منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر
استضعاف مادّی در سایۀ استضعاف فرهنگی
 
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی
أعوذُ باللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ؛ بسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحیمِ؛
 
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ؛ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ وَ اسْمَعْ‏ دُعَائِی‏ إِذَا دَعَوْتُکَ‏ وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ»[1]
 
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به این بود که در ماه مبارک رمضان به تلاوت قرآن و دعا کردن ترغیب و سفارش شده است و این دو از افضل اعمال در این ماه محسوب می‏شود. تلاوت قرآن که کلام الهی به شمار می‏آید، به نوعی بازگو کردن کلام ربّ تلقّی می‏شود و همین مطلوب است. در دعا هم نوعی گفت و گو بین عبد و ربّ و راز و نیاز بین این دو و اظهار حاجت است که این هم مطلوب می‏باشد. در باب دعا گفتیم که دعا چه برای خود، چه برای دیگران، دنیوی یا اخروی، باید به خیر باشد، نه به ضرر.
به این مناسبت به بحث دعا برای مشرکین و کفّار وارد شدیم، که در اینجا دعای خیر برای آنها دارای بحث است. آنها را دستهبندی کردیم و گفتیم: یک دسته مستضعف و دستۀ دیگر معاند هستند. در مستضعفین اشکالی ندارد ولی در معاند این‎طور نیست. راجع به همه اینها بحث کردیم. جلسه گذشته به عنوان نمونه روایاتی از پیغمبراکرم نقل شد؛ میبینیم که اشخاص و گروههایی هستند که پیامبر علناً نفرینشان میکند و من بعداً به نمونههایی از آن اشاره خواهم کرد.
رسوا کردن چهره‎های معاند
در اینجا هر چه گفتیم دو جهت داشت؛ یک: حضرت نسبت به گروههایی که لعن فرمود، یک دسته کسانی بودند که چهرههای سیاسی، اجتماعی داشتند و در اجتماع برجسته بودند و قهراً افراد مستضعف، دنبالهرو آنها قرار میگرفتند. این افراد در هر عصری وجود دارند. پیغمبر برای اینکه این چهرهها را معرّفی کند، آنها را نفرین میکردند. حتّی بعضی از چهرههای شخصی را مکرّراً نفرین میفرمودند. معلوم میشود خطر، خطر بزرگی بوده است. این یک گروه هستند.
تقسیمبندی اجتماعی اشخاص
این را اشاره کنم که در اجتماع هم همین‎طور است. یک گروه هدایتشدگان هستند که آن‏ها محلّ صحبت ما نیستند. در مقابل گروهی هستند که مستضعفند و از نظر مسائل اجتماعی دنبالهرو کسانی که در اجتماع چهرههایی انگشتنما و به اصطلاح معروف هستند، می‏شوند.
معنای درستِ استعمار
در اینجا در مورد کلمۀ مستضعف تذکّری بدهم. جلسۀ گذشته، یکی از دوستان مطلب خوبی را اشاره کرد. الآن در جامعهمان اینطور شده و البتّه از گرفتاری ما است، که وقتی لغت «مستضعف» را به کار میبرند ذهنها به طرف پول میرود. موضوع استضعاف را بر پول قرار داده‎اند و کسانی که دستشان از امور دنیایی تهی است را «مستضعف» میگویند. در حالی که مستضعف بالاتر از این است. استضعافی که میگوییم، در جامعه دو گروه از آن وجود دارد، به‏معنای استضعاف فرهنگی و فکری است.
ریشۀ استضعاف مادّی، استضعاف فرهنگی است
استضعاف فرهنگی، جامعه را بدبخت میکند و این را بدانید که اصلاً ریشه استضعاف مادّی، استضعاف فرهنگی است.
«استعمار» بر پایۀ «استحمار»
این را گاهی در بحثها گفته‎ام که «استعمار» بر پایۀ «استحمار» است. اوّل استحمار میکنند، یعنی سطح فکر انسان را پایین می‎آورند و بعد بر او مسلّط می‎شوند. مستضعفِ بدبخت، کسی است که استضعاف فرهنگی و استضعاف فکری داشته باشد؛ چنین شخصی دیگر هیچچیز ندارد و می‎توان به راحتی بر او مسلّط شد. من از نظر فرهنگی میگویم، امّا چه در بُعد اخلاقی باشد، چه اعتقادی و چه اجتماعی، در هر بُعدی اوّلین مسئله استحمار است.
ابزار دستِ حکومت‎های باطل
در بحثهای گذشتهام در دهه عاشورا گفتم: آنهایی که حکومتهای باطل دارند، ابزار دستشان سه چیز است: «تطمیع»، «تهدید» و «تحمیق». «تحمیق» یعنی پایین آوردن سطحِ فکر. پیغمبر و ائمّه، اشخاصی که در اجتماع، چهرۀ مقبول مذهبی داشتند ولی منحرف بودند را معرّفی می‎کردند.
جایگاه منحرفین مذهبی
تنها مسئله سیاسی، اجتماعی نبود، که بیایند و فقط عمروعاص و معاویه و ابو سفیان و مروان بن حکم را معرّفی کنند، بلکه منحرفین مذهبی را هم که در اجتماع مقبولیت داشتند، معرّفی می‎کردند. این منحرفین به اسلام بسیار ضربه زدند. به عنوان نمونه دو، سه روایت می‎آورم. نمی‎خواهم وارد شوم و تک تک را نام ببرم که چه کسانی را لعن کردند، کسانی‏که چه در بُعد اجتماعی چه در بُعد مذهبی برای اجتماع مضرّ بودند.
منحرف مذهبی، در کمین مردم
دقّت کنید! ببینند که ائمّه ما مبتلا به چه کسانی بودهاند و مردم چقدر سطح فرهنگی و فکریشان پایین بوده است. روایت را حفص بن عمرو نقل می‏کند: «کُنْتُ جَالِساً عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه‎السّلام)»؛ خدمت امامصادق(علیه‎السّلام) نشسته بودم، «فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ»؛ شخصی به حضرت عرض کرد، «جُعِلْتُ فِدَاکَ»؛ فدایت شوم! «إِنَّ أَبَا مَنْصُورٍ حَدَّثَنِی‏»؛ ابامنصور کسی بود که در اجتماع چهره مذهبی داشت و عدّهای هم به او گرویده بودند، «حَدَّثَنِی‏ أَنَّهُ رُفِعَ إِلَى رَبِّهِ»؛ آن فرد می‎گوید: خودِ ابامنصور برای من نقل کرد که: او را نزد پروردگارش بردند، «وَ تَمَسَّحَ عَلَى رَأْسِهِ»؛ پروردگارش هم دستی به سرش کشید، «وَ قَالَ لَهُ بِالْفَارِسِیَّةِ»؛ پروردگارش به فارسی به او گفت: «یَا پسر».
ائمّه در مواجهه با انحراف
ببینید ائمّه و پیغمبرِ ما به چه مبتلا بودند. انحراف تنها مسائل سیاسی و اجتماعی نبود بلکه فرهنگی هم بود و چه بسا این بدتر از آن باشد. امامصادق(علیه‎السّلام)، راجع به ابلیس روایت مفصّلی را از پیغمبراکرم نقل فرمودند تا به جمله‎ای که مربوط به این شخص بود رسیدند، بعد فرمودند: «قال إِنَّ أَبَا مَنْصُورٍ کَانَ رَسُولَ إِبْلِیسَ»؛ این ابامنصور فرستاده ابلیس است، «لَعَنَ اللَّهُ أَبَا مَنْصُورٍ لَعَنَ اللَّهُ أَبَا مَنْصُورٍ ثَلَاثاً»[2] ؛ حضرت سه بار لعنتش کردند.
شعار بیشعور ارزشی ندارد
اشاره کردم که وقت اجازه نمی‎دهد تا روایت بیشتری بخوانم و الّا اگر اینها را برای شما نقل میکردم، میدیدید که ائمّه ما در جامعه، چه ابتلائاتی داشتند. منشأش هم عدم شعور است. چندین بار و مکرّر مطرح کرده‎ام و اصلاً تکیهگاهم این است که: انسان برود و شعور پیدا کند. شعار بیشعور به درد نمیخورد. شعار بیشعور، جامعه را به سوی بدبختی سوق می‎دهد.
سطح جامعه را بالا بکشید!
اگر جامعه عدم شعور پیدا کرد، چنین جامعهای را میشود به سرعت تحمیقش کرد، یعنی می‏توان آن را استعمار و استحمار کرد و بعد هم بر آن مسلّط شد. شخصی میآید شعار غلیظتر و قشنگتر میدهد و افراد جامعه را به سمت خودش میکشاند و بعد هم بر آن‎ها تسلّط پیدا می‎کند. نباید این کار را کرد، باید به جامعه شعور تزریق کرد. أبوالخطّاب کسی است که از غُلات بوده و افراد زیادی هم دور او جمع شده بودند. جریان اینکه حضرت او را لعن کردند قضیه مفصّلی دارد. نمیخواهم تنظیر کنم به اینکه در وضع فعلی جامعه خودمان هم از این مسائل وجود دارد. نمی‎خواهم از بحثم منحرف شوم، من کلیّت مسئله را می‎گویم، مصداق با خودتان باشد.
واکنش در برابر کید دشمنان
پیغمبراکرم، آنهایی که احساس میکرد خطرشان برای اسلام و جامعه بیشتر است را مکرّر در جامعه و علناً لعن میکردند. آن‎ها چه کار می‎توانستند بکنند؟ به خدا قسم که دشمنان کم نگذاشتند ولی آن‎ها گفتند و مردم را روشن کردند؛ امّا چه میشود کرد؟ همان است که بیان کردم: وقتی پول آمد، یعنی تطمیع و تهدید و امثال اینها صورت گرفت، اثر خودش را می‎گذارد.
معاویه؛ سردمدار معاندین
در روایتی است که: «أَقْبَلَ أَبُو سُفْیَانَ وَ مُعَاوِیَةُ یَتْبَعُهُ‏»، أبوسفیان میآمد و پسرش معاویه هم دنبالش بود، پیغمبر دید: «فَقَالَ رَسُولُ‏اللَّهِ(صلّی‎الله‎علیه‎و‎آله‎وسلّم) اللَّهُمَ‏ الْعَنِ‏ التَّابِعَ‏ وَ الْمَتْبُوعَ»؛ خدایا آنکه جلو میرود را لعنت کن و آنکس که به دنبالش می رود. هردو پدر و پسر را، «اللَّهُمَّ عَلَیْکَ بِالْأُقَیْعِسِ».[3] این روایت را یک راوی از پدرش نقل میکند و به پدرش میگوید: این روایتی که شما نقل میکنید، در آن «بِالْأُقَیْعِسِ» کیست؟ میگوید: او معاویه است. که حضرت در اینجا فرمودند: «اللَّهُمَّ عَلَیْکَ بِالْأُقَیْعِسِ»؛ یعنی خدایا! معاویه را به خصوص میگویم. به تعبیر من حضرت میدانست که او چه موجودی است. أبوسفیان در زمان پیامبر، آنقدر برد نداشت امّا چه کسی بود که دهها سال جامعه را به انحراف کشانید؟ معاویه بود. این دشمنان کم نگذاشتند.
لعن و نفرین در آینۀ تاریخ
این روایاتی که گفتم خیلی است. شاید شانزده، هفده نفر بودند که پیامبر، شخصاً آنان را لعن و نفرین کرد. آنهایی که اهل تاریخ هستند به تاریخ مراجعه کنند و به ایشان هم میگویم که من این تعداد را دیدم، که در آن شخص را نفرین کرده‏اند. البتّه پیامبر هم شخص را نفرین کرد که به مردم بفهماند تا فریب آن‎ها را نخورید و هم گروه ها را. دقّت کنید! دو گونه وارد شده است، هم شخصی و هم جمعی. در جمعیها دیدم، در حدود پنج گروه بودند که حضرت آنها را نفرین و لعن کرد. البتّه در رابطه با ائمّه زیاد است؛ در حدود دویست مورد یا بیشتر دیدم.
ائمّه برای ما کم نگذاشته‎اند
اسلام کم نگذاشته است. این ماهستیم که نمیخواهیم برویم، بفهمیم و شعور پیدا کنیم و الّا ائمّه برای ما کم نگذاشتهاند. روایتی است از امامصادق(علیه‎السّلام) است که: «کَانَ الْحُسَیْنُ مَعَ‏ أُمِّهِ‏ تَحْمِلُهُ‏»؛ حضرت زهرا(سلام‎الله‎علیها) امامحسین را بغل کرده بودند و در کوچهها میرفتند. پیغمبر به آنها رسیدند، «فَأَخَذَهُ‏ رَسُولُ اللَّهِ فَقَالَ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلِیکَ»؛ نوهشان را از دخترشان گرفتند و فرمودند: خدا لعنت کند کسانی که تو را میکشند! اینجا گروهی بود. «وَ لَعَنَ اللَّهُ سَالِبِیکَ»؛ خدا لعنت کند کسانی که اموال تو را غارت می‎کنند، «وَ أَهْلَکَ اللَّهُ الْمُتَوَازِرِینَ عَلَیْکَ وَ حَکَمَ اللَّهُ بَیْنِی وَ بَیْنَ مَنْ أَعَانَ عَلَیْکَ»؛[4] خدا لعنت کند آن‎هایی که با این افراد هم‎دست می‎شوند؛ خداوند میان من و کسانی که بر ضد تو، به یاریِ یکدیگر می‎روند، حکم کند.
پیغمبرِ رحمت برای غیر معاند
این ائمّه چه چیز کم گذاشتند؟ پیغمبر هم شخصاً و هم از نظر گروهی نفرین کرده‎اند. پیغمبر هدف‎گیری کرده بود؛ می‎دانست، این کسی که دارد لعنش می‎کند، «لَم یُؤمِنُ بالله» است. گفتم که پیامبر برای غیر معاند «رحمة‎للعالمین» است. اگر می‎خواست معاند را لعن نکند و برایش هم دعا به خیر کند، لغو و بیهوده بود، چون می‎دانست که او اصلاحشدنی نیست. در اینجا هم دعای معنوی‎ غلط است و هم دعای مادّی. ولی فقط برای اتمام حجّت این کار را می‎کردند.
علی(علیه‎السّلام) در کربلا
روایتی است از علی(علیه‎السّلام) که وقتی پیغمبر راجع به قتلۀ امام‎حسین سخن می‎گوید، ایشان می‎فرمایند: چهطور ممکن است؟ در روایت است که علی(علیه‎السّلام) می‎گوید: می‎شود به من نشان بدهید؟ پیامبر دستشان را تکان می‎دهند و یک مشت خاک بر می‎دارند و به دست علی(علیه‎السّلام) می‎دهند و می‎گویند: بگیر! این هم خاکش. علی(علیه‎السّلام) وقتی می‎خواست به جنگ برود، در زمین کربلا نشست و های های گریه کرد. گفت: این خاک بوی همان خاکی را می‎دهد که پیغمبر به دست من داد. التماس دعا!
علی‎اکبر، رشیدِ حسین(علیه‎السّلام)
امشب می‎خواهم توسّلی پیدا کنم، تا إن‎شاءالله! امام‎حسین به ما نظر خاصّی پیدا کند! می‎گویند: حسین(علیه‎السّلام) دید همه اصحاب رفته‎اند و شهید شده‎اند. کسی باقی نمانده است جز بنی‎هاشم. یکوقت نگاه کرد و دید پسرش علی‎اکبر آمد و اجازه میدان خواست. در مقاتل می‎نویسند: حسین(علیه‎السّلام) هیچ تأمّل نکرد و بلافاصله به او اجازه داد. حتّی در بعضی روایات دارد، حسین(علیه‎السّلام) با دست خودش علی‎اکبر را مهیّا و آراستۀ میدان کرد. زره تنش نمود و کلاه سرش گذاشت. بعد صدا زد که: بی‎بی‎ها بیایید و با علی خداحافظی کنید! «اِجتَمَعَت النِّساء حُولَه کالحَلقَۀ»؛ بی‎بی‎ها آمدند و اطراف علی را حلقه‎وار گرفتند. حالا چه به علی می‎گویند و چه‎طور علی از حلقۀ بی‎بی‎ها توانست خارج شود، بماند.
در غمِ شبیهِ رسول خدا
علی وقتی که بیرون آمد به سمت میدان رفت و امام‎حسین شروع کرد به نگاه کردن. سر به سوی آسمان بلند کرد، دو دستش را زیر محاسن شریفش برد و فرمود: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ‏ النَّاسِ‏ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ (صلی‎الله‎علیه‎و‎آله‎وسلّم)»؛ خدایا! تو شاهد باش، جوانی را که شبیه‎ترین خلق خدا به پیغمبر است به میدان فرستادم. بعد می‎نویسند: «ثُمَ‏ نَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ آیِسٍ‏ مِنْهُ‏»؛ نگاه مأیوسانه‎ای به قد و بالای پسر کرد. علی رفت امّا طولی نکشید که دید صدای پسرش می‎آید. داد می‎زند و می‎گوید: «یَا أَبَتِ الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِی»؛ پدر! تشنگی مرا کشت، «وَ ثِقْلُ الْحَدِیدِ قَدْ أَجْهَدَنِی»...


[1]. بحارالانوار، ج91، ص96                                                                                       
[2]. رجال الکشی، ج‏2، ص 592
[3]. بحار الأنوار، ج‏33، ص 164
[4]. کامل الزیارات، ص 69