منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر

امام حسین(ع)؛ انسان ضدّ غرور(۱۰)

آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَلَمِین  وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین. 


«الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا»[1]


مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به قیام و حرکت امام حسین(علیه‌السلام) بود که گفته شد صحیفة جامعی است از درس‏های گوناگون معرفتیِ معنوی، فضیلتی انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی برای ابناء بشر. بالاخره عرض کردم امام حسین(علیه‌السلام) مصلحی غیور و انسانی ضد غرور بود و در این حرکت نه خود مغرور بود و فریب خورد و نه دیگران را فریب داد. بلکه بالاتر از این، می‏خواست از فریب‏خوردگان دست‏گیری کند.
در باب مسألة حرکت و قیام حضرت، در این جلسه می‌خواهم نسبت به مباحث گذشته‌مان به نوعی جمع‏بندی کنم. این‌که حضرت در وصیتنامه‏اش می‏نویسد من می‏خواهم امّت جدّم را اصلاح کنم، منظور از اصلاح امّت عرض کردم که هم اصلاح ظاهری داریم و هم اصلاح باطنی. یعنی حضرت می‌خواست روش و بینش امّت را اصلاح کند. روش از راه امر به معروف و نهی از منکر اصلاح می‌شود امّا بینش مترتب ‏بر روش است؛ یعنی «بینش» متوقّف بر روش است و به تعبیری «محصول روش» است. بینش امری باطنی است که وارداتی نیست.
من در جلسه گذشته تقریباً ساختار وجودی انسان را از نظر قوای درونی توضیح دادم و گفتم که انسان آن‌گاه از نظر درونی بینش پیدا می‏کند و می‏تواند بین حق و باطل را تمییز دهد و به تعبیری تعقّلی صحیح و الهی داشته باشد که قوای حیوانی وجودش را مهار کرده باشد. و اگر آن‏ها افسارگسیخته باشند، بر عقل حکومت می‏کنند و عقل اسیر می‏شود؛ به اسارت شهوت و غضب می‏رود.
نگرانی امیرالمؤمنین برای امّت
من در اینجا روایتی را از علی(علیه‌السلام) مطرح می‌کنم ولی زیاد توضیح نمی‌دهم، چون مربوط به بحث گذشته است. این روایتی را که می‏خوانم، در نهج‏البلاغه آمده است که شما هم زیاد شنیده‌اید، ولی من آن را در قالب اصطلاحات طلبگی در می‌آورم. علی(علیه‌السلام) فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَانِ ‏» بیم و نگرانی من نسبت به شما فقط درباره دو چیز است؛ «اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ» یک، تبعیّت از هوای نفس یعنی شهوت، غضب و وَهم. یعنی اینها به طور گسترده عمل کنند و بر عقل و سراسر وجود شما حکومت کنند؛ دو، آرزوی بلند که این، بحثی جدا نیاز دارد و من نمی‏خواهم وارد آن شوم.
«فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ»[2]‌بندد. این همان مطلبی که الآن گفتم و در جلسه گذشته توضیح دادم. چرا تبعیت از هوای نفس راه حق و حقیقت را می‌بندد؟ چون اگر بنا شود که این قوای حیوانی افسارگسیخته عمل کنند، مانع حق می‏شوند. پیروی از هواهای نفسانی، راه حق را می
پیروی از هواهای نفسانی مانع فهم حق
ما یک قانون داریم که به «قاعدة مقتضی و مانع» معروف است و با این عنوان پیرامون آن بحث می‏کنیم. فرض کنید، ما در جایی که می‌خواهد یک کاری انجام شود و همه چیز هم فراهم است، به اصطلاح مقتضی موجود است، می‏بینیم فلانی یا فلان چیز مانع شده است و به خاطر او آن کار انجام نمی‌شود. مثلاً آتشی آوردیم تا هیزمی را بسوازینم. امّا هر کاری می‌کنیم هیزم آتش نمی‏گیرد. یک نفر به ما می‌گوید که هیزم مرطوب است و همین رطوبت مانع است. این مثال قاعدة مقتضی و مانع است که هر جا مقتضی موجود باشد و مانع هم نباشد، آثار شیئ پدیدار می‌شود. لذا اگر مانع همراه مقتضی وجود و حضور داشته باشد، مقتضی اثر نمی‌گذارد.[3]
همه هوای نفس دارند، پیروی از آن مذموم است
در جلسه گذشته این بحث را گفته بودم و می‏خواستم این روایت را هم توضیح داده باشم. لذا این‌که حضرت می‏فرماید: متابعت از هوای نفس مانع حق است، «یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ» مانعیّتش اینجا معلوم می‏شود که هر انسانی که دارای هوای نفس است، پیروی از هوای نفسش در مقتضی ادراک حق  که عقل است تأثیر می‌گذارد و نمی‌گذارد او حق را بفهمد.
لذا این تعبیر که مسأله تعقّل و تمییز دادن حق از باطل، به هیچ وجه وارداتی و تحمیلی نیست، به خاطر این است که انسان در درون خود، مقتضی تشخیص را دارد، امّا هوای نفس مانع این می‏شود که او حق را از باطل تمییز دهد.[4]
اصلاح بینش بهوسیله امر به معروف
لذا این‌که امام حسین می‏فرماید: من برای اصلاح امت جدّم می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم، یعنی می‌خواهم به امّت اسلامی روش دهم؛ به این معنا که من می‌خواهم با عمل کردن به امر به معروف و نهی از منکر، افسارگسیختگی‌های موجود در جامعه اسلامی را مهار کنم تا اینکه امت اسلامی سر عقل بیایند؛ خودشان بتوانند حق را از باطل تمییز دهند. من با این کار به مردم روش می‏دهم تا خودشان بینش پیدا کنند؛ نه این‌که من به آنها بینش می‌دهم. اگر روش جامعه درست شود، خودشان بینش پیدا می‏کنند و خودشان حق و باطل را تمییز می‏دهند.
عباراتی از امام خمینی(رضواناللهتعالیعلیه)
در جلسه گذشته عبارتی را از استادم[5]‌طور که میزان در منع حق و صدّ آن، اتّباع هوای نفس است، ... » این همان جمله نهج‏البلاغه است که ایشان آورده‌اند، «... میزان در جلب حق و در پیدایش آن، متابعت از شرع و عقل است ...» یعنی همین روش ظاهری شرعی است که می‌تواند هوای نفس تو را مهار کند و هر مقدار که متشرّع باشی به حق می‌رسی و اگر روش شریعت را داشته باشی، به حق می‏رسی! این عین جملات و عبارات ایشان است.[6] نقل کردم که مربوط به بحث بود. حالا هم یک عبارت دیگر را از یک بخش فرمایشات ایشان نقل می‏کنم. ایشان فرمودند که: «همان
تنها راه اصلاح امّت، عمل به شریعت
امام حسین(علیه‌السلام) دقیقاً می‏فرماید که به دنبال اصلاح امت است و هم به اصلاح ظاهری و هم به اصلاح باطنی توجّه دارد. اصلاح ظاهر از راه امر به معروف و نهی از منکر ایجاد می‌شود و اصلاح باطن هم خود به خود مترتّب می‏شود و دیگر لازم نیست که حضرت بیاید و حق را از باطل جدا کند. اگر مردم تحت حکومت هواهای نفسانی‌شان نباشند، خودشان می‌فهمند. لذا اگر امّت اسلامی به تعبیر ما بخواهد اصلاح شود، راهی جز این نیست که احکام شریعت اسلام در جامعه پیاده شود.
قیام امام حسین، علیه «حکومت» بود
این مطلب مربوط به مباحث گذشته بود؛ امّا امشب مطلب دیگری را می‏خواهم عرض کنم. در اوّلین جلسه بحثی که در این ایّام محرم داشتیم، من گفتم که اگر حرکت ظاهری امام حسین را نگاه کنیم، می‏بینیم که حرکت و قیام حضرت علیه «حکومت» بود؛ یعنی حضرت می‏خواست رژیمی را برکنار کند و یک رژیم دیگر سر کار بیاورد. حکومتی را کنار بگذارد و حکومت دیگری را حاکم کند که متناسب با جامعه اسلامی باشد. این قضیه خیلی روشن است و من هم به صورت صریح آن را مطرح کردم. حالا اصل این مسأله چه بود؟
رابطه «حکومت» و «اسلام»
من ابتدا مقدّمه‌ای را عرض کنم بعد به فرمایش امام حسین(علیه‌السلام) خواهم رسید. آن مقدّمه این است گاهی «حکومت» مولود و زاییده شده از اسلام است، که حکومت پیغمبر اکرم این‌طور بود که حکومتشان از اسلام متولّد شده بود و کسی هم در آن تأمّل ندارد. گاهی‌ «حکومت» زاییده شده از اسلام نیست، بلکه «اسلام» ابزار حکومت است.
1.   اسلام اصل است
در قسم اوّل آن‌چه که اصل است چیست؟ اسلام است. چرا که اسلام و اجرای فرامین دین اسلام است که باعث ایجاد و تشکیل حکومت شده است. هدف چیست؟ هدف اسلام است و «حکومت» نقش ابزاری پیدا می‏کند. «خودِ حکومت» مستقلاً هدف نیست، بلکه می‌توان گفت «وسیله اجرای دستورات و پیاده کردن اسلام» است. استاد ما، امام(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) چندین بار در سخنانش هم این تعبیر را داشتند که حکومت وسیله است و آن‌چه که هدف است، اسلام است.
2.   حکومت اصل است
یک وقت قضیه عکس می‏شود و حکومت می‏شود «اصل»؛ در اینجا اسلام می‏شود «ابزار». قضیه کاملاً وارونه و جابه‏جا می‏شود. اگر اسلام هدف باشد، باید حکومت در راستای اسلام باشد، ولی اگر حکومت هدف باشد، اسلام باید ابزار آن باشد و قهراً در راستای او قرار بگیرد. هرجا که این ابزار با هدف نمی‏خواند، باید ابزار کنار برود. این حرف خیلی روشن است اصلاً پیچیده نیست.
بنی ‏امیّه حکومت را «اصل» قرار داده بودند
امام حسین(علیه‌السلام) دید حکومت بنی امیّه در آن موقع، جای هدف و وسیله را جابه‏جا کردند. پیغمبر هدفش اسلام بود و حکومت از آن و به خاطر آن متولّد شده بود، امّا حالا بر عکس شده بود و حکومت حرف اوّل را می‏زد. اسلام حرف دوم را می‏زد. حالا اگر اسلام که در رتبه بعد از حکومت قرار گرفته و حرف دومی است، با حکومت که اصل و هدف شده است در تعارض قرار گیرد، معلوم است که حرف دوم کنار می‏رود و همان حرف اوّلی می‏ماند. امّا اگر اسلام حرف اوّل را زد، آنجا است که حکومت حرف دوم را باید بزند.
نتیجه ابزار شدن «اسلام» برای «حکومت»
امام حسین دید که بنی‏امیه دارند اینها را جابه‏جا می‏کنند، لذا قیام کرد. حالا می‏گویم نتیجه این جابه‌جایی چیست. وقتی حکومت اصل و هدف شد و اسلام ابزار تشکیل و بقای حکومت تلقّی شد، به مرور زمان و به تدریج، وقتی که ببینند این ابزرا دیگر به درد نمی‌خورد و نمی‌تواند نیازهای حکومت را برآورده سازد، به راحتی آن را دور می‌اندازند. تمام شد! چون اصل حکومت است و هر چه که حکومت را نگه دارد، به درد می‌خورد و باید پای آن ایستاد؛ چون اسلام دیگر برای حکومت کارایی ندارد اسلام را کنار می‌زنند. از طرفی هم گفتیم که ابزار حکومت‏های غیر الهی، سه چیز بیشتر نیست: تطمیع، تهدید و تحمیق. بنی‏امیه همین ابزار را به کار گرفته بودند و اساساً ما از همین ابزار می‏فهمیم که هدف آنها، حکومت بود، نه اسلام.
اگر اسلام «ابزار» شود، باید فاتحهاش را خواند!
این تعبیر امام حسین که خودش می‏فرماید: «و علی الإسلام والسلام» چون دارد می‏بیند که اینها هدف و وسیله را جابه‏جا کرده‌اند و این جابه‌جایی بعد به تدریج منجر به از بین رفتن اسلام می‏شود. در نگاه آنها اسلام اصالت نداشت و هدف نبود. بی‏بندوباری رواج داشت و در نتیجه درِ «اصالت الإباحه‏ها» باز می‏شد. باب لاابالی‏گری باز می‏شد و احکام شریعت به دست فراموشی سپرده می‏شد. قضیه این بود. اوّل جابه‌جایی هدف و وسیله بود، ولی بعد از آن و به تدریج تمام احکام شریعت فراموش می‏شد. اوّل اسلام هدف بود و حکومت وسیله بود، امّا حالا که حکومت اصل شده و اسلام ابزار است، امام حسین‌(علیه‌السلام) قیام می‌کند.
خدا فرمود: وای بر کسانی که ...!
این‌طور می‌شود که اسلام به تدریج از بین خواهد رفت. حالا یک روایت می‏خوانم. روایت از امام صادق (علیه‌السلام) است. راوی می‏گوید: شنیدم که حضرت می‏فرمود: «قال رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ» پیغمبر فرمود که خداوند تبارک و تعالی عزوجل می‏فرماید: فرمایش خدا است. «وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَخْتِلُونَ الدُّنْیَا بِالدِّینِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ»[7] وای بر کسانی که این دین را ابزار به دست آوردن دنیا کنند. حالا یا جاه‏ باشد، فرق نمی‏کند، یعنی دین که یک امر کلّی است، برای به دست آوردن مال و جاه نقش ابزار داشته باشد. تنها بحث حکومت نیست، کلّی است. هر انسانی که دینش ابزار و وسیله باشد برای به دست آوردن دنیا، وای بر او است.
«خَتَل» یعنی «فریب‌کاری»؛ یعنی کسی می‌خواهد با دین، دیگران را فریب دهد تا دنیا را به دست‌آورد. جمله دوم، این است: «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ» وای به حال کسانی که در میان مردم امرکنندگان به قسط را می‏کشند! این عبارت هم به «تهدید» اشاره دارد. «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ» و وای به حال آن جامعه‏ای که مؤمن در آن جامعه باید با تقیّه زندگی کند، یعنی نتواند حق را بگوید. یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود که مؤمن نتواند حرف حق را بزند. مثلاً این موجب شود که مؤمن واقعی که حق را از باطل تشخیص می‏دهد، از ترسش دیگر نتواند دهان باز کند و حق را بگوید.
هدف یزید «حکومت» بود و ظاهر را هم حفظ نمیکرد!
امام حسین دید که اباحه‏گری و لاابالی‏گری و امثال این‏ها خیلی رواج پیدا کرده است و همه هدف، «حکومت» شده است. آن چیزی هم که اوضاع را بدتر کرد، این بود که یزید هم آدم بی‌بند و باری بود و از فسق علنی ابایی نداشت. قبلی‏ها یک مقدار ملاحظه می‏کردند، ولی یزید که آمد، خودش یک آدم دریدة کذایی بود که اصلاً ملاحظه این حرف‏ها را نمی‏کرد. اصلاً دنبال اسلام و این حرف‏ها نبود. این‌که شنده‌اید بقای اسلام واقعاً به دست حسین(علیه‌السلام) بود، واقعاً همین‌طور است. چون او آمد و این‌طور جوشکنی کرد که اگر این کار را نمی‏کرد، فاتحه اسلام خوانده می‌شد. خودش هم فرمود: «و علی الإسلام والسلام»
بحث «خلافت و سلطنت» نبود؛ بحث «حکومت و اسلام» بود
گاهی به تعبیر روز می‏گویند: خلافت به سلطنت تبدیل شده بود. این حرف درست نیست! خلافت و سلطنت هر دو یک چیز است. ما که بحث لفظی نمی‏کنیم! هر دو حکومت است. این حرف‏ها یعنی چه؟ هر دو مورد، حکومت است و وجه اشتراکشان حکومت است. این حرف‏ها، لفاظّی است. بحث در این بود که امام حسین(علیه‌السلام) می‌خواست اسلام را حفظ کند. حضرت می‌خواست حکومتی سر کار باشد که در خدمت اسلام باشد، نه اسلامی که در خدمت حکومت باشد. امام حسین این را می‏خواست.
وقتی «روش» اصلاح شود راه اصلاح «بینش» باز شده است
راه این کار چه بود؟ راه اساسی آن هم اصلاحِ بینش مردم، نسبت به این جابه‌جایی و وسیله شدن اسلام برای حفظ حکومت بود. باید مردم روشن شوند تا اثرگذار باشد. از آنجا هم که بینش دادن به مردم، امر وارداتی و اجباری نیست و هر چه در گوش گویی، یا در گوش نمی‏رود، یا اگر برود از آن طرف بیرون می‏رود، لذا راه منحصر به این بود که امام حسین(علیه‌السلام)، امر به معروف و نهی از منکر کند. یعنی با روش دادن به جامعه، بینش پیدا شود. وقتی روش اصلاح شد و موانع حق برطرف شد، انسان خودش می‌تواند حق را از باطل تمیز دهد. کاری که امام حسین(علیه‌السلام) می‌‏توانست انجام دهد، فضاشکنی بود، که کرد. این فضایی را که بنی‏امیه با آن ابزارهای شیطانی که در دست داشتند، برای جامعه ایجاد کرده بودند را امام حسین شکست. به تعبیر دیگر امام حسین دنبال این بود که مردم را از ورطه غرور نجات دهد؛ نه خود مغرور بود و نه دیگران را مغرور کرد. مهم این بود که آن‏هایی که فریب خورده بودند را نیز آگاه کرد.
خطبه روز عاشورای امام حسین، «وجدانی» بود!
من در جلسة گذشته روایتی را در این رابطه خواندم و حالا می‌خواهم روایت دیگری را بخوانم. به خطبة روز عاشورای امام، دقت کنید! یکی از تعبیراتش این است که: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ الدُّنْیَا فَجَعَلَهَا دَارَ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ » اوّل این‌که خدا این دنیا را خلق کرده است. دوم این‌که این دنیا، زائل شدنی است. من می‏روم، تو هم می‌روی، همة ما می‏رویم. کسانی را هم که می‏بینی دارند ریاست می‏کنند، یا چند روزی پول پیدا می‏کنند، مدت اقامتشان در این دنیا تمام می‏شود و آنها هم می‌روند. این‏ها را می‏فهمی! این‏ها را که می‏بینی! دیگر لازم نیست که این چیزها را هم به تو بفهمانم! اینها همه از امور وجدانی و مشاهدات روزمرّه است. فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِیُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلَا تَغُرَّنَّکُمْ هَذِهِ الدُّنْیَا»[8] فریب‌خورده کسی است که دنیا فریبش دهد و بدبخت‌ کسی است که به دنبال دنیا برود. پس این دنیا شما را فریب ندهد! این جملات برای روز عاشورا است. حضرت می‏خواهد کسانی که فریب خورده‌اند، چه کسانی که به آن‏ها وعده پول و ریاست داده شده و چه کسانی که ترسانیده شده‌اند، را از این راه هلاکت‌بار نجات دهد.
جابهجایی دین و دنیا یعنی «بازیچه شدن دین»
اگر دین و دنیا جابه‏جا شود، به این معنا که پول و ریاست هدف شده و دین وسیله شود، معنایش این است که دین به بازیچه گرفته شده است. در آیه‌ای که دارد این مطلب را توصیف می‌کند، می‌فرماید: «الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا»[9] کسانی را که دینشان را بازیچه گرفتند، برای این‌که به دنیا برسند. «غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا» انتهای فریب خوردن دنیا، ـ نعوذ بالله ـ به سُخره گرفتن دین است.
دین برای یزیدیان لقلقه زبان بود
امام حسین، وقتی وارد کربلا می‏شود این جملات را می‌گوید که همه برگرفته از آیه قرآن است: «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ‏» مردم بندگان دنیا هستند و دین تنها لقلقه زبان آنها است. در آیه داشت: «لَهوٌ وَ لَعِبٌ» دین را بازیچه گرفتند؛ اینجا دارد دینشان مانند آن چیزی است که در دهان می‏گذارند و می‏گردانند. «لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ» دین فقط سر زبانشان است. دین چنین چیزی شده است. «یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُون»[10] لذا دین را هر جا که به نفعشان باشد و دنیایشان را تأمین کند به کار می‌برند و هر جا در سختی و تنگنا قرار می‌گیرند، دینداری را رها می‌کنند و متدیّنین بسیار اندک می‌شوند.
امام حسین دنبال این بود که به جامعه «روش» دهد و بر اثر روش دادن به جامعه، «بینش» پیدا شود. بینش که پیدا شد، مردم خودشان حق را از باطل تمییز می‏دهند و حق را انتخاب می‏کنند. چون حق یک امر فطری است و این خودش یک بحث جدا است که باید در جای خودش مطرح شود.[11]
دلیل وفاداری یاران حسین(علیهالسلام)
لذا امشب امام حسین خطبه خواند و بعد هم گفت هر که می‏خواهد برود، برود! اجازه مرخصی هم داد، امّا کسی نرفت.[12]‌توانستند حق را از باطل تمییز بدهند و تا آخرین نفس هم بایستند. حضرت گفت اینها با من کار دارند، با شماها کاری ندارند. اوّلین کسی که بلند می‏شود و اظهار وفاداری می‌کند، ابالفضل(سلام‌الله‌علیه) است. او گفت: «نَفْعَلْ ذَلِکَ لِنَبْقَى بَعْدَک‏»[13] ما برویم برای اینکه زنده بمانیم؟! خدا یک همچنین روزی را نیاورد! آن یکی بلند شد، گفت اگر مرا بکشند، بعد هم بدنم را بسوزانند، خاکسترم را به باد دهند و دوباره زنده شوم و ... دست از تو برنمی‏دارم. آن یکی گفت هزار بار مرا بکشند و.... . این پایداری و انتخاب حسین، برای این بود که آنها حق را شناختند. یاران حسین، تماماً کسانی بودند که روششان اسلامی بود، لذا بینش داشتند و می
جلوگیری از حمله در عصر تاسوعا
شما شنیده‌اید که عصر تاسوعا، امام حسین جلوی خیمه‏ها نشسته بود و سرش را روی قلاف شمشیر گذاشته بود و مختصری خوابش برد. خواهرش زینب(سلام‌الله‌علیها) آمد و گفت: برادر! مگر نمی‏بینی که چه خبر شده است؟! این‏ها می‏خواهند حمله کنند! امام برادرش ابالفضل را خواست و به او گفت: برو ببین چه خبر است! اباالفضل رفت و آمد. گفت: این‏ها می‏گویند یا باید بیعت کنید یا این‌که همین الآن به شما حمله می‏کنیم. من جملات مقتل را می‏خوانم تا شما در این جملات دقت کنید. حضرت به ابالفضل فرمود: «ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلَى غَدٍ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّةَ» اگر می‏توانی برو و حمله را تا فردا عقب بنداز. اینها را دفع کن و امشب را مهلت بگیر!
حسین(علیه‏ السلام)، به دنبال عمل به شریعت
برای چه امام مهلت خواست؟ برای این‌که به به «روش» عمل کند تا بینش‌ جلا پیدا کند. چون عمل به روش است که بینش را جلا می‏دهد. حضرت فرمود: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ» برای اینکه ما امشب را هم برای خدا نماز بخوانیم و عمل به شریعت کنیم، «وَ نَدْعُوهُ» امشب را دعا کنیم، «وَ نَسْتَغْفِرُهُ» استغفار کنیم. «فَهُوَ یَعْلَمُ أَنِّی کُنْتُ قَدْ أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ » خدا می‏داند که من نماز برای او را دوست دارم. «وَ تِلَاوَةَ کِتَابِهِ» خواندن کتابش را هم دوست دارم، « وَ کَثْرَةَ الدُّعَاءِ وَ الِاسْتِغْفَارِ»[14] همچنین دعا کردن و استغفار را دوست دارم. خدا می‏داند که من این چیزها را دوست دارم. حسین(علیه‌السلام) خواست که برادرش امشب را مهلت بگیرد تا دوباره به «روش» عمل کند و «بینش» جلا پیدا کند. می‌خواهد صبح که می‏آید یک مرد الهی باشد، همه‏اش برای خدا باشد. همه‏اش خدا باشد. حسین(علیه‌السلام) مظهر الله است. از اوّل تا آخر کارش همین بود.
ذکر مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین(علیهالسلام)
روز عاشورا شد. اصحاب رفتند و همه شهید شدند. بنی‏هاشم هم رفتند و شهید شدند. جمله‏ای در مقتل آمده که: « فَنَظَرَ یَمِیناً وَ شِمَالاً» یک نگاهی به راستش کرد، یک نگاه به چپش کرد، « فَلَم یَرَ مِن أصحَابِهِ أحَداً» هیچ یک از اصحابش را ندید. شروع کرد صدا کردن: «فَنَادَی یَا مُسلِمَ‌بنَ‌عَقِیلٍ! یَا هَانِیَ‌بنَ‌عُروُةٍ!» یارانش را صدا کرد. سرّ آن چه بود؟ ـ یا امام حسین ـ چرا این‏ها را می‏خواهی؟! برای چه صدایشان می‏کنی؟ «قُومُوا عَن نَومَتِکُم» از خواب بیدار شوید، چرا؟ چون حسین(علیه‌السلام) می‏داند که این‏ خبیث‏ها، قصد دارند به زن و بچه‏ها حمله کنند. «قُومُوا عَن نَومَتِکُم أیُّهَا الکِرَامُ فَادفَعُوا عَن حَرَمِ الرَّسُولِ» بلند شوید و از حرم پیغمبر دفاع کنید.
وداع امام با اهل حرم
بعد رویش را سمت خیمه‏ها کرد. صدایش بلند شد، «یَا سُکَیْنَةُ یَا فَاطِمَةُ یَا زَیْنَبُ یَا أُمَّ کُلْثُومٍ عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلَامُ »[15] خداحافظ! من هم می‏خواهم بروم. این زن و بچه از خیمه بیرون ریختند و اطراف حسین(علیه‌السلام) را گرفتند. دیگر معلوم است چه خبر می‏شود! چون این‏ها فقط آقا را دارند و ـ‌به حسب ظاهرـ دیگر کسی را ندارند.
در این میان نازدانه سکینه دختر حسین آمد جلو و گفت: «یَا أَبَهْ اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟» پدر! آیا تو هم تن به مرگ دادی؟ چون دیده است که همه رفتند و نیامدند. امام حسین با کنایه‏ به او گفت که چگونه تن به مرگ ندهد، کسی که یار و یاوری ندارد عزیزم؟! دختر به پدر گفت: حالا که این‌طور است، «یَا أَبَهْ! رُدَّنَا إِلَى حَرَمِ جَدِّنَا» اوّل بیا ما را ببر و مدینه بگذار، بعد خودات بیا و بجنگ! می‏فهمی یعنی چه؟ یعنی ما بعد تو با این دشمن چه کنیم؟ سکینه به فکر شب یازدهم بود. سکینه شروع کرد به گریه کردن. پدر او را به بغلش گرفت و این جملات را می‌گفت:
«سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی            منک البکاء إذا الحمام دهانی‏»
سکینه گریه نکن! تو بعد از من گریه‏ها داری! اشک چشمش را پاک می‏کرد و می‏گفت: «لا تحرقی قلبی بدمعک حسرتاً»[16]با این اشک‏هایت دل بابا را آتش نزن!
من نمی‏دانم چگونه امام حسین از بین این زن و بچه رفت. بعد از اینجا بود که از خواهر چیزی را طلب کرد. گفت: «ایتینی بثوب عتیق» برو آن پیراهن کهنه مرا بیاور!


[1]. سوره مبارکه اعراف، آیه 51
[2]. نهج‏البلاغه، خطبة 42
[3]. البتّه این قاعده برای جایی است که مقتضی موجود باشد و إلا مانعیّت لغو است. از نظر علمی، حرف از  مانع، بدون وجود مقتضی، لغو است.
[4]. مطلب مدّ نظر من این بود. به نهج‏البلاغه و جملات علی (علیه‌السلام) مراجعه کنید! این روایت را زیاد شنیده بودید و من می‏خواستم در این قالب بریزم که مطلب گذشته‏ام نیز معلوم شود.
[5]. امام خمینی(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه)
[6]. این کلمات در ذیل حدیث دهم، چهل حدیث ایشان است.
[7]. اصول کافی، ج 2، ص 299
[8]. بحارالأنوار، ج 45، ص 5
[9]. سوره مبارکه اعراف، آیه 51
[10]. بحارالأنوار، ج 44، ص 382
[11]. انسان این‌طور است که حق را می‌پسندد. درست است که حق در ذائقة حیوانی، تلخ است و می‏گویند: «الحق مرٌّ» ولی این مربوط به ذائقة حیوانی است. وگرنه در ذائقة الهی، حق شیرین است و انسان خودش آن را انتخاب می‏کند و تا آخر کار هم می‏رود. چون من بحث حق را کرده‌ام دیگر تکرار نمی‏کنم. مفصّل راجع به حق صحبت کرده‌ام. 
[12]. این را من جلسات قبل گفتم که این روایت از نظر سندی معتبر نیست که از حضرت سکینه(سلام‌الله‌علیها) نقل می‏کنند که ده نفر، ده نفر، چند نفر، چند نفر، رفتند. این روایت سند درستی ندارد. لذا آن‏هایی که رفتنی بودند، در برخورد با حر، در منزل زباله، رفته بودند. در اینجا رفتنی در کار نبوده است.
[13]. بحارالأنوار، ج 44، ص 392
[14]. بحارالأنوار، ج 44، ص 391
[15]. بحارالأنوار، ج 45، ص 47
[16]. المناقب، ج 4، ص 109