منبرها

پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
منبرها
پایگاه تخصصی منبرها ،منابع منبر را به مبلغان ارائه می کند.
موضوعات منبر

امر به معروف و نهی از منکر: ۲

حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی

أعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِین 
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.
 

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ «وَ المُؤمِنونَ و المُؤمِناتُ بعضُهُم اولِیاءُ بَعضٍ یَأمُرونَ بِالمَعروفِ وینهَونَ عَنِ المُنکَرِ و یُقیمُونَ الصَلاۀَ و یُؤتونَ الزَکاۀَ و یُطیعُونَ اللهَ و رسولَه اولئِکَ سَیَرحَمُهُمُ اللهُ إنَّ اللهَ عزیزٌ حکیمٌ».[1]

مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به حرکت امام حسین(علیه‏ السلام) بود؛ عرض کردم حضرت دو حرکت دارد که هر کدام مصداق یک عنوان است. یکی «حرکت نفیی» است که مصداق آیه شریفه «وَ لَا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوَان»[2] است؛ سال گذشته راجع به این حرکت بحث کردم و گفتم حضرت نمی­خواستند به اثم و عدوان مساعدت و کمک کرده باشند. چون بیعت با یزید، به منزله تأیید این حکومت فاسد و غاصب و اعانه به ظلم و گناهانی بود که آنها مرتکب می‏شدند.
حرکت دیگر حضرت، «حرکت نهیی» بود. چون تنها عدم مساعدت و کمک نسبت به اثم وعدوان کافی نیست؛ کمک کردن به اثم و عدوان حرام است، ولی صِرفِ عدم اعانه کافی نیست؛ بلکه عنوان دوم پیش می­آید و آن این است که باید از تحقّق اثم وعدوان جلوگیری کرد. کمک به سارق نکن و ابزار دزدی را در اختیارش نگذار و اگر دیدی از جای دیگری ابزاری به دست آورده و می­خواهد دزدی کند و عمل حرام انجام دهد، جلویش را بگیر. این عنوان دوم است که همان «منع از تحقّق منکر» است.
بنابر این یک بخش از حرکت امام حسین(علیه‏ السلام) تحت عنوان حرکت نفیی بود که همان عدم اعانه به اثم و عدوان باشد؛ بخش دیگر هم حرکت نهیی بود؛ یعنی جلوگیری و ممانعت کردن از تحقق اثم و عدوان. اینها از مجموعه فرمایش‏های امام حسین(علیه‏ السلام) و نوشته­هایی که حضرت در ارتباط با حرکتشان از مدینه به مکّه و از مکّه به سوی عراق داشتند، به دست می­آید که جلسه گذشته بخش­های مختلفی را هم نقل کردم.
پیشنهاد محمّد بن حنفیه به امام حسین(علیه‏ السلام)
در این جلسه مقدّمه‏ای عرض می‏کنم برای بحث اساسی که إن‏شاءالله بعد وارد می­شوم. در تاریخ هست که حضرت بعد از آنکه بیعت با یزید را در مدینه نفی کرد و نپذیرفت، آمدند و کنار قبر پیغمبر اکرم(صلّی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ وسلّم) و با جدّ بزرگوارشان وداع کردند و بعد رفتند به سوی مزار مادرشان زهرا(سلام‏ الله‏ علیها) و آنجا هم وداع کردند. بعد هم مزار امام حسن(علیه‏ السلام) را زیارت کردند و بعد هم آماده شدند که از مدینه حرکت کنند. وقتی حضرت برای حرکت آماده شدند، برادر امام حسین(علیه‏ السلام)، محمّد بن‏حنفیه، خبردار شد و خدمت حضرت آمد. در تاریخ دارد: «فَأَقْبَلَ إِلَیْهِ أَخُوهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ وَ قَالَ یَا أَخِی أَنْتَ أَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَیَّ وَ أَعَزُّهُمْ عَلَیَّ وَ لَسْتُ وَ اللَّهِ أَدَّخِرُ النَّصِیحَةَ لِأَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ وَ لَیْسَ أَحَدٌ أَحَقَّ بِهَا مِنْک»؛ محمّد بن‏حنفیه گفت ای برادر، من خیرخواه هستم و هیچ‏وقت در خیرخواهی نسبت به کسی مضایقه ندارم، چه رسد نسبت به شما! شروع کرد به صحبت کردن و بالاخره به امام حسین(علیه‏ السلام) پیشنهاد می‏کند که شما به سمت مکّه بروید؛ یعنی این حرکت حضرت به مکّه از پیشنهادهای او است.
امام حسین(علیه‏ السلام) در جواب می­فرمایند: «یَا أَخِی وَ اللَّهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ مَلْجَأٌ وَ لَا مَأْوًى لَمَا بَایَعْتُ یَزِیدَ بْنَ مُعَاوِیَةَ»؛ یعنی بدان که من کسی نیستم که با یزید بیعت کنم و به اثم و عدوان اعانه کنم. «فَقَطَعَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ الْکَلَامَ»؛ همین که امام حسین(علیه‏ السلام) این جملات را می­گفت، محمّد بن‏حنفیه سخن امام حسین(علیه‏ السلام) را قطع کرد؛ با چه قطع کرد؟ دارد: «وَ بَکَی»؛ یعنی شروع کرد به گریه کردن. دارد: «فَبَکَى الْحُسَیْنُ مَعَهُ سَاعَة»؛ یعنی دقایقی این دو برادر با هم گریه می‏کردند. «ثُمَّ قَالَ یَا أَخِی جَزَاکَ اللَّهُ خَیْراً»؛ امام حسین(علیه‏ السلام) به او فرمود ای برادر، خدا به تو جزای خیر دهد! «فَقَدْ نَصَحْتَ وَ أَشَرْتَ بِالصَّوَاب»؛ پیشنهاد خوبی کردی. حضرت به همین پیشنهاد هم عمل کرد و به سمت مکّه رفت. «وَ أَنَا عَازِمٌ عَلَى الْخُرُوجِ إِلَى مَکَّةَ وَ قَدْ تَهَیَّأْتُ لِذَلِکَ أَنَا وَ إِخْوَتِی وَ بَنُو أَخِی وَ شِیعَتِی»؛ به او گفت من هم همین تصمیم را دارم و آماده حرکت به سوی مکّه هستم. تا می‏رسد به اینجا که خطاب می­کند به او: «وَ أَمَّا أَنْتَ یَا أَخِی فَلَا عَلَیْکَ أَنْ تُقِیمَ بِالْمَدِینَةِ»؛ باکی نیست که شما در مدینه بمانی؛ «فَتَکُونَ لِی عَیْناً لَا تُخْفِی عَنِّی شَیْئاً مِنْ أُمُورِهِم»؛ از طرف من در مدینه بمان و خبرها را به من برسان تا چیزی بر ما مخفی نماند. «ثُمَّ دَعَا الْحُسَیْنُ بِدَوَاۀ وَ بَیَاضٍ وَ کَتَبَ هَذِهِ الْوَصِیَّةَ لِأَخِیهِ مُحَمَّد». آنجا بود که حضرت فرستاد بروند قلم و کاغذ بیاورند و شروع کردند به نوشتن وصیّت‏نامه خطاب به برادرشان محمّد بن‏حنفیه.[3]
وصیّت‏نامه امام حسین(علیه‏ السلام) خطاب به محمّد بن‏ حنفیه
حالا من نکته‏ای را عرض کنم؛ می­دانید که اَهمّ امور و سرآمد مسائل باید در وصیت­نامه باشد. متن وصیت این است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ هَذَا مَا أَوْصَى بِهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ إِلَى أَخِیهِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِیَّةِ أَنَّ الْحُسَیْنَ یَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ جَاءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِ الْحَقِّ وَ أَنَّ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها وَ أَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُور»؛ به نام خداوند بخشاینده مهربان؛ این وصیّت حسین بن‏علی به برادرش محمّد بن‏حنفیه است. من شهادت می‏دهم که هیچ پروردگاری جز «الله» نیست و او هیچ شریکی ندارد؛ شهادت می دهم که محمّد(صلّی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ وسلّم) بنده و فرستاده او است که دین حق را از ناحیه حق تعالی آورد؛ شهادت می‏دهم که قیامت آمدنی است و شکّی در آن نیست و شهادت می‏دهم که خدا در آن روز مردگان را برخواهد انگیخت.
بعد هم این جملات است که خیلی شنیده‏اید: «وَ أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِما»؛ اوّل نفی می‏کند و می‏فرماید من برای گردش و تفریح و فساد در زمین و ظلم کردن از مدینه بیرون نمی‏روم؛ خوب، پس برای چه می‏روی؟ «وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ»؛ إنّما به قول ما طلبه­ها به طور غالب افاده حصر می‏کند. می‏فرماید من فقط برای این چند چیز دارم بیرون می‏روم؛ یکی بحث اصلاح در امّت جدّم است و دیگری مسأله امر به معروف و نهی از منکر است. بعد هم دارد: «ثُمَّ طَوَى الْحُسَیْنُ الْکِتَابَ وَ خَتَمَهُ بِخَاتَمِهِ وَ دَفَعَهُ إِلَى أَخِیهِ مُحَمَّدٍ ثُمَّ وَدَّعَهُ وَ خَرَجَ فِی جَوْفِ اللَّیْلِ».[4] یعنی حضرت وصیّت‏نامه را مُهر کرد و به برادرش داد و در دل شب راه افتاد.
واکاوی اهداف حرکت امام حسین(علیه‏ السلام)
دقت کنید! در اینجا حضرت می­فرماید «إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ»؛ یعنی اینکه من از مدینه می­روم، به این جهت است که من در پی اصلاح امّت جدّم هستم. در نقل دیگری هم حضرت می‏فرماید: «وَ لَکِنْ لِنُرِیَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِی بِلَادِک».[5]یعنی من برای روشن کردن معالِم دین و اصلاح امور جامعه اسلامی خارج می‏شوم. امام حسین(علیه‏ السلام) در این جملات مسأله «اصلاح» را مطرح می‏فرمایند و بر آن تأکید دارند. حضرت می‏فرماید حرکت من برای این است که هم معالِم دین خداوند را نشان بدهم و هم اینکه اصلاح را در بلاد مسلمین روشن کنم. این روشن کردنِ «اصلاح» که حضرت می‏فرمایند «وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِی بِلَادِک» چگونه است؟ روشنگری دو گونه است. یک‏وقت روشنگری نسبت به مفاهیم است؛ مثلاً معنای کلمه‏ای را نمی‏دانید، شخص دیگری آن کلمه را برای شما معنا می‏کند و مفهوم آن روشن می‏شود. یک‏وقت مفهوم را می‏دانید، ولی مصداقش روشن نیست و در خارج نمی‏توانید آن مفهوم را بر مصداق تطبیق دهید. حضرت می‏خواهد هم مفهوم اصلاح را روشن کند و هم عملاً در خارج اصلاح را تحقّق بخشند.
باز حضرت در جملات دیگری می‏فرمایند: «أنَا أولَی بِنُصرَۀِ دِینِ اللهِ وَ اِعزازِ شَرعِهِ»؛ من به اینکه دین خدا را یاری کنم و شریعت خدا را عزیز کنم، اولی هستم. بعد می‏فرمایند: «وَ الجِهادِ فِی سَبیلِهِ لِتَکُونَ کَلِمَۀُ اللهِ هِیَ العُلیَا». یعنی من باید در راه خدا جهاد کنم و هدف از این جهاد هم این است که سخن خدا، برترین باشد. این کلام با همان کلام قبلی فرقی نمی‏کند؛ آنجا «معالم دین» را مطرح کردند و اینجا «کلمۀ الله» را که همان گفتار الهی است. گفتار الهی عبارت از احکام الهی است. یعنی چیزهایی که خداوند برای بشر فرستاده است که عبارت است از همان «معالم دین». دین همین حقیقتی است که بر پیغمبر اکرم(صلّی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ وسلّم) نازل شده و از طریقی وحی آمده است. حضرت می‏فرماید من در راه خدا جهاد می‏کنم تا احکام الهی، مافوق هر حکم بشری باشد؛ شیطانی‏ها که دیگر هیچ! حرکت من برای این است.
اصلاح، امر به معروف و نهی ازمنکر، جهاد فی‏سبیل الله
در این جا دو تا مطلب را من عرض می‏کنم؛ مطلب اوّل اینکه عناوین متعدّدی را امام حسین(علیه‏ السلام) در اینجا مطرح کرده است. در آن وصیت‏نامه دو مسأله را به عنوان غایت از حرکت خودشان مطرح می­کند. یکی عنوان «اصلاح» بود که فرمودند: «وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی». عنوان دوم هم «امر به معروف و نهی از منکر» بود که حضرت فرمودند: «أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْکَرِ». در دعا و خطبه‏ای هم که از حضرت هست، مسأله «جهاد در راه خدا» را مطرح فرمودند که داشت: «أنَا أولَی بِنُصرَۀِ دِینِ اللهِ وَ إعزَازِ شَرعِهِ وَ الجِهَادِ فِی سَبیلِهِ لِتَکونَ کَلِمَۀُ اللهِ هِیَ العُلیَا». این عنوان سوم برای حرکت است. پس غایت حرکت حضرت به جهت سه عنوان بود؛ اوّل، اصلاح؛ دوم، امر به معروف و نهی از منکر؛ سوم؛ جهاد؛ اینها سه عنوان است. این عناوین از نظر فقهی در بعضی از احکام با هم اختلاف دارند. مثلاً امر به معروف و نهی از منکر شرایطی دارد و جهاد هم شرایط خاص خودش را دارد. اصلاً گاهی این دو با هم در تضاد هستند. گاهی بعضی از احکام جهاد و امر به معروف و نهی از منکر در تضاد قرار می‏گیرند که من بعداً إن‏شاءالله این بحث را باید باز کنم.
پس یک بحث این است که هر یک از این عناوین چه هستند و بحث دیگر مسأله انطباق است؛ یعنی آن عمل خارجی مصداق کدام‏یک از این عناوین است. مثلاً یک جاهایی می­بینیم حرکت حضرت با آن احکام فقهی و آن شرایطی که در امر به معروف و نهی از منکر هست، تطبیق نمی­کند. یک جاهایی هم می­بینیم حرکت خارجی حضرت با احکام فقهی و شرایط جهاد تطبیق نمی­کند و نمی‏تواند مصداق جهاد باشد. در اینجا این‏طور است که یک حرکت، مقدّمه برای حرکت دیگر است و آنچه که غایت نفسِ حرکت است، همان مسأله نهی از منکر است که حرکت دوم است. یعنی این حرکت نفیی مقدّمه آن حرکت نهیی است. وقتی اثم و عدوان را می‏ببینی، اوّل کمک نکن، دوم جلویش را بگیر! کمک نکردن برای جلوگیری کردن است. غرض اَقصی وغایة الغایات، حرکت دوم است. البته بعداً عرض می­کنم که این مفاهیم و این عناوین چه بسا بر یک حرکت واحد صدق می­کند. یعنی یک حرکت هم اصلاح است، هم امر به معروف و نهی از منکر است و هم جهاد فی سبیل الله است.
تولّد شخصی و شخصیتی امام حسین(علیه‏ السلام)
نکته دیگری را من تذکر دهم که چه بسا در باب حرکت امام حسین(علیه‏ السلام) از لطایف هم باشد. انسان‏ها به‏طور معمول و غالب در این عالم این‏طور هستند که یک تولّد شخصی دارند و یک تولّد شخصیتی؛ تولّد شخصی همگانی است و همان تاریخی است که به دنیا می­آیند. امّا انسان یک تولّد شخصیتی هم دارد. تولّد شخصیتی‏اش آن جایی است که او در حرکت و مسیر و راهی وارد می­شود که آثاری بر آن مترتّب است. این حرکت شخصیتی اگر در مسیر حق باشد، هر چه آثار بهتر و بیشتری نسبت به ابنای بشر بر آن مترتّب شود، این شخصیت والاتر و بالاتر است. یعنی بستگی به شعاع وجودی آن حرکت دارد. لذا ممکن است شعاع یک انسان از نظر شخصیتی، عالم‏گیر شود؛ یعنی سراسرِ عالم را بگیرد و تمام طول تاریخ را پر کند.
آن نکته­ ذوقی که می­خواستم عرض کنم این بود که من وقتی به روایات و تاریخ مراجعه کردم، دیدم امام حسین(علیه‏ السلام) تولّدش بنا بر مشهور، سوم ماه شعبان است. این تولّد شخصی­ او است. از آن طرف، بنا بر مشهور ورود حسین(علیه‏ السلام) به مکّه هم سوم شعبان است. این هم مبدأ حرکت و تولّد شخصیتی­ او است. این مقارنه چه زیبا است! این مقارنه خودش چه بسا مطلب داشته باشد. لذا این شخص و شخصیت در ابنای بشر نادر است و من اعتقادم این است که بی‏نظیر است و آن حرکتی که او انجام داد، از نظر فراگیری­ بی‏نظیر است.
از نظر جاذبه هم بی‏نظیر است! حسین(علیه‏ السلام) هم مجذوب می‏کند و هم عاشق می­کند. حرکت شخصیتی­اش این کار را می­کند. صحبت این نیست که خودی باشد یا بیگانه؛ جذب حسین(علیه‏ السلام) فراگیر است. هم خودی را عاشق می‏کند، هم بیگانه را مجذوب می­کند. بیگانه‏ای که مغرض نباشد، مجذوب حسین(علیه‏ السلام) و حرکت حسین(علیه‏ السلام) می‏شود. عجیب است که حسین(علیه‏ السلام) مصداق جمیع عناوین زیبا است. کارش دستگیری بود؛ «إنَّ الحُسینَ مِصباحُ الهُدَی وَ سَفینَۀُ النَجاۀِ». حسین(علیه‏ السلام) است که همه بیچارگان را در هر بعدی دستگیری می­کند.
زهیر؛ مجذوب حسین(علیه‏ السلام)
می­دانید که زهیر عثمانی مسلک بود و خودی نبود؛ تا حدودی هم با حسین(علیه‏ السلام) بیگانه بود. حتّی در بین راه مقیّد بود که با امام حسین(علیه‏ السلام) برخورد نکند. یعنی هر جایی که حسین(علیه‏ السلام) در بین راه توقف می‏کرد، زهیر عبور می‏کرد و می‏رفت یک جای دیگر اطراق می‏کرد. زهیر در منطقه خودش و در بین عشیره‏اش یک انسان با شخصیتی بوده و بساط و همراهانی داشته است. یکی از کسانی که همراه زهیر است می‏گوید در یک منزل مجبور شدیم همان جایی که حسین(علیه‏ السلام) بود، توقف کنیم. داشتیم غذا می­خوردیم که دیدیم کسی آمد کنار خیمه و گفت: «یَا زُهَیرُ أجِب أبَا عَبدِالله»؛ زهیر بیا! حسین(علیه‏ السلام) تو را خواسته است! ما آن‏چنان بهتمان زد که این لقمه­های غذا در دستمان ماند. سرهایمان هم تکان نمی­خورد. «کَأَنَّ عَلَى رُؤُوسِنَا الطَّیْر»؛ مثل اینکه یک پرنده روی سر ما نشسته باشد، تکان نمی‏خوردیم و همه بهت زده بودیم.
آنکه سکوت این مجلس را شکست، زن زهیر بود. رو کرد به او گفت ای زهیر، سبحان الله! پسر پیغمبر تو را خواسته است؛ برو آنجا ببین چه می­گوید، حرف­هایش را گوش کن و برگرد و بیا. زهیر رفت؛ من در تاریخ این‏طور دیده‏ام که زهیر رفت و وارد خیمه حسین(علیه‏ السلام) شد. می­نویسند: «فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ مُسْتَبْشِرا»؛ یعنی بعد از یک توقف کوتاه، یک وقت دیدیم زهیر از خیمه حسین(علیه‏ السلام) بیرون آمد. فقط یک توقف کوتاه کرد. حسین(علیه‏ السلام) به او چه گفت؟ من در تاریخ چیزی که مورد اطمینان باشد ندیده‏ام که امام حسین(علیه‏ السلام) به او چه گفته است. این همان است که عرض کردم حسین(علیه‏ السلام) عاشق‏ساز است و مجذوب می­کند. زهیر را مجذوب کرد. من اعتقادم این است همین که به چهره حسین(علیه‏ السلام) نگاه کرد، چون زمینه در او مساعد بود و مغرض نبود، عوض شد. این زهیری که رفت در خیمه، غیر آن زهیری است که برگشت. زهیر آمد در حالی که چهره­اش باز شده بود. «قَدْ أَشْرَقَ وَجْهُه»؛ اصلاً گویا از صورتش نور تلألؤ می­کند. وقتی یک انسان برتر تصرّف کند، ببینید چه می­کند!
زهیر به سمت خیام خودش آمد؛ رو کرد به همراهانش و گفت همه‏تان بروید! به تمام ارحام و بنی‏اعمام خودش و همه کسانی که با او بودند، گفت همه­تان بروید! حتّی رو کرد به همسرش و گفت تو هم برو! زهیر چه شده است؟ گفت: «قَدْ عَزَمْتُ عَلَى صُحْبَةِ الْحُسَیْنِ».[6] من تصمیم گرفته‏ام با حسین(علیه‏ السلام) باشم و از او جدا نشوم. همسرش نگاهی به او کرد و گفت عجب! من سبب سعادت تو شدم؛ حالا به من می‏گویی برو!؟ چه شده که تو می‏خواهی روز قیامت پیش پیغمبر(صلّی‏ الله‏ علیه‏ و آله‏ وسلّم) سرافرازی کنی، امّا من پیش زهرا(سلام‏ الله‏ علیها) سرافرازی نکنم؟! من هم با تو می‏آیم!
زهیر همراه حسین(علیه‏ السلام) به کربلا آمد. همسر زهیر هم با غلامش آمدند. وقتی که بعد از ظهر عاشورا شد، این بدن­ها روی خاک افتاده بودند. همسر زهیر کفنی به غلام زهیر داد و گفت برو مولایت را کفن کن. غلام رفت و برگشت، امّا زهیر را کفن نکرد. همسر زهیر به او گفت ای غلام، چه شد که مولایت را کفن نکردی؟ غلام گفت من دیدم بدن پسر پیغمبر بدون کفن به روی زمین افتاده است...


[1].  سوره مبارکه توبه، آیه71
[2]. سوره مبارکه مائده، آیه2
[3] . یک نکته اینجا هست که من این را تذکر دهم و آن این است که حالا که ایشان می­خواهند بروند به مسافرت مکه، وصیت‏نامه چه معنا دارد؟! خود این معنا دارد.
[4] . بحارالأنوار، ج 44، ص 329
[5]. بحارالأنوار، ج 97، ص 79
[6]. بحارالأنوار، ج 44، ص 371