ9 یَقُولُ: «مَنْ أَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ؛ هر کس قومی را دوست داشته باشد، با آنها محشور می شود.» بحار الانوار، علامه مجلسی، موسسه وفاء، البیروت، 1404 هجری قمری، جلد 65، ص130.

[13]. رجال ابن داوود، ابن داوود حلی، انتشارات دانشگاه تهران، ص 188.

[14]. رجال کشّی، محمد بن عمر کشی، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348، ص337.

.[15] علل الشرائع، شیخ صدوق، سید هدایت الله مسترحمی ، ترجمه مسترحمی، ص 188.

.[16] مستدرک الوسایل، محدث نوری، مؤسسه آل البیت، قم، 1408 ه. ق، ج 3، ص 418.

.[17] علل الشرائع، ج 2، ص 529.

.[18] بحار الانوار، علامه مجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت - لبنان، ج51، ص6.

[19]. چهل حدیث ، حضرت امام خمینی(ره)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، چاپ بیستم ، ص435.

[20]. زندگانی چهارده معصوم: ، عزیز الله عطاردی ، نشر اسلامیه، ص 252. «و تو دهمین نفری هستی که به این مصیبت گرفتار می شوند».

.[21] إرشاد القلوب إلی الصواب ، شیخ حسن دیلمی ، نشر شریف رضی ، چاپ اول ، ج 2، ص225.

.[22] رجال کشّی، محمد بن عمر کشی، انتشارات دانشگاه مشهد، ص 78.

.[23] فرسان الهیجاء فی تراجم حالات اصحاب حضرت سیدالشهداء7، نویسنده و مترجم؛ شیخ ذبیح الله محلاتی، انتشارات مرکز نشر کتاب، ج1، ص 92.

[24]. سیمای زینب کبری، علی اکبر بابازاده، انتشارات میکاییل، ص 89.

.[25] مقتل الحسین، سیدعبدالرزاق مقرم، نشر آل علی(ع)، ص 266


منبع: مجله مبلغان شهریور و مهر 1388 شماره  120(به نقل از حوزه نت)